کیپ کالم

با اینکه سیل همه جا رو گرفته و بارون هر روز و شب مثل دوش حموم در حال باریدنه و همه سدها لبریز شدن و نود درصد آب توی کشاورزی مصرف میشه، اما باید این نکته رو در نظر داشت که هنوز هم با بحران کم آبی مواجهیم و باید در مصرف آب صرفه جویی کنیم.
———————————————————————————
کارمندای دانشگاه ما طوری موقع راه رفتن توی راهروها سرشونو بالا می گیرن و سینه رو میدن جلو و با لیوان چایی در دست با چنان تکبری به بقیه نگاه می کنن که انگار پروفسور دانشگاه آکسفوردن. برگه اتو کپی کن بابا
———————————————————————————
امان از پیرمردا. پدرجان شما دیگه سنی ازت گذشته بهتره تو خونه بمونی استراحت کنی یا حداقل با ماشین خودت یا تاکسی رفت و آمد کنی. میای سوار بی آر تی میشی و جا نیست بشینی و اونوقت من که میخوام پیاده شم، نشیمنگاه مبارک رو عقب جلو نمی کنی و مجبورم حرکات موزون برم و جیبم می خوره به این دستگاه پای خر که وصل کردن به میله وسط اتوبوس و یه بار دیگه پونصد تومن از کارتم کم میشه. تکون بده خب.

دیدگاهی بنویسید


امشب والیوال داره؟

وقتی ماسیمیلیانو آلگری رو می بینین یاد چی میفتین؟ آفرین، هویج. وقتی اسلوبودان کواچ رو می بینین چی؟ آفرین، خیار. اصلا اسمشونم آدم میشنوه یاد خیار و سیب زمینی و پیاز میفته.

کواچ، خیار، الگری

—————————————————

بذارین مسئله رو با یک مثال توضیح بدم. فرض کنین والیبال ایران با روسیه بازی داره و امتیازاشون در عدد ده مساویه. بعد تیم روسیه باید سرویس بزنه و خب ابتکار عمل دست تیم ایرانه. اصولا درصد احتمال امتیازگیری تیمی که قراره حمله کنه بیشتر از تیمیه که قراره دفاع کنه در نتیجه با یک نگاه بدبینانه می تونیم اینطور نتیجه بگیریم که بازی یازده بر ده به نفع ایرانه.

اما …. اما وقتی تیم ایران امتیاز یازده رو بگیره، باید سرویس بزنه و ابتکار عمل میفته دست روسیه. پس با یک نگاه خوشبینانه میشه نتیجه گرفت که بازی مساویه درحالیکه روی اسکوربود ایران یک امتیاز جلوتره.

اما، بالاخره کدوم تیم ست رو می بره؟ معلومه دیگه. اون تیمی که شروع بازی سرویس نزنه.

————————————————–

یه جا دیدم عکس محمدحسن صنوبر و جورجیو کیه لینی رو گذشته و گفته یا صاحب شباهت!

صنوبری، کیلینی

دیدگاهی بنویسید


حامیت: نبرد سه ارتش

با اینکه ابزارهای ارتباط جمعی اونقدر زیاد شده که تقریبا همه درگیرش هستن اما هنوز هم بعضی ها پیدا میشن که به سنت پایبندن و به گذشته ی خودشون افتخار می کنن و همچنان مسلک بزرگان پیش از خودشون رو سرلوحه ی زندگیشون قرار میدن. به امید آن روز…
چند روز پیش همراه با دوستی رفتیم به یکی از پارک های باکلاس شمال شهر. بعد از کمی قدم زدن، برای فرار از هرم گرما، نیمکتی در سایه پیدا کردیم و نشستیم. دقایقی به صحبت گذشت تا اینکه یه دختر حدودا بیست ساله یا کمتر، چندمتر جلوتر از ما روی چمن ها مستقر شد، دفتر دستک و کاغذهاشو روی زمین پخش کرد و بندهای مقنعه و مانتو و شلوارش رو برای تنفس بهتر باز کرد و مشغول درس خوندن شد.
ما آدم های با جنبه ای هستیم و انتلکتوئلی ازمون فوران می کنه، لکن هیچ وقعی به دختر ننهیدیم و مشغول گفتاردرمانی خودمون شدیم. در همین حین و بین، پسری بیست و چندساله دائما دور محوطه ی استقرار دخترک مانور می داد و تیررس نگاهش تماما روی دختر بود. بعد از اینکه یکی از نیمکت های نزدیک به سوژه خالی شد، پسر فرصت رو مغتنم شمرد و متاسفانه نیمکت سقوط کرد و بدست پسر افتاد. برای اینکه دقیقا متوجه موقعیت ژئوپلتیک منطقه بشین، عکس زیر رو نگاه کنین و به مسیر نگاه پسر هم توجه داشته باشین.

