راه حل قطعی معضل کنکور

چند روز قبل از کنکورهای کارشناسی، واشر سر سیلندر سوزوندم و باید یک هفته تعمیرگاه می خوابیدم که در اون صورت کنکور رو از دست می دادم پس بی خیال تعمیرکاری شدم. سر جلسه ی آزمون هنوز به تست های فیزیک نرسیده بودم که یکهو گرفت. راه فراری نداشتم. سمت چپم یک پنکه چرخان روی صندلی گذاشته بودن که تا به من می رسید رو برمی گردوند. رو به روم پنجره ای مشرف به راه پله و سمت راستم دیوار بود. پشتم هم یک دری بود که برای جریان داشتن هوا باز گذاشته بودن.
سعی کرده بودم از شب قبل کنکور کمتر آب بخورم اما نمی دونم این آب های خروشان از کجا سرچشمه گرفته بودن. استاد تنظیم خانواده مون گفته مثانه یک و نیم لیتر ظرفیت داره و حتما حجم آب ذخیره شده در مثانه ی من به دو لیتر رسیده بوده که سرریز شده. برخلاف الان که پیر شدم و چفت و بست ها هم شل شدن و هرز رفتن، اون موقع توانایی نگهداری خودم رو داشتم و بنابراین تا پایان آزمون دوام آوردم. ولی حتی به مخیله م هم نمی رسید که موقع کنکور آزاد از همون اولین تست های ادبیات، شروع به گیرپاژ کردن کنه. و این معضل در امتحانات و کنکورهای بعدی هم دامنگیر و شلوارگیر من شده بود و الان به درجه ای از خودکنترلی رسیدم که تا پامو از خونه میذارم بیرون، می گیره و ول هم نمی کنه.
اما به عنوان کسی که وسط ماجرا بوده برای حل این معضل، پیشنهاداتی رو خدمت مسئولان سازمان سنجش ارائه می کنم.
اول اینکه بعد از جمع آوری دفترچه ی عمومی، پنج دقیقه فرصت برای چایی و نماز در نظر بگیرن. طبق تحقیقات دانشمندان، این کار باعث کاهش مراجعات به اورولوژیست ها میشه و از بار ترافیک هم می کاهه.
بعد اینکه ممکنه بعضیا یه بار براشون کم باشه و وسط دو تا نیمه هم هی بگیره ول کنه. بهتره یه لوله ای، بطری ای چیزی هم برای این افراد تعبیه کنن تا این عزیزان هم بتونن کارشونو انجام بدن.
البته ارائه ی این امکانات هزینه بر هست و برای بازگشت سرمایه میشه توی آبمیوه ی داوطلبین گرامی داروی مدر ریخت تا با افزایش مراجعات و استفاده از تجهیزات، یه ممر درآمدی هم ایجاد کنیم و از تولید داخلی حمایت به عمل بیاریم. تکنولوژی پیچیده ای هم نیاز نداره، یه بازنشسته ی فعال رو میذاریم دم در دستشویی دویستی پونصدی جمع کنه.
انشاالله امید است با پیاده سازی این راهکارها، مشکل کنکور هم برای همیشه حل بشه. لطفا این راه حل ها رو کپی نکنین، می خوام ایده هامو بفرستم جشنواره جوان خوارزمی جایزه بگیرم. مرسی.

دیدگاهی بنویسید


هنر شفاف خوابیدن

وقتی دیدم دیجی کالا کتاب جدید فردوسی پور، “هنر شفاف اندیشیدن” رو با امضای خودش تخفیف گذاشته، اونو به همراه یه کتاب دیگه سفارش دادم تا ببینم امضای فردوسی پور چه طوره. وقتی هم رسید، آقای پیک یطوری کم محلی کرد که یعنی بخاطر دوزار خریدی که کردی این همه کوبیدم اومدم. صفحه اول کتاب هم امضای فردوسی پور بود و انتظار داشتم با عبارت “تقدیم به حامد از عزیرتر از جانم” مواجه بشم که نشدم.

هنر شفاف اندیشیدن

کتاب ۹۹ فصل داره که بخش اول کتاب رو خوندم. یه قسمتی از این فصل بصورت زیره:

“در زندگی روزمره، چون موفقیت بیش از ناکامی به چشم می آید، دائما شانس موفقیت خود را بیش از اندازه تخمین می زنی. تو هم به عنوان کسی که هنوز وارد ماجرا نشده، تسلیم یک توهم هستی و نمی دانی شانس موفقیت چه قدر پایین است.”

