مدرسه ها وا شده

خب بعد از ماه ها زنگ شروع مدارس به صدا دراومد و بچه های خوب شیرچه زدن به سمت درس و کتاب. ما هم از این گاعده مستثنی نیستیم و راهی دانشگاه شدیم تا علم بیاموزیم و به کشورمون خدمت کنیم و قبل از هر چیز از پدر و مادرم که هماره سد راهم بودن تشکر می کنم و سپس از معلمین عزیز و اسکولم.

وارد دانشگاه شدیم و به ناگهان با پلاکارد تیکه پاره شده ای مواجه شدیم که نمی دونیم سگ پاره اش کرده ، گربه؟ یا اینکه دانشجوهایی که آویزون استاد هستن. ایشالا به همین پلاکارد اکتفا کنن.

همونطور که در تصویر زیر می بینین کل ساختمون به یک چس ستون بنده و اگه خدای نکرده یکی به معده اش فشار بیاد انا لله و انا الیه راجعون میشیم.

کارگران مشغول دید زدن می باشند. دستتو از دماغت دربیار کثافت

خب اینم یکی از کلاسا. ردیف اولش رو به دیواره ردیف آخرش تو دیوار. تخته پاک کن هم که داره افتاده کف کلاس.

در این تصویر یکی از دانشجوهایی مخبه رو می بینید که عازم کلاس درسه. آخه پسر خوب سر کلاس میری درس حمالی پاس کنی تو؟ استاد از کجا بره تو کلاس؟ پرش از مانع و فرقون و اینا؟ مگه استاد اسبه؟

خلاصه ما علاقمندان به علم و دانش رفتیم سر کلاس نشستیم و استاد هم که زنش رو گاز بود و بچه اش رو بند ، اومده بود تا به ما مشتاقان تحصیل از درخت دانش برگی بیاموزه. یه دفعه وسط کلاس کارگرا می ریختن تو دیوارو رنگ می زدن. افغانی با فرقون می اومد تو ، یکی با کامیون ، حراست با موتور رد می شد یه وقت کارگرا با دانشجوها …

خب ما خیلی مثبت و خوب هستیم و چون استاد یه ربع کمتر درس داد تا بره زنشو از رو گاز برداره شاکی شدیم و رفتیم اتاق اساتید واسه شکایت. اما کسی اونجا حضور نداشت و ما هم وقتی وضع اسفناک اساتید رو دیدیم خودمون خجالت کشیدیم و یه دم که داشتیم یه دم دیگه هم درآوردیم و گذاشتیم رو کولمون و رفتیم پی کارمون.

داشتیم می رفتیم خونه هامون که یکی از بچه ها تنگش گرفت و ما هم نگران بودیم خودشو خیس کنه. لکن برگشتیم تا یه مستراحی چاهی چیزی پیدا کنیم. البته پیدا کردیم اما یه خرده استفاده ازش سخت و پیچیده بود و نیاز به دفترچه راهنما داشت. پس اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.

و این بود اولین روز تحصیل ما …

پی نوشت: این عکسا واسه دو سال پیشه. یکی از دوستان تو سایت قبلی مطلب نوشته بود که من با کمی دخل و تصرف دوباره نوشتمش.

دیدگاهی بنویسید


فرت فرت

سلام. ساعت یازده و پنج دقیقه اس و من شدیدا چت زدم. تو این سایت دومین باریه که اول پست سلام می کنم و شما بذارین به حساب چت زدنم. وقتی چت می زنم نبوغم فوران می کنه و طبق توصیه ی پزشکان برای غلیان فوران و یا قلیان فراوان باید مست کرد و از اونجایی که اگه من مست کنم دیگران منو … بنابراین در شبانه روز چند ساعت بیشتر نمی خوابم و در نتیجه بیشتر اوقات فرت فرت چرت و ایضا چت می زنم. بارون هم که میاد.

امروز با تنی چند از کلام دوستان همکلام شده بودم و قرار بر این بوده که بهم زنگ بزنن و بگن ارواح شیکمشون کِی میخوان برن واسه کلاسای کنکور ثبت نام کنن. امروز همگی متفق القول بیان نمودند که ریدی و ما نمی خوایم ثبت نام کنیم و خودت گمشو برو ثبت نام کن. از طرفی ابراز داشتن که این کلاسا هیچ دو زار هم ارزش نداره و من هم گفتم اگه نرم بابام دندونامو ارتودنسی می کنه و این هم لازمه. اصلا می دونین ، من هیچ رغبتی به درس خوندن ندارم و دوست دارم پول دربیارم و هرچی پول دارم بدم نیروگاه آمنه. لکن پدر می فرمایند که گه نخور بچه. فعلا بشین درستو بخون بعد از کنکور اگه خواستی فرت فرت بخور. حالا من موندم و دو دلبر ، اینور بدم یا اونور. البته منظور از دادن ، قر دادن می باشه و نه مسئله ی دیگه ای. آره دوست جونام حالا نمی دونم چیکار کنم و همش غصه می خورم. برام دعا کنین. آخه می دونین چیه ، چون خیلی ناناحنم ناخونام کج در اومدن و حالا باید کلی پتیکور کنم و موهامم که فرت فرت ریزش گرفته و نیاز به بیگودی(؟!) داره. بله عجیجانم…

ظرف امروز و دیروز و بلکمم دیروز و امروز ، دو نفرو در ملأ اعدام کردن. یکی با خنده و شوخی دستی رفت پای چوبه و دیگری با کلی زاری و التماس و افت فشار. یکی برای قتل از مدت ها قبل نخشه کشیده و بعد با گلوله فرت فرت طرفو سوراخ کرده و اون یکی واسه اینکه بیشتر کتک نخوره ، فرت فرت چاقو رو کرده تو طرف. هفته ی پیش هم کوشا رفت قاطی باقالیا. همونی که فرت فرت چاقو رو کرده بود تو دختره. می بینین ، در مدت دو ماه چطور زندگی آدما از اینور به اونور میشه؟ مثلا همین خود من. الان بیست و دو ساله نه اینور دادم نه اونور. والا. آدمم اصلا من؟

تازگی وقتی روزنامه ها و خبرگزاریا رو می خونم دلم میخواد فرت فرت عق بزنم. دلیلش اینه که خبر روز اختلاسه و من نمی فهمم قضیه اش چیه و حوصله ی فهمیدنش رو هم ندارم. مغزم کار نمیده. اصلا نمی فهمم کی کیو اختلاس کرده و کی کیو نکرده اختلاس. فقط می دونم با سه هزار میلیارد کلی استادیوم آزادی میشه پر کرد. کافیه سه هزار میلیارد رو تقسیم بر صد هزار کنین. هان؟ (آدم خوشمزه ای هستم)

به شخصه اعتقاد دارم که مغزم از دست رفته و حالا که مغز ندارم چه خوبه که به فکر بالدی بیلدینگم باشم و بنابراین هفته ی پیش رفتم دمبل گرفتم و فرت فرت در انواع و اقسام حرکات مختلف زدمش و کلی هم عضلاتم هنگ کردن. بعد از اینکه یخده ورزش می کنم کانهو سگ اعتماد به نفس پیدا می کنم دچار طراوت مفرط میشم و از اونجایی که قر تو کمرم فراوون میشه و به هرحال نمی دونم کجا بریزم لکن میرم دستشویی و قرها رو دفع می کنم. البته لازم به ذکر است که من حتی در روز عروسیم هم نخواهم رقصید و بابام و باباش هم این کارو نکردن و حتما به پسرم هم میگم نرقصه. وانگهی ممکنه بچه ام دختر بشه و دیگه جرأت نکنم بهش حرفی بزنم. آخه می دونین ، کلا انسان مونث ذلیلی هستم.

ساعت مُک یازده اس. خیلی خوبه. انگار زمان متوقف شده. اگه مهمون نداشتم حتما بازم مینوشتم اما دور از جون شما جبرئیل اومده میگه بیا حکم بزنیم. خب قبل از اینکه دوستان ارزشی بنده رو بازداشت کنن و از داربست آویزون ، شما رو بدرود می کنم… خب … حکم پیکه… من عاشق پیکه ام. (چطوری جرارد؟ به شکیرا سلام برسون. از طرف من بوسش کن. کار دیگه ای هم خواستی انجام بدی اشکال نداره البته)

دیدگاهی بنویسید


سحرخیزان عزیز

تنها دو ثانیه دیگر تا اذان صبح وقت باقیست

پی نوشت: می دونم تکراری بود.

دیدگاهی بنویسید


اندر کفانیم

این پست رو برای وبلاگ یکی از پسرای دانشگاه نوشتم. لازم به ذکره که تو این مطلب مقدار زیادی تخیل و شوخی به کار رفته و صرفا برای جذب مخاطب از خودم مایه گذاشتم.

—————————————————————-

فی الحال من حیث المجموع امیدوارم الان که امتحانات شروع شده درساتونو خوب حاضر کرده باشین و همینطوری خیاری نرید سر جلسه امتحان بشینین و اگه بنابه هر دلیلی نتونستین حاضر بشین هیچ اشکالی نداره ، توصیه ی من به شما جوانان ، حذفه. حذف کنید و به ریش دوستان و رفیقان بخندید.

چندی پیشتر با کراهت از خواب بهاری برخاستم و درحالیکه خیلی گرمم بود عزم سفر کردم. البته ذکر این نکته ضروریه که هوا گرم نبود ولی اینکه چرا گرمم بود خودش سوال خوبیه. فی الواقع نمی دونم گرمایی هستم یا سرمایی اما هر چی که هستم باشم آسمان مال من است. خلاصه شال و کلاه کردم و زدم بیرون و سوار آسانسور شدم و دکمه ی جی اف رو فشار دادم و از اونجایی که در کف هستم ، چند بار دیگه هم این دکمه رو فشار دادم و حتی یه بار اونقدر فشار دادم که چیز شد.

همینطور که کف از درو دهنم پاک می کردم متوجه شدم که رسیده ام ایستگاه مترو صادقیه و یهویی بیرون درب ورودی یه خانوم میانسالی پرسید: “پسرم سیل بند از این طرفه؟” والا من هرچی فکر کردم دیدم دستبند و هدبند و کمربند و …ـه بند و حتی .اش بند شنیدم ولی سیل بند به گوشم نخورده بود. اما نخواستم دلشو بشکونم و گفتم آره از همین طرفه.

رسیدم دانشگاه و کوله بار غربتو که لایق شونه ام نبود روی صندلی گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم و از اونجایی که در کف هستم به حاضرین خیره شدم. استاد اومد و قرار بود یکی از مکفوف ها (مکفوف یعنی کسی که بقیه در کفِش هستن. اسم مفعول کفاف. ریشه از کف) بیاد مطلبی رو ارائه بده. صداش خیلی زیر و لرزون بود ، بعد این دوستان ما اجازه ندادن ارائه ی این بنده خدا تموم شه لااقل. یکی می گفت چه صدایی داره . اون یکی می فرمود بیچاره شوهرش. یکی دیگه عرض می کرد پنبه بدین پنبه بدین پرده ی گوشم پاره شد . یه نفر دیگه هم گفت خفه شید بیشعورا ! من از این خوشم اومده میخوام برم بستونمش! یکی هم فریاد برآورد که خودت خفه شو الاغ! این دوست دختر منه. منم زیاد کار به کار کسی نداشتم و درحالیکه انگشتان اشاره رو تو گوشم فرو کرده بودم ، در کف خویش غوطه می خوردم.

بعد از کلاس بود که دیدیم بَه! ببین کی اومده! همون پسره که تو رنگ خدا بازی می کرد. فقط یه ذره خوش تیپ تر شده بود. خلاصه رفتیم باهاش گرم گرفتیم و همینطور کف بود که ازمون می ریخت. گفتیم بیا یه عکس دسته جمعی بگیریم بریم به فامیلامون نشون بدیم کلاس بذاریم. قبول نکرد و گفت فقط تکی و فقط به یه شرط حاضرم دسته جمعی بگیرم. گفتیم چی بگو ما شرطتو داریم. گفت نه ندارین. هی از ما اصرار و از اون انکار. آخرش فهمیدیم رنگ خدا هم تو کفه. یه عکس تکی ازش گرفتیم و بهش قول دادیم به هیشکی نشون ندیم مگه اونایی که شرایطشو داشته باشن.

در راه برگشت سوار مترو شدم و گوشه ای اتراق گزیدم. خسته بودم و کف هام تموم شده بود. دیدم یه بابایی با پسر خردسالش یه جا نشسته و چندتا صندلی اونورتر یه مادری با دختر چهار پنج ساله اش. پسره خیلی نق و نوق می کرد و بالا پایین می پرید تا اینکه چشمش به دختره افتاد. صحنه ی فوق العاده رومنسی بود. یه دفعه ساکت شد و یه ذره خجالت تو چهره اش نمودار گشت. دختره هم با ناز گفت کفشمو نگاه کن و پسرک همچنان خجالت می خورد. باباهه که این صحنه رو می دید رو کرد به فرزند و با هیجان خاصی که فقط از یک پدر میشه دید گفت : بوسش کن بوسش کن.

رسیدیم صادقیه و همه ی کفامو کرده بودم و زار و نحیف و رنجور از واگن مترو خارج شدم. در همین احوال داغون و روحانی بودم که پیرمردی ازم پرسید : ببخشید میخوام برم ایستگاه صادقیه ، کدومو باید سوار شم؟ و من با چشمانی خمار با دست به سمت متروهای شهری اشاره کردم و گفتم : همینو سوار شین. گفت : ممنون. پیر شی جوون. و او نمی دانست که من در جوانی پیر شده بودم بس که کف کرده بودم. وقتی هم رسیدم خونه پدر گرام فریاد برآورد که : اومدی؟ خواستم بگم نه نیومدم ، که یاد پدر پسربچهه افتادم و به این نتیجه رسیدم که همه ی پدران صلاح پسراشونو میخوان و جواب دادم : آره.

در انتها توجه شما رو به جمله ی قصاری از خودم جلب می کنم و امید دارم که تکونتون بده.

آن کس که نداند و نداند که بداند ، تا ابدالدهر در ظرف مرکب بماند.

دیدگاهی بنویسید


فینال تکراری

ترکیب اصلی بارسا برای بازی با منچستر لو رفت

البته شنیده شده بازیکنای بارسلونا با اتوبوس میخوان برن لندن

پی نوشت : من میلانی ام!

دیدگاهی بنویسید


میخوام به عشقم برسم

حدود یک سال و نیم پیش دوتا پست توی سایت قبلی نوشته بودم که قضیه اش از این قرار بود که تو یه انجمن روانشناسی ، کاربرا مشکلاتشون رو مطرح می کردن و بقیه راهنماییشون. یه قسمتش ، بخش روابط دختر و پسر بود که من رو این قسمت انگشت گذاشتم و سوالات کاربرا رو به شیوه ی هزل جواب دادم. خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست فقط یه مقدار شاید بعضی جاها بی ادب شده باشم! ببخشید دیگه.

———————————————————————-

۱- آقا دستم تو دامنتون ، من یه مدتیه که با یه پسری بودم و اولش ازش خوشم نمی اومد اما الان میاد . زیادم میاد طوریکه دیگه جا نداره و داره سرریز می کنه ! آخ ریخت ! اما مشکل اینه که بهش یه چند تا دروغ گفتم و حالا میترسم گندش دربیاد ! به نظر شما چیکار کنم ؟

من : خب چه دروغایی گفتی ؟

اون : مثلن گفتم که خیلی دوسش دارم ! یا گفتم خیلی باحالی ! دمت گرم ، مخلصیم ! از این حرفا . درحالیکه هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. یکی دیگه اینکه گفتم من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم . تو رو خدا کمک کنین ! تو رو من تو رو نرو تو رو من تو رو خدا نرو من تو رو دوست دارمش !!!!

من : خودتونو کنترل کنین ! راه حلش اینه . شما اصلن بهش نگین که قبلن دوسش نداشتین ! نه اون می فهمه که قبلن دوسش نداشتین نه اینکه می فهمه اون موقع بهش دروغ می گفتین !

اون : راست میگین ؟ خیلی ممنون دستتون درد نکنه ، خیلی تشکر !

لینک این سوال

۲- آقا دستم تو تومّونتون !! من از بچگی خیلی دختر داییمو دوست داشتم و الانم دارم و اونم داره ! همه چیزمون هم مثله همدیگه اس ، فرهنگ ، اعتقادات ، مذهب و کلا همه چی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. فقط چون دور از هم هستیم هی واسه هم دلمون تنگ میشه و مجبوریم با تلفن صحبت کنیم. اما چون خونواده هامون خبر ندارن مجبوریم با موبایل با هم حرف بزنیم که خیلی پولش میاد . شما بگین من چیکار کنم که به عقشم برسم !

من : شما چند سالتونه ؟

اون : ۲۰ سال با اختلاف دو ماه من بزرگترم.

من : خوبه. منم بیست سالمه ولی با اختلاف دو ماه کوچیکترم!

اون : از کی ؟

من : از شما دیگه ! پس از کی ؟ عجب خری هستیا ! هرچی دلت خواست اتهام زدی بعد میگی نزدم ؟ خب . راهش اینه. شما میری به پدر مادرت خبر میدی و با هم میرین خواستگاری. قرار مدار میذارین و چند سال دیگه مزدوج میشین.

اون : آقا اجازه ! پس هزینه ی موبایل چی ؟

من : بیاه ! ( درحال اشاره به یکی از انگشتان دست !!)

لینک این سوال

۳- ببخشید گلاب به روتون ، من از یه پسر مذهبی خوشم اومده و خیلی گرفتارش شدم تا دسته !! قلبونه جیگلش بلم عجه منه ! ( ترجمه : قربون جیگرش برم عشقه منه ) ولی گفته که اصلن قصد رفاقت و دوستی نداره و من خیلی دلم میخوادش ! به دوستم گفتم بره بهش بگه ولی میگه فقط جواب داد : جــــــــــــــــــــــــــون !! میشه یه راهی بذارین زیر پام که بهش برسم ؟

من : ببینین ! منم یه پسره نسبتن مذهبی هستم ولی اصلن به کسی نمیگم جــــــــــــــــون ! خب قطعا اون پسره اهل مذهب و این حرفا نبوده و اهل ریاس. حتمن اسمش هم بهرامه که بهش میگن احمد ! و شبا هم تو خواب محتلم میشه !!(منظور فیلم چارچنگولیه که اون موقع تو بورس بوده) اگه هم بخواین باهاش دوست بشین ، اون شما رو برای یه چیز دیگه میخواد !

اون : خب اکشال نداره ، واسه یه چیز دیگه بخواد !

من : اِ ؟ خب پس مشکلی نیست ، شما اونو به من معرفی کنین تا با دستای خودم مروج فساد بشم ! استغفرالله !

لینک این سوال

۴- آقا دستم تو ……. ! میخوام با خواستگارم درباره مسائل جنـ *ی صحبت کنم ! چه سوالایی میشه پرسید که جوابای خوب و دندون شکنی بگیرم ؟!

من : استفرالله ، خدایا توبه ! خدایا منو ببخش ، خدایا از گناهانم درگذر ! خب بیا برات بنویسمشون!!!

لینک این سوال

۵- ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.

من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.

– : آخه اون دختره

من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.

– : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.

من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.

– : اما من میخوام از اون محافظت کنم

من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟

– : نه من میخوام مواظبش باشم.

من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !

لینک این سوال

۶- آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.

من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟

– : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟

من : خونش کجاست ؟

– : جردن

من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )

لینک این سوال

۷- یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )

من : خب الان میخواد چیکار کنه

– : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.

من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.

– : نمی دونم . کجاشو ؟

من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟

– : من ؟ من همینجوری

من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.

– : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.

من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.

– : درچه صورتی ؟

من : من خوش تیپم ؟

لینک این سوال

۸- آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.

من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

لینک این سوال

چیکار کنم به عشقم برسم

دیدگاهی بنویسید