دید زدن در پارک
شاید این سوال پیش بیاد که دلیل این رفتار پسره چی بود و چرا یکدفعه نمی رفت کارو یکسره کنه؟ چرا فقط اصرار به حملات هوایی و توپخانه ای داشت و از طریق زمینی اقدام نمی کرد؟ جواب ساده س. چون دو تا ناو نر خر – که ما باشیم – در منطقه ای در حوالی سوژه، پایگاه ایجاد کرده بودیم. حتی یک بار هم که پلیس مشغول گشتزنی بود، پسره مثل چله ی از کمان رها شده از انظار دور شد و بعد از رفتن پلیس دوباره سر جای قبلیش برگشت و تمام این ادله ها دال بر ترسو بودن پسر و نداشتن برخی اعضا و جوارح داشت.
درگیری سختی بین سه ارتش درگرفته بود و با مقاومت جانانه ی ما، دختر به دست پسر اشغال نمی شد. از ساعت سه بعد از ظهر تا هفت و ده دقیقه نبرد ادامه داشت و روی نیمکت فلزی نشسته بودیم و تشنگی و سر شدن عضلات تحتانی و پرشدن مثانه تاب تحمل رزمندگان غیور رو بریده بود. هیچی دیگه، ما دوتا خسته شدیم پا شدیم رفتیم. والا… بیکاریم مگه

دیدگاهی بنویسید


پیشگیری های مرد شاپرکی

سال ها پیش همسایه ی محترمی داشتیم که مایحتاج زندگیشونو از ما تقبل می کردن. سیب زمینی، تخم مرغ، پیاز، نون، قیف، پیچ گوشتی و… . پسر بزرگشون گوجه فرنگی خیلی دوست داشت و همیشه یه گوجه تو یه دستش بود و داشت گاز می زد و یه دستش هم تو شلوارش. یه دوره ای گوجه به طرز غریبی گرون شد. یه روز صبح پسر کوچیکه ی همسایمون که به تخم مرغ علاقه مند بود در خونه امون رو کوفت و درخواست چند تا گوجه کرد. از قضا عصر همون روز مامانم خانوم همسایه رو می بینه و ازش می پرسه که خب بقالی پایین ساختمونه و میوه فروشی هم که کنارشه، شما جا اینکه زحمت بکشین تا اینجا بیاین چرا نمیرین از مغازه بگیرین؟ خانوم همسایه خنده هیستریکی می زنه و میگه: «هه هه هه هه آخه گوجه گرون شده بود گفتم دیگه نخریم فعلا تا ارزون شه.» شنیده شده پاسخ ایشون در معتبرترین دانشگاه های نظامی و دفاعی دنیا داره تدریس میشه.

گاز زدن گوجه فرنگی
این نه، پسر همسایه

—————————————————————————–

بیست و شیش سال از تولدم میگذره و در این عمر گه‌ر بارم نشده یه بار محض رضای شیطون یه دختر کنارم بشینه جز یه بار. اولین بار بود که می خواستم برم دانشگاه جدید و باید سوار اتوبوسای بین شهری می شدم. کنار پنجره نشسته بودم که یه دختر مسن اومد کنار صندلی و ازم پرسید: ببخشید جائه؟ و به صندلی کناریم اشاره کرد. بابام بهم گفته بچه نباید به بزرگترش دروغ بگه وگرنه هیچ علاقه ای نداشتم رکورد بیست و سه ساله م شکسته بشه. گفتم نه و نشست.

از همون ابتدای امر هم بر من متشبه شده بود که با وجود این همه جای خالی حتما باید برای این انتخاب دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشه و اون دلیل چیزی نبود جز همسر خوب و پاک شلوار. استریپ تیزوار شروع به باز کردن بحث کرد. سرویس دانشگاه نمی دونین کجا وامیسته؟ نه. همیشه با این اتوبوسا میاین؟ نه. زود پر میشه حالا؟ نه. چقدر طول می کشه برسیم؟ کم. بعد اونجا رسیدیم ترمینال نگه می داره یا کجا؟ نم (مخفف نمی دونم). ببخشید شما اصلا واسه این دانشگاه هستین؟ آرم.

لحظاتی با تعجب بهم نگاه می کرد. شاید سوالاتش ته کشیده بود و انتظار داشت در جواب سوال آخرش بگم چطور؟ که همینم ازش دریغ کردم. به قول شاعر گفتنی: گر مرد رهی میان خون باید رفت، از پای فتاده سرنگون باید رفت، تو پای به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت…

—————————————————————————–

تو سن بلوغ بودم و بطور ارگانیک هورمون های بدنم بالا پایین می شد. اون زمان تازه آلبوم های گروه آریان دراومده بود و دو تا نوارشو هم ما داشتیم. خب آدم تو اون سن عاشق میو میوی گربه های ماده هم میشه دیگه چه برسه به چیزای دیگه. من بیچاره هم عاشق همخون های گروه شده بودم. اما از اونجایی که علاقه ی من بواسطه ی صوت بود و تصویری وجود نداشت، لکن نمی دونستم این صدایی که عاشقش شدم واسه کدوم یکی از اون سه تا همخوناس.

شراره فرنژاد، سحر کاشمری، ساناز کاشمری
دمپایی آخه؟ میگن از رو صدا نباید قضاوت کردها

دو ماه پیش آخرین آلبوم آریان هم منتشر شد و من به یاد ایام شباب دوباره عاشق صدای یکی از همخون ها شدم و متعاقبا نمی دونم صدای کدومشونه. اونی که یه کم سن بالا می زنه که از حیز انتفاع ساقطه چون من جوون دوست دارم. بچه سال. می مونه اون دوتا خواهرا. حالا شما بگین … شما بگین … بین این خواستگارای کی میشه عروس ایشالا؟… کلیپ زیر رو هم ببینین در همین راستا.

حالا که بحث آریان و نوجوانی شد بذارید بگم که اون زمانی که آلبوم تا بی نهایت اومد، من می خواستم دوم دبیرستان رو شروع کنم و همون روزای اول حالت تهوع شدیدی گرفتم که مقاوم به درمان بود هرچند کاری هم واسه درمانش نکردم. توی یه سایتی آلبوم آریان رو گذاشته بود برای گوش دادن. منم الله بختکی رو یکی از آهنگا کلیک کردم که آهنگ شاپرک بود و اون زمان خیلی خوشم اومد و جزو آهنگای درخواستیم بود. اگه دوست داشتین دانلودش کنین و به یاد دوران متهوع من دست بزنین (به چی؟).

دانلود آهنگ شاپرک از گروه آریان

دیدگاهی بنویسید


آرزو دارم که مرگت را ببینم

هرچند منم مثل ایناریتو سه گانه ی مرگم کامل شده (در راستای من و ایناریتو رو کجا می برین؟) اما چیکار کنم که الهه ی مرگ دست از سرمون برنمی داره و هراس های بیهوده، تا بوده همین بوده.

همونطوری که شاید بدونین، پریشب چندتا مرگ خبرساز اتفاق افتاد. یکیش تصادف بی ام و و مرگ سه تا پسر مست بود که با ۱۸۰ تا داشتن دور دور می کردن. یکی دیگه هم تصادف پورشه ی سابق خوشگل پسر قلعه نویی بود که به تأسی از خدابیامرز پل واکر، کوبیده شده بود به درختا و یه دختر داف به کام مرگ رفت و احتمالا یه پسر پاف(!) هم همینطور.

تصادف پورشه هوتن قلعه نویی

بچه ها بحث جدی شد دیگه. روزی کلی نفر آدم توی تصادفات و غیرتصادفات می میرن و جز خانواده ها و اطرافیانشون هیچ کس این اتفاق براش مهم نیست. اما بحث اجتماعی پیش اومده اینه که آیا خوشحال شدن از مرگ عده ای خاص صرفا بخاطر سبک زندگیشون، ناهنجاری اخلاقی به حساب میاد یا که نه اشکالی نداره؟ قبل از فکر کردن درباره ی این موضوع بهتره نگاهی به صفحه ی اینستاگرام دختر فقید پورشه سوار و دوست دختر پسر مرحوم بی ام و سوار بندازین:

پورشه: (راستش دلم سوخت عذاب وجدان گرفتم لینکو برداشتم. شاید روحش راضی نباشه ملت سیستم میستم بیرون افتاده شو دید بزنن)

با نگاهی به کامنت های عکس های اخیر و همچنین نظرات مختلف توی سایر شبکه های اجتماعی، متوجه احساس رضایت و خوشحالی قریب به اتفاق کاربرا از مرگ این افراد میشیم و این قضیه رو هم میشه با شدت بیشتری به دنیای واقعی تعمیم داد. شاید دلیل اصلی این رضایتمندی، سرخوردگی و عقده ی فروخورده ای باشه که این افراد با فخرفروشی سطحیشون به دل آدمای سطح پایین تر از نظر اقتصادی انداختن. شاید هم حسرتی باشه که تبدیل به عقده شده و حالا که من ندارم پس چقدر خوبه که اونایی که دارن بمیرن.

اما مسئله ی مهمتر فلسفه ی زندگی آدماس. من معتقدم فلسفه ی وجود ما اینه که روی دیگران تاثیرات مستقیم و غیرمستقیم داشته باشیم و حتی بعد از مرگ هم این اثرات ادامه داشته باشه و یاد و اسممون باقی بمونه حتی اگر زندگیمون پر از سختی و مشکل و بدبختی باشه. ولی خیلی از آدما اصل زندگی رو بر لذت بردن گذاشتن و اینکه ما مگه چقد عمر می کنیم که حالا بخوایم عشق و حال نکنیم و سختی بکشیم؟ البته مصداق این تضارب ایدئولوژی ها رو هم میشه تو همین صفحات اینستاگرامی که گذاشتم دید. چند سال زندگی لذت بخش با خوشگذرونی توأمان و مرگی که باعث رضایت و شادی دیگرانه و عمری که جز ثبت چندتا عکس نیمه برهنه، هیچ ثمر ملموس دیگه ای نداشته.

دیدگاهی بنویسید


بیانیه ی لوزه ام

خب گویا قراره این مذاکرات رو اعصاب بعد از یک دهه تموم بشه و نتایجش هم معلوم. اما فکر نمی کنم این توافقات تاثیری روی زندگی من و امثال من داشته باشه. چون چرا؟
میگن دلار میشه هزار تومن. خب بشه. من نه پس انداز دلاری دارم که نگران باشم و نه خرید اقلام خارجی. اگه دلار گرون بشه حداکثرش اینه که کارت گرافیک نیم سوزمو خودم لحیم کاری می کنم و دوباره می تپونم سرجاش و به مانتیور چشمک زنم عادت می کنم. وانگهی، اگه دلار هزار تومن هم بشه باز وضعیت همینه.
میگن اقتصاد خوب میشه، ماشین ارزون میشه. الان همین عکس زیر که برای خوشحالی بعد از توافقه، بهتر از هر شرح و کلامی داره توضیح میده. ماشین خارجی سوارن که سان روف هم داره و از اینکه توافق باعث بهبود اقتصاد و ارزون شدن ماشین میشه دارن شادی می کنن. خب چه بهبود پیدا کنه چه نکنه ما اول و آخرش باید نهایت پراید سوار شیم. هرچند پراید هم دیگه بعید به نظر می رسه. بدون ماشین هم که از این خانوما خبری نیست و پیرزن بیوه هم بهت بله نمیگه.

شادی توافق
میگن که پاسپورت ایرانی ارزش پیدا می کنه و تو کشورای دیگه به ایرانیا احترام میذارن. خب میخوام نذارن. حداکثر برخورد من با یه خارجی اینه که شاید توی خیابون نزدیک خونه امون ازم آدرس بپرسه و منم جواب بدم اوکی گود، ایران ایز بیوتیفول آیم فاین اند یو؟
میگن ما تونستیم برنامه ی هسته ایمون رو نگه داریم و این باعث غرور و عزت ملیه. وقتی تو برخورد با بقیه احساس این رو دارم که میخوان جیبمو خالی کنن یا باید یه کاری براشون انجام بدم و اندازه تاپاله واسه کسی ارزش ندارم، عزت میخوام چیکار؟ کجام بذارم؟
اصلا در کل چه هسته ای داشته باشیم و چه نه، چه تحریم باشیم و چه نه، خیلی به حال من توفیری نداره و در هر صورت هیچ پخی نیستم و به زندگی نباتی خود ادامه میدم و از زندگی خود دلشادم ارواح عمه ام. و این بود بیانیه ی من. البته همچنان بی صبرانه منتظر بیانیه مهم حمیدرضا احمدآبادی درباره توافق هسته ای هستیم.

حمیدرضا احمدآبادی
پی نوشت: یه جا خوندم نوشته بود: “حالا که توافق شد، شاید دلار بشه ۸۰۰ تومن، شاید بنزین دوباره بشه ۸۰ تومن، شاید دوباره بیب بگرده، اما … اما من دیگه ۲۰ ساله نمیشم.” خب به لوزه ام. غصه بیست سالگی ملت هم باید بخورم؟ آره؟ هرکی گفت آره خودش بیاد بخوره…

دیدگاهی بنویسید