منظور آقای رولف دوبلی در اینجا اینه که الکی خودتو گول نزن که کاری که شروع کردی حتما موفقیت آمیزه. حالا این کار می تونه خوانندگی باشه یا یه کسب و کار. اگه به کارهایی که دیگران انجام دادن نیک بنگری، می بینی که قریب به اتفاق پروژه ها شکست خوردن و به احتمال زیاد تو هم شکست خواهی خورد. پس بشین نون و ماستتو بخور و حرف نزن.

دمت گرم رولف جان. من که تا الان هیچ کاری نکردم و با این حرفت مطمئن شدم که از این به بعد هم نباید هیچ کاری بکنم. الانم فکر کنم خوابم گرفته. برم بخوابم که شاعر میگه بخواب تا کامروا شوی.

دیدگاهی بنویسید


تور مانع عبور توپ

در حالی که روی تخت افتاده بودم و به مدت هشت دقیقه به سقف خیره شده بودم ناگهان بعد از هفته ها زنگ موبایلم به صدا دراومد. جواب دادم. دوستی پشت خط بود و پیشنهاد داد که بریم مسابقه والیبال ایران لهستانو از نزدیک ببینیم. گفتم فقط مردا می تونن برن؟ گفت آره. گفتم پس من نمیام چون هرجا برم فقط با دوست دخترم میرم. گفت تو که دوست دختر نداری. منم در حالی که از رو شلوار خودمو می خاروندم با رخوت گفتم باشه بلیتو بگیر بریم.
چهار نفر بودیم در یک اتومبیل. وقتی نزدیک ورزشگاه رسیدیم عده ای بیرون استادیوم پرچم ایران رو با قیمت ۶ هزار تومن می فروختن. همه می دونن که من عشق پرچمم. دوستی گفت پیاده شو برو پرچم بگیر. گفتم عشقی باش، حتما تو خود محوطه هم می فروشن، کی حال داره پیاده شه حالا.
حدسم درست بود و بساط بساطیا در هر گوشه ای پهن شده بود. بعضیا هم مثل زامبی می اومدن به زور رو صورت مردم رژ لب می کشیدن و پول می گرفتن. از یکی از بساطیا پرسیدم این پرچم چند؟ گفت ده تومن. به خودم گفتم عشقی باش، حتما بقیه ارزون تر میدن. اطرافِ بساط یه پیرمردی شلوغ بود. رفتم سراغش و گفتم اینا چند؟ و به پرچمای بزرگِ پهن شده روی خاک اشاره کردم. برگشت و با لهجه ای نیمه آذری گفت ببم جان بزرگ ده تِمَن. بنا به دلایل و خطراتی، ترجیح دادم محل رو ترک کنم و پا از دست درازتر به سایر دوستان ملحق شدم.

عکس از اینترنت

رسیدیم به اونجایی که می گردنمون. مأموره با لبخند بهم گفت چیزی نداری که؟ گفتم نه فقط موبایل. یه نگاهی به قیافه ی درب و داغون و خسته و یول ممد من انداخت و بدون اینکه بگرده با همون لبخند گفت بیا برو… بیا برو…. بلیت رو هم اینترنتی خریده بودیم و با کارت ملی باید اونجا رسیدشو می گرفتیم. رسیدو که گرفتیم یه عده ی دیگه سی سانت جلوتر رسیدو ازمون گرفتن و پاره کردن. به هرحال مردم باید نون بخورن دیگه.
با اینکه دو ساعت و نیم تا شروع بازی مونده بود ولی تقریبا سالن پر شده بود و چهارتا جای خالی کنار هم پیدا نمی شد و اگه هم بود یه نره خری کنارشون نشسته بود و می گفت جا گرفتم. خلاصه با دست و پای دراز در به در دنبال جا می گشتیم تا اینکه بالاخره در بدترین جای ممکن با بدترین دید نسبت به زمین مستقر شدیم. جایی که نشسته بودیم محل تجمع گرمای کل سالن بود و بوی عرق ده هزار نفر در این نقطه جمع می شد. ضمن اینکه مغناطیس صدا هم داشت و اگه اون سر سالن یه پشه ویز می کرد صداش بغل گوش من بود. البته اولش که مشکل صدا نداشتیم که.
بیکار بودیم و دست به چانه. از اونجایی که ارادت خاصی به نیمی از مردمان اروپای شرقی داریم، سعی کردیم با دوربین گوشیمون زوم کنیم رو تماشاچی های لهستانی. هرچند جز چندتا پیکسل زردرنگ به نتیجه ی خاصی نرسیدیم ولی بازم خدا رو شکر. همینطور که همچنان دست به چانه نشسته بودیم ناگهان سرو صدای دهشتناکی به پا شد و صدای انواع بوق بود که پرده ی گوش ها رو پاره می کرد. شوکه به اطراف نگاه می کردیم ببینیم چه خبر شده؟ که دیدیم چهار نفر از زورخونه میل آوردن و وسط زمین میندازن بالا و ملت دارن تشویقشون می کنن مثلا. بعد از اینکه اونا رفتن چند دقیقه ای راحت بودیم تا اینکه با ورود بازیکنای لهستان دوباره اون دسته خرو کردن تو دهنشون و صدایی تولید شد که با صدای بوئینگ ۷۹۷ شرکت ایرباس در زمان تیک آف برابری می کرد. بابا شما می خواین روحیه بازیکنای حریفو خراب کنین ما چه گناهی کردیم آخه؟

