حامیت: نبرد سه ارتش

با اینکه ابزارهای ارتباط جمعی اونقدر زیاد شده که تقریبا همه درگیرش هستن اما هنوز هم بعضی ها پیدا میشن که به سنت پایبندن و به گذشته ی خودشون افتخار می کنن و همچنان مسلک بزرگان پیش از خودشون رو سرلوحه ی زندگیشون قرار میدن. به امید آن روز…
چند روز پیش همراه با دوستی رفتیم به یکی از پارک های باکلاس شمال شهر. بعد از کمی قدم زدن، برای فرار از هرم گرما، نیمکتی در سایه پیدا کردیم و نشستیم. دقایقی به صحبت گذشت تا اینکه یه دختر حدودا بیست ساله یا کمتر، چندمتر جلوتر از ما روی چمن ها مستقر شد، دفتر دستک و کاغذهاشو روی زمین پخش کرد و بندهای مقنعه و مانتو و شلوارش رو برای تنفس بهتر باز کرد و مشغول درس خوندن شد.
ما آدم های با جنبه ای هستیم و انتلکتوئلی ازمون فوران می کنه، لکن هیچ وقعی به دختر ننهیدیم و مشغول گفتاردرمانی خودمون شدیم. در همین حین و بین، پسری بیست و چندساله دائما دور محوطه ی استقرار دخترک مانور می داد و تیررس نگاهش تماما روی دختر بود. بعد از اینکه یکی از نیمکت های نزدیک به سوژه خالی شد، پسر فرصت رو مغتنم شمرد و متاسفانه نیمکت سقوط کرد و بدست پسر افتاد. برای اینکه دقیقا متوجه موقعیت ژئوپلتیک منطقه بشین، عکس زیر رو نگاه کنین و به مسیر نگاه پسر هم توجه داشته باشین.

دید زدن در پارک
شاید این سوال پیش بیاد که دلیل این رفتار پسره چی بود و چرا یکدفعه نمی رفت کارو یکسره کنه؟ چرا فقط اصرار به حملات هوایی و توپخانه ای داشت و از طریق زمینی اقدام نمی کرد؟ جواب ساده س. چون دو تا ناو نر خر – که ما باشیم – در منطقه ای در حوالی سوژه، پایگاه ایجاد کرده بودیم. حتی یک بار هم که پلیس مشغول گشتزنی بود، پسره مثل چله ی از کمان رها شده از انظار دور شد و بعد از رفتن پلیس دوباره سر جای قبلیش برگشت و تمام این ادله ها دال بر ترسو بودن پسر و نداشتن برخی اعضا و جوارح داشت.
درگیری سختی بین سه ارتش درگرفته بود و با مقاومت جانانه ی ما، دختر به دست پسر اشغال نمی شد. از ساعت سه بعد از ظهر تا هفت و ده دقیقه نبرد ادامه داشت و روی نیمکت فلزی نشسته بودیم و تشنگی و سر شدن عضلات تحتانی و پرشدن مثانه تاب تحمل رزمندگان غیور رو بریده بود. هیچی دیگه، ما دوتا خسته شدیم پا شدیم رفتیم. والا… بیکاریم مگه

دیدگاهی بنویسید


معرفی فیلم The Grand Budapest Hotel

حتما تو زندگی همه پیش اومده که با افرادی برخورد داشته باشن که شیش می زنن و هر وقت می خوان درباره اشون حرف بزنن میگن: «همون یارو اسکوله؟» این تیپ آدما اخلاق خاصی هم دارن و بیشتر تو خودشونن و با خودشون حرف می زنن و دایره ی دوستان کمی دارن. مثلا نوجوانی رو تصور کنید که توی حیاط مدرسه ده قدم ِ هم اندازه به سمت راست حرکت می کنه و با صدای بلند قدم هاش رو می شماره و بعد لحظه ای توقف می کنه و به زمین خیره میشه و به سمت شمال دوازده قدم برمی داره و باز با صدای بلند می شماره.
خب همچین شخصیت هایی توی کشور ما فقط یک مسیر برای موفقیت دارن و اون هم خر زدنه. هی درس می خونن و صورتشون رو به عینک ته استکانی می آرایند و مهندسی شریف می خونن و بعدش هم میرن خارج دکترا می گیرن و مشغول تدریس و کسب علم میشن و تا آخر عمرشون همین مسیر مستقیم رو تا ته میرن. اما این تیپ شخصیت ها، توی خارج اینطوری هرز نمیرن که. میرن فیلمساز میشن!
به هیچ عنوان نمی تونم با فیلم های سورئال ارتباط برقرار کنم. استاد این سبک هم تیم برتونه که خیلی کارگردان مورد علاقه م نیست. از هیمن روی اگه می دونستم فیلم The Grand Budapest Hotel هم تقریبا همچین سبکی داره از دیدنش صرف نظر می کردم. هرچند فیلم قشنگی رو از دست می دادم!


کارگردان فیلم وس اندرسون هست که از فیلمسازهای معروف سبک سورئاله. نکته ی جالب فیلم حضور بازیگرهای معروف در نقش های فرعیه و مثلا آدرین برودی و ادوارد نورتون حضور خیلی کوتاهی در فیلم دارن. حتی میگن جورج کلونی هم در نقش یه سرباز ظاهر شده و فقط یه تیر انداخته و رفته! داستان فیلم هم حول محور هتلی در بوداپسته که در دو برهه ی زمانی به تصویر کشیده میشه (البته فیلم در اصل سه بازه ی زمانی داره) که مهمترین قسمتش در سال های قبل از جنگ جهانی دوم روایت شده.
ریتم فیلم خیلی تنده و برای ما بیچاره هایی که زبان نمی دونیم و باید زیرنویسی فیلم ببینیم کمی مایه ی دردسره اما در کل فیلم جذابیه و از ریتم و داستان مناسبی برخورداره و خیلی هم فضای سورئال نداره که خوشایندم بود. اگر هم بخوام بگم فیلم بیشتر مردونه بود یا زنونه، باید بگم که کاملا مردونه. امتیازی هم که دوست دارم به فیلم بدم نمره ی هفت از ده هستش.
پی نوشت: افسردگی هات گرفتم.

دیدگاهی بنویسید


نخبه ی بی فایدگی

-: من از سازمان سنجش تماس می گیرم.

-: بله بفرمایید؟

-: شما امسال کنکور دادین. حدس می زدین رتبه اتون چند بشه؟

-: یک یا دو

-: خب یه خبر خوب براتون دارم. شما نفر اول کنکور شدی

-: چی؟ هان؟ شوخی؟

-: نه خیلی هم جدیه. شما نفر اول کنکور امسال شدین

-: واااااااااااای ننهههههههههههه، خداااااااااااا یوهووووو عررررررررررررررررر

—————————

طبق حرفی که اینجا زدم، اگه عمه ی محترم بنده هم روزی شونزده هفده ساعت درس بخونه نفر اول میشه. باید دید از این نفر اول شدن چه چیزی به ملت می رسه؟ هان؟ هیچی؟ البته که واسه پر کردن کنداکتور صدا سـ*یما مفید فایده اس.

دیدگاهی بنویسید


امپریسیسم و یا همچین چیزی

تقریبا بیشتر خوابایی که می بینم چارچوب خاصی دارن و کمتر پیش میاد که خوابام چیز جدیدی برای ارائه داشته باشن. مثل ژانرهای سینمایی که دیگه عملا ژانر جدیدی ابداع نمیشه. مثلا دومین ژانری که بیشتر از همه خوابشو دیدم سیل بوده. بعدش خواب تعقیب و گریز بوده که یه بنده خدایی که اصلا هم شوخی نداره در تعقیبمه که منو بکشه و البته هیچ وقت هم موفق نمیشه ولی به هرحال هیجان بالایی داره. مثلا یه بار حمید عسکری شخص تعقیب کننده بود. خوابای جنگی هم زیاد می دیدم. اینکه خودم وسط میدون جنگ بودم یا اینکه شاهد موشک بارون شهر. تازگیا هم ژانر جدیدی اضافه شده که خواب می بینم توی یه خونه ای هستم و یکی وارد خونه میشه و من بدون اینکه طرف بفهمه و با کمک آدمایی که تو خونه هستن باید فرار کنم که دست آخر هم موفق نمیشم و فرد مذکور منو می بینه. اینجور مواقع فروید لازم میشم.

همیشه با تجربه های جدید مشکل داشته و دارم. اصولا تا وقتی مجبور نشم دست به حرکت خاصی نمی زنم و حتی این اجبار هم باعث استرس شدید در من میشه. مثلا ترم قبل برای اولین بار باید مطالبی رو سر کلاس ارائه می دادم. قبل از اینکه برم ارائه بدم جزئی ترین مسائل رو از دوستام می پرسیدم. مثلا سوکت کابل پروژکتورو باید کجا بزنم یا اینکه سایز اسلایدا چقدر باید باشه و وقتی دارم ارائه میدم به کجا نگاه کنم و ریز تمام کارها. تجربه ی دوم اما استرس کمتری داشت.

صرف نظر از اینکه به تجربه گرایی اعتقاد داشته باشم یا عقل گرایی، اینو می دونم که در حال حاضر من موندم و انبوهی از علایق سرکوب شده. مثلا من دوست داشتم نواختن یه سازی رو یاد بگیرم. یا از اوان کودکی عشق معلمی داشتم. یا الان دوست دارم یه کم حرفه ای ورزش کنم اما چون مجبور نیستم و البته انگیزه ای هم وجود نداره دنبالشون نمیرم.

اینکه قبل از هر تجربه ی جدید باید کلی سبک سنگینش کنم و درباره اش فکر کنم شاید ناشی از عقل گرا بودن باشه و شاید هم چون علاقه یه انجام تجربه های تکراری دارم آدم تجربه گرایی باشم و الان احساس می کنم چیزی از فلسفه نمی دونم و با اینکه بهش علاقه دارم اما باید درسایی رو بگذرونم که خیلی ربطی به فلسفه ندارن. واقعا نمی دونم هدف از نوشتن این پست چی بود اما فی الحال دلم میخواد یکی پیدا شه و با تمام وقت و انرژی برام زمان بذاره تا کم کم پیشرفت کنم و یا اینکه کسی باشه که منو مجبور به پیشرفت کنه و پیشرفت در زندگی حاصل نمیشه مگه با تجربه ی تجربه های جدید.

پی نوشت: از بس ننوشتم نوشتن یادم رفته.

دیدگاهی بنویسید


جرخوردگی علمی

پیش تر که تصمیم به درس خوندن واسه کنکور گرفته بودم، بیشترین انگیزش رو فرار از سربازی داشت و احساس می کردم سربازی ورزش سختی باشه و لکن دورشو یه خط ممتد کشیدم. اما از اونجایی که سربازی دست خودم نیست می دونم، نشستم رو کتابای درسی و دور فیلم و رمان و فوتبال و نود خط کشیدم رو دیوار.

حالا اولین روزای دانشگاه جدیدو از سر گذروندم و درحال حاضر از تصمیم پارسالم به غلط کردن افتادم و الان ترجیح میدم برم سربازی تا این همه پول و انرژی و آرامش روان و زندگیم و عشقم و عمرم و همه ی جونم و اونی که می خواستم و کی میخوای بدونی؟ تو دانشگاه سابق پنج سال خوردیم و نوشیدیم و عشق کردیم که دوباره بشیم  کلاس اولی که هیچ دوستی نداره و دنبال مامان می گرده؟ (منظور از مامان همونایی هستن که تو دانشگاها زیادن!)

واسه اولین روز زنگ زدم به دوستی که روز قبلش رفته بود دانشگاه. پرسیدم که چگونه باید رفت و چه باید کرد؟ گفت میری میشینی تو اتوبوس بعد از چند دقیقه راه می افته و یه ساعته می رسی، خیلی هم حال میده. خلاصه رفتم و اتوبوسشو پیدا کردم و سوار شدم و بعد از دو ساعت و خورده ای که رسیدم دانشگاه دقیقا همون حالی رو داشتم که نوعروس در زفاف داره. صندلیای تنگ و بغل دستی الاغ و جلویی مادر فلان که صندلیشو تا ماتحت می خوابونه. این بغل دستی منم که بیسکوییت می خورد آدم فکر می کرد داره سیمان کمپرس می کنه. حقش بود یه مشت می زدم تو دهنش.

سال ها قبل توی محیط چت از یکی از دوستان قدیمی پرسیدم کجا قبول شده و گفت باراجین. گفتم ها؟ گفت آزاد قزوین. و از همون موقع بود که حالم از کلمه ی باراجین به هم می خورد و این رو هم بدونین که اگه کسی گفت باراجین درس می خونه مثل این می مونه که بگه تو پایتخت زندگی می کنه جای اینکه بگه تو تهرانه. مثلا میخوان باکلاسش کنن. اتفاقا این دانشگاه یکی از پایین ترین ترازا رو تو دانشگاهای آزاد داره و حتی به نظر من دانشگاه قبلیم خیلی هم از این باصطلاح باراجین بیتر بوده و هست. اصلا شما تصویر پایینو ببینین. پسره در حال ور رفتن با فیص بوقه و دائما عکسای نیمه برهنه ی دخـ.. رو سیو و لایک می کنه. حقش بود می رفتم یه لقت می زدم زیر لپ تاپش و می گفتم آخه الاغ این اینترنتو گذاشتن بری تحقیق علمی کنی نه اینکه رون و سینه تفحص کنی. (این چه ربطی به دانشگاه داشت؟)

دانشگاه قبلی یه مدیر گروهی داشتیم که به اساتید امر می کرد بد نمره بدن و کسایی هم که اور بودن سوت می کرد بیرون. اینجا هم اینطوریه. سطح علمی تازه واردین پایینه و استادا هم سخت گیرن. فکر می کنن اومدن شریف. الان من کلی استرس بهم وارد شده و به قول اون دوست عزیز که گه رو تو دهن من و پرزیدنت انداخت گه خوردم که دارم ادامه تحصیل میدم. شما این مرد رو ببینین. عصرا میاد میره تو کلاسا سطل آشغالا رو خالی می کنه. نه استرسی نه خستگی و فشاری. حال می کنه واسه خودش. عشقشم اینه که وقتی میخواد سطل کلاسی رو تخلیه کنه که هنوز استاد داره توش درس میده بگه ااااااااااااااااااه …

