عاشقی نکشیدی!

زنهار! زنهار! زنهار! این ترم هروقت سه شنبه ها رفتم دانشگاه ، اتفاقات طوری رقم خورد که حال و روانم تا چند روز به هم ریخت. حالا امروز به خودم استراحت دادم و شاید این استراحت همیشگی هم باشه و کلا روزای دیگه هم نرم!

می دونین ، همیشه تو زندگیمون چهره هایی هستن که همیشه هستن ولی تاثیرشون حس نمیشه. وقتی نیستن حس میشه. برخی هم هستن که تاثیر مقطعی دارن و ممکنه فکرمون رو ذره ای مشغول کنن. مثلا شخصیتایی که تو این یکی دو هفته روی افکار من تاثیر گذاشتن اینایی هستن که در زیر خدمتتون عرض می کنم اما قطعا تا چند وقت دیگه تقریبا از ذهنم فراموش میشن. یعنی به این صورتی که الان تاثیر دارن ، دیگه ندارن. گرفتین که چی میگم؟

قطعا مسئله ای که ذهن همه رو معطوف به خودش کرده بود ، اعدام شهلا بود. من زیاد رغبتی به تکرار حرفای کلیشه ای ندارم و سعی می کنم از یه بُعد دیگه به قضیه نگاه کنم. پس به اینکه شهلا قاتل بوده یا نه ، همدست داشته یا نداشته ، تو فلانجای مقتول فلان چیز بوده یا نبوده ، اصلا اعدام کار درستیه یا نیست ندارم. به نظر من شهلا به نظر آدم جذابی می نمود که شاید اگر من هم جای ناصر محمدخانی بودم و می دیدم یکی اینقدر منو دوست داره ، دست دست نمی کردم و می رفتم حالشو می بردم! (این جملات اخیر رو صرفا جهت جذابیت مطلب گفتم وگرنه من و این حرفا؟ این کارا؟) از طرفی هم بر این عقیده ام که شهلا نمونه ای برای تعریف عشق بود. مثل اینکه طبق قراری که با محمدخانی گذاشته بودن ، اعتراف کرده که قاتله و با اینکه احتمالا قتل نکرده اما بخاطر علاقه ای که به محمدخانی داشته زیر حرفش نزده و مثلا همدستش رو معرفی نکرده. حتی تا لحظه ی آخر و با اینکه می دونسته که شوهرش موافق قصاصشه اما از عشقش کوتاه نیومده. ای بسوزه بابای عاشقی که هنوز گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره. حالا هم نگاه عاشقانه ی شهلا رو به ناصر محمدخانی ببینین و این رو هم بدونین که دیگه همچین صحنه ای دیگه به هیچ وجه تکرار نمیشه.

نمی خواستم اینو بگم چون شاید به هیتلر شدن سایت کمک کنه اما نفر بعدی سعید ***. به نظر میاد منش خاصی داره و اصولا علاقه ای به جزئی گویی نداره و فقط تو کار کلیاته. اگه من جای اشتون بودم خودمو همون شب جر می دادم بس که سعیدجان رو اعصابه. البته من نمی تونم خودمو جر بدم ولی کاترین اشتون می تونه! دیروز که نه ، دیشب داشتم یه مسیری رو پیاده می رفتم و خیابون هم شلوغ بود. دوتا دختر از کنارم رد می شدن که یکیشون به اون یکی گفت اگه مهسا بفهمه جِرم میده! و اینجا بود که یاد فیلم در امتداد شب و سعید کنگرانی افتادم!

حالا که داریم حرفای بی تربیتی می زنیم چقدر خوبه که یادی کنیم از استاد اندیشه که قطعا یکی از اساتیدیه که تا همیشه در یادم می مونه. نمی دونم بحث چی بود که گفت خیلی ببخشید این مثالو می زنم ، شاید بد باشه ولی به هرحال چیزیه که هست. گفت بعضیا هستن که است*** می کنن. در این لحظه درحالیکه من و دوتا دیگه از پسرا لبخندی بر لب داشتیم سکوتی کلاسو فرا گرفت. دختری که کنار من نشسته بود به دوستش گفت یعنی چی؟ که استاد در ادامه فرمودن: یعنی خودار****. و برای اینکه ذهن ما بیشتر روشن بشه گفت : که این عمل بیشتر در آقایون وجود داره. بعضیا وقتی تو خونه تنها میشن به این کار رو میارن و عوارضی داره مثل سیاه شدن زیر چشم و زرد شدن صورت و عدم تمرکز. به خدا که همه ی این حرفا رو استاد زد. دخترا هم تعجب می کردن ولی منو اون دوتا پسر به زور خودمونو نگه داشته بودیم. تازه وقتی به صورت استاد دقت کردم دیدم زیر چشماش سیاهه.

حدود دو هفته پیش یه آلبومی منتشر شده که به نظر حسابی گرفته و تبلیغاتش در هر مغازه ای دیده میشه. علیرضا پسر سیاوش قمیشی یه آلبوم داده که فقط هفت تا ترک داره و گویا چند سالی هم منتظر مجوز بوده. آهنگا خیلی تاپ نیستن ولی قابل قبولن و کلا همین که پسر سیاوش قمیشیه خودش برای قشنگ بودن کاراش کفایت می کنه. واقعا نمی دونم اگه سیاوش قمیشی نبود ما باید چیکار می کردیم؟! حالا قبل از اینکه به روزای عزاداری برسیم ، میخوام یه آهنگ براتون بذارم. شیش هفت سال پیش افتاده بودم تو خط خرید کاست و با پسرعمه ام یه کاستی که توش دوتا از آلبومای قدیمی قمیشی بود خریدم. فکر کنم آلبومای گل و تگرگ و قصه ی امیر بود. من فوق العاده با آهنگای این کاست نوستالژی دارم و از حق هم نگذریم جزو بهترین آهنگای پاپ ایرانی هم هستن. یکی از قشنگترین این آهنگا ، آهنگ سرابه که هرچقدر هم بهش گوش فرا بدم خسته نمیشم.

دانلود آهنگ سراب از سیاوش قمیشی.

پی نوشت۱ : میخوام تو سبک نوشته ها تغییر ایجاد کنم. یعنی صبر نکنم تا سوژه ها روی هم جمع بشه و بعد یه پست کامل بدم بلکه هر لحظه که مطلبی به ذهنم رسید بیام بنویسم. حالا یه مدت امتحان می کنیم اگه جواب داد ادامه میدیم.

پی نوشت۲ : چند هفته اس که سه شنبه ها حالم گرفته اس و اگه به پستای قبلی هم نگاه کنین متوجه میشین. استثنائا این هفته اینطور نیست هرچند که دیشب خواب سنگینی دیدم که البته فعلا تعریف کردنش جایز نیست.

دیدگاهی بنویسید


چراغ ها را من خاموش می کنم

حدود یه هفته پیش تو وبلاگ یکی از بچه های دانشگاه مطلبی نوشتم که تقریبا حرفایی بود که همینجا می زدم منتها یه مقدار چاشنی طنزشو بیشتر کرده بودم. انتظار داشتم کلی بازخورد مثبت بگیرم و همه بخاطر نگارش حرفه ای و روون ازم تمجید کنن اما دقیقا برعکسش اتفاق افتاد. دخترا که بخاطر اهانتی که بهشون کرده بودم شاکی بودن و یه عده هم بخاطر نوشتن مطالب خلاف عفت عمومی. خلاصه خیلی تو ذوقم خورد.

کلا از بچگی علاقه ی وافری به خوندن داشتم. حالا شاید شما فکر کنین منم مثل شرکت کننده های نکست پرشین استار از بچگی و از چند ماهگی آواز می خوندم و از همون دوران علاقه ی خاصی به ابی پیدا کردم و اتفاقا صدام هم خیلی شبیه ابیه. ولی سخت در اشتباهید! بهتره جمله رو اینطوری اصلاح کنم که از دوران طفولیت و از وقتی مدرسه رفتم به مطالعه و مخصوصا خوندن مطالب غیر درسی علاقه پیدا کردم و اولش کتاب داستانای این و اونو می گرفتم می خوندنم دیگه بهشون پس نمی دادم.

کم کم با مجلات کودک و نوجوان آشنا شدم و هر هفته سه شنبه ها کیهان بچه ها می خریدم. آرشیو عظیمی از کیهان بچه ها درست کرده بودم که متاسفانه والدین گرامی این آرشیو غنی رو معدوم نمودند. یه داستان دنباله دار هم داشت که از وقتی شروع کردم به خریدن ، شروع شده بود و وقتی هم که خرید کیهان بچه ها رو متوقف کردم ادامه داشت. اسم داستانش هم فکر کنم خاطرات یک الاغ بود و یا همچین چیزی. ماجرای یه خری رو تعریف می کرد که مثلا داره خاطراتش رو بازگو می کنه. لامسب مگه تموم می شد. بخش همشاگردیش رو هم خیلی دوست داشتم و از همون دوران بود که فهمیدم به طنز و نوشته های خنده دار علاقه مندم.

وقتی با بچه ها گل آقا آشنا شدم کم کم کیهان بچه های تکراری رو کنار گذاشتم. آرشیو عظیمی از بچه ها گل آقا درست کرده بودم که ایضا معدوم شد. تب و تاب کاریکاتور در من نفوذ نمود و شروع کردم به کشیدن نقاشی های شلوغ پلوغ همراه با حباب هایی که بالای سر آدما شکل گرفته بود و توشون از زبون اونا چیز نوشته بودم. دقیقا مثل کاریکاتور. اما بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدم که هیچ استعداد نقاشی ندارم و همون بنویسم بهتره. اینم بگم که من از همون دوران ابتدایی دستی در نوشتن داشتم و کلی هم برگه سیاه کرده بودم که اینا هم معدوم شدن و فقط آرشیو ده سال پیش نوشته هامو که توی یه سررسید نوشته ام محفوظ نگه داشتم. پنج سال هم هست که تو وبلاگ می نویسم و آرشیوش هم موجوده.

کم کم بزرگ شدم و دنبال یه مجله ی طنز بزرگونه تر می گشتم. با گل آقا زیاد حال نمی کردم و تنها مجله ی طنز غیر گل آقایی هم ماهنامه ی طنز و کاریکاتور بود. سال ۸۱ بود و استقلال تازه قهرمان جام حذفی شده بود و روی جلد مجله هم کاریکاتور بازیکنای استقلال بود. خوشبختانه هنوز آرشیو عظیم طنز و کاریکاتور رو دارم و این بار توی روی پدر مادرم وایستادم. کاریکاتورا و مطالبش فوق العاده بود مخصوصا با کارای علی درخشی خیلی حال می کردم. اما کم کم مجله رو به افول گذاشت و الان فقط از سر ارادتی که به جواد علیزاده پیدا کردم مجله رو می خرم وگرنه هیچ ارزش هزینه کردن نداره. راستی اینم بگم که پنج شیش سال پیش عشق بازی شده بودم و انواع و اقسام مجلات بازی رو می خریدم ولی کم کم تبش فروکش کرد.

پارسال اواسط دی ماه بود و به شدت افتاده بودم تو خط وبلاگنویسی و برای اینکه تو این عرصه خودمو تقویت کنم رو آوردم به خوندن همشهری جوان. کم کم سایر مجلات هم پاشون باز شد. از سرنخ و دانستنیها و همشهری مثبت و داستان بگیر تا چلچراغ و مجله هایی که از جلدشون خوشم می اومد. این وسط والده ی گرام هم چند سالی میشه مجله ی روزاهای زندگی می گیره و تا خط به خطشو نخونه بی خیال نمیشه. من که بعضی مطالبشو می خونم میخوام بالا بیارم مخصوصا اون عاشقونه هاشو. به هرحال بعد از حدود یه سال لحن نوشتاریم خیلی بهتر شده و روز به روز داره به سمت حرفه ای تر شدن پیش میره فقط حیف که داره هرز می پره!

شاید حدود ده جلد از مجله ی چلچراغو تهیه کرده باشم اما از دید مادی گرایی و دنیایی مجله و همچنین تیکه های ریز و غیرمستقیم سیاسیش خوشم نیومد. اما اگه از رو جلدش خوشم می اومد می خریدمش و باز به خودم می گفتم غلط بکنم دیگه بخرم! البته از حق نگذریم اکثر مطالبش جالب و جوون پسند بود ولی به نظرم انگار برای یه قشر خاصی می نوشتن. به هرشکل گذشت و گذشت تا اینکه هفته ی پیش توقیفش کردن. دلیل توقیفش هم انتشار مطالب خلاف عفت و تکرار اون بوده. حقیقت من خودم اینو قبول دارم اما به نظرم دلیل اصلی توقیفش تیکه های غیرمستقیم سیاسی بود. مثلا پرداختن به اتفاقات جشن خونه ی سینما و استفاده از عباراتی مثل رئیس دولت نهم و خیلی چیزای دیگه که فعلا حوصله ی گشتن و پیدا کردنشون رو ندارم.

تیکه های غیراخلاقی هم کم نداشت علی الخصوص وقتی امیر ژوله و بزرگمهر حسین پور گَل هم افتاده بودن. مطالبشون طوری بود که حتی من تو سایت قبلیم هم جرأت نمی کردم اینطور بنویسم. اما با این حال به نظرم توقیف نکردنش خیلی بهتر از کردنش بود و با چاپ نشدن چلچراغ یکی از سرگرمی های مفید جوونای ایرانی از بین رفته. البته اگر هم رفع توقیف بشه فکر کنم اونقدر احتیاط به خرج بدن که دیگه مثل قبل نباشن و بشن مثل روزنامه ی شرق. به امید آن روز!

پی نوشت : آخی! چقدر از خودم تعریف کردما !

دیدگاهی بنویسید


مزاحم نوامیس مردم می شوی پدرسوخته؟!

دیروز بخاطر آلودگی هوا تهرانو تعطیل کردن ولی چون دانشگاه ما تو یکی از شهرای اطراف واقع شده ، دایر بود و ما هم رفتیم دانشگاه و یه کلاسو نشستیم و یه کلاسو پیچوندیم و استاد هم برای چهار نفر درس داد. یکی هم نبود به من بگه خب خره این همه راه رفتی دانشگاه این یه کلاس هم می موندی دیگه. حالا از کی میخوای جزوه بگیری؟

یه جمله ای هست که میگه لذتی که تو انتقام هست تو بخشش نیست و برخلاف اون جمله ی کلیشه ای که همه میگن ، این جمله به واقعیت نزدیک تره. وقتی آدم حال مخالفشو می گیره خیلی بیشتر به فاز می رسه تا اینکه بخواد گذشت کنه. اما خب بعضی اوقات هست که از کسی انتقام گرفته میشه که بنده خدا هیچ کار خبطی انجام نداده و بیخودی داره مجازات میشه. نمونه ی روشنش هم حالگیری پسرا از دختریه که دوستش دارن و دختره دست رد به سینه اشون زده. بیشتر هم می زنن تو کار اسیدپاشی و من هم نمی دونم چه کسی اولین بار به این طریق انتقامجویی کرده ولی هرکی بوده شیوه ی بسیار جالبی رو بوجود آورده چون با این کار طرف به روز سیاه میشینه و اسید پاشی اگه همراه با نابینایی باشه از مرگ هم بدتره.

قبلا براتون تعریف کرده بودم که یه پسرعمه ای دارم چندسالی از من بزرگتره و تو شهرستان زندگی میکنه. البته اون مطلبی که چند خط درباره اش نوشته بودم الان دیگه توی آرشیو نیست اما تو این پست دوباره براتون تعریف می کنم. بابا مامان پسرعمه ام حدود پونزده ساله از هم طلاق گرفتن و پسرعمه ام با خواهر و برادر کوچیکترش پیش مادربزرگم زندگی می کردن. عمه ام هم رفت کشور خارجه و همونجا ازدواج کرد و بچه دار شد. چند سال پیش و زمانی که من بچه تر بودم ، خیلی با هم صمیمی بودیم و تابستونا زیاد می رفتم شهرشون. یه سالی بود که تو راه مدرسه اش یه دختری رو دیده و بهش دل بسته بود. واسه همین هر روز موقع برگشتن از جلوی مدرسه ی دختره رد می شد تا ببیندش. چند بار هم سعی کرده بود با دختره حرف بزنه ولی گویا اون زیاد تمایل نشون نمی داده. پسرعمه ام اسم دختره رو که نمی دونست ، واسه همین بهش می گفت زیبا. کم کم دید با همه پا فشاری و تعقیب و گریزی که انجام میده زیبا راه نمیاد و چند بار هم با بابای زیبا درگیری لفظی پیدا می کنه و شوهرعمه ی سابقم و خود عمه ام هرچی به باباهه اصرار می کنن که بیان خواستگاری اونا قبول نمی کنن.

پسرعمه ام که دیده کم آورده شروع می کنه به مزاحمت. اون موقع به تازگی یه موتور هم خریده بود و منم کلی با این موتورش خاطره دارم. خلاصه با دوستاش می رفت دم مدرسه ی دختره و جلو دوستای دختره مزاحمش می شد. حتی یه عکسی بهم نشون داد که دوستش خواسته بود از زیبا بگیره ولی دوست زیبا دستشو آورده بود جلو و صورت زیبا معلوم نبود. اینم بگم که اون موقع هنوز گوشیا دوربین نداشت و اصلا کسی به اون صورت موبایل دار نبود و این عکسا رو با دوربین عکاسی معمولی می گرفتن. این قضیه شاید مال هفت هشت سال پیش باشه. بعدش تابستون شد و منم رفتم شهرشون. کارمون شده بود که هرشب بریم دم خونه زیبا و چندتا بوق بزنیم و چندتا گاز خفن بدیم و در بریم. می دونستم کار درستی نیست ولی اونقدرا مثبت نبودم که نخوام شریک جرم بشم. تو همون عوالم بچگیم به این فکر می کردم که وقتی داریم جلو خونه اشون ژانگولر بازی درمیاریم دختره سرشو میذاره لای بالشش و گریه می کنه. به پسرعمه ام هم گفتم که این کارا درست نیست ولی خیلی جدی تر از این حرفا بود که به نصیحت من گوش بده. واقعا نمی دونم آیا حاضر بود یکی اینطوری مزاحم خواهر خودش هم بشه؟ به هرشکل این کار خیلی ادامه پیدا کرد و حتی سال بعدش هم که رفتم پیشش این کارو تکرار می کردیم.

یه مدت گذشت و پسرعمه ام با یه دختر دیگه آشنا شد و کم کم دست از سر زیبا برداشت. این دختر جدیده اسمش نیلوفر بود و چون زیاد با پسرعمه ام چت می کرد متوجه شدم که ایمیلش نیلوفر آبیه. (میگن یه دختری هم تو دانشگاهمون اسم مستعارش نیلوفر آبیه!) پسرعمه ام چندبار رفته بود خوابگاه دختره تو بروجرد و چند شب هم اونجا مونده بود و جالب اینجاست که دوستای نیلوفر هم باهاش تو خونه دانشجویی بودن. خلاصه اونجا هم کلی با پسرای لر دعوا می کنه و خودشو با چاقو می زنه و کلی خزبازی از خودش ول میده. یه مدت از آشناییشون میگذره که دختره میگه من دیگه نامزد دارم و بی خیال شو و این حرفا. پسرعمه ام هم که جا خورده ول کن معامله نمیشه و میره دم خونه اشون و با بابا و مامان دختره درگیری لفظی پیدا می کنه و مزاحمتاش که خیلی شدیدتر از زیبا هم بود شروع میشه. اول اینکه موتور و بوق و گاز به راه بود. بعدش عکسای نیمه عریان دختره رو گذاشت تو وبلاگش و کلی نامه نوشت و انداخت تو خونه اشون و کلی اینترنتی خرید کرد و فرستاد دم خونه اونا. حتی کار به شکایت و دادگاه هم کشید و فقط از ترس دادگاه بود که مزاحمتاش کمرنگ تر شد.

اینکه الان چه عاقبتی نصیب پسرعمه ام شده بماند برای بعد. میخوام بگم که حامد کوچولوی اون زمان بزرگ و بزرگ تر شد و زمین چرخید و دنیا گشت و شب و روز گذشت و حامد چندتا اشتباه کوچیک انجام داد و بعد نشست با خودش فکر کرد و یاد گذشته ی خودشو پسرعمه اش افتاد و عذاب وجدان گرفت. شاید جایز نباشه فعلا از اتفاقات پیرامونم بنویسم ولی سعی می کنم زین بعد پسر خوبی باشم.

پی نوشت۱ : امیدوارم حداقل پسرعمه ام آدرس اینجا رو پیدا نکنه که بعدش مجبور بشم این پست رو حذف کنم!

پی نوشت۲ : عید غدیر رو هم تبریک میگم. با اینکه فامیلیم طوریه که عملا باید سید باشم ولی نیستم وگرنه به همه اتون یه هدیه ای می دادم!

پی نوشت۳ : با اینکه انواع و اقسام پروژه ها و گزارش کارای سنگین درسی رو باید انجام بدم اما فکرم به شدت مغشوشه و فی الواقع دارم می ترکم. البته به قولی این مشکل خودمه و خودم باید حلش کنم ولی امیدوارم آخر کارم خوشی باشه!

پی نوشت۴ : البته این هیچ ربطی نداره ولی تو این کلیپ سی چهل نفر از ارازل می ریزن سر دوتا دختر و حسابی عقده های فرو خفته اشون رو خالی می کنن. دختره هم مثل اینکه کلا اینکاره اس!

دانلود کلیپ مزاحمت خیابون خاوران. حجم ۷ مگابایت

دیدگاهی بنویسید


سلام همسایه رو جواب بدیم

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !

تو سایت قبلیم ، قبل از هر مطلب دو سه خط از این سجع نوشتا میذاشتم. انصافا ذوقم چند ماهه کور شده و در حقیقت میشه گفت کورش کردن. حالا شاید با خنک شدن هوا دوباره حس شِر! نوشتن بیاد.

دور از جون شما اگه غیبت نباشه ، قبلا همسایه های خیلی جالبی داشتیم. مثلا یکیشون یه خانومی بود که یه دختر و پسر همسن داشت. یه مدت گذشت و ما چشممون به بابای جماله! روشن نشد. خانومه می گفت شوهرم رفته کره اونجا ماموریته و ال جی و این حرفا. بعد نه که اون موقع بچه بودم و عقل نداشتم (تقریبا مثل الان) فکر می کردم این بچه ها هم کره ای اند و با اینکه چشاشون بادومی نبود ولی اون تصویری که ازشون تو ذهنم مونده شبیه همون چینی ژاپنیاس. یه مدت گذشت و بالاخره باباهه اومد. همون شب سر ناسازگاری گذاشت چون همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن صدای دعواشونو می شنیدیم. باباهه پشت سرهم رگباری به بچه هاش فحش می داد و از هر سه تا فحشی که می داد دوتاش توش پدر داشت. مثلا پدرسگ ، پدر ان و … .

فقط همون یه روز بود که از بیانات مرد خونه اشون مستفیض می شدیم و دوباره غیبش زد و با خود می پنداشتیم یحتمل رفته کره پیش ال جی اینا دیگه. اندکی گذشت و اون بندگان خدا هم چون مستاجر بودن نقل مکان کردن. اما همسایه های فضول ما پا از سرشون برنداشتن و بعد از اینکه آدرسشونو پیدا کردن خراب خونه اشون شدن. تو همین جلسات پر فیض بود که کاشف به عمل اومد باباهه کره نمی رفته بلکه رفته بوده قصر آب خنک می خورده. به هرحال مستاجرای جدید اومدن. یه زن و مرد با دوتا بچه. دخترشون از من بزرگتر بود. حداقل اینطور به نظر می اومد. پسره هم شاید همسن شایدم کوچیکتر. طفلکی یه ذره خل وضع بود. در همین ایام بود که تهران زلزله اومد و ملت لخ*ت و عور تنگ غروب ریختن تو خیابون. دختر همسایه امون هم تو مستراح بوده (اینطور تعریف کردن وگرنه من خودم به شخصه ندیدم. اون موقع که زلزله اومد داشتم جنگای صلیبی بازی می کردم!) و موقع زلزله همینطوری نشُسته کشیده بالا و پریده تو راه پله. البته تحریک نشین ، همچین زیاد هم مالی نبود!

چندوقت گذشت و پسر بزرگ خانواده از سربازی تشریف فرمایید. کم کم متوجه شدیم دعواها توی خونه اشون زیاد شده و طبق گوش وایستادن های مکرر به این نتیجه رسیدم که تو هر دعوا و کتک کاری یکی داره یکی دیگه رو می زنه. یعنی مثلا یه روز پسر بزرگه خواهرشو ، یه بار باباهه پسر کوچیکه رو ، یه دفعه مامانه پسر بزرگه رو ، یه شب پسر کوچیکه مامانه رو و الخ. اواخر روزایی که مهمون ما بودن هم چهارتایی ریختن سر پسرکوچیکه – که گفتم خل مزاج! بود – و میذاشتنش لای این صندلی تاشوها و می کوبیدنش به دیوار. دختره هم می گفت بزنینش ، حقشه ، بکشش و … . می خواستم بگم تو برو دستشوییتو بکن که دیگه نگفتم. روز آخری هم که می خواستن برن اول صدای دعوای دوتا زن میانسال رو شنیدم. بعد که قشنگ گوشامو تیز کرده بودم شنفتم که مرده داره نصیحت می کنه و میگه بابا با هم مهربون باشید با هم دعوا نکنین هوای همدیگه رو داشته باشین. خلاصه شاخکای من به صدا دراومدن و فهمیدن که این بابا زناشو تو یه خونه نگهداری می نموده.

حالا همسایه بغلی به کنار. یه همساده هم زیر ما بودن.(طبقه ی زیرین ما نه زیر خود ما) یه پسر بیکاری داشتن که شبا حوالی دو و سه آواز خوندنش می گرفت و آهنگ نازنین داریوشو میذاشت و می زد زیر آواز. گلاب به روتون اگه تو این مسابقه ی پرژن استار شرکت می کرد حتما یه تمشکی زرشکی چیزی می برد. واسه ساکت کردنش هم مجبور بودم تا جایی که مشت هایم توان خواهد داشت بکوبم کف زمین. البته این کار خیلی موثر بود و برای حداکثر پنج دقیقه وقت می گرفتم تا بخوابم. همین چند وقت پیش هم بود که باباهه بازنشست شد و یه پولی رسید بهشون. پسره گفت یالا برام ماشین بخرین میخوام مسافرکشی کنم. اونام براش یه ۴۰۵ دست دوم خریدن و بعد از اینکه چند بار کوبوندش به در و دیوار و ماشینای مردم ، زیر قیمت فروختش و یه ۲۰۶ خرید. حالا اینکه مگه با ۲۰۶ هم مسافرکشی می کنن بماند که این کارو می کنن ولی از ذکر جزئیاتش می پرهیزیم.

همسایه جهنمی رو بازی کردین؟

حدود یه ماه پیش یه خبری خوندم که یه پسر و دختر پونزده شونزده ساله تو کرج بخاطر اینکه خونواده هاشون با ازدواجشون مخالف بودن ، خودشونو از یه ساختمون پرت کردن پایین و پسره در دم سقط شده و دختره هم مغزش ترکیده و ضربه شده. یه همسایه دیگه داشتیم که دوتا پسر داشتن. کوچیکه چاق و خپل بود که باهاش کاری نداریم. بزرگه که از من دو سه سال کوچیکتر بود یه مقدار چت مغز بود و تو ادای کلمات مشکل داشت. مثلا یه بار زنگ خونه امونو زد و گفت ببخشید گیف دارین؟ ما جمیعا هرچی فکر کردیم نفهمیدیم گیف چیه. گفتیم منظورت لیفه؟ گفت نه ، مامانم گفته برو گیف بگیر. از اونجایی که من از همون دوران نوجوانی خیلی باهوش بودم (الان دیگه نیستم) سریع گفتم یه عکس با فرمت گیف میخوای؟ گفت نه. خلاصه بعد از توضیحات فراوان و شور و مشورت ما ، آخرش فهمیدیم قیف میخواد. یه بار هم داشتم از تو خیابون رد می شدم و این بچه مچه ها داشتن بیست سوالی بازی می کردن. فرض کنید جواب مثلا نارنگی بود بعد این بشر خواست حدس بزنه ، گفت آدمیجاده؟ بگذریم. خلاصه اینکه خیلی خر بود. و الانم هست. همچنین عاشق سینه چاک گوجه فرنگی بود. یه زمان که گوجه فرنگی گرون و نایاب شده بود کل خانواده بسیج شده بودن از همسایه ها واسه این چندتا گوجه بگیرن.

این بچه چند ماه زودتر از من حقیر ای دی اس ال دار شد. این دو برادر هم علاقه ی وافری به سینمای نوآر هالیوود داشتن و فقط کافی بود یه فیلم Rated R بیاد بیرون تا اینا برای دیدنش شیرجه بزنن. از اینترنت دار شدن پسره چندی می گذشت. بابا مامانش اومدن خونه امون مثلا مهمونی. باباهه تعریف می کرد یه ماه پیش اینترنت پسرمو قطع کردن گفتن از اینترنت یکی دیگه داره استفاده می کنه. الانم از یه شرکت دیگه براش گرفتم. حالا میگه داره هیتلرشکن میفروشه هر روز کلی پول می ریزن به حسابش. غیرقانونی نیست که؟ با یه خنده ی احمقانه ای گفتم خلاف که هست ولی به اون صورت گیر نمیدن. تو دلم گفتم آره صبر کن تا بیان ببرنش اوین بهش نوشابه بدن ، اون وقت حالشو می پرسم.

مامانش هم شروع کرد به شرح وقایع الاتفاقیه. گفت پسرم تو چت با یه دختره آشنا شده دختره تو گرگانه. اینا عاشق همدیگه ان. اینقدر تو گوشمون خوند که رفتیم گرگان دختره رو ببینیم. (در اینجا عکس دختره رو به والده ی گرامه نشون داد که بعدا برام تعریف کرد و گفت ابروهای دختره پاچه بزی بود.) به هرشکل پسره گفته الا و للا من اینو همین الان میخوام یالا پاشین بریم بگیرمش. بهش میگن بابا بی خیال شو تو نه کاری داری نه تحصیلاتی نه خونه ای نه عقل درست و حسابی ای و… تو گوشش نمی رفت که نمی رفت. می گفت میارمش تو اتاق خودم زندگی می کنم. ننه باباهه هم هی می گفتن صبرله صبرله بالام جان اما پسرک انگار خیلی عجله داشت گویی اون فیلمای نوآر کار خودشونو کرده بودن. هی از این اصرار و از اونا انکار تا اینکه پسره قاطی بود و قاطی تر هم کرد و نیمه های شب تنهایی بدون هیچ پول و پله ای پا شد رفت گرگان خبر مرگش. فعلا تا همینجا ازش خبر دارم ، اگه خبر تازه ای شد بهتون میگم. بیچاره پدر مادرا. البته غیر از بابای مامان من چون من خیلی خوب و الاغ و سر به زیر و خلاصه خیلی خوب و خَرم. مامان اون پسره که تو چت عاشق ابرو بزی شده می گفت سر این گوساله حامله که بودم قرص اعصاب زیاد می خوردم فکر کنم واسه همینه که بچه ام بدین وضع دراومده. به هر ترتیب خدا همه رو شفا بده و به منم یه دوست دختر خوب!!

پی نوشت۱: این نصفه جمله ی آخر ، کاملا شوخی بود! هرچند زیاد هم بدم نمیاد!

پی نوشت۲: همین الان وبلاگشو پیدا کردم. اسم دختره دل*یار ه. بعد هی به من گیر بدین حالا!

پی نوشت۳: می بینم که همه سایتای موزیک ترکیده شدن. وقتی از هاستینگ ایرانی فضا بگیری همین میشه دیگه.

دیدگاهی بنویسید


اتوبوس شب

خلاصه از اینکه هوا یه مقدار خنک شده خیلی خوشحالم و الان که بیشتر فکر می کنم ، فکر می کنم که چقدر روزای گرم امسال زیاد بود و منم خیلی گرمایی و الان دوست دارم با یه تا پیرهن راه بیوفتم تو خیابون از سرما سگ لرز بزنم و بخندم.

یه حرفی مونده تو گلوم که حتما باید بگمش. می خواستم تشکر کنم از همه ، که وقتی سوار اتوبوسای دانشگاه میشیم می بینیم خواهران نه تنها ته ، بلکه سر و وسط اتوبوس رو هم گرفتن و وقتی معترض میشیم که چرا؟ میگن حتی اگه ما وایستاده هم بودیم شما باید پا می شدین ما میشستیم و در همین راستا تشکر می کنم از برو بچ طالبون که وقتی سوار اتوبوسای بین شهری میشیم یه تعداد افغانی که بوی گند و کثافتشون کل فضا رو دربر گرفته روی صندلی ها چمپاتمه زدن و منه ایرانی غیور دست به میله و وقتی اعتراض می کنیم میگن چکار کنیم ما مهمانیم در مملکت شما . و باز هم تشکر ویژه ای دارم از مردم فهیم اون شهری که دانشگاه ما توش قرار داره. به این دلیل که توی ایستگاه مترو سه تا اتوبوس تقریبا هم مسیر وجود داره که یکیش برای دانشجوهاس. اتوبوس این دانشجوها شبیه قابلمه ی ماکارونیه و اون دوتای دیگه خالی از مسافر. عقل حکم می کنه که مردم اون شهر سوار اون دوتا اتوبوس بشن ولی انگار جذابیتی توی این اتوبوس هست که هیچ جای دنیا نمی تونن پیداش کنن.

بحث اتوبوس شد. چند روز پیش توی یکی از اتوبوسایی که ذکرش بالاتر رفت ، دست به میله ایستاده بودیم که یه پسری برگشت و از دخترایی که صندلی عقبش نشسته بودن خواست دو تومنیشو خرد کنن چون راننده پول خرد نداره. حالا اینکه چطور توی اون شلوغی و فاصله از راننده متوجه این قضیه شده بود به ما هیچ ربطی نداره. یکی از دخترای ترگل ورگل سه تا پونصدی داد به طرف. بعد از چند ثانیه پسره دوباره برگشت و خردتر خواست. دخترک چهارتا صدی داد به طرف و یه پونصدی گرفت. پسره که شبیه شیخنا ک*ر&وبی هم بود گفت اینطوری نمیشه که ، من به شما یه صدی بدهکار میشم. حالا شما رشته اتون چیه؟ دختره: بله؟ -: چه رشته ای می خونین؟ -: حالا چه فرقی میکنه. -: به هرحال من روزای دوشنبه چهارشنبه توی سایتم بیاین بقیه پولتونو بگیرین. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم و ملت داشتن پیاده می شدن دیدیم پسره دم در اتوبوس وایستاده و یحتمل کار به شماره و ادامه ی ماجرا کشیده شده.

همین دیروز داشتیم با بچه ها درباره مدلای لپ تاپ حرف می زدیم و منم چون داشتم فیلم Inception رو دانلود می کردم به مدل اینسپایرون دل می گفتم اینسپشن و اونام متوجه نمی شدن. حالا این ماجرا چقدر مهم بوده که اومدم اینجا نوشتمش ، خودمم نمی دونم. فقط خواستم یه ذره کلاس بذارم.

اگه یادتون باشه قبلا یه مطلبی درباره کشت خیار و بار گذاشتن خیارشور توی دانشگاه مطلبی نوشته بودم. حالا الان با فرا رسیدن فصل سرما ، وقت کشت به پایان رسیده و الان نوبت کاشته. البته توی تصویر زیر خیلی واضح نیست اما دانشجوهای کشاورزی توی یک قسمت بایر دانشگاه مشغول بیل زدن هستن و جالبترش اینه که اکثرشون دخترن. خب این خیلی خوبه. احتمالا چند وقت دیگه هم رشته ی عمران برای دخترا آزاد میشه و می تونن آجر هم پرت کنن بالا. یا مکانیک و تعمیر ماشین و آپارات و عیب یابی کامپیوتری خودرو. البته الان هم رشته ها و مشاغل خوبی براشون هست. مثلا پزشکی می خونن و به اونجایی که میخواد سوزن فرو بره توش ، الکل می مالن. یا ادبیات می خونن و شاعر میشن. یه دختره هم هست توی دانشگاه ما یه کتاب شعر از خودش ول داده که در اولین فرصت یه عکس از خودشو کتابش می گیرم. شعراش هم که معلومه چیه دیگه.

این پست خیلی لوس بود. البته به دلیل هیتلر شدن سایت قبلیم و استقبال نکردن از اون سایتی که می خواستم درباره دانشگاه بنویسم توش فعلا بی خیال بقیه میشم و همینجا ادامه میدم اگه بذارن. من باید بنویسم اگه ننویسم می میرم!

آهنگ نوشت : همینطوری نشسته بودم که یاد آهنگ پاییز شادمهر افتادم. یادم نیست چند ساله ام بود ولی خیلی بچه بودم. روز مادر بود رفتیم بقالی گفتم یه نوار بده واسه روز مادر. اون یارو فروشنده هم کاست دهاتی رو داد. شما یادتون نمیاد! اون موقع ها قیمت این کاستا شیشصد تومن بود و آخراش که دیگه کم کم سی دی داشت جاشو می گرفت شد شیشصد و پنجاه. این آهنگ پاییز هم فکر می کنم یکی از کارای خیلی قدیمی سیاوش قمیشی باشه که شادمهر به نوعی دزدیدتش!

دانلود آهنگ پاییز از شادمهر عقیلی حجم ۵.۵

دیدگاهی بنویسید


سوتی های شلواری

شروع ترم تحصیلی جدید انگیزه های منو واسه نوشتن از بین برده. قطعا یکی از دلایل وبلاگنویسی فرار از تنهاییه و خب منم الان تنها نیستم و روزانه کلی آدم می بینم و باهاشون مراوده دارم. اما همیشه ماه پشت ابر نمی مونه (و یا همچین ضرب المثلی)

برخلاف برخی ، با خرید کردن مشکل دارم و کلا دوست ندارم چیزی بخرم. مثلا همین خرید البسه که همیشه با کلی مکافات همراهه و دیگه باید چی بشه که برم لباس بخرم. تازگیام خیلی سخت گیر شدم و مثلا برای خرید شلوار چند بار مدلای مختلفو پرو می کنم و دهن فروشنده رو سرویس نیز. اوایل هفته هم برای خرید رفته بودم و هر شلواری که پرو می کردم فروشندهه می گفت عالیه خیلی خوش تیپ شدی. بعد منم می گفتم نه از این خوشم نیومد. اصولا فکر می کنم هرچی فروشنده ها بگن عکسش درسته. خلاصه اون آقاهه (کاش خانوم بود!) یه ببخشیدی گفت و دستشو از بالا کرد تو شلوار که مثلا بگه کمرش اندازه اس. گفتم فاقش کوتاهه و اونم دریغ نکرد و دستشو گذاشت زیر خشتک شلوار. کم مونده بود که دیگه آره … . پسر خوشگل بوری هم بود.

دوشنبه یه کلاس داشتم و استاد گفت برای یه پروژه ای باید گروه بندی کنین. دوتا از دوستان نزدیکم با شدت و حدت از من خواستن باهاشون همگروه نشم و به زعم خودشون من هیچ کاری انجام نمیدم. منم زیاد علاقه مند نبودم خودمو تحمیل کنم. بنابراین با یکی از دوستان که ترم قبل این درسو پاس کرده بود تماس گرفتم و اونم قبول کرد که پروژه اشو در اختیارم بذاره. و باز هم اون دو دوست منو توی گروهشون نپذیرفتن و اظهار داشتن که اون پروژه ی ترم قبل هیچ ربطی به این ترم و این استادش فرق می کنه و اون ریش نداره و این داره و … و بعد از اینکه گروه بندی تموم شد و موضوعات مشخص ، استاد همون مراحلی رو گفت که ترم قبل یه استاد دیگه گفته بود. و اون دو دوست بی معرفت باقی موندن و من و خدا و جای حق و این صوبتا. (اسمایلی مستاجری که صاب خونه جوابش کرده)

بعضی وقتا بعضی بچه ها حرفای خوب و ماندگاری می زنن که تا عمر داریم فراموش نمی کنیم. مثلا یه بار صحبت از این شد که سیاوش قمیشی مُرده یا نه. از یکی از بچه ها پرسیدیم که خبر داری سیاوش قمیشی مرده؟ اونم بلادرنگ جواب داد من از این فیلما زیاد نگاه نمی کنم. یا همین دیروز یکی داشت با یکی دیگه حرف می زد. منم میشنیدم چی می گفت. با جدیت و اعتماد به نفس خاصی می فرمود : من برای اینکه زبانمو تقویت کنم فیلمای ایرانیو با زیرنویس انگلیسی نگاه می کنم. واقعا خدا این دوستانو از ما نگیره.

دیگه به اون صورت حرف خاصی ندارم اما سعی می کنم با انگیزه تر بنویسم. و بدرود بغداد .

پی نوشت: اولین آهنگ آلبوم جدید امیر کریمی اسمش شکاره و اگه آهنگای قدیمی ابی رو گوش داده باشین باید عرض کنم که درست حدس زنین. دقیقا بازخونی همون آهنگه فقط نمی دونم چطوری به این آهنگش مجوز دادن. یعنی ارشادیا ابی گوش نمیدن ؟

دیدگاهی بنویسید