بازیکنان لهستان درحال دلبری

به هرحال بازی شروع شد و یک لحظه صدا قطع نشد. ما هم دیدیم اینطوریه، شروع کردیم به عر زدن و وقتی لهستانیا می خواستن سرویس بزنن دستامونو تکون تکون می دادیم و هو می کردیم هرچند اونقدر فاصله زیاد بود که عمرا می دیدن ما رو. بعضیام اون دسته خرو می کردن تو دهنشون و بغل گوش ما بوق بوق بوق…. بین دو تا از ست ها هم رفتیم آب بخوریم دیدیم ۲۰ هزار نفر خم شدن تو همدیگه دارن آب می خورن. لکن سر از پا درازتر برگشتیم تا همون جای مزخرمون رو هم نگرفتن.

بچه جون، خوشت میاد بوقو بکنم تو حلقت؟ پس نزن

بالاخره بازی تموم شد و انقدر نعره زده بودیم و صدای بوق پرده گوشمونو پاره کرده بود که صدامون شبیه جواد محتشمیان شده بود و همه ی صداها رو با صدای محتشمیان می شنیدیم: تور مانع عبور توپ، توپ مانع عبور تور …. تقریبا هم نصف شب شده بود و پیرمرد دستفروش همچنان بساطش پهن بود و می فروخت. پیش خودم گفتم لابد الان که بازی تموم شده حتما نصف قیمت رد می کنه بره دیگه. رفتم گفتم این بزرگا چند؟ گفت ده تِمَن. هیچی دیگه، با دست و پا و سر و همه جای دراز به سرعت محل رو ترک کردم و همگی برگشتیم هوم.

دیدگاهی بنویسید


شانس مجدد

میگن شانس در خونه آدمو یه بار بیشتر نمی زنه اما گویا این روزها بخت و اقبال به من رو کرده و خوش شانسی داره از در و دیوار برام می باره.

وقتی ژتون غذای دانشگاه توی سایت باز میشه، قوم لوط(!) مثل یوها حمله می کنن و ظرف مدت خیلی کوتاه، ظرفیت ژتون غذا تکمیل میشه، مخصوصا اگه چلوکباب باشه. خب منم اومدم مثل بقیه رزرو کنم که گفت پول تو حسابت نیست. رفتم پول واریز کردم و برگشتم دیدم ظرفیت پر شد. کلهم سی ثانیه طول کشید یعنی.

بالاخره روز موعود رسید. می خواستم برم خونه که دوستم گفت «بیا من اسهال دارم زیاد نمی تونم بخورم» حالا نمی دونم چطوریه ولی اصولا آدم اسهال می گیره، چون دفعش زیاد میشه باید بیشتر بخوره ولی به هرحال. وارد سلف شدیم و من سینی به دست منتظر دوستم بودم. نفر جلوییش رفت پشت گیت و کارت زد و در گیت باز نشد. صاحب گیت گفت مثل اینکه خراب شده و برید بصورت مستقیم از صاحب دیگ، غذا بگیرید. خب کور از خدا چی می خواد؟ منم عین خیار چنبر رفتم غذا گرفتم. هرچند صاب گیت خیلی بهم مشکوک شده بود چون از شدت استرس شر شر عرق می ریختم و همش بهش زل می زدم. بعد از اینکه غذامو گرفتم با شعف خاصی داد زد درستش کردم! درستش کردم! و برهنه به سمت محوطه ی دانشگاه دوید.

