زن‌ها علیه زن‌ها

با شنیدن اصطلاح فمینیسم یاد چه می‌افتید؟ زنان برهنه‌ی اوکراینی که در اعتراض به تجاوز و نابرابری جنسیتی، در کوچه و خیابان به نمایش خود می‌پردازند؟ عکس‌های مربوط به نیمه‌ی قرن بیستم از زنانی که بهداشت فردی را به عمد رعایت نمی‌کردند و پشم و پیل‌هایشان را ژیلت نخورده نگه می‌داشتند؟ یا آزادی‌های یواشکی؟ نمی‌دانم شاید به خاطر پروپاگاندای رسانه‌های داخلی باشد که دید خوبی نسبت به فمینیسم و جنبش‌هایش نداریم اما از قرائن هم این‌طور برمی‌آید که مردمان سایر نقاط دنیا نیز چنین‌اند.

همیشه این‌طور است که وقتی شور یک حرکتی دربیاید، از فاز صادقانه دور شود و در جهت منافع شخصی و گروهی به خدمت درآید، نتیجه‌ی معکوس خواهد داد. باشد، فهمیدیم که زن‌ها باید با مردها برابر باشند و حقشان در حال ضایع و زایل شدن است. می‌دانیم وقتی کنار خیابان بایستی و صد نفر مزاحم شوند چه عذابی است. بله درست است، همه‌ی مردها از اول تا آخرشان پلید و خبیث‌اند و باید با آن‌ها مقابله کرد. فقط مردهایی خوب‌اند که طرفدار حقوق زنان و آزادی‌هایشان باشند. وانگهی هیچ مردی برای رضای خدا فمینیست نمی‌شود و اگر هم با این کارها بتواند چند نفر را راضی به برآوردن امیالش کند کافی ست. به‌تازگی عده‌ای با برچسب صکصیسم، کمر به بر هم زدن حالمان بسته‌اند. می‌گویند با زن‌ها شوخی آشپزخانه‌ای نکنید چون فلان است. خب چه کنیم، زن‌ها بیشتر با آشپزخانه سروکار دارند. شما وقتی با رانندگان تاکسی شوخی می‌کنید، نماد بهمان نیست؟ اصلا من از شما می‌پرسم؛ واقعا برهنه شدن چه معنویاتی در راستای «زن مساوی مرد» دارد که ما عاجز از درکش هستیم؟ این حرکت در راستای تساوی است یا نماد بیسار؟

از نگاه فمینیست‌ها شاید این حرف، خود مصداق تبعیض جنسیتی باشد. اما با اینکه ترامپ نگاه تحقیرآمیزی نسبت به زن‌ها دارد و جوان و خوشگل پسند است و پیرها و چاق‌هایشان را خوک خطاب می‌کند و آن فایل صوتی شاهکارش هم پخش شد، ولی باز هم چهل و خرده‌ای درصد از زن‌های آمریکایی به او رأی دادند درحالی‌که رقیبش کلینتون، یک زن است. حالا از خودم مایه می‌گذارم. این قضیه شبیه به این است که یک نفر، پستی در اینترنت منتشر کند و بگوید هرکس اسمش حامد است، شتل و کهیر است. بعد من یک‌کاره بروم پستش را لایک و شیر کنم و آن حامدی را هم که کامنت اعتراضی گذاشته، بلاک کنم. تا همین حد غیرمنطقی.

زنان حامی ترامپ

انتخاب ترامپ می‌تواند یک شست محکمی باشد برای کسانی که فکر می‌کردند همراهی تمام مردم دنیا را دارند و معتقد بودند که فقط تئوکراسی و این حکومت‌ها و دولت‌های ایدئولوگ هستند که نمی‌گذارند شهروندانشان آزاد باشند. اما حالا در مهد آزادی، تفکرات خلاف نظر آن‌ها غالب می‌شود. پس عزیزان و دلبرکان غمگین من؛ به شما توصیه می‌کنم ته‌دیگ همه‌چیز را درنیاورید وگرنه یک روز ترامپ و ترومپتان عود خواهد کرد (پند روز).

دیدگاهی بنویسید


دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

هرچه از عمر گرانم می‌گذرد، از جنب‌وجوش و فعالیتم هم کاسته می‌شود و اکنون به مرتبه‌ای از درون‌گرایی رسیده‌ام که ترجیحم بر تنهایی است و در ارتباط با دیگران، باید با انبردست حرف از دهانم بیرون بکشند. فی‌المثل ممکن است یک شخص، نیم ساعت درباره لباس زیری که خریده است سخنرانی کند ولی من اگر فرضا دست چپم قطع شود و ازم بپرسند چه شده؟ می‌گویم هیچی. البته لازم به ذکر است که منظورم از تنهایی، مجردی و سینگلی نیست و اصلا مستعد ازدواجم اما مادامی به این فکر می‌کنم که بعد از ازدواج، یک نفر همیشه بیخ ریشم چسبیده و شب‌ها موقع خواب باید صدای نفس کشیدنش را کنار گوشم حس کنم، دچار وحشت عمیقی می‌شوم.

چند سال پیش برحسب وقایع و اتفاقاتی دچار تغییر فاز شدم و دیدگاهم به زندگی دستخوش تحول شد. یعنی از فاز یک آدم عام، خارج و وارد نول فرهیختگی شدم و علاقه‌ام به امور آن، از تمام منافذم فوران می‌کرد. ثمره‌ی این خروج، سخت شدن برقراری ارتباط با اطرافیانم بود که به نظرشان، آدمی یبس و نچسب شده بودم. اولین تضادها هم در نخستین نمایشگاه کتاب بعد از چرخشم نمایان شد. من که بیست سال از دنیای کتاب و مطالعه دور بودم، با ولعی وصف‌ناشدنی به خرید و خواندن کتاب تشنه شده بودم. از طرفی هیچ‌وقت تنهایی جایی نرفته بودم. بنابراین به دوستان و آشنایان پیشنهاد رفتن به نمایشگاه را ارائه کردم که همگی بالاتفاق، آن را با بهانه‌های مختلف رد کردند و لاجرم به تنهایی راهی مصلی شدم.

خیلی‌ها تنها آمده بودند اما من از این وضعیت ناراحت و شاکی بودم. روی پله‌های سالن نشستم و با شبه شعر زیر خودم را تخلیه کردم:

روی پله‌ها نشستم، رو به روم سالن زرده

توی دستم کتاب و کاغذ، توی سینه‌ام پر ِ درده

مردمی رو می‌بینم که، دستشون تو دست یاره

اما هرکی با من سفر کرد، رفته و برنمی گرده

ناراحت بودم چون این‌طور فکر می‌کنم که گردش و تفریح و سفر، با همراه است که خوش می‌گذرد و انجام این اعمال در تنهایی، لذتی ندارد و اصلا ارزش انجام دادن ندارد. می‌گویم حتی رفتن به پارک کوچک نزدیک خانه هم لذت‌بخش می‌شود اگر همپای خوبی داشته باشی. حتی مولانا هم بر این عقیده است:

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن

بی دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

زیرا قفس با دوستان خوش‌تر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام

اما دوستی را می‌شناسم که بر این پندار نیست و کاملا مخالف عمل می‌کند. او به تنهایی کوه می‌رود، شمال و دریا را سیر می‌کند، در بهترین رستوران‌ها غذا می‌خورد و سفرهای داخلی و خارجی و اروپایی و آسیایی می‌رود. ظاهرالامر خیلی هم بهش خوش می‌گذرد. یک ‌دفعه‌ای برای رفتن به قراری، با دوستان به توافق رسیده بودیم. با او هم تماس گرفتم و پرسید کجا می‌خواهید بروید؟ مقصد را گفتم. گفت سرما خورده است و حال‌ندار. اما زنهار که این بهانه‌ای بود برای رد کردن جایی که می‌خواستیم برویم. بله، شاید مقصد ما چندان جذاب نبود ولی مقصود، دور هم بودن و هم‌صحبتی و دیدار با دوستان بود.

بعدازظهر در پاریس!

هرچند به تعداد فردبه‌فرد آدم‌ها، سبک زندگی و نوع نگرش به دنیا وجود دارد و هرکس مخیر است هر طور میلش می‌کشد روزگار بگذراند. لکن گاهی اوقات هم بد نیست تجدیدنظری در روند زندگی‌مان داشته باشیم. بار دیگر خطاب به آن دوست و دوستانی که چنین مَنشی دارند، یک مصرع از شعر مذکور مولانا را بازگو می‌کنم که «زیرا قفس با دوستان، خوش‌تر ز باغ و بوستان…».

دیدگاهی بنویسید


مرگ بِده رنگ تو

اگر خداوند بخواهد، چند روز دیگر انتخابات رو اعصاب و مسخره‌ی آمریکا به سرانجام می‌رسد و از این حجم انبوه اخبار مربوط به آن خلاصی پیدا می‌کنیم. به‌شخصه در حال حاضر نه‌تنها از ترامپ و هیلاری، بلکه از میت رامنی و بوش پسر و پدر و پسر پدر شجاع و ال گور حالم به هم می‌خورد و در این یک سال اخیر به‌قدری درباره آمریکا خبر خوانده و شنیده‌ام، که حاضرم همین الان یک‌تنه بروم و آمریکا را یکجا نابود کنم.

این را گفتم که بدانید هیچ عهد اخوتی با آمریکایی‌ها نبسته‌ام و اصلا گور پدرشان. اما دیروز یکی از مسئولان رده بالای نظامی کشورمان، در یک موضع‌گیری سیاسی که هیچ ربطی هم به مسئولیتش ندارد گفت «اگر آمریکا به تعهداتش عمل نکند، برجام را به موزه می‌فرستیم». وی افزود (!) که «آمریکا دیگر امروز نامبروان جهان نیست». نمی‌دانم چرا همیشه با شنیدن اصطلاح نامبروان، ذهنم به سمت «علی نامبروان» و آن کلیپ مزخرفش که تمثال‌هایی از شبپره و ابی ساخته بود می‌رود. برای اینکه بدانید با چه آهنگ شاهکاری طرف بودم، ترجیع‌بندش را بخوانید: «خیلی دلت بخواد (۲ بار) همه جا به همه بگی دوست‌پسرت من هستم و الخ». ویدئو موزیک مربوطه را هم در ادامه برایتان می‌گذارم تا دوبله سوبله حال کنید. فقط دقت کنید تگری نزنید.

دهانت را سرویس بیل کلینتون، چقدر از موضوع دور شدم. بله، فرمودند که آمریکا دیگر نامبروان نیست. باشد. پس چه کسی نامبروان است؟ ذهنتان را از علی نامبروان تخلیه کنید، منظورم این است که پس چه کشوری نامبروان است؟ اگر بخواهیم به لحاظ آمار و ارقام در نظر بگیریم، آمریکا با فاصله‌ی بسیار زیاد از سایر کشورها، قدرت اول اقتصادی و نظامی است. غیر از روسیه و چین، باقی کشورهای پیشرفته و ذی‌نفوذ دنیا تحت تاثیر سیاست‌های آمریکا هستند و اغلب سازمان‌ها و نهادهای سیاسی مهم در خاک آمریکا واقع شدند یا به نوعی وابسته به این کشورند. فرهنگ آمریکایی به سرعت در حال سرایت به مردم ملل مختلف است و نمونه‌ی تازه‌اش هم همین رسم و رسوم هالووین و مسخره‌بازی‌هایش است که دنیا را با خود درگیر کرده است و این نشان از قدرت برتر رسانه‌ای یانکی‌ها دارد.

البته مردم و نخبگان آمریکایی، حیا را قی کرده‌اند و با تأسی از فروید، از قیود و محدودیت‌های شـ*وانی رها شده‌اند. کیتی پری برای رأی آوردن کلینتون، جلوی دوربین لخت می‌شود و مدونا حرف‌هایی می‌زند که من حتی از اشاره‌ی غیرمستقیم به آن ابا دارم. بیل کلینتون زرت و زاپ با هر که دیده هم‌بستر شده است و هنوز هم حیثیت و آبرو برایش مانده است که تبلیغ زنش را بکند. ترامپ می‌گوید «وقتی ستاره باشی می‌توانی هر کار خواستی با زنان بکنی» و همین زنان می‌روند و به او رأی می‌دهند. صنعت پ*رن در آمریکا به‌گونه‌ای است که عبارت هر آمریکایی یک پ*رن استار را در ذهن تداعی می‌کند. قطعا جامعه‌ای که مهم‌ترین بنیانش یعنی خانواده را از دست بدهد، از درون پوک می‌شود اما برای زوال و اضمحلالش زمان زیادی لازم است. بعید می‌دانم نزول آمریکا از ابرقدرتی به عمر ما کفاف دهد اما به گواه تاریخ، بالاخره این اتفاق خواهد افتاد.

همان‌طور که علی نامبروان همچنان خواننده خواهد ماند، آمریکا هم فارغ از هر نتیجه‌ای در انتخاباتش، قدرت اول باقی می‌ماند. هرچند به نظرم انتخاب کلینتون بسیار محتمل است اما ریاست جمهوری ترامپ، چالش‌هایی را برای آمریکایی‌ها در پی خواهد داشت. چالش‌هایی که البته تاثیر زیادی هم در قدرت و نفوذ آمریکا ندارد.

دانلود ویدیو موزیک دلت بخواد از علی نامبروان و مهران. حجم: ۹ مگابایت

علی نامبر وان - دلت بخواد

دیدگاهی بنویسید


موتیسم انتخابی (قسمت اول)

چند روز پیش، روز جهانی Caps Lock بود. خب من فحش گذاشتم روی کسی که برای روزها نام جهانی انتخاب می‌کند. این از این. پریروز هم روز جهانی لکنت زبان بود. روایت‌هایی که می‌خواهم تعریف کنم هرچند ارتباطی به لکنت زبان ندارد اما خیلی هم نامربوط نیست.

مدرسه‌ای که اول دبستان را در آنجا گذراندم، یک هائیتی به تمام معنا بود. با دانش‌آموزانی بی‌فرهنگ و عقده‌ای و خودآزار و معلمان و ناظم‌هایی سادیسمی و عاشق چک و لگد. روز اول مدرسه، درحالی‌که سه نفره و چهار نفره روی نیمکت‌ها نشسته بودیم (حالا چهار نفر را کمی جو دادم ولی خیلی هم دور از ذهن نیست)، خانم معلم با تحکم گفت:«بچه‌ها فردا حتما دفتر دیکته میارین». نمی‌دانم روز دوم کلاس اول، دفتر دیکته را باید کجا فرو می‌کردیم تا معلم را خوش بیاید اما درهرصورت حرفش فصل الخطاب بود. فردای آن روز یادم رفت دفتر کذایی لعنتی را ببرم. معلم دانه به دانه و نفر به نفر و خانه به خانه(!) همه را چک می‌کرد که دفتر دیکته آورده باشیم (بی‌انصاف، دفتر دیکته آخر؟). به من که رسید، گفتم نیاوردم. طوری که انگار خبطی چون ایستاده شا*یدن را مرتکب شده باشم، چشم‌هایش را گرد کرد، پشت دستش را بالا آورد و فریاد زد:«چرا نیاوردی؟». چند ثانیه‌ای همان‌طور قفلی با چشمان سرخش خیره نگاهم می‌کرد و آماده بودم که پشت دستش بر صورتم بخوابد که گویا از طرف خداوند بهش وحی شد که «بی‌خیال حالا، از فردا دفتر میاره دیگه». کظم غیظ کرد و رفت سراغ قربانیان بعدی.

مدرسه دهه هفتاد و نیمکت سه نفره
عکس تزئینی است

وضعیت بچه‌ها هم به فاجعه گفته بود مخلصیم. یکی از همکلاسی‌هایمان همیشه، مجددا تاکید می‌کنم همیشه چنان بوی بد و تندی می‌داد که گیاهان را هم می‌خشکاند. هیچ‌کس هم چیزی بهش نمی‌گفت. شاید مادرش به مدیر و معلم گفته بود که در خانه‌شان حمام و از این قبیل سوسول بازی‌ها ندارند و بخاری هم ندارند و مجبورند با کاپشن بخوابند و نصف شب هوا یکهو سرد و گرم می‌شود و بچه در خواب عرق می‌کند و کپک می‌زند و می‌گندد و بوی ترشی کلم می‌گیرد. به همین خاطر رعایت وضعیت تراژیکش را می‌کردند. درهرحال اگر بغل‌دستی‌اش در نیمکت هنوز زنده است، امیدوارم اجر و پاداش صبرش را در همین دنیا بگیرد.

در حیاط مدرسه هم، خرپلیس و قلعه و کتک‌کاری و شوخی زیرشکمی، مانند حمل اسلحه در آمریکا منع قانونی نداشت. یک‌بار از همین دویدن‌ها و برخوردها، سرم به دیوار کوبیده شد و بی‌هوش شدم. تنها چیزی که بعدش به خاطر دارم، تلوتلو خوردنم روی خط سفید صف بود که باید پاهایمان را رویش جفت می‌کردیم و من در آن لحظه قادر به انجامش نبودم. چند روز بعد، خانم ناظم در سر صف، دانش آموزان را نصیحت می‌کرد:«بچه‌ها آرومتر بازی کنین. چند روز پیش یکی خورد به یکی دیگه و اون بیهوش شد. نکنین دیگه». من را می‌گفت. پس آن‌ها هم بر بالینم آمده بودند. تعجبم این است که چه اصراری داشته‌اند که با آن وضعیت بلافاصله در صف بایستم؟ شاید می‌خواستند صدایش درنیاید.

خوب یا بد، در آن مدرسه دوستانی پیدا کرده بودم و صمیمی شده بودیم. اما برای سال دوم مرا به مدرسه‌ای بردند که بچه‌هایش باشعورتر به نظر می‌آمدند ولی بااین‌حال من تصمیم عجیبی گرفتم. اینکه با هیچ‌کس به‌هیچ‌عنوان حرف نزنم و اینکه حتی در سرمای برفی زمستان هم کاپشن نپوشم. و این سلوک را تا آخر دبستان ادامه دادم. اما چرا این رفتار غیرعقلانی را از خودم بروز می‌دادم؟

[ادامه دارد…]

دیدگاهی بنویسید


کی گفته اینو؟

نمی دانم اولین بار کدام کم عقلی این حرف از دهانش خارج شد که «ببین چه می گوید، نبین چه کسی می گوید». این جمله، کاملا حرف مفتی است و مصداق این مدعا هم چیزی است که می خواهم بگویم.

چهار پنج سال پیش مطلبی نوشته بودم در این باب که عزاداری های مدرن، خالص نیستند و نیت اصلی بعضی از جوان ها برای حضور در این مراسم، چیزی غیر از سوگواری است و حتی فردی را مثال زدم که در عکس کاور فیصبوکش، بطری های خالی انواع و اقسام مشـ.روب ها را بغل کرده بود و در تصویر پروفایلش در ماه محرم، هیبت یک مداح با میکروفونی در دست را به خود گرفته بود. تیتر آن مطلب را هم دورویی افتخار ماست گذاشته بودم.

محرم امسال، مخالفان مناسک مذهبی دقیقا حرف های مشابهی می زنند. اینکه عکس زنجیرزنی طرف را لایک کنند یا پول پارتی اش را؟ و یا اینکه اگر شام را قبل از مراسم بدهند، دیگر کسی برای عزاداری در هیئت باقی نمی ماند و یا بیان این موضوع که طرف اختلاس می کند و در دسته سینه می زند و از این قبیل افاضات. خب حرف من و آن ها یکی است اما وقتی سخن را منی بگویم که برای بزرگان و شعائر مذهبی احترام و ارزش قائلم یعنی نوک پیکان انتقادم به آدم های ریاکاری است که ارزش های مقدس را تا حد لایک گرفتن و مخ زدن پایین می آورند و هیچ اصل و فرعی هم جز نفع شخصی، آن هم به این طرز شنیع ندارند. اما هدف مخالفان دین و مذهب از بیان این مطالب، تحقیر دین و دینداران است. می خواهند بگویند این اعتقادات مذهبی به محتویات قابلمه ی نذری بند است که اگر پر نباشد، کسی دین را به هیچ هم نمی گیرد.

پس حالا می توانم مدعی باشم که فرق می کند چه کسی حرف را زده باشد. قطعا وقتی هیتلر از صلح دم می زند، با آن چیز که مثلا گاندی درباره ی صلح می گوید از زمین تا فلان جا توفیرش است. یا وقتی عادل الجبیر، وزیر خارجه ی سعودی درباره ی حقوق بشر و حقوق زنان صحبت و از آن دفاع می کند، باید هرچه را می گوید عکس کرد و بعد انجام داد. پس در نتیجه بهتر است آن مَثل ابتدای نوشته را اینطور تصحیح کنیم که «نبین چه می گوید، ببین چه کسی می گوید».

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان گاماسیاب ماهی ندارد

رمان «گاماسیاب ماهی ندارد» چهارمین و در حال حاضر آخرین اثر چاپ شده ی حامد اسماعیلیون بعد از آویشن قشنگ نیست، قناری باز و دکتر داتیس است. فضای رمان حول ماه های اول پس از انقلاب تا پایان جنگ و عملیات مرصاد و اتفاقات مربوط به جنگ و گروهک های تروریستی می گذرد و از سه روایت موازی و به هم مرتبط برای بیان داستان بهره می گیرد. این سه بخش مانند سایر داستان هایی با ساختار مشابه، در انتهای رمان به نوعی به یکدیگر متصل می شوند و با یک پایان باز به اتمام می رسند.

روایت اول درباره نوجوانی روستایی است که تحت تاثیر سخنرانی های مبلغان انقلابی با مقوله ی انقلاب آشنا شده است و به عنوان یک دو آتشه وارد این جریان می شود. با شروع جنگ تحمیلی به ارگان های نظامی پیوند می خورد و علاوه بر حضور در جبهه های جنگ، به سرکوب مخالفان مسلح داخلی نیز می پردازد و در فاصله ی زمانی کوتاه به یکی از فرماندهان نظامی تبدیل می شود.

روایت دیگر مربوط به دختر جوانی است که برحسب اتفاق با سازمان مجاهدین آشنا می شود و به دلیل شرایط نامناسب خانوادگی و اختلاف با برادرش، خانه را ترک می کند و وارد سازمان می شود و هرچه زمان بیشتری از همراهی اش با سازمان می گذرد شک و تردیدش نسبت به آرمان ها و ایدئولوژی سازمان بیشتر می شود اما چون راه برگشتی را پیش پای خود نمی بیند همچنان به فعالیت در سازمان ادامه می دهد و به مراتب بالای سازمانی دست می یابد و در عملیات فروغ جاویدان به عنوان یکی از فرماندهان منافقین نقش ایفا می کند.

بخش سوم روایتگر خانواده ی دختر و برخورد و نگرانی های آن ها نسبت به دوری او و حضورش در سازمان است. همچنین به مصائب آن ها در زندگی درون شهر حین جنگ و موشک باران شهرها پرداخته می شود. بیشترین حجم این بخش به خواهر دختر و فرزندان و همسرش اختصاص دارد. خواهری که فارغ از مسائل سیاسی و نظامی است و اصلی ترین دل مشغولی اش حراست از همسر و دو فرزندش و سلامتی خواهرش است.

در فصل های مربوط به خانواده و خواهر دختر، داستان کمی دچار افت می شود. موضوع تکراری گذران زندگی در موشک باران و بیان بیش از حد نگرانی های زن نسبت به خانواده اش و شاید عدم تسلط کافی اسماعیلیون برای بیان احساسات زنانه باعث از ریتم افتادن این بخش شده است اما روایت پرکشش و پرجزئیات تا حدی توانسته این نقایص را به حاشیه براند.

اما در دو فصل دیگر با روایت های کمتر شنیده شده ای مواجه می شویم که به شکلی جذاب، سیر تغییر و تحول فکری و عملی یک پسر روستایی و شکل گیری تفکر و منش انقلابی در او و رسیدن به رده های بالای نظامی، و همچنین در فصلی دیگر مسائل درونی سازمان و فضای حاکم بر آن را بیان می کند.

شاید بتوان کلیت موضوع اصلی رمان را مشابه داستان کوتاه تمبر اثر احمد دهقان دانست. در آن داستان، معشوقه ی شخصیت اصلی داستان در بحبوحه ی حوادث بعد از انقلاب ناگهان ناپدید می شود و در انتها جنازه اش در عملیات مرصاد و در کسوت عضو منافقین توسط برادرش و مردی که عاشقش بود پیدا شده و در همان محل به خاک سپرده می شود.

گاماسیاب ماهی ندارد

گاماسیاب… متن روانی دارد که سبب شده است با رمانی بسیار خوشخوان رو به رو باشیم. دقت ارائه جزئیات به حدی است که گویی نویسنده در محیط های وصف شده حضور داشته است. با توجه به سن حامد اسماعیلیون، ارائه ی این جزئیات دقیق از محیط های مختلف از جمله جبهه های نبرد و یا اتفاقات و روابط اعضای گروهک منافقین، ما را به این نتیجه می رساند که نویسنده برای نگارش داستان دست به تحقیق و مشاهدات کامل و گسترده ای زده است.

نویسنده سعی کرده است نسبت به رویکردهای سیاسی و اعتقادی نگرشی مستقل داشته باشد هرچند بطور غیرمستقیم نقدهایی را بر ایدئولوژی های افراطی و تعصب های بیجا وارد می کند. شاید به علت همین نگرش بی طرفانه و نقادانه است که کتاب برای انتشار و حضور در نمایشگاه های کتاب با مشکلاتی مواجه شده است.

رمان را می توان یک داستان تاریخی، سیاسی و اجتماعی به حساب آورد. دیالوگ ها و منولوگ ها کاملا در خدمت پیشبرد داستان هستند و تقریبا در هیچ قسمتی از رمان اثری از توصیف های ادبی مشاهده نمی شود و شاید این موضوع برای مخاطبینی که به دنبال جملات ناب و تاثیرگذار در داستان ها هستند کمی ناامیدکننده به نظر بیاید.

مطالعه ی این رمان برای کسانی که علاقه مند به روایت های تاریخی مستند و داستانی از تاریح معاصر و مخصوصا دهه ی ابتدایی پس از اتقلاب هستند می تواند رضایتمندی و جذابیت قابل قبولی به همراه داشته باشد.

دیدگاهی بنویسید