زشت نیست؟

میگم این خانومای دوبلور که جای زن های زخمی توی فیلم حرف می زنن از اینکه آه و اوه و آی و وای می کنن خجالت نمی کشن؟ جلو همکاراشون؟

دیدگاهی بنویسید


بوزینه ی فراخینه

خیلی زشته ، خیلی بده واسه منی که ترم هشتم هفته ی اول ترم برم دانشگاه. البته یکی از مزایای رفتن می تونه این باشه که اگه از استاد خوشت نیومد می تونی درسو حذف کنی ولی با این حال من امروز نرفتم دانشگاه.

میگن شنیدن کی بود مانند دیدن یا میگن آدم تا با چشمای خودش نبینه باور نمی کنه. البته این ضرب المثلا هیچ ربطی نداره اما من وقتی می بینم مردم تو لیبی تیکه پاره شدن و عکس جنازه های آدما رو می بینم که شیکمشون پکیده و پایین تنه ندارن هیچ حس ترحم و ناراحتی در من ایجاد نمیشه اما مادامی که دارم از کنار یه عابر بانک رد میشم و مشاهده می کنم که مردم کشورمون واسه برداشت یارانه هاشون توی صف های چندمتری ایستادن خیلی غمگین میشم. باز این برمی گرده به حال این روزای من که علاوه بر این سنگینی و غمگینی خیلی مهربون و زودرنج هم شدم. شدم یه چیز تو مایه های مریم تو همون برنامه ای که از شنبه تا سه شنبه هرشب پخش میشه. همون مریمه که با منصوره و وین بود و ایضا اون پسر چاقه با زن تپلش و که همیشه موهاشو می ریخت تو چشماش و خیلی هم اعتماد به نفش داشت و عکسای عروسیشونو زده بودن به در و دیوار. مریمه حرف که می زد فکر می کردی الانه که بزنه زیر گریه. ای خاک تو سر زن صفت من کنن. برم زیر ابروهامم بردارم یه دفعه. یا حتی بدتر از اون ، سیبیلامو تیغ بزنم. ای خاک …

حالا ببینین تا چه حد مهربون شدم. روز حذف و اضافه دوستم گفته بود اگه فلان کلاس باز شد براش بردارم. این بنده خدا با کمک مدیرگروه سگمون تونسته بود بیست و سه واحد برداره و وقتی اون درسی که می خواست ظرفیت داده شد یکی از درساشو حذف کردم و خواستم درس دلخواهشو بردارم که با خطای تعداد واحد انتخابی شما بیش از حد مجاز است مواجه شدم. خلاصه هم درسشو حذف کردم و هم نتونستم اون کلاسو براش بردارم. روز بعدش رفت دانشگاه و خواست کلاسشو برداره که مدیرگروهه یبسمون بهش گفته ارور میده و باید شهریه ات رو کامل بریزی. در همین احوالات بود که بهش زنگ زدم ببینم چیکار کرده که جریانو تعریف کرد و من عین گاو عذاب وجدان گرفتم و خواستم همون موقع اینترنتی شهریه اشو بریزم اما این عقل وامونده نذاشت. عقل ناقصم مواقعی که باید نذاره، میذاره و اوقاتی که لازمه بذاره، نمیذاره. خلاصه بذار بذاره.

با این همه هیچ دلم واسه دوستان و دانشگاه تنگ نشده و اصولا آدمی نیستم که دلم تنگ بشه. غیر از خونواده و یک نفر دیگه که به هرحال یه وابستگی عاطفی بهشون دارم اما چون با هیچ کدوم از دوستام صمیمی نیستم متعاقبا دلم واسشون تنگ نمیره. البته بعضیاشونو قبلا دیدم اما اگه مشتاق بودم بازم ببینمشون حتما می رفتم دانشگاه و روزایی هم که کلاس نداشتم می رفتم. ولی الان اصلا رغبتی واسه دانشگاه رفتن ندارم و حالم از دانشگاه و مسیری که باید هر روز طی کنم و همه ی اساتید و اکثریت دانشجوها به هم می خوره. والا به خدا. تو این چهارسال یه نفر نبود باهاش حرفای فلسفی اجتماعی بزنم و یکی نبود بتونم باهاش درباره مسائل روان شناختی و جامعه شناسی صحبت کنم. هرچند یه نفر بود و هست اما خودش دوست نداره با من حرف بزنه. به قولی ، اونی که دوسش داری دوسِت نداره و اونی که دوسِت داره دوسش نداری. عجب بوزینه هایی هستیم ما. ببخشید من. چه بوزینه ای هستم من. چه شامپانزه ام.

غیر از حساسیت به نسوان و مهربونی و زودرنجی دچار گشادی هم شدم. هرچند گشاد بودم لیکن تر شدم. یعنی گشادتر شدم. راستش که شما غریبه نیستین که البته هستین وگرنه بهتون نمی گفتم. من در طول عمر دانشگاهیم تابه حال برای آزمایشگاه ها گزارش کار ننوشتم و همیشه کلاسامو طوری تنظیم می کردم که با بچه های خرخون همگروه بشم و بعد بهشون می گفتم من گزارش مزارش تو کارم نیست و اونا هم برای گرفتن نمره مجبور می شدن گزارش کار بنویسن. تا به حال نه پروژه ای رو خودم آماده کردم و نه برای درسایی که تحقیق لازم داشته رفتم تحقیق کردم. غیر از یه مورد که باید سرکلاس ارائه می دادم و اون هم فقط یه صفحه بود. درس هم که نمی خونم. پس من چیکار می کنم؟ چقدر فراخی آخه؟

به هرحال شما انتظار ندارین که با این همه حساسیت و مهربونی و زودرنجی و عدم دلتنگی و گشادی و لیبی، بیام اینجا مطلب بنویسم و چرت و پرت هم نگم. البته تجربه ثابت کرده همه ی این ها در برابر انگیزه هیچی نیستن و من اگه انگیزه داشته باشم دست و پای هلن کلر رو می بندم بعد تیربارونش می کنم و جنازه اشو میندازم کنار جاده. و در آخر توجه شما رو به این جمله ی قصار جلب می کنم که شاهکار خودمه :

آن کس که نداند و نداند که بداند ، در ظرف مرکب ابدالدهر بماند .

پی نوشت مهم : چند وقتیه ذهنم شدید مشغول شده ، خواهشا اگه می تونین کمک کنین. این تیکه کلام “یه دونه باشی” واسه کدوم بازیگره؟ هرچی فکر می کنم یادم نمیاد ولی احتمالا باید بازیگر تلویزیون باشه و همچنین به اندازه ی دانشگاهمون حالم ازش بهم می خوره.

دیدگاهی بنویسید


کنکور فوق ارشد دکترا

بالاخره کنکور هم گذشت و حذف و اضافه هم تموم شد و یه ذره بار روانی و استرسم کمتر شد. آزمون ما رو به دو پارت تقسیم کرده بودن. علت دقیقش رو نمی دونم ولی احتمالا چون زمان آزمون حدود چهار ساعت بود و ساعت شروعش هم سه بعد از ظهر ، احتمالا نمی خواستن به شب بخوره. پارت اول روز پنجشنبه بود و محل برگزاری آزمون دانشگاه امیرکبیر. اولین بار بود که وارد یه دانشگاه معروف می شدم. خدا وکیلی تفاوت دانشگاه رو با دانشگاهچه ی خودمون فهمیدم.

آزمون قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه و گفته بودن ساعت دو در ورودی رو می بندن. اما عملا ساعت سه شروع کردیم به باز کردن بسته ی سوالات و تا چند دقیقه بعدش هم داوطلبا رو راه می دادن. چهار سال پیش و سر کنکور سراسری هم همچین وضعی داشتیم. من شروع کرده بودم به زدن تستا که یکی اومد نشست سر جلسه. همون روز تلویزیون دخترای کنکوری رو نشون می داد که چند ثانیه دیر رسیده بودن و نگهبانه راهشون نمی داد و گریه می کردن. به هر حال کنکور شروع شد و منم از قبل می دونستم که هویج بهتر از من تست خواهد زد بنابراین به اون شکل استرس نداشتم که دستشوییم بگیره. از مجموع هشتادتا تست ۱۰ تا تست زبان زدم و یه دونه ریاضی و یه دونه تخصصی. خیلی هم از اینکه به این تعداد تست زدم خوشحالم و به خودم می بالم.

ادامه ی آزمون جمعه صبح بود و من با نهایت افتخار و بالندگی تونستم دوتا تست بزنم و بیسکوییت و ساندیسمو بگیرم و بیام بیرون. بعد از کنکور هم با اینکه تا چند ساعت بعدش راهپیمایی شروع می شد ولی یه گشتی همون حوالی دانشگاه زدم و یه مقدار پیاده روی کردم و از مناظر و ساختمونا لذت بردم.

دوشنبه ، یعنی دیروز ساعت شیش بعدازظهر حذف و اضافه شروع می شد. صبحش که چه عرض کنم ، ظهرش غرق خواب بودم که یکی از بچه ها زنگ گفت چه نشسته ای که همه اومدن اینجا و اون کلاسی رو که میخوان و میخوای برداشتن. گفتم الاغ مگه نگفتم وقتی میری یونی به منم بگو بیام؟ گفت نمیشنوم چی میگی اینجا موتور رد میشه صدات نمیاد و بعدش قطع کرد. چون من یه درسی رو می خواستم و ترم آخرم هم هست فی الفور حاضر شدم و رفتم دانشگاه. البته با اینکه خیلی زور زدم زود برسم ولی یک ساعت و نیم تو راه بودم و خب ، از این زودتر هم نمی شد. خوشبختانه مدیرگروه سگ ما هنوز تو اتاقش بود و مشغول پاچه گرفتن. قبلا وصف این استاد گرام رو براتون گفته بودم. بدبختی هشت واحد هم باهاش داشتم و بدترین نمراتم رو هم از این بابا گرفتم.

گفت چیکار داری؟ گفتم فلان درسو میخوام. گفت اون یکی درسو برداشتی؟ گفتم آره. گفت اون یکی رو چی؟ گفتم تداخل داره. گفت ترم آخرته؟ گفتم آره. یه چندتا سوال دیگه هم پرسید که با تسلط خاصی جوابشو دادم و تکشو با پاتک جواب دادم و نتونست مثل بقیه حال منو بگیره. اما من چه ساده بودم و خر. بالاخره بعد از کلی دروغ بافی اون درسی رو که می خواستم برام برداشت. البته من ترم آخرم می تونه باشه ولی برای فرار از سربازی یک سال درسمو کش میدم و چون فقط دوتا خواهر دارم و تک پسرم و بابام دو سال دیگه پنجاه و نه سالش تموم میشه معاف میرم. خوش به حالم.

عصری رسیدم خونه و حذف و اضافه شروع شد. بعد دیدم که بَه! مردک واسه من کلاس ساعت بعدشو برداشته. یعنی من یکی از کلاسام ساعت ۱۲ تموم میشه و تا ساعت ۴ فضای گپ دارم. خلاصه زنگ زدم به داداش همون استادی که باهاش کلاس داشتم و گفتم یه جوری اینو درستش کنه و اونم قبولید. بعدش یه ذره گند زدم به انتخاب واحد دوستام و کلی حال کردم. اونایی هم که پسوردشونو به من ندادن ضرر کردن چون من همیشه بهترین انتخاب واحدو واسه همه انجام میدم و خیلی هم الاغم.

در آخر بگم که راستش تا به حال پیش نیومده که آلبوم خواننده ای رو برم بخرم و همیشه دانلود کردم و خیلی هم غلط کردم و می کنم. اما از اونجایی که به محسن چاوشی ارادت دارم دوتا آلبوم اخیرش رو خریدم. این آلبوم آخری هم مثل کارای قبلی ترانه های فوق العاده قشنگی داره و چون بعضی از شعراش دقیقا وصف حال منه بیشتر باهاش حال می کنم. مخصوصا ترانه ی آهنگ زیبایی. اما متاسفانه به نظرم یه مقدار توی آهنگسازی و تنظیم عجله کرده و واقعا دلیلی نداره که هرسال یه آلبوم ریلیز کنه. خلاصه اینکه به لحاظ آهنگ و تنظیم ضعیف تر از سه تا آلبوم قبلیش بود. درکل همین.

دیدگاهی بنویسید


آه! ولنتاین من!

یکی از فیوریت های من (مگه مجبوری آخه؟ بگو علاقمندی) اینه که تو سرما قدم بزنم اما وسط قدم زدن یهو حوصله ام سر میره و افکار منفی و پوچ هجوم میارن و تا مدتی دپ می زنم. سر یکی از همین قدم زدنا بود که تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و رو به روی ایستگاه هم یه سینما بود که بلیتای جشنواره رو میفروخت. جمعیت نسبتا زیادی صف کشیده بودن. مردی که پیش من ایستاده بود پرسید اونجا چه خبره؟ یه پسری گفت مثل اینکه بلیت میفروشن. بعد یه ذره شروع کردن به غر زدن که چقدر مردم بیکارن و چه حوصله ای دارن بخاطر یه فیلم تو صف وایستادن و اسکولن و خوشی زده زیر دلشون و … . تو اون جمعیت مذکور تعداد زیادی دختر جوون و نوجوون هم بودن که احتمالا بخاطر دیدن بازیگر مورد علاقه اشون تو سینما بوده که حاضر شدن یکی دو ساعت تو صف وایستن.

حقیقتش من مثل اون دو دوستمون فکر نمی کنم. یعنی فکر می کردم اما الان اینطور نیست. قبلا وقتی می دیدم خانوما جلو طلافروشی وامیستن و زل می زنن به انگشتر و النگو و درباره ی قشنگی و قیمت و خریدشون با هم بحث می کنن ، پوزخند می زدم و می گفتم ببین چه دنیای کوچیکی دارن این بندگان خدا. اما الان اینطور فکر نمی کنم. اونی که دم سینما صف می کشه ، جلو طلافروشی وایمسیته ، پاساژگردی می کنه و چیزی نمی خره حداقل یه هدف و آرزویی داره. هدفش اینه که فیلم ببینه. آرزوش اینه که مثلا قشنگترین گردنبندو بخره. حتی اگه آرزوش خیلی کوچیک باشه اما بالاخره نقطه ای هست که امیدوارش می کنه. واقعا غبطه می خورم به این حالت و از فرط غبطه خوردن میخوام بشینم زمین های های زار بزنم.

از کنار یه پسر هفت هشت ساله ای رد میشم که یه ترازو گذاشته کنار دستش و کتاب درسی و دفتر مشقش جلوش بازه. می دونم که این دفتر و کتاب الکیه و فقط واسه اینه که احساسات مردمو تحریک کنه و من هم نه رابین هودم نه حاتم طایی اما وقتی این صحنه رو می بینم دلم میخواد فواره ی اشک راه بندازم. از اینکه پسرک مجبوره برای کسب درآمد دست به هرکاری بزنه و غیر از وزن کردن مردم و پول گرفتن هدف دیگه ای نداره. نمی دونم ، شایدم هدف دیگه ای هم داشته باشه اما به همین حداقل هدفش هم غبطه می خورم. قطعا از زندگیش راضی نیست ولی سعی می کنه زندگی کنه.

می خواستم سوار مترو بشم و ایستگاه ما هم خیلی شلوغ بود. هنوز سوار قطار نشده راننده درو بست و ملت هم برای اینکه جا نمونن شروع کردن به هل دادن. در دوباره باز شد اما دست یه پیرمرده لای در گیر کرد و وقتی سوار شدیم هی آه و ناله می کرد و نق می زد که شما هل دادین دستم موند لای در. دور از جون شبیه ترمیناتور بود. چشم راستش سبز و سفید شده بود و شاید بخاطر همین قضیه بوده که ندیده انگشتشو کجا میذاره. با خودم گفتم چه پیرمرد سوسولی. حالا دستت مونده لای در دیگه اینقدر کولی بازی نداره که. اما وقتی دستشو نشون داد دیدم اولین بند انگشت کوچیکش در رفته و پوستش هم کنده شده. ولی نمی دونم چرا هیچ دلم نمی خواست زار بزنم. راستش اصلا ناراحت نشدم اما هیچ نمی خواستم این اتفاق واسه خودم بیوفته.

این روزا دلم خیلی میخواد با یه دختربچه ی دو سه ساله ور برم. دوست دارم لپشو بکشم یا انگشتمو بذارم تو دستش و اونم دستشو مشت کنه. میخوام لپشو بوس کنم. میخوام بغلش کنم. میخوام بوش کنم. (چقدر لوس و فوفولم ولی حقیقت همینه)

احساس می کنم دوباره دچار مشکلات روانی شدم. دوباره نسبت به همه چی حساس شدم. خداییش صف کشیدن دم سینما و وایستن جلو طلافروشی و پسرک ترازویی و پیرمرد ترمیناتوری چقدر اهمیت دارن که اینقدر ذهن منو مشغول کردن و حال منو گرفتن؟ انصافا چند وقته نه می تونم با آرامش یه فیلمو تا آخر ببینم و نه می تونم یه کتابو تا ته بخونم. وسطش یه دفعه غمگین میشم. ذهنم منحرف میشه و نمی تونم ادامه بدم. میرم تو وبلاگا می گردم. اونایی که اهل حاشیه نیستن درباره ولنتاین و قلب و لاو و شکسپیر و این صوبتا نوشتن. اصلا هم به این فکر نمی کنن که شاید یکی ببینه و دلش ولنتاین بخواد. بعد امروز یکی از نمره هام اومد. درحالیکه خیلی بیشتر از این انتظار داشتم و باز حالم گرفته شد. پنجشنبه و جمعه هم کنکور دارم و یه مقدار دچار استرس شدم درحالیکه مطمئنم هیچ تستی رو نمی تونم بزنم. به هر روی این روزا هم میگذره و یه روز خوب میاد. البته شاید هم نیاد و روزای خوبم همین الان باشه. شاید هم آینده ای نباشه که بخواد خوب هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


ره یک شبه رو صد ساله میرم

این کمپانی معزز سامسونگ با اینکه بخاطر سیاست های کشورش نباید تو ایران فعالیت داشته باشه ولی جز فروش محصولاتش ، هر از گاهی یه قرعه کشی هم برگزار می کنه و بی ام دبلیویی چیزی جایزه میده. چند باره که قرعه کشی بین کسایی صورت می گیره که تلویزیون سه بعدی سامسونگو خریده باشن. خب ال سی دی سه بعدی کالاییه که نه تنها تو ایران بلکه تو دنیا هم جا نیوفتاده و کمترین قیمتش حدود دو میلیون تومنه و تازه فقط بعضی تصاویر که به حالت سه بعدی ضبط شده باشن رو تری دی نشون میده. خلاصه کلام اینکه اون کسی که همچین تلویزیونی می خره یا خیلی خوره فیلمو خره ، یا اینکه دو سه تا بی ام و تو پارکینگ قصرشون داره خاک می خوره.

چند سال پیش یکی از بانکای دولتی جایزه ی ویژه ی قرعه کشیش رو یه مرسدس بنز تعیین کرده بود و با اینکه احتمال برنده شدن کسی که میلیاردره خیلی بیشتر از کسیه که فقط واسه برنده شدن حساب باز کرده اما یه بنده خدای شهرستانی با نوزده تومن ماشینو برد. ازش پرسیدن حالا میخوای چیکارش کنی؟ گفت میفروشمش یه پراید می گیرم و از اونجایی که دستم خیلی تو کارای خیره ، بقیه پولو میذارم بانک!

خوشم نمیاد. از یه شبه متحول شدن هیچ خوشم نمیاد. حالا چه مغزی و روحی باشه و چه مادی و پولی. مثلا همین بابا زینل بن علی. سی سال حکومت می کرد ما حتی اسمش هم نشنیده بودیم و قطعا سایر مردم دنیا هم نشنیده بودن. کشورش هم یه مملکت کوچولو تو شمال آفریقاست که فقط می دونیم دو سه بار تیم فوتبالش رفته جام جهانی و مرحله گروهی حذف شده. حالا مردک یه شبه کلی معروف شده و از هر سه تا خبر دوتاش مبارکه یکیش بن علی.

یا این الاغه تد ویلیامز. پنجاه سال کنار خیابون می خوابیده حالا ظرف چند روز کلی مشهور شده و همه بخاطرش خودشونو جر میدن. از اون بدتر سوزان بویل خیکی. بابا سر پیری بشین به بچه هات برس میگه هنوز ازدواج نکردم. خب بیشعور چرا این سنت حسنه رو بجا نیاوردی؟ البته با اون ابروهای پاچه بزی معلومه کسی نمی گرفتتش خب حالا اگه یه تتو شیطونی می زدی ، دل از جواتا می بردی می مردی؟ یه بوت می پوشیدی با این شلوار تنگا ، که وقتی پاتو مینداختی رو پات هوش از سر هر تنابنده ای می پروندی و الان هم بعد شصت سال اینقدر معروف نمی شدی که من این همه حرص بخورم. خدا رو خوش نمیاد به خدا. نکنید.

حالا می دونین چرا از افرادی که یه شبه ره صد ساله رو میرن بدم میاد؟ چون حسودیم میشه. چون دارم از حسادت می ترکم. جدا میگم. چشام میشه چهارتا. خب منم دلم میخواد مشهور بشم محبوب بشم تو خیابون راه میرم همه باهام بای بای کنن. بعد یه دختری که بوت پوشیده با شلوار تنگ و ابروهاشو شیطونی کرده بیاد ازم امضا بگیره و من تحویلش نگیرم و برم به یه پیرزنه امضا بدم تا حالش گرفته شه. یا میخوام عینک دودی بزنم برم سوار آژانس بشم بعد راننده بگه شما این آقا حامدو میشناسین؟ منم عینکمو بردارم و با لبخند ملیحی که همیشه می زنم و بقیه کفرشون درمیاد بگم : می تونی حامدجون صدام کنی. (می دونم ، بی مزه بود)

خداییش اگه معروف بودم الان اینقدر ناز نمی کشیدم. با اینکه خیلی رو اعصابم ولی دائم بهم نمی گفتن رو اعصاب. بابام نمی گفت باید بری سربازی مرد شی. خودمم بیشتر با خودم حال می کردم و بیشتر پارتی می دادم و پارتی می رفتم کما اینکه آخرین باری که عروسی مختلط رفتم دوازده سالم بود. ولی مختلطی بودا ، یه چی میگم یه چیزی میشنوین. البته دیگه چون تابستون بود خانومای محترمه بوت با شلوار تنگ نپوشیده بودن بلکه هیچی نپوشیده بودن و از اونجایی که بچه بودم خوشگل تر از الانم بودم ، می رفتم تو اتاق خانوما و خب ، کارای خوبی نمی کردن اونجا بنابراین اومدم بیرون. یه کراواتم داشتم که با کش مینداختم دور گردنم. بچگی خیلی نفهم بودم. و البته بسیار خوشگل! البته الان خوشبختانه به اون خوشگلی سابق نیستم ولی خیلی دلم می خواست آدم معروفی بودم. خدا رو چه دیدی. شاید بیست و شیش بهمن تصویرمو از تلویزیون پخش کردن که دارم وی نشون میدم درحالیکه روز قبلش که ولنتاینه دارم تو خونه گل پرپر می کنم و اون تصویر هم بدخواهام مونتاژ کردن و فرستادن گرداب. ازشون این کارا بعید نیست. اونا از من خرترن.

دیدگاهی بنویسید


میخوام به عشقم برسم

حدود یک سال و نیم پیش دوتا پست توی سایت قبلی نوشته بودم که قضیه اش از این قرار بود که تو یه انجمن روانشناسی ، کاربرا مشکلاتشون رو مطرح می کردن و بقیه راهنماییشون. یه قسمتش ، بخش روابط دختر و پسر بود که من رو این قسمت انگشت گذاشتم و سوالات کاربرا رو به شیوه ی هزل جواب دادم. خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست فقط یه مقدار شاید بعضی جاها بی ادب شده باشم! ببخشید دیگه.

———————————————————————-

۱- آقا دستم تو دامنتون ، من یه مدتیه که با یه پسری بودم و اولش ازش خوشم نمی اومد اما الان میاد . زیادم میاد طوریکه دیگه جا نداره و داره سرریز می کنه ! آخ ریخت ! اما مشکل اینه که بهش یه چند تا دروغ گفتم و حالا میترسم گندش دربیاد ! به نظر شما چیکار کنم ؟

من : خب چه دروغایی گفتی ؟

اون : مثلن گفتم که خیلی دوسش دارم ! یا گفتم خیلی باحالی ! دمت گرم ، مخلصیم ! از این حرفا . درحالیکه هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. یکی دیگه اینکه گفتم من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم . تو رو خدا کمک کنین ! تو رو من تو رو نرو تو رو من تو رو خدا نرو من تو رو دوست دارمش !!!!

من : خودتونو کنترل کنین ! راه حلش اینه . شما اصلن بهش نگین که قبلن دوسش نداشتین ! نه اون می فهمه که قبلن دوسش نداشتین نه اینکه می فهمه اون موقع بهش دروغ می گفتین !

اون : راست میگین ؟ خیلی ممنون دستتون درد نکنه ، خیلی تشکر !

لینک این سوال

۲- آقا دستم تو تومّونتون !! من از بچگی خیلی دختر داییمو دوست داشتم و الانم دارم و اونم داره ! همه چیزمون هم مثله همدیگه اس ، فرهنگ ، اعتقادات ، مذهب و کلا همه چی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. فقط چون دور از هم هستیم هی واسه هم دلمون تنگ میشه و مجبوریم با تلفن صحبت کنیم. اما چون خونواده هامون خبر ندارن مجبوریم با موبایل با هم حرف بزنیم که خیلی پولش میاد . شما بگین من چیکار کنم که به عقشم برسم !

من : شما چند سالتونه ؟

اون : ۲۰ سال با اختلاف دو ماه من بزرگترم.

من : خوبه. منم بیست سالمه ولی با اختلاف دو ماه کوچیکترم!

اون : از کی ؟

من : از شما دیگه ! پس از کی ؟ عجب خری هستیا ! هرچی دلت خواست اتهام زدی بعد میگی نزدم ؟ خب . راهش اینه. شما میری به پدر مادرت خبر میدی و با هم میرین خواستگاری. قرار مدار میذارین و چند سال دیگه مزدوج میشین.

اون : آقا اجازه ! پس هزینه ی موبایل چی ؟

من : بیاه ! ( درحال اشاره به یکی از انگشتان دست !!)

لینک این سوال

۳- ببخشید گلاب به روتون ، من از یه پسر مذهبی خوشم اومده و خیلی گرفتارش شدم تا دسته !! قلبونه جیگلش بلم عجه منه ! ( ترجمه : قربون جیگرش برم عشقه منه ) ولی گفته که اصلن قصد رفاقت و دوستی نداره و من خیلی دلم میخوادش ! به دوستم گفتم بره بهش بگه ولی میگه فقط جواب داد : جــــــــــــــــــــــــــون !! میشه یه راهی بذارین زیر پام که بهش برسم ؟

من : ببینین ! منم یه پسره نسبتن مذهبی هستم ولی اصلن به کسی نمیگم جــــــــــــــــون ! خب قطعا اون پسره اهل مذهب و این حرفا نبوده و اهل ریاس. حتمن اسمش هم بهرامه که بهش میگن احمد ! و شبا هم تو خواب محتلم میشه !!(منظور فیلم چارچنگولیه که اون موقع تو بورس بوده) اگه هم بخواین باهاش دوست بشین ، اون شما رو برای یه چیز دیگه میخواد !

اون : خب اکشال نداره ، واسه یه چیز دیگه بخواد !

من : اِ ؟ خب پس مشکلی نیست ، شما اونو به من معرفی کنین تا با دستای خودم مروج فساد بشم ! استغفرالله !

لینک این سوال

۴- آقا دستم تو ……. ! میخوام با خواستگارم درباره مسائل جنـ *ی صحبت کنم ! چه سوالایی میشه پرسید که جوابای خوب و دندون شکنی بگیرم ؟!

من : استفرالله ، خدایا توبه ! خدایا منو ببخش ، خدایا از گناهانم درگذر ! خب بیا برات بنویسمشون!!!

لینک این سوال

۵- ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.

من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.

– : آخه اون دختره

من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.

– : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.

من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.

– : اما من میخوام از اون محافظت کنم

من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟

– : نه من میخوام مواظبش باشم.

من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !

لینک این سوال

۶- آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.

من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟

– : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟

من : خونش کجاست ؟

– : جردن

من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )

لینک این سوال

۷- یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )

من : خب الان میخواد چیکار کنه

– : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.

من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.

– : نمی دونم . کجاشو ؟

من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟

– : من ؟ من همینجوری

من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.

– : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.

من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.

– : درچه صورتی ؟

من : من خوش تیپم ؟

لینک این سوال

۸- آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.

من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

لینک این سوال

چیکار کنم به عشقم برسم

دیدگاهی بنویسید