دیروز که تنها بودم و همینطور ول می گشتم یکدفعه یه نفر زد رو شونه ام گفت بــَــه چطوری؟ از اونجایی که من تنهای مطلق بودم فکر کردم یه نفر داره باهام شوخی قزوینی می کنه اما وقتی طرفو دیدم یادم اومد که پیش دانشگاهی با هم بودیم. بیست ثانیه صحبت کردیم و زرتی گفت خدافظ. تف تو این رفاقتا. نکته اینه که وقتی تو پیش دانشگاهی می خواستن بهش کلیپ لب  خارجیا رو با گوشی نشونش بدن به شدت مقاومت می کرد و پایه نمازخونه و مسجد بود ولی الان یه جین فاق کوتاه ش*ت نما پوشیده بود با یه تی شرت تنگ. واقعا بسوزه بابای عاشقی.

خب حالا که منو از دانشگاه سابق تبعید کردن به این مکان دور و پراسترس، من هم سعی می کنم از فرصت پیش اومده حسن استفاده رو بکنم و همچون گذشته فرت و فرت از در و دیوار و ملت عکس بگیرم و بیام اینجا بهشون بخندیم. البته اگر صندلیای اتوبوس و اساتید لوس امون بدن.

دیدگاهی بنویسید


گزارش یک آهن ربایی

هر روزی که از این روزها میگذره امیدم برای قبولی کمرنگ تر میشه و همتم برای درس خوندن کمتر. البته قبول نشدن خیلی برام وحشتناک نیست اما اکثر برنامه هایی که واسه آینده ریختم به هم می ریزه و من می مانم و حوضم.

دیروز برای اینکه یکی دو تا کتاب درسی بگیرم رفتم انقلاب. بعد از اینکه کتابا رو گرفتم مطابق عادت همیشگی راه افتادم تا محصولات فرهنگی دستفروشان محترم رو هم بی نگاه نذارم و گوشه چشمی هم به اون ها داشته باشم. به اولی که رسیدم دیدم یه دختر سپیدروی تپلی همراه با پدرش برای خرید کتاب مقدس و یه کتاب داستان درپیت با فروشنده چونه می زنه و آخر سر هم فروشندهه کرد تو پاچه اشون و خوشحال و خرسند رفتن رد کارشون. نگاهی به کتابا انداختم و وسوسه ی دهشتناکی بر من مستولی گشت. منم مثل خانوما که در مقابل زیورآلات و لوازم آرایشی بهداشتی تاب مقاومت ندارن دچار فشار از ناحیه ی تحتانی بر نواحی فوقانی شدم اما مثل همیشه سعی کردم بر این فشار فائق بیایم.

آخرین باری که زیر این وسواس خناس شکستم، دوران نمایشگاه کتاب بود که سه بار رفتم نمایشگاه و در کل بیش از صدهزار تومن کتاب خریدم و البته بعدها هم در نمایشگاهی دیگر حدود پنجاه شصت تومن کتاب خریدم و از همین دستفروشا هم چندتایی تعبیه(!) نموده ام. بدبختانه کتابای درسی هم شامل این وسوسه میشن و عین الاغی که با چوب در فلانش می کنی به خرید کتب درسی هم علاقمندم فقط نمی خونمشون. گویا بابام هم این مرض رو داشته چون تعداد متنابهی کتاب داره که خیلیش هم شر و وره.

به دستفروش بعدی رسیدم درحالیکه اندام میانی دچار انقباض شده بودن. گفتم کتاب مقدس چند؟ گفت پوست پیازیه اصله خارج ده تومن چون تویی هشت تومن. گفتم حالا کاغذش که مهم نیست. گفت چیش پیس چیش نه نگو. تمامی جوانح و جوارحم سیخ شده بودن و نفس اماره ی بیچاره هم ول کن نبود. دیوان فروغ فرخزاد رو برداشتم نگاه کردم. یه دختری اومد به دستفروشه گفت این کتاب چنده؟ (کتاب مارکز بود) گفت فلان تومن. گزارش یک آدم ربایی رو هم دارما. و در این هنگام بود که عنان از کف بدادم و آب رفته به جوی بازنگشت و هر دو کتاب مارکز و دیوان فروغ و یه کتاب از زرین کوبو برداشتم. یارو داشت حساب می کرد که گفتم ایرج میرزا رو هم برمی دارم تخفیف بده. و برداشتم. گفت اگه بