در انتظار الی گشت

از تهران تا قم نرفته بودم اما می‌خواستم برای دیدار با دوستی، زحمت پیمودن چند صد کیلومتر فاصله را تنها به جان بخرم و عازم آن دیار شوم. در سایت‌های مختلف پی هتلی یا مسافرخانه‌ای در آن شهر می‌گشتم که هم ارزان باشد و هم تمیز و امن. بعضی از هتل‌ها بدک نبودند. در عکس‌هایشان شیک و راحت نشان می‌دادند و البته نزدیک ایستگاه راه‌آهن هم بودند، طوری که نیازی به کورس‌های تاکسی و غیره نبود. در عوالم رؤیا خودم را می‌دیدم که در رستوران هتل، پشت میز نشسته‌ام و صبحانه نیمرو با نان سنگک داغ می‌زنم. ولی هتل‌ها نسبت به بودجه‌ی من کمی گران به نظر می‌آمدند. مسافرخانه‌ها هم عکس و توضیح یا رزرو اینترنتی نداشتند و ندید می‌توانستم خودم را تصور کنم که در اتاق مسافرخانه نشسته‌ام و سارقان را که در حال غارت و شمارش و تخس اموالم بین خودشان هستند تماشا می‌کنم.

آن سفر و دیدار، بنا به دلایلی به‌طورکلی لغو شد. اما دیدن تصاویر، خواندن سفرنامه‌ها، غور کردن در گوگل مپز و شخم زدن لوکیشن‌های اینستاگرام، ویر مسافرت را در من به آتش کشیده بود. مایل به تنها سفر کردن نبودم. لذا موضوع را با دوستان مطرح کردم. یکی‌شان پیشنهاد داد به دلیل ضیق وقت و صرفه‌جویی در هزینه‌ها، تورهای یک‌روزه را هم بررسی کنم. با پرس‌وجو و تحقیق فراوان، بالاخره تور ارزان‌قیمتی را از نت برگ خریدیم و در تاریخ معین، ساعت سه شب در میدان آرژانتین سوار اتوبوس شدیم. می‌خواستیم برویم دریاچه سد الیمالات، جایی نزدیک چمستان در شمال. روی صندلی‌های اتوبوس مستقر شدیم. فکر می‌کردیم امان می‌دهند حداقل یک ساعتی بخوابیم اما از همان بدو حرکت، آهنگ گذاشتند، لباس‌های رویه را درآوردند، بطری‌های یک و نیم لیتری مشروب‌های دست‌ساز را از پستوها بیرون کشیدند و پیک‌ها زدند و مختلط رقصیدند.

الیمالات حتی در میانه زمستان هم زیبا بود. پیش از رسیدن ما، نم بارانی هم زده بود و لطافت هوا آدم را بدون الکل مست می‌کرد. شوربختانه مدت کمی را آنجا ماندیم. هم‌سفرانمان می‌خواستند کنار ساحل دریا با آن میله‌هایشان سلفی بگیرند و باید سری هم به آنجا می‌زدیم. به خاطر ترافیک، بیشتر وقتمان در اتوبوس و به مشاهده‌ی رقص ملت گذشت. در راه برگشت، یکی از دوستان ما با همین سروصدا هم خوابش برد و درحالی‌که موسیقی فاخر «سلام علکم سلام علکم عذری خانوم یا الله، سلام علکم سلام علکم والده مش ماشاالله» از اسپیکرهای غول‌پیکر پخش می‌شد، او در خواب، همراه با تکانه‌های اتوبوس رقص آیینی قبیله‌ی بدوی لاتووکا را اجرا می‌کرد. مادری هفتادوچندساله که با دخترش به این سفر دل‌نشین آمده بود جوگیر شد و روسری و مانتو را کَند و عربی رقصید. پسری سی‌وچندساله که قرار بود هفته‌ی بعد از این سفر پربار، برای جراحی قلبش به اوکراین برود، آن‌قدر دختر هفده‌ساله‌ی کنار دستش را در ته اتوبوس مالید و مالاند که قلبش جواب نداد و سکته‌ی ناقصی زد و کار به اورژانس و مکافات عمل رسید. دختری دیگر که بطری، یک آن از دستش جدا نمی‌شد دست‌آخر تگری زد و پسرها ماساژش می‌دادند که سرحال بیاید و باز بتواند برقصد. لیدرمان که مردی گولاخ و سبزه‌رو بود، یک بازی با کلمات راه انداخت و طوری قواعد بازی را تنظیم می‌کرد که دختری به پسرها بگوید چیزم به چیزت و برعکس. و دراین‌بین ما حتی چند دقیقه نتوانستیم چشم بر هم بگذاریم.

ساحل نور
دوستم در حال نظاره سلفی گرفتن دیگران

تجربه‌ی نه‌چندان مطبوع این سفر و همچنین بیماری من باعث شد دور تورهای این‌چنینی را خط بکشیم. بنابراین برای سفر آتی، اواسط شهریور امسال تصمیم گرفتیم که خودمان مسافرتی دو روزه به شمال داشته باشیم. نمی‌دانستیم کجای شمال برویم. پس آن‌قدر رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به محمودآباد و خوردیم به دریا و کمانه کردیم. خانه‌ای آپارتمانی را با فی صد و ده هزار تومان کرایه کردیم. خانه، طبقه‌ی سوم یک ساختمان نوساز بود که غیر از تلویزیون همه‌چیز داشت و اسپلیتش هم به راه بود. روز اول به نقاط دست‌نیافتنی جنگل نور سر زدیم، دقایقی از شب را کنار ساحل و در جوار مردم روی ماسه دراز کشیدیم و بعد از صرف پیتزا در رستورانی کنار دریا، به خانه‌ی اجاره‌ای برگشتیم و کمی با لپ‌تاپ، فوتبال دستی زدیم و بعد هم خوابیدیم. صبح روز بعد را هم با خوردن املت و خیارشور شروع کردیم و شاد به سمت تهران راه افتادیم. هرچند خرج‌های سفرمان تقریبا با هزینه‌ی تورها برابری می‌کرد اما آقای خودمان بودیم و طوری هم ساعت رفت و برگشت را تنظیم کردیم که به ترافیک نخوریم.

خانه ی اجاره ای محمودآباد
خانه ی اجاره ای در محمودآباد

آه! والریانای من! هفته‌ی پیش در بین آگهی‌های روزنامه دیدم که الی گشت، تولیدکننده‌ی محتوا می‌خواهد. فی‌الفور رزومه‌ای دست‌وپا کردم و فرستادم. بعدازاینکه روی دکمه‌ی سند ایمیل کلیک کردم، در خیالاتم خودم را می‌دیدم که برای نوشتن سفرنامه، از طرف شرکت رفته‌ام خلیج فنلاند و پلنگ‌های اسکاندیناویایی را دید می‌زنم، در خنکای جنب قطب شمال چای کیسه‌ای می‌نوشم و بر روی قلوه‌سنگ‌های برفی کرانه‌ی دریا راه می‌روم. اما از الی گشت تماس نگرفتند و بعید است دیگر این اتفاق بیفتد. ساحل خلیج فنلاند را به خواب هم نخواهم دید. اما به‌هرتقدیر وصیت می‌کنم پس از مرگم، خاکسترم را در خلیج لعنتی فنلاند به آب بسپارید (آقا شوخی کردم‌ها. جدی جدی نسوزانید ما را).

خلیج فنلاند

دیدگاهی بنویسید


دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

هرچه از عمر گرانم می‌گذرد، از جنب‌وجوش و فعالیتم هم کاسته می‌شود و اکنون به مرتبه‌ای از درون‌گرایی رسیده‌ام که ترجیحم بر تنهایی است و در ارتباط با دیگران، باید با انبردست حرف از دهانم بیرون بکشند. فی‌المثل ممکن است یک شخص، نیم ساعت درباره لباس زیری که خریده است سخنرانی کند ولی من اگر فرضا دست چپم قطع شود و ازم بپرسند چه شده؟ می‌گویم هیچی. البته لازم به ذکر است که منظورم از تنهایی، مجردی و سینگلی نیست و اصلا مستعد ازدواجم اما مادامی به این فکر می‌کنم که بعد از ازدواج، یک نفر همیشه بیخ ریشم چسبیده و شب‌ها موقع خواب باید صدای نفس کشیدنش را کنار گوشم حس کنم، دچار وحشت عمیقی می‌شوم.

چند سال پیش برحسب وقایع و اتفاقاتی دچار تغییر فاز شدم و دیدگاهم به زندگی دستخوش تحول شد. یعنی از فاز یک آدم عام، خارج و وارد نول فرهیختگی شدم و علاقه‌ام به امور آن، از تمام منافذم فوران می‌کرد. ثمره‌ی این خروج، سخت شدن برقراری ارتباط با اطرافیانم بود که به نظرشان، آدمی یبس و نچسب شده بودم. اولین تضادها هم در نخستین نمایشگاه کتاب بعد از چرخشم نمایان شد. من که بیست سال از دنیای کتاب و مطالعه دور بودم، با ولعی وصف‌ناشدنی به خرید و خواندن کتاب تشنه شده بودم. از طرفی هیچ‌وقت تنهایی جایی نرفته بودم. بنابراین به دوستان و آشنایان پیشنهاد رفتن به نمایشگاه را ارائه کردم که همگی بالاتفاق، آن را با بهانه‌های مختلف رد کردند و لاجرم به تنهایی راهی مصلی شدم.

خیلی‌ها تنها آمده بودند اما من از این وضعیت ناراحت و شاکی بودم. روی پله‌های سالن نشستم و با شبه شعر زیر خودم را تخلیه کردم:

روی پله‌ها نشستم، رو به روم سالن زرده

توی دستم کتاب و کاغذ، توی سینه‌ام پر ِ درده

مردمی رو می‌بینم که، دستشون تو دست یاره

اما هرکی با من سفر کرد، رفته و برنمی گرده

ناراحت بودم چون این‌طور فکر می‌کنم که گردش و تفریح و سفر، با همراه است که خوش می‌گذرد و انجام این اعمال در تنهایی، لذتی ندارد و اصلا ارزش انجام دادن ندارد. می‌گویم حتی رفتن به پارک کوچک نزدیک خانه هم لذت‌بخش می‌شود اگر همپای خوبی داشته باشی. حتی مولانا هم بر این عقیده است:

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن

بی دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

زیرا قفس با دوستان خوش‌تر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام

اما دوستی را می‌شناسم که بر این پندار نیست و کاملا مخالف عمل می‌کند. او به تنهایی کوه می‌رود، شمال و دریا را سیر می‌کند، در بهترین رستوران‌ها غذا می‌خورد و سفرهای داخلی و خارجی و اروپایی و آسیایی می‌رود. ظاهرالامر خیلی هم بهش خوش می‌گذرد. یک ‌دفعه‌ای برای رفتن به قراری، با دوستان به توافق رسیده بودیم. با او هم تماس گرفتم و پرسید کجا می‌خواهید بروید؟ مقصد را گفتم. گفت سرما خورده است و حال‌ندار. اما زنهار که این بهانه‌ای بود برای رد کردن جایی که می‌خواستیم برویم. بله، شاید مقصد ما چندان جذاب نبود ولی مقصود، دور هم بودن و هم‌صحبتی و دیدار با دوستان بود.

بعدازظهر در پاریس!

هرچند به تعداد فردبه‌فرد آدم‌ها، سبک زندگی و نوع نگرش به دنیا وجود دارد و هرکس مخیر است هر طور میلش می‌کشد روزگار بگذراند. لکن گاهی اوقات هم بد نیست تجدیدنظری در روند زندگی‌مان داشته باشیم. بار دیگر خطاب به آن دوست و دوستانی که چنین مَنشی دارند، یک مصرع از شعر مذکور مولانا را بازگو می‌کنم که «زیرا قفس با دوستان، خوش‌تر ز باغ و بوستان…».

دیدگاهی بنویسید


سرمایه ی جاودانی

«از اینایی که قبل از ازدواج هیچ پس‌اندازی ندارن و بعدش تازه یادشون می‌افته که زندگی هم خرج داره، حالم به هم می‌خوره.» این جمله‌ی قصار را گفت و با سبز شدن چراغ راهنمایی، دستی به فرمان پرایدش کشید و دنده را به زور جا زد و راه افتاد. طعنه‌اش به من بود که بیکار بودم. دوستم که این حرف‌ها را می‌زد، خودش چند سالی می‌شد که در یک شرکت نیمه‌دولتی به‌عنوان کارمند مشغول به کار بود. برای درآمد بیشتر، ساعات اضافه‌کاری‌اش را تا جایی که امکان داشت زیاد کرده بود و حتی از روزهای تعطیل هم نمی‌گذشت. وضعیت طوری بود که خانه برایش حکم خوابگاه را داشت و تفریح و مسافرت، قربانیان کار و پس‌انداز شده بودند.

نمی‌توانستم طعنه‌اش را بی‌پاسخ بگذارم. گفتم: «حالا مثلا تو چند سال کار کردی و موقع عروسیت سی چهل میلیون پس‌انداز داشتی. بعد یه تالار می‌گیری کل پولت رو می‌ریزی تو شیکم مهمونا. من که هیچی ندارم، خانومم بهم میگه فدای سرت عزیزم اشکال نداره عروسی نمی‌گیریم اصلا.» رایحه‌ی خوش جمله‌ی «برای خودت زندگی کن، نه دیگران» در فضای کابین ماشین پخش شده بود. دوستم که احساس کرد در جزئیات کم آورده، بحث را عمومیت بخشید: «وقتی پیر شدی چی؟ نه بیمه‌ای نه سرمایه‌ای. هیچی. باید بری کنار پیاده‌رو آدامس موزی بفروشی.» به‌وضوح قصدش تحقیر کردن بود. پس باید جوابم را مثل گلوله در مغزش می‌نشاندم، طوری که بترکد. گفتم: «کو تا پیری. شاید همین فردا یه تریلی از رو پرایدت رد شه له بشی بمیری. پولت می مونه واسه وارث.» احتمالا به هدف زدم. حالا نوبت تیر خلاص بود: «من که هر وقت پیر شدم یه فکری واسه اون موقع می‌کنم. الان تا جوونم باید عشق‌وحال کنم. موقع پیری که زرتم قمصوره پول می خوام چیکار؟» هوا بوی «چو فردا شود فکر فردا کنیم» گرفته بود. دوستم که آچمز شده بود برای پاتکش فقط تیری هوایی در کرد: «بخوای این‌طوری فکر کنی تا آخر عمرت بدبختی.»

در قفل ترافیک گیر افتاده بودیم. دقایقی می‌شد که حرف نمی‌زدیم و بویی هم متصاعد نمی‌شد. او مدام لب پایینش را می‌جوید و در پی جواب می‌گشت. بالاخره سلول‌های خاکستری‌اش به سوخت‌وساز افتادند و گفت: «همین عشق‌وحال هزینه نداره؟ پول نمی‌خواد؟» حرفش حق بود. اما در کل‌کل هیچ‌وقت نباید کم آورد. با خونسردی لج درآوری گفتم: «خدا بزرگه.» این استدلال و منطق، دیگر جای بحثی باقی نگذاشت و با باز شدن مسیر و نزدیک شدن به مقصد، بوی الرحمن این مباحثه‌ی دل‌نشین نیز به مشام رسید.

یکی دو هفته‌ای از آن روز گذشته بود که تلفنم زنگ خورد. همان دوستم بود. گفت می‌خواهد از شغل فعلی‌اش استعفا دهد و در یک شرکت خصوصی با درآمد و ساعت کاری کمتر شروع به کار کند. بعد از قطع تماس، یک رضایت درونی لذت بخشی در من نمود پیدا کرد. خرسند از جهان‌بینی عمیق و تاثیرگذاری بالایم، درحالی‌که لبخندی بر لب داشتم، نیازمندی‌های همشهری را ورق زدم، گوشی را برداشتم و به nامین آگهی استخدامی که دورش خط کشیده بودم زنگ زدم.

بیکاری و نیازمندی ها

دیدگاهی بنویسید


مزاحمان کم توقع

۱- روی صندلی عقب تاکسی که نشستم، یه دختری قبل از من در منتهاالیه صندلی و کنار در نشسته بود. منتظر نفر سوم بودیم تا پر بشه و خدا خدا می کردم که اون هم خانوم باشه تا من پیاده شم و اون وسط بشینه و من دوباره سوار شم و دم در بشینم. آخه دوست ندارم وسط بشینم. کنار پنجره دوست دارم. مشغول غور کردن پرزهای شلوارم بودم که در باز شد و یه پسر گولاخ با وزن صد و پنجاه کیلوگرم و تیپ اسپرت و ریش هایی تا روی سینه سوار تاکسی شد. مونده بودم این وسط و میان تکانه های تاکسی، بچسبم به این یکی یا بمالم به اون یکی که چسبیدن به پسره رو انتخاب کردم چرا که آدم مأخوذی هستم.

پسره کنار دست من دائم با موبایلش شماره می گرفت و وقتی صدای مردونه ای از پشت خط الو می گفت، مأیوس می شد و جواب می داد «ببخشید اشتباه گرفتم.» چندبار این کار رو تکرار کرد تا کم کم از رو رفت. بیکار شده بود. سعی کرد از پس کله ی من، دختری که کنارم نشسته بود رو دید بزنه. احساس عایق نیمه رسانایی رو داشتم که عین بز افتاده بود اونجا و به جلو خیره شده بود. کاملا احساس نفرت پسره از خودم رو حس می کردم که اگه من اون وسط نبودم، به راحتی می تونست گشاد بشینه و هی پاشو بزنه به پای دختره و بگه ببخشید. خوشبختانه اواسط مسیر از تاکسی پیاده شدم.

۲- دوستی داشتم که معتقد بود دخترا از اینکه بهشون تیکه و متلک انداخته بشه لذت می برن و در انجام این کار هیچ کوتاهی نمی کرد. این دوستم هم دوستی داشت که بنای زندگیش رو گذاشته بود روی تیکه انداختن به دخترها و مدعی بود فقط به دخترای زشت تیکه میندازه تا اعتماد بنفسشون بره بالا. اما این آدم نیکوکار چه ویژگی هایی داشت؟

با اینکه قد کوتاهی داشت ولی وزنش نسبت به قدش دچار کمبود بود و دست بهش می زدی می شکست و با این حال سر کوچکی هم داشت. موهای بالا و پشت سرش ریخته بود و با وجود تنک بودن ریشش، اصرار برای داشتن محاسن به یک معمای غیرقابل حل بدل شده بود. چشم هاش در حد رئیس جمهور سابق ریز بود و صداش زیر بود و بیست سال پیش برای اینکه سربازی نره، نوزده تا از دندوناشو کشیده بود و در کمال تناقض خیلی به خوردن سالاد علاقه نشون می داد و وقتی خیار می خورد صدای احتراق سوخت براوو تولید می کرد. طنز ماجرا اینه که ازدواج هم کرده بود و بچه هم داشت.

دید زدن از پشت وانت

۳- یکی از همکلاسی های سابق توی اداره ای دولتی استخدام شده و چند سالی هست که مشغول به کاره. در حال حاضر سی و سه سال سن داره و شصت میلیون تومن پس انداز تو حسابش و یه تصمیم واسه ازدواج. همه ی همکاراش بسیج شدن تا یه کیس مناسب براش پیدا کنن لکن همچین کسی پیدا نمیشه. بنده خدا شرایط سختی هم نذاشته ها: ۱- چادری باشه. ۲- توی تلگرام جوین نباشه. حالا خودش غیر از تلگرام توی بیتاک و واتس و ایمو و لیمو و انار و همه چی فعاله.

در مورد ارتباط این سه روایت، می خواستم از تیتر و عبارتی استفاده کنم که شاید بار معنایی درستی نداشته باشه و ترجیح میدم ازش استفاده نکنم چون روم نمیشه. ولی ترانه علیدوستی روش میشه. به همین دلیل بیشتر از این هم نمی تونم اطاله ی کلام کنم و اگه کسی انگولکم نکنه یه گوشه ساکت میشینم.

دیدگاهی بنویسید


دلا خو کن به تنهایی

توی اتاقم روی صندلی نشستم و به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگه الان می تونستم با یه نفر حرف بزنم. تلفن هست، اینترنت در دسترسه و حتی می تونم از اتاق برم تو هال و با هرکس که بود صحبت کنم ولی بی خیال حسش نیست. وقتی آدم یه مدت طولانی تنها می مونه دیگه حوصله بقیه رو نداره. اتفاقی که واسه من افتاده و به تنهایی عادت کردم. لکن باید سعی کنم این عادت رو تغییر بدم. پس شروع می کنم.

اولین کار اینه که با دوستام تماس بگیرم و هماهنگ کنم که یه دیداری داشته باشیم. با خوشحالی با نفر اول تماس می گیرم؛ اون: شرمنده فردا عروسی پسرعمومه نمی تونم بیام. -: فردا شهادته که؟ -: دیگه نمی دونم گرفتن دیگه… نفر بعد… اون: داداش سرم خیلی شلوغه خیلی کار دارم اصلا وقت ندارم. -: فردا تعطیله که یعنی دو ساعت هم وقت نداری؟ -: نه به جان تو…. نفرهای بعدی… هواشناسی گفته بارون میاد عینکم خیس میشه – لباس زیرمو شستم رو بنده دیگه لباس زیر ندارم بپوشم – بابام خوابیده در خونه رو باز و بسته کنم بیدار میشه و …

خب حالا چه کنیم؟ اشکال نداره، دوست واقعی نشد میرم سراغ دوست مجازی. حالا دوست نتی که حوصله حرف زدن داشته باشه از کجا بیارم؟ آهان از بیتاک مخصوصا نیربایش و بویژه از جنس مقابل! خب اونی که سه متر فاصله داره رو بی خیال میشیم و یه سیصد متری انتخاب می کنم. بسم الله الرحمن الرحیم، خدایا به امید تو. من: سلام. -: سلام داداش چطور مطوری؟ -: مرسی شما خوبی؟ -: نوکرتم. -: ببخشید فکر کنم شماره رو اشتباه گرفتم، بای.

شاید بهتر باشه فعلا یه کار موقت پیدا کنم تا قبل سربازی سرم گرم شه و از تنهایی دربیام. تو نیازمندی ها، شهرکتاب نزدیک خونه امون یه فروشنده پاره وقت میخواد و منم که عاشق کتابم. من: ببخشید ساعت کاریش چطوریه؟ -: از ساعت ۹ صبح میاین تا ۱۰ شب، یک روز در هفته هم تعطیلین که اون روز جمعه نیست. -: آخه نوشته بودین پاره وقت. -: درست نوشته. هم وقتتون هم خودتون پاره میشین. -: خیلی ممنون، حالا حقوقشو می تونم بپرسم؟ -: شیشصد تومن که تا شیشصد و پنجاه هم ممکنه برسه. -: خیلی ممنونم. -: خب مشخصاتتونو بگید بنویسم. -: خیلی ممنونم.

رو همون صندلی کذا، رو به روی مانیتور نشستم و تن ماهی می خورم و سایت های خبری رو رفرش می کنم. به این فکر می کنم که چقدر به چیزایی که اولشون “ت” داره عادت پیدا کردم: تنهایی، تنبلی، تن ماهی، تابناک … . میگن ترک عادت موجب مرضه. حالا اگه این عادت خودش مرض باشه، میشه مرض در مرض. نخواستیم ترکش کنیم اصلا. همینطوری خیلی هم خوبه. خودم با خودم حال می کنم.

دیدگاهی بنویسید


دوستی های کاذب

همیشه داستان در مورد تکنولوژی اینطور بوده که باید به حال گذشتگان محروم افسوس بخوریم. مثلا زمانی که تازه تلفن ثابت مرسوم شده بود، همه می گفتن اون بدبختایی که قبل از ما زندگی می کردن، بدون تلفن چه فلاکتی داشتن. وقتی موبایل فراگیر شد همه گفتن ملت بدون موبایل چقدر بیچاره بودن. اما وقتی به یاد گذشته ی خودمون می افتیم، می بینیم همچین هم با بیچارگی و دریوزگی زندگی نمی کردیم. البته این قضیه همچنان ادامه داره و احتمالا در آینده به حال بدبختی امروزمون خواهیم گریست.

اوایل همه گیری اینترنت، همه حتما برای شروع کار یه یاهو مسنجر روی سیستمشون نصب می کردن و اغلب وارد روم ها می شدن و چرت و پرت می گفتن و عکس و وب می گرفتن و جذابیت از سروکول همه می بارید. اون موقع فکر می کردیم به ته سرعت در ارتباطات رسیدیم اما بخاطر فضای نرم افزار، تقریبا همه کاربرا اسامی مستعار داشتن و بعضی ها هم که آیدیشون اسمشون بود انگ امل بودن می خوردن درحالی که بعدها با فیصبوک و انصار و اعوانش همه چی واقعی تر شد و روابط از حد عکس و وب گذشت و وارد فاز دوستی شد.

حالا با وجود پیام رسان ها، آشنایی با آدمای جدید فقط چند ثانیه طول می کشه اما سوالی که هست اینه که دوستی های نتی چقدر مشابه دوستی های معمول هستن؟ میشه فضای جمع ها و گروه های اینترنتی رو با این مثال ها نشون داد: «بچه ها من دارم میرم بیرون» خب چیکارت کنیم؟ میخوای اسفند دود کنیم بچرخونیم دور گوشی؟ «دوستان عزیز، در کنار شما خیلی خوش گذشت. من لفت میدم لطفا دیگه منو هیچ وقت نیارین» به سلامت. نباشی یکی دیگه میاد جات. «متاسفم برات. بلاک شدی» بلاک بک. دلت هم بخواد، الان دویست نفر منتظرن من بهشون پیام بدم تا از خوشحالی خودشونو خیس کنن.

گروه ها پرن از حرفای بی ارزش و آدمایی که هیچ ارزشی واسه همدیگه ندارن. شاید دوستی هایی هم شکل بگیره اما این دوستی ها فقط برای رهایی از تنهایی و برای گذران وقته. با آدمایی به اصطلاح دوستیم که هیچ وقت نمی بینمشون یا حداکثر سالی دو سالی یکبار دیداری به بهونه های خارجی باشه که البته بود و نبودشون هم خیلی تاثیری توی زندگیمون نداره. این دوستی ها واقعی نیستن و چیزی هم که واقعی نباشه، لکن کاذبه. مثل بتونه کردن ترک های دیوار می مونه و بالاخره این ترک تنهایی یه روزی باعث فرو ریختن و افسردگی میشه. میگن نه، ما که افسرده نیستیم، ما کلی دوست داریم هرچند هیچ کدومشونو ندیدیم. دوست هایی که به وقت مشکل و گرفتاری کاری از دستشون برنمیاد و فقط همزبونی می کنن و گفتن ِ عزیزم غصه نخور درست میشه. چند لحظه بعد هم توی گروها جوک ۱۸+ میذارن و مشکلات ما می مونه واسه خودمون. این یه هشداره واسه ما که تمام وقتمون رو با دوستای کاذبمون سر می کنیم و هیچ دوست واقعی نداریم. این یه هشداره… هشدار برای کبرا یازده

دیدگاهی بنویسید