این از شانس اول. شانس دوم زمانی به وقوع پیوست که روزنامه خریده بودم و دم کیوسک روزنامه فروشی می خواستم بچپونمش تو کیفم که ناگهان مرد حدودا سی ساله ی چاق و کچلی درحالیکه تعداد کثیری جوراب مردونه دستش بود به سمتم اومد و با حالت مفلوکانه ای گفت آقا جوراب بخر اصله. گفتم نمی خوام زیاد دارم. گفت «بخر دیگه اینا جنسشون خیلی خوبه دست بزن … دونه ای پنج تومن سه جفت چهار تومن.» والا من شنیده بودم وانتیا میگن یه کیلو پیاز دویست پنجاه تومن، چهار کیلو هزار تومن، ولی این مدلی یه کم درکش برام ثقیل بود. گفتم حالا بذار اینا رو بذارم تو کیفم … (البته دروغ می گفتم و می خواستم زمان رو به نفع خودم بخرم و وقتی روزنامه رو کردم تو کیفم یهویی در برم) در همین حین و بین بودم و داشتم زور می زدم و اونم هی بغل گوشم التماس می کرد که یکدفعه چهار پنج تا قل چماق ریختن سرشو و گفتن بشین تو ماشین بینیم. و مثل گوسفند کشیدنش سمت پراید رنگ و رفته. منم که از خدا خواسته چهار تا پا داشتم، چهار تا دیگه هم قرض کردم و یورتمه رفتم تو کوچه ها.

شانس سومم زمانی رخ داد که از امتحان برگشته بودیم و توی میدون آزادی به سمت ایستگاه اتوبوس بی آر تی با دوستم درحال حرکت بودیم. به دوستم گفتم «این اتوبوس بی آر تی ها یه اسم جالبی دارن که فقط بالا سر راننده نوشته. نمی دونم بوی کینگ بود، کونگ بوی بود بوی پلی بود چی بود ولی توش بوی داشت.» خلاصه برای یافتن کلمه ی دوم، مثل شتر و دور از جون مثل زرافه گردنمو به این سمت و اون سمت کج می کردم بلکه بتونم اون طرف اتوبوس که اسمشو نوشته رو هم ببینم که ناگهان … دررررررپف! برگشتم دیدم یه دختره تو شیکممه! بی اختیار گفتم ببخشید و گیج و منگ به راهم ادامه دادم. البته خیلی هم حال نداد. سفت بود.

خب ما توی درس سیستم عاملمون یه بحثی داریم به اسم الگوریتم شانس مجدد. به این صورت که سیستم عامل برای حذف داده ها از حافظه، میاد داده های بلااستفاده رو حذف می کنه و توی این الگوریتم یه شانس مجدد براشون قائل میشه که مورد استفاده قرار بگیرن و در غیراینصورت شوت میشن بیرون. حالا این وضعیت منه و به زودی سیستم عامل سرنوشت منو از زندگی ِ مرغ وار به قعر بدبختی و شاخص فلاکت خواهد افکند. به امید آن روز …

پی نوشت: میگم که قوم لوط همونایی بودن که یهویی هوس می کردن یکدفعه به یه جا حمله کنن دیگه؟ هان؟

دیدگاهی بنویسید


آرایشگاه زیبا

خب بعد از سال ها اومدم تا کمی از دنیای سیاه و کثیف و لجن در مال فاصله بگیرم و دو زار وقت هم صرف خودم و خونواده ام کنم.

از قضا یه ماه پیش می خواستم برم سلمونی و این امر همیشه با آیین های خاصی همراهه. مثلا از یه هفته قبل باید تصمیم بگیرم که چه روزی قصد رفتن به آرایشگاه مردانه رو دارم و حتی ساعتش هم باید مشخص باشه. ضمن اینکه نوع پوششی که می خوام باهاش برم هم باید تعیین بشه. قبل از رفتن باید یک یا حداکثر دو روز قبل ار مراجعه، حموم رفته باشم و همچنین نباید زیر پیرهنم زیرپیرهنی بپوشم چون مو میره لاش گیره می کنه.

اون روزی که داشتم می رفتم یه تا پیرهن بیشتر نداشتم و یهو طوفان شدیدی درگرفت. یادمه دو سال پیش نزدیک خونه امون وایستاده بودم تا جمعی از دوستان با ماشین بیان و بریم بگردیم. باد تندی هم می اومد و رو به جماد بودم. یه مرد میانسالی از جلوم رد شد و با خنده ای که گویی به مشکلات بود به من گفت: این بالاها عجب بادی میاد! و در این هنگامه بود که می خواستم یقه امو جر بدم و نعره زنان سر به سوی بیابان بگذارم.

خلاصه داشتم می رفتم که یه پسری رو ویلچر نشسته بود و به من گفت ببخشید … رفتم پیشش. گفت ببخشید یه سی دی این زیر افتاده؟ دولا شدم و از ریر ویلچرش و از روی زمین یه سی دی فیلم اکشن که به نظر می اومد صحنه هم کم داشته باشه برداشتم و بهش دادم. بعد گفت ببخشید میشه از این مغازه یه شارژ همراه اول برام بگیری؟ گفتم باشه و گمان بردم که میگه منو تا اونجا ببر و داشتم هلش می دادم که گفت نه … و یه مقدار پول داد که برم براش شارژ بگیرم که گرفتم و مغازه دار جای بقیه ی پول بهم آدامس داد. پیش پسره که برگشتم، از پول خودم گذاشتم و بهش دادم و گفتم آدامسا رو برمی دارم و حس پوریای ولی رو در لحظه احساس کردم. البته من این اخلاق جوانمردانه رو از آقا تختی یاد گرفتم.

رفتم تو آرایشگاه و دیدم یه دختره نشسته. یه نگاه به نوشته ی آرایشگاه انداختم و یه نگاه به خودم و همینطوری هنگ بودم که پسره ی آرایشگر از محل اختفاش بیرون اومد، درحالیکه بازی حساس استقلال سپاهان (که بدبختی تموم هم نمی شد) داشت از ال سی دی مغازه پخش می شد. پسره دو چشمش به ال سی دی بود و یه چشمش به موهای من و چهارتا چشمش هم به دختره. یه گوشش به مزدک بود و یه گوشش به دختره. یه دستش تو شر*** بود و یه دستش به قیچی. بعد نه که من خیلی مأخوذ به حیام و انسان بدبختی هستم، نکردم از تو آینه یه نگاه به دختره بندازم.

دختره می گفت وزنه ی پنج کیلویی می زنم و پسره می گفت نزن واسه دماغت بده باد می کنه. که فهمیدم دختره دماغشو تازه عمل کرده. می خواستن یه پول پارتی هم برگزار کنن و نگران این بودن که تو ایام فاطمیه بهشون گیر ندن. می خواستم بگم میشه منم بیام؟ و همونطور که انتظار دارین و دارم و دارند، نگفتم.

در آخر هم با تعرفه های جدید حق العملش رو دریافت کرد و من با کوهی از اندوه و با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی جایگاه ابدی سفر کردم.

دیدگاهی بنویسید


واقعا چرا؟

خب منم مثل همه ی مردم (هفتاد و پنج میلیون نفر) میخوام بخاطر همدردی با مردم فقیر بدبخت بیچاره پسته و آجیل نخرم. حالا یه سال عید جلو مهمونا جای پسته آناناس بذاریم نمی میریم که. تازشم، منو پاپی (قطعا منظور حسین پاپی بازیکن سپاهان نیست) و مامی میخوایم بریم لاسّ وگاسّ و بعدش میرم پیش اون خانومه که داره تو اون تبلیغ شبکه من و تو از استخر میاد بیرون! پسته؟ کی گفت پسته؟ کی اسم دختر منو به زبون آورد؟ کی جرأت کرد؟

دو سه هفته پیش بعد از یک ماه خورد و خوراک راهی دانشگاه شدم ببینم دست کیه. خب بالطبع باید سوار اتوبوس های کذایی می شدم و دوباره صندلی نفر جلویی بود که تا خرتناق عقب کشیده می شد و باید دو سه بار تا می خوردم تا بلکم سر جام جام بشه. برای اینکه بوضح این عمل رو نشونتون بدم و بتونین معنی خرتناق رو با اعماق درک کنید، یه عکس از خرتناق گرفتم هرچند به معنای واقعی کلمه، خرتناق رو نشون نمیده. خرتناقی که خرتناق نباشد خرتناق نیست.

حالا غیر از خرتناق، شانس بیارم بغل دستیم از نظر جسمی و تنفسی سالم باشه. وگرنه باید صدای خرناس به علاوه ی خروج باد محتوی بوی پیاز خام توی صورتم رو به جان بخرم و هیچ غلطی هم نتونم بکنم. بگذریم.نه که من کلا خیلی آدم خوش شانسی هستم، همیشه اتوبوسی که توش سوارم اولین اتوبوسیه که می رسه دانشگاه و هنوز خورشید خانم آفتابو نکرده که باید از جای تنگ و مطبوعم بلند شم پیاده شم. گفتم آفتاب، یه عکسی رو دوربین گوشیم شکار کرده که نشون میده وسط راهروی دانشگاه دوتا آفتابه گذاشتن واسه کسانی که خیلی تنگشون گرفته و بدبختی دستشوییا پره. با این آفتابه ها می تونن همون وسط کارشونو راه بندازن فعلا تا مستراح ها خالی بشه.

جدای از اینکه سر کلاسا همیشه خوابم و جام توی رختخوابم و سعی می کنم پشت هیکل گنده های کلاس بشینم و بخوابم، اتفاقاتی سر کلاس می افته که هیچ به درد سوژه شدن نمی خوره. والا ما تو دانشگاه قبلیمون از در و دیوار سوژه می اومد. خلاصه واسه خالی نبودن عریضه، دوستی تصویری ارسال کرده از جوراب یکی دیگه از دوستان. والا ما طفیل بودیم از جوراب اناث عکس مینداختیم و خوش بودیم و آخرش حراستی شدیم و دیگه الان چشممون ترسیده ولی فکر کنم این پا متعلق به یک فرد ذکور باشه و اصلا اگه به کفشش دقت کنین متوجه میشین که کِشتیه و در نتیجه طرف مذکره. اما از طرفی اگه به جورابش توجه کنین می بینین که دختر عمه ی مادربزرگ من از این جورابا می پوشیده و این امکان وجود داره که طرف تران&چوا^ل باشه.

بحث این صوبتای بی ناموسی شد، یکی از خواهرهای همکلاسی به چشم خواهری، کلا علاقه ای به اپیل کردن نداره و دست پشمکی من جلو دستش لنگ میندازه بعد میره لاک نارنجی می زنه. حالا که دارم بی ناموسی بازی درمیارم بذارین یه خاطره ی مزخرفی هم تعریف کنم که همین دو هفته پیش رخ افتاد.

آقا من شب قبلش دو ساعت خفته بودم و از ساعت ۴ صبح تا شیش و نیم عصر یه کله سر کلاس و اتوبوس و اینا بودم. در حالیکه چشام نیم کاسه های خون شده بود، دوستی بهم گفت بیا ببین این چی میگه؟ (یه کم ملایم تر گفت البته). سر برگردوندم دیدم دو تا دختر به چشم خواهری مستاصل وایستادن. گفتم هان؟ یکی از چشم خواهریا گفت شما فلان درسو دارین چی گفته استادش؟ گفتم تمرین داره ۴ نمره. با تعجب گفت ۴ نمره؟ گفتم آره، سمینار داره شیش نمره. با وحشت گفت سمینارم داره؟ گفتم آره، یه کتاب پی دی اف انگلیسی هم داره اندازه یه خری هم اسلاید. دیگه درحالیکه از چشاش مشخص بود به سر حد مرگ رسیده گفت کتابم داره؟ گفتم داره دیگه پس دو ساعته تو پیت دارم چیز می کنم؟ گفت خب شما اسلایداشو دارین؟ میشه ایمیلتونو بدین؟ گفتم دارم ولی برو از اون پسره بگیر. و اشاره کردم به جمع سی چهل نفره ای از پسرا.

بعد از اینکه رفتیم دوستم بهم گفت واقعا چرا؟ نه چرا ایمیلتو ندادی؟ و من از اون روز تا به حال بارها و بارها از خودم پرسیدم واقعا چرا؟ در مسیر منزل و درحال پیاده روی بودم و این واقعا چراها در ذهنم متلاطم بود که نگاهم به چشم خواهری به مانتوهای باز خانمی در خیابون افتاد که شلوارش به طرز عجیبی عجیب بود. کمی که نزدیک تر شد متوجه شدم طرف اصلا شلوار نداره و در این هنگام زرتی وارد مغازه گشت. دو قدم بیشتر نرفته بودم که یه پسری درحالیکه کف دست بر سر می کوفت به دوستش گفت: واااااای فقط حواست به مغازه ی علی آقا باشه واااای. و در این لحظه به خودم غبطه خوردم که در این دنیای فانی هستند کسانی غیر از من که این صحنه ها رو از نزدیک ندیده باشن. و إن احسنتم احسنتم.

و برخلاف همیشه … او مای گود …

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <