اونا هم آدمن مگه؟ نمی دونستم

دوست دارم وقتی یه مطلبی مینویسم جامع و مانع (؟) باشه. میخوام رو هر پست یه ذره فکر کنم تا بعدا نگم اه کاش فلان چیز رو هم می نوشتم. واسه همین فاصله ی بین آپدیتام زیاد میشه وگرنه من اونقدر وقت فیری دارم که حتی الان می تونم رمان بیست و یک سال تنهایی رو بنویسم.

چند سال پیش وقتی بچه سال بودیم و بی خیال آینده خیلی هم خر بودیم. انده انده آرزوهام اومدن فیفای جدید بود. یا فوقش تعطیل شدن مدرسه بخاطر آلودگی هوا و برف و بارون و تازگیام گرما. با پسرعمه ام روابط حسنه ای داشتم ولی چون اون شهرستان بود کم می دیدمش. الان یه دو سالی میشه که برحسب اتفاقاتی میونه امون شکراب شده و فقط دورادور خبراش بهم می رسه که زن گرفته و میخواد بره بلاد خارجه.

داشتم می گفتم. تابستون چند سال پیش اومده بود خونمون. رو به روی خونه ی ما یه آپارتمان ده طبقه بود و هم اهالی اون ساختمون به ما اشراف داشتن و هم ما به اونا. این پسرعمه ام توی طبقه ی هفتم این ساختمون یه دختری رو کشف کرده بود که همیشه دم پنجره اتراق می کرد و دور از جون شما زیاد هم خوشگل نبود. زشت هم بود حتی. پسرعمه ام هر روز می رفت دم پنجره و نگاش می کرد. شاید یه دستی هم واسه اش تکون می داد. چون چند سال از من بزرگتر بود به نصایحم گوش فرا نمی داد و کار روزانه اش شده بود. احتمالا اگه ادامه می داد کار به جاهای تنگ تر و باریک تر هم می کشید.

عکس تزئینیه !

یادتونه تو یکی از پستا گفتم یکی از پسرا به اسم پیروز … نه؟ حس توضیح دوباره ندارم ولی گفته بودم که کلا پسر راحتیه و مثلا وقتی دم در واگن مترو وایستادیم تا پیاده شیم تا در باز میشه یه دفعه داد می زنه حملهههههههه ! امروز کلاس نداشتم . یه کار اداری هم داشتم که فرصت خوبی برای انجامش بود.  تو راه برگشت با پیروز و یه تعداد از دوستان هم مسیر شده بودیم. می خواستیم سوار اتوبوس بشیم که دیدیم کلهم اجمعین اتوبوسو دخترا قُرق کردن و یالا یالا گویان وارد اتوبوس شدیم. خود دخترا هم از اینکه کل اتوبوسو اشغال کرده بودن خنده اشون گرفته بود. اتوبوس راه افتاد و اواسط مسیر چندتا از خواهران لواشک درآوردن و مشغول تناول شدن که من به پیروز گفتم من لواشک میخوام! اونم اونقدر زبون ریخت و لودگی کرد تا صاب لواشکه یه تیکه داد بهمون و خیلی با شعف ابراز داشت که خودش لواشکو درست کرده و طوری خوشحال شده بود که تو گویی به خر تی تاب داده باشه. (یعنی دختره به خر تی تاب داده باشه)

ترم اول بود و آزمایشگاه کامپیوتر داشتیم. یکی از جلسات جاهامونو عوض کردیم و یکی از دخترا رفته بود جای گروه ما نشسته بود. منم با سیستم کناریش ور می رفتم. دختره دنبال برنامه ای که ما هفته ی پیش نوشته بودیم می گشت و از من پرسید که کجا سیوش کردیم. منم با بی تفاوتی گفتم نمی دونم و اونم رفت از دوستام پرسید. ترم سوم بود. توی سایت کامپیوتر بودیم. صندلی من یه مشکلی پیدا کرد و پا شدم که برم یه صندلی بیارم. از چندتا دختر دم بخت! گذشتم و یه صندلی خالیو بلند کردم و قصد رجعت داشتم. بالطبع نمی تونستم که صندلی بالای سرم ببرم چون نه زورم می رسید و نه عقلانی بود. در حال مانور ولایت ۶ بودم که چرخای صندلی گرفت به پای یکی از داف ها و من درحالیکه به رو به رو نگاه می کردم فشار به جلو رو مضاعف نمودم تا اینکه به هر ترتیب صندلی رد شد و یک صدای آی و بلکمم آه و آخی به هوا برخاست و من همچنان از مسیرم منحرف نشدم. چند سانتی متری بیش دورتر نشده بودم که یه صدایی گفت پای دوستم درد گرفت و من بازم به رو به رو نگاه می کردم.

چند سال پیش دختر عمه ام اومده بود توی اتاقم و رفت سراغ دفتر شعر و چرک نویسایی که برای سایت توش مینویسم. من متوجه نشده بودم تا اینکه گفت این شعرا رو خودت گفتی؟ که گفتم آره و سریع دفترو از دستش قاپیدم. اونم ناراحت شد رفت. دوتا از دخترا توی دانشگاه هستن که هر وقت منو می بینن سلام می کنن. یکی دوبار سوال درسی پرسیده بودن. اما وقتی من می بینمشون سلام نمی کنم. حالا اینکه چطور میشه که وقتی اونا منو می بینن سلام می کنن ولی وقتی من اونا رو می بینم سلام نمی کنن جای بحث و سواله!(متوجه شدین که چی میگم؟) یه دختر همکلاسی توی محیط چت گفت وقتی منو تو یونی می بینی سلام کن. گفتم من الانم که دارم با تو چت می کنم رو این حسابه که فکر می کنم پسری. یعنی طوری به خودم القا کردم که دارم با یه پسر چت می کنم چون نمی تونم با دخترا ارتباط برقرار کنم. حالا چرا نمی تونم؟ یعنی از بچگی اینطوری بودم؟ قطعا نبودم. این برمی گرده به یه مسئله ی خیلی مهم که فعلا رغبتی به بیانش ندارم.

نتیجه گیری غیراخلاقی: من تو ارتباط با جنس غیر همجن*سم به شدت دچار مشکلم و همیشه یه حس ترس همراه با نفرت نسبت بهشون دارم. پیر و جوون هم نداره. اما اونا هم مثل منن و مثل من فکر می کنن و مثل من زندگی می کنن. اما اگه من بگم چه مشکلی دارم حتما حق رو به گردن من میندازین. ولی نمیگم!

موزیک نوشت: همینطوری هوس کردم آخر پست یه آهنگ بذارم. یه آهنگ از آلبوم آخر مایلی سایرس میذارم که کم کم داره میره قاطی پو** استارا ! ماشالا بچه ام داره رشد می کنه. فقط نمی دونم چه نسبتی با کوروش کبیر داره!

دانلود آهنگ Scars از Miley Cyrus

دیدگاهی بنویسید


دوستانی بهتر از قهوه تلخ

یه طیفی توی جامعه ی ما وجود داره که با اینکه شاید حداکثر ده میلیون نفرو پوشش بده اما توی مسائل اجتماع خیلی تاثیرگذاره. قشری که جزو دهکای بالا به حساب میاد و صاحب ثروت و رسانه اس. حالا اگه هنرمند یا ورزشکاری برخلاف عقیده ی این افراد عمل کنه از طرف اونا بایکوت میشه و مورد توهین و تحقیر قرار می گیره. از طرف دیگه کسایی که قدرتو تو دستشون دارن مقابله به مثل می کنن و تقریبا طرفو از صحنه میندازن بیرون.

من اینطور حس می کنم که کارایی که خواننده ها و فیلمسازای ما انجام میدن بیشتر برای همون قشر تاثیرگذاره و قطعا اگه غیر این باشه اون درآمدی که مدنظرشونه بدست نمیاد. ضمنا اکثریت و شاید تمامی خواننده ها و فیلماسازا و بازیگرای معروف ما آدمای مرفهی هستن. با این تفاسیر من چندان رغبتی به پول دادن برای دیدن کارای این هنرمندا ندارم و اصولا معتقدم هنرمند واقعی کسیه که هنرش رو رایگان در اختیار مردم بذاره. همونطوری که قبلا هم گفتم افکار من کاملا ضد لیبرالیسمیه اما فضا طوریه که فکر می کنم فقط خودم اینطوریم و قطعا خیلی زود منم تغییر می کنم.

چند روز پیش که رفته بودم دانشگاه چندتا از بچه های پرمایه! دانشگاه رو دیدم. کلا با اکثر پسرا ارتباط دارم اما از این رابطه لذت نمی برم! (هرکی ذهنش منحرفه بره خودشو اصلاح کنه!) دیدم سی دی قهوه ی تلخ دستشونه. بهشون گفتم من قسمتای اولشو دانلود کردم که ناگهان گویی به نوامیسشون تجاوز کرده باشم برافروختن و انگار برده ی اونا باشم منو امر به معروف و نهی از منکر می کردن. البته من سری اول قهوه تلخو با اکراه خریده بودم و قصد نداشتم سری دومو بخرم اما بروبکس خانواده چنین قصدی نداشتن و قسمت دوم رو هم تهیه نمودن.

چند روز گذشت و با تنی از دوستان بی مایه فتیره! مشغول صحبت بودیم که بحث قهوه ی تلخ شد. متفق القول ابراز داشتن چقدر مرخرف بود بابا من که یه قسمتشو دیدم حالم به هم خورد. لازم نیست بگم که این دوستان سی دی رو نخریدن و از این و اون گرفتن یا کپی کردن. درحالیکه به نظر من این مجموعه برخلاف انبوهی از سریالای ایرانی خیلی هم فاخر و پر از نکته اس. اما شاید اگه مجانی از تلویزیون پخش می شد این دوستان من هم نظرشون چیز دیگه ای بود. درحقیقت به عقیده ی اونا قهوه تلخ ارزش خریدنو نداره.

اون بچه هایی که اول عرض کردم به لحاظ اعتقادی با من در تضادن. من کمی به مسائل مذهبی گرایش دارم درحالیکه اونا دید منفی به این قضایا دارن. دوستانی هم که دوم براتون گفتم از نظر فکری با من اختلاف دارن. مثلا هیچ کدومشون علاقه ای به کتاب و فیلمای پیچیده ندارن و از اطلاعات عمومی پایینی رنج می برن. مثلا به یکیشون گفتم رضا یزدانی یه آلبوم داده که من ازش خوشم اومده. گفت رضا یزدانی کیه دیگه؟ گفتم همونی که برای فیلمای مسعود کیمیایی آهنگ خونده. گفت کیمیایی؟ نمیشناسم. گفتم بابا همون کارگردانه که حکم و محاکمه در خیابانو ساخته. گفت اسم این فیلمارو شنیدم. گفتم قیصر و گوزن ها هم که دیگه خیلی معروفه این یارو ساخته. گفت من اصلا فیلمای ایرانی نگاه نمی کنم و منم بی خیال معامله شدم کلا.

نمی خوام بگم آدم خیلی شاخی هستم و از همه بالاترم و پسر بیل گیتسم اما هنوز نتونستم دوست ایده آلم رو پیدا کنم. من از بچگی تا حالا دوست صمیمی نداشتم و عادت عجیبی به تنهایی دارم. حتی شده یکی دو ماه با کسی حرف نزدم اما زیاد دچار افسردگی نشدم. امام علی هم یه جمله ای در این باب گفته. که کسی ضعیفه که نتونه برای خودش دوستی پیدا کنه و از اون ضعیف تر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. به هرحال پسرا که نتونستن منو ارضا کنن ببینیم بقیه چیکار می تونن بکنن!

پی نوشت: اگه خیلی بیکار بودین و علاقه مند ، می تونین از لینکدونی سمت راست هم مستفیض بشین.

دیدگاهی بنویسید


اوتانازی

اکثر قریب به اتفاق خودکشیا ناشی از شکست عشقیه و طرف باید خیلی ژاپنی بازی دربیاره که بخاطر ورشکستگی خودشو بکشه. من شاید هنوز هیچ مصیبت بزرگی رو تجربه نکرده باشم اما مطمئنم حتی اگه شکست عشقی هم بخورم باز خودمو نمی کشم و فوق فوقش یه مدتی افسردگی بگیرم و بعدش برمی گردم به زندگی. اما بعضی موارد هست که هنوز مطمئن نیستم. مثلا فوت پدر یا مادر. یا اینکه یه مریضی سختی بگیرم که خودمو و اطرافیام عذاب بکشن. مثلا یه سری به اینجا بزنین. دختره برحسب اتفاق نصف صورتش از بین رفته و بدتر از همه اینکه علاوه بر زیبایی چشماشو هم از دست داده. شک نداشته باشین اگه همچین اتفاقی برای من می افتاد خودمو می کشتم. شاید بتونم کر و لال شدنو تحمل کنم اما کور شدنو عمرا. حتی تصورش هم نمی تونم بکنم.

یا اینکه اگه دلشو دارین عکسای اینجا رو هم ببینین. واقعا تحمل طولانی مدتش خیلی سخته. بیماری های دیگه ای هم هستن مثل سرطان و ام اس که جون آدمو به لبش میارن تا جونشو بگیرن. البته ممکنه بعضی بیماری ها هم از بدو تولد با آدم باشه که به هرحال قابل تحمل تره اما مثلا بیماری دوشن یا اسم کاملترش دیستروفی ماهیچه ای دوشن رو در نظر بگیرین. طرف با انواع و اقسام زجرها رو به رو میشه تا اینکه تو عنفوان جوانی می میره. من که از خودم اطمینان دارم. اگه یکی از این مریضیا رو بگیرم یه جوری خودمو خلاص می کنم و بی خیال بهشت و تجری من تحتهم النهار میشم.

احتمالا کلمه ی اوتانازی به گوشتون خورده. یه فیلمی بود که چند سال پیش اکران شد. شاید شما هم مثل من فیلمو ندیده باشین و مثلا الان فکر می کنین که اتانازی لابد اسم دختره نقش اول فیلمه. اما اوتانازی یه لفظ لاتینه که به فارسی میشه مرگ راحت و خوب. یعنی وقتی یه بنده خدایی داره زجر می کشه با اوتانازی خلاصش می کنن. فیلم عزیز میلیون دلاری ساخته ی کلینت ایستوود هم یکی از مصادیق اوتانازی رو به نمایش گذاشته بود و واقعا هم فیلم قشنگی بود. اوتانازی طوریه که یا بیمار خودش خسته میشه و از پزشکا میخواد که خیلی راحت و آروم بکشنش یا اینکه مریض دچار مرگ مغزی شده و عملا فقط یه زندگی نباتی داره. گفتم نبات چقدر هوس چایی کردم. به قولی یک جلد کلام ا… مجید و یک عدد آینه و شمعدان و یک شاخه نبات و یک عدد گل آیا وکیلم؟ (بچه ام چقدر عروسی دوست داره. آخی!)

اوتانازی توی کشور ما غیرقانونیه. تو خیلی از کشورای دیگه هم هست. مهمترین دلیلش اینه که ادیان الهی به شدت با این عمل مخالفن و میگن که کسی حق نداره خودشو دیگرانو از بین ببره. ولی تو این دوره زمونه کی به این چیزا گوش میده. الان تو بعضی کشورای اروپایی عملیات مرگ خوش و خرم انجام میشه و حتی اگه بیماری خاصی هم نداشته باشی اونا می کشنت! دلیل دیگه ی مخالفت با اوتانازی اینه که جلوی پیشرفت علم پزشکی رو می گیره و هر دکتری واسه راحتی خودش میاد می زنه طرفو سَقط می کنه. البته بعضی موارد هست که تو اکثر کشورا انجام میشه و اونم بریدن لوله های اکسیژن یا لوله ی غذای بیمار مرگ مغزیه که تو کشور ما هم هست. خب پس تا اینجا میشه نتیجه گرفت که اتانازی خوب و اخلاقی نیست اما یه مسئله ای هست. بعضیا میگن بر فرض اومدیم و یارو بیماریش خیلی پیشرفته بود و داشت زجر می کشید. خودش هم دائم اصرار می کرد که راحتش کنن. بعد زدو یهویی سکته کرد. حالا میشه بی خیال احیای طرف بشیم و بذاریم به درد خودش بمیره؟ میگن نه. بعد موافقا میگن چرا؟ اونام جواب میدن محض اِرا !

به شخصه آدم فوق العاده سالمی هستم. نه به لحاظ خونی ، نه از نظر پوستی و نه از لحاظ مغزی هیچ مشکلی ندارم. اما بخاطر اینا باید خدا رو شکر کنم؟ آیا این حق طبیعی من نیست که سالم باشم و اگه نباشم یعنی اینکه از حقم محروم شدم؟ یعنی وقتی دچار نقص و بیماری شدم نباید به خدا ایراد بگیرم؟ اگه یکی دچار مشکل بشه ، بهش اون دنیا حوری میدن؟ حالا نمیشه همین دنیا بدن؟ حالا اگه حوری هم نشد ، نمیشه یه دوست دختر در حد حوری بدن بهم؟ باز اگه اینم نشد میشه یه دوست خوب برام جور کنن؟ بعد میشه من با این دوستم برم یه ذره شهرو بگردم و هی غر غر نشنوم؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه ولی من با این چیزا خر نمیشم. سلامتی از همه چی بهتره. حوری هم مال خودتون نخواستیم خسیسا .

دیدگاهی بنویسید


حیوان ژنتیکی

دو سه ماه پیش یکی از دوستان توی گوگل بز! یه لینکی برام فرستاده بود که اولش از دیدنش خیلی تعجب کردم ولی از اونجایی که هر روز باید شاهد یک پیشرفت علمی جدید باشیم زنهار شروع کردم به گشتن تو اینترنت و دیدن عکسا . حالا اگه شما تا حالا این خبرو نشنیدین من بطور کلی براتون توضیح میدم که قضیه از چه قراره .

میگن دانشمندای علم ژنتیک یه موجودی رو ساختن که هم می بینه هم نفس می کشه هم دردو متوجه میشه . این موجود کوچولو رو شرکت استرالیایی biogenica ساخته و اسمشونم گذاشته genpets که معنیش میشه حیوون ژنتیکی خونگی یا حیوون خونگی ژنتیکی یا خونگی حیوونی ژنتیکی یا … . این موجود کوچولو رو برای بچه ها ساختن تا با جاهای مختلفش ور برن تا شاید با این کار یه ذره کمتر خودشونو انگولک کنن . این بنده ی خدا توی یه بسته قرار داره و تا وقتی که بسته رو باز نکنین تو خواب زمستونی به سر می بره اما به محض باز کردن بسته ، چشماشو باز می کنه و از اون به بعد نیاز به غذا پیدا می کنه .

میگن این بابا از استخون و گوشت و خون تشکیل شده و اگه یه قسمت از بدنشو ببری خون میاد و باید سریع مداواش کنی وگرنه الفاتحه . باید بری تو باغچه خاکش کنی . این اسباب بازی رو هم تو چند مدل مختلف ساختن . مثلا بعضیاشون یه سال عمر می کنن بعضیا سه سال . حالتای مختلفی هم دارن . شیطون ، باهوش ، کم حرف! ، مودب ، اجتماعی ، خوش مشرب ، اراذل اوباش ، رئیس جمهور و … . توی سایت خود شرکت سوالاتی درباره این موجود پرسیده و بعد خودشون هم جواب دادن . که یه چندتاشو با هم مرور می کنیم.

مثلا پرسیده نفس می کشه؟ بعد یارو گفته بَه! خوابی؟ دو ساعته دارم تو پیت می گو.م؟ یا پرسیده این جنپتز احساسات هم دارن؟ که جواب داده آره گلم . تازه هرچی هم انگولکش کنی هیچی نمیگه . صداش درنمیاد . برو حال کن . حالا یه سوالی هم هست که من خودم می پرسم ولی کسی نیست جواب بده . یادمه یه شرکت آمریکایی یه عروسک هم قد آدمیزاد تولید کرده بود که خیلی هم خوشگل بود . می گفتن پوستش هم جنس پوست آدمه و مفاصلش کاملا حرکت می کنن . اما مهمترین قسمت ماجرا این بود که برای مسائل جن*سی می شد ازش استفاده کرد ولی خب ، حس نداشت و زنده نبود . حالا سوال اینه که از این جنپتز میشه برای اون مسائل استفاده کرد یا نه؟ اگه نه پس چی؟

حالا ملت شاکی شدن که بابا این چه اختراعیه ، این ظلمه ، این با حقوق بشر منافات داره و این حرفا . اما دانشمندا گفتن که بچه ها با این اسباب بازیا بازی کنن براشون خوبه . یه دید وسیع تری نسبت به آفرینش پیدا می کنن و شاید علم ژنتیک و پزشکی سریعتر پیشرفت کنه .

خلاصه این بود ماجرا . اما حقیقتش هرچی گشتم که یه عکس چشم باز از جنپتز پیدا کنم دستم رفت تو پوست گردو . می دونین ، پنج دقیقه اس سرکار بودین چون همچین موجودی وجود نداره و این فقط یه دروغ و شایدم شایعه اس . بشر تا ساخت همچین موجودی خیلی فاصله داره و شاید تا دویست سال دیگه هم نتونه بسازتش و اینم گوشزد کنم که ما تا دو سال دیگه می میریم چون سال ۲۰۱۲ میشه و دیدن همچین موجودی رو با خودمون به قبرستون می بریم . به امید آن روز ! الهی آمین !

دیدگاهی بنویسید


هرمیون گرنجر

به شخصه تا حالا پیش نیومده که گناه خیلی سنگینی انجام داده باشم و عذاب وجدان روحمو سوراخ کرده باشه . ولی خب ، مثل خیلی جوونای دیگه گناهای ریز داشتم که چندان به ترکشون تو این ماه امیدی ندارم . نمی دونم ، شاید یه روزی تو همینجا اومدم و اعتراف هم کردم .

پارسال پاییز دسته جمعی رفته بودیم … بخشید به گیرنده هاتون دست نزنین . تاثیر این پارازیتاس . البته برای کم شدن تاثیرش و جلوگیری از مبتلا شدن به سرطان راهای زیادی وجود داره که یکی از راها رو در ذیل! براتون شرح میدم . داشتم می گفتم . پارسال آبان ماه بود و حمید عسکری تازه آلبوم داده بود . یکی از دوستام توی دانشگاه دائما با تلفن حرف می زد و همه اش از شرکت و حاج احمد و دفتر و این چیزا صحبت می کرد . خیلی کنجکاو شده بودم ولی کلا با سوال کردن مستقیم حال نمی کنم . یعنی اصلا با حرف زدن مستقیم میونه ای ندارم و تفکرم هم اینه که طرف باید خودش از رفتار و صحبتای من بفهمه چی میخوام. یه چند روزی گذشت تا اینکه دوستمون به حرف اومد و گفت فردا میام دنبالت که بریم شرکت . گفتم چه شرکتی؟ گفت بیا خودت میفهمی . خب منم فکر کردم الان می برتم یه شرکت کامپیوتری و دوزار تخصص یاد می گیرم . خلاصه خیلی خوشحال بودم که بالاخره کار پیدا کردم .

دنبالم نیومد . زنگ زد گفت با مترو بیا من راهنماییت می کنم که کجا پیاده بشی . منم که همچنان فکر می کردم با یه شرکت کامپیوتری مواجه خواهم شد با ذوق و شوق قبول کردم و راه افتادم سمت شرق تهران . با کلی دردسر و مکافات منو پیدا کردن و راه افتادیم سمت دفتر . بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم و به دفتر شرکت کامپیوتری! دخول کردیم . چند نفر تو یه آپارتمان حدودا هفتاد متری تو همدیگه می لولیدن . به چندتاشون سلام و عرض ادب نمودیم و رفتیم تو یه اتاق خالی . از زور بیکاری نگام رفت به در و دیوار . دیدم عکس دستبند و گردنبند زیورآلاته . با خودم گفتم زرشک! حتما الان میگن بیا برامون بازاریابی کن اینا رو بفروش به خلق الله . قبل از اینکه صاحابش بیاد بچه ها گفتن بیا بهت یاد بدیم چیکار کنی که یه وقت نرینی . انصافا ترسیدم . گفتم الان چیکارم میخوان بکنن . گفتن قلاب بگیر . یا خدا . قلاب گرفتم و بعد گفتن با مشت تو دستت فشار میدیم تو دستتو باز نکن خم هم نشو . مشتو فشار داد و خیلی سریع سقوط کردم . بعد یه دستبند بستن به دستم و دوباره فشار دادن که هیچ از جام تکون نخوردم هرچی زور زدن . گفتن حالا خم شو دستتو بزن به نوک پات . منی که دستم به زانوهام هم نمی رسید انگشتامو زدم به زمین . یه چندتا آزمایش دیگه هم کردن که من کلی تعجب کردم . تازه می گفتن سرطانم خوب می کنه . می گفتن این دستبندا حالت مگنتیک دارن و امواج رادیویی رو میفرستن تو باقلواها .

بالاخره صاحابش اومد و هی ور زد و آزمایش انجام داد . دوستان عزیزتر از جانم هم تو سررسیدشون چیز می نوشتن. حرفاش که تموم شد متوجه شدم که درست متوجه شدم و باید کار بازاریابی انجام بدم . اما دوستام گفتن که بره رو پلن بی! (یکی دو روزه افتادم تو خط کال آف دیوتی!) بعد از چند دقیقه تنفس دوباره اومد و کم کم دوریالیم افتاد که بله ، شرکت هرمیه و زیرمجموعه و الانم دارن منو پرزنت می کنن . جلسه خیلی طول کشید چون من زیاد سوال می پرسیدم . بعد از جلسه هم منو با اعضا آشنا کردن . یکیشون باباش مرده بوده و تا یه ماه پیش سرچهار راها جوراب میفروخته . یکی باباش ورشکسته شده و خونه اشون از فرشته اومده قیطریه . یکی ظرف یه سال ویتارا خریده چون می خواسته که پولدار بشه و زحمت کشیده و خاک صحنه خورده . نکته ی بارزش هم این بود که همشون و حتی دوستای گل من به شدت سیگار می کشیدن و همه اشون از دم مصرفشون بالا بود . اون روز هم گذشت و قرار شد یه روز دیگه هم بیام ولی موقع خداحافظی دوستم یه حرفی زد . گفت حامد حالا چقدر پول داری؟ گفتم صد تومن دویست تومن . گفت کمه . گفتم خب سیصد تومن . گفت نه باید یک و دویست جور کنی . گفتم ندارم . گفت فردا بیا با هم صحبت می کنیم . گفتم خب الان صحبت کن گفت نمیشه فردا بیا اون یارو بهتر برات توضیح میده .

دوباره رفتم اونجا یه مقدار بحث کردم اونام هی توجیه می کردن . حوصله نداشتم زیاد جنگ و جدل کنم . خواستم خودمو راحت کنم گفتم من اونقدر پول ندارم . گفتن اشکال نداره الان ما یه راهی جلو پات میذاریم که پولت جور بشه . گفتم خب ، شاید الان یه تبصره ای چیزی داشته باشن یا مثلا به من اعتماد کنن و دستبندا رو مجانی بدن تا براشون بفروشم و بعد پولشونو پس بدم . ولی زهی خیال پوچ! یه برگه دادن بهم و گفتن اسم هرکیو میشناسی توش بنویس . گفتم کیارو ؟ گفتن فامیل دوست آشنا همکلاسی . اسم همکلاسیای دبستانت هم بنویس . گفتم بابا من که دیگه اونا رو تا ابدالدهر نمی بینم که ، گفتن نه تو چیکار داری بنویس . یه هشتاد تا اسم شد . بعد گفتن حالا بنویس چقدر پیششون اعتبار داری از پنج بهشون نمره بده . بعد گفتن حالا بنویس هرکدوم اگه ازشون پول بخوای چقدر بهت پول میدن . گفتم خب بستگی داره که چقدر پول بخوام . مثلا اگه واسه تاکسی باشه فرق می کنه با اینکه افتاده باشم رو تخت بیمارستان . کلی سر این موضوع بحث کردیم آخرش رفتن پیش رئیسشون . داشتم لب خوانی می کردم . گفت این بچه اینا رو میگه چی بگم صداشو بندازم؟ رئیسش گفت هرچی گفت بگو آره همونه تو درست میگی . بعد اومد پیشم و گفت فکر کن تو بیمارستانی داری می میری . دیگه وارد جزئیات بیماریش نشدم و مبالغو وارد کردم . یکی هزار تومن یکی پنج هزار تومن . کر خنده بود این قسمتش .

بعد که کارم تموم شد گفت حالا شماره تلفن همه اینارو هم بنویس و بهشون زنگ بزن . دیگه اینجا بود که با جدیت وارد شدم و گفتم من حاضر نیستم به دوست دخترم رو بندازم بهش بگم دوسِت دارم اونوقت زنگ بزنم شوهرخاله ام که چندساله ندیدمش بگم به من کمک کن؟ عمرا . زکی خیال واهی! گفتن برای پول درآوردن باید تلاش کنی. فکر کردی همینطوری پول ریخته؟ گفتم من اهل مادیات نیستم . گفتن تو نیستی ، شاید اون باشه پس باید پولدار باشی . خلاصه هرچی می گفتم یه چی می گفتن ولی آخرش من کوتاه نیومدم و تیرخلاصو زدم . گفتم شرکت هرمیه من نمیخوام بیام . کلی هم دوستام ناراحت شدن که به ما اعتماد نداری و و شک داری و سکوت قلبتو بشکن و برگرد ، نذار این فاصله بیشتر از این شه و این صوبتا . با این حال قضیه ختم به خیر شد و دست از سر با موهای پرپشت من برداشتن .

چندماه گذشت . کم میومدن دانشگاه و واحد کم برمی داشتن تا به امورات دستبند فروشی و زیرمجموعه داریشون برسن . تا اینکه یه ماه پیش همون دوستم بهم اس ام اس داد و گفت فردا بیا بریم دفتر جدیدو بهت نشون بدم و یه سری خبرای خوب بهت بگم . بعدش هم میریم یه جای توپ حال کنی . نه نگفتم . فکر کردم لابد می دونن که من کار نمی کنم . فردا با ماشین اومدن دنبالم و رفتیم یه جای جدید تو همون شرق تهران . منو بردن دفترشون که مثلا نشون بدن چقدر بزرگ شده و ملت کرور کرور میان اونجا دستبند بخرن و پرزنت کنن. دختراشم زیاد شده بودن که تعدادیشون جوراب هم نپوشیده بودن!!! یه اتاق کنفرانس پیشرفته هم درست کرده بودن واسه کسایی که می خواستن محصول بخرن و از اونجایی که نمی شد رو دختر مردم آزمایشاتشونو تست کنن از سیستمای مولتی مدیا بهره می جستن . دخترایی رو می دیدم که با خانواده اومده بودن تا اونا رو به خرید راضی کنن. قسمت بالکنشون هم کرده بودن برای سیگار کشیدن و چقدر هم می کشیدن . مصرفشون از اون دفعه بالاتر زده بود . علاوه بر این دائما حرف از سمینار و کوالالامپور و سنگاپور و ویزا و این چیزا بود . بعدش هم منو بردن بیلیارد . یه ذره خودشون بازی کردن و بعدش به منم یاد دادن که مثلا نمک گیر بشم و یه زیرمجموعه بهشون اضافه بشه . به دوستم میگم تو الان یه ساله داری کار می کنی ماهی چقدر درمیاری؟ میگه فعلا چیز زیادی درنمیارم ولی سال دیگه همین موقع ماهی شونزده میلیون درآمد دارم . راستی اینم یادم رفت بگم که اسم این شرکت تو لیست وزارت اطلاعاته و اگه تا الان جمع نشده احتمالا بخاطر اینه که مردم متوجه نمیشن که دستبند سی هزارتومنی رو سیصد هزار تومن می خرن .

به هرحال از نوع رفتار سرد من متوجه شدن که من اینکاره نیستم و دیگه باهام تماس نگرفتن . حقیقتش اگه از دستگیر شدن و دستمالی کردن مردم واسه عضو شدن بگذرم نمی تونم از درآمد حرومش بگذرم. تازه اونم درآمدی که بعد از دوسال شاید رو دور بیوفته . مطمئنا اگه کار و کاسبی درستی بود ظرف چند روز اون پولو جور می کردم و میوفتادم دنبالش ولی این پولا خوردن نداره . پس فردا بچه ام کج و کوله به دنیا میاد . راستی گفتم بچه . میگم که با اجازه بزرگترا واسه بچه ام دنبال مامان می گردم . اگه یه مادر خوب و زحمتکش وخوشگل! سراغ دارین مارو هم از الطافتون در این ماه رحمت بی نصیب نذارین و مطمئن باشین حتما تو عروسیتون جبران خواهم کرد ! الهی آمین!

دیدگاهی بنویسید


اولادکم فتنه

چشم شیطون کر ! حس می کنم هوا یه مقدار خنک تر شده .دیگه کولرو حوالی ساعت یک و دو روشن می کنن. قبلا بیست و چهار ساعته روشن بود . هرچی می گفتم آخه نکنین بابا می سوزه ها ! می گفتن بشین بچه حرف زیادی نزن . می گفتم یارانه ها رو برمی دارن پول برق میشه ۲.۵ برابر ، خدات تومن قبض میادا ! می گفتن مگه تو میخوای پولشو بدی؟ تو اگه هنر داشتی الان پول شهریه اتو می دادی . میگم من هنوز جوونم هنوز بیست و یک سالمم نشده. میگن ما هیجده سالمون بود چهارتا بچه داشتیم . میگم اون دوران فرق می کرد الان دوره زمونه عوض شده . میگن … میگن … هیچی ندارن بگن . فقط میگن بجای این حرفا برو بشین درس بخون معدل ضایعت یه ذره بیاد بالا . به هرحال اینم یه حرف منطقیه در نوع خودش . و بی ربط البته .

خب آخر هفته و مرور اخبار . خبر اول اینکه تعدادی از مردم استان لرستان به سریال فاصله ها و تقلید لهجه اشون اعتراض کردن و از عمو خواستن که پخش سریالو متوقف کنه . حالا ما به چند و چونش کاری نداریم . به نظر من این سریالا فقط اشاعه ی تجمل گرایی و روابط آزاد دختر و پسر دارن و دریغ از پخش یه سریال خوب از تلویزیون . مثلا میخواد قشر متوسط جامعه رو نشون بده . طرف تو بهترین نقطه ی تهران خونه ی ویلایی داره و ماشینای بالای ده میلیون سوار میشه ولی هشتش گرو نهشه . یا ما تعریف قشر متوسطو نمی دونیم یا فیلماسازای ما . غیر از اینا ، رابطه ی دو جنس رو هم خیلی راحت و صمیمی نشون میده . مثلا همین سریال فاصله ها که قسمت نشده چند دقیقه بیشتر ببینمش . پسره و دختره خیلی راحت با هم رابطه پیدا می کنن و تازه قصدشونم ازدواجه و مثلا سریال میخواد بگه اگه میخواین دوست باشین خیلی بده و زشته و این حرفا . همیشه سریالای ایرانی همین منوالو داشتن . روابط خارج از عرفی که آخرش منتج به ازدواج میشه .

خب ، حالا جوون این سریالو می بینه بعد میره مخ یکیو می زنه میگه میخوام باهات ازدواج کنم . بعد می بینه که هنوز دهنش بو شیر میده و نمی تونه . بعد از یه مدتی که از ارتباطاتشون گذشت دلشون زده میشه و میرن تو وبلاگ شخصیشون مینویسن که با فلانی به هم زدم و حالا با فلانی دوست شدم . و این رویه دنبال میشه تا طرف می رسه به چهل سالگی و میل شـ.وانیش فروکش کرده و یاد ازدواج میوفته . کاش می شد هرکس که با یه جنس مخالفش طرح دوستی می ریخت یه علامتی روش ظاهر می شد . مثلا رو پیشونیش خط میوفتاد . حیف که نمیشه هرچند که خدا یه سری تمهیدات اندیشیده ولی در دنیای امروز کافی نیست . اینجا حالا یاد یه جوکی افتادم . یه پسر و دختری مشغول کار خیر بودن بعد دختره خوشش میاد . برمی گرده به پسره میگه : عزیزم … بعده ازدواج هم اینجوری بهم حال میدی؟ پسره میگه : آره عزیزم … البته اگه شوهرت بیخودی گیر نده .

بحث ازدواج شد . میگن یه خانواده ی سیاه پوست تو انگلیس یه دختر سفیدپوست با موهای بلوند به دنیا تقدیم کردن. بعدش پزشکا رو این موضوع کلی تحقیق و تفحص نمودن و واسه خودشون تز دادن که آره ، شاید هفت نسل قبل بابای خانواده مادرشون سفیدپوست بوده و یا ژناشون ترکیب شده و این چرت و پرتا . حالا نمی دونم پزشکا خیلی بچه مثبتن یا اینکه ما رو خیلی مثبت فرض کردن . خب عزیزان من تابلوئه که مادر بچه خودشه ، ولی بابای بچه خودش نیست . متوجهین که ؟ حالا یاد یه جوکی افتادم . دوست طرف بهش میگه چه بچه خوشگلی داری یارو میگه حالا یه کاری برای ما کردی حالا هی منت بذار .

خبر بعدی درباره افشای نود و یک هزار و صد و بیست و پنج سند جنگ افغانستانه . والا من که هیچ موضوع جدیدی تو این اسناد افشا شده ندیدم ولی نکته اینجاست که یه سایت یا یه پایگاه خبری چطور به این همه سند دسترسی پیدا کرده ؟ یادمه قبلا که منم سایت داشتم به اسراری دست پیدا می کردم که حتی جرأت انتشارشونو نداشتم . البته تا جایی که تونستم این وظیفه ی سنگین و خطیر رو انجام دادم ولی استکبار جهان خوار ، دشمن دیرینه ، منافقین و کفار ، ما اهل کوفه ایم و از این قبیل صفات نذاشتن کارمو به اتمام برسونم . بیشتر اسناد من هم از فیس بوک و سیصد و شصت مرحوم بود . در برهه ای از زمان قصد داشتم در طبل رسوایی همه ی دانشجوها بکوبم ولی ترسیدم . حالا خیلی مصمم شدم که بعد از فارغ التحصیلی زندگی همه رو بریزم رو دایره. به امید آن روز . الهی آمین .

برگردیم به اخبار داخلی . خیلیا از من می پرسن ز…ذهنی یعنی چی؟ چطوری میشه؟ مکانیسمش چطوریه؟ منم میگم به من چه که جوابتونو بدم . برید از اونی که گفته بپرسین . میگن ما که به اون بابا دسترسی نداریم که . تو مارو روشن بفرما . منم با اینکه خیلی ماخوذم ولی مجبورم برای روشن شدن مردم این کلمه رو معنی کنم . ز… ذهنی یعنی اینکه وقتی شما اون دختر خوشگله ی ترک تبار رو تو اون فیلم عروسک نمی دونم چی چی می بینین ، ناخودآگاه ذهنتون میره به سمت فیلمای مبتذلی که قبلا دیدیدن . مثلا الان دوستان گرانمایه ی من افتادن تو خط سریال اسپارتاکوس و هرچه بنده سعی در تعلیم و تعلمشون دارم هیچ اعتنا نمی کنن . خب حالا ممکنه شما قبلا فیلم مبتذل و مستهجن ندیده باشین . مشخصه که خیلی بچه مثبت هستین . میشینین این سریالای پختی رو می بینین بعد با خودتون میگین که : خب حالا من که این فیلمو دیدم تحریک نشدم . پس اگه فیمای مستهجل! هم ببینم تحریک نمیشم . و میرید طرف کانال های دیگه نظیر جم۱ و کانالای بسته و کارتی و پارازیتی . بعدش میگه خب حالا من این فیلما رو دیدم طوری نشد که . زنهار میره تو عالم واقعیت که اینجا از ذکر جزئیاتش خودداری می ورزیم .

از همین روی سن این کارا تو کشور ما اومده پایین . شاهد زنده براتون میارم . تصور زیر متعلقه به بهراد کریم نژاد ، نوگل نوشکفته ی یازده دوازده ساله . این طفل صغیر یه آهنگی خونده به اسم دافی با این مضمون که : ماها عاشق دنگ و فنگیم ، بکسمونم مست و بنگی ، خیلی منگیم ، جوجه رنگی و …. بازم بگم؟ خودتون سرچ کنین آهنگشو دانلود کنین فقط اگه اینترنتتون دایال آپه به من فحش ندین . حالا یه جوکی هست که براتون تعریف می کنم. پسر بچه از ته کلاس میاد جلو به معلمش میگه: خانوم ، حاضرین با من ازدواج کنین؟ معلم میگه برو بگیر بشین ، من حوصله بچه ندارم. پسره میگه : خب اشکالی نداره پیشگیری می کنیم.

در آخر توجه شما رو می برم به سمت یه جمله ی خیلی خدا . توی ویترین زندگی هیچ وقت به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات می کنه که اونی رو که داری از دست بدی . حقیقتش من عروسک ندارم فقط یه چندتا از این ماشینای اسباب بازی از دوران بچگیم باقی مونده . حالا اگه کسی خواست به من عروسک بده یا احیانا عروسک من بشه با کمال میل و اشتیاق می پذیرم ! ترجیحا باربی باشه زیاد با سارا حال نکردم .

دیدگاهی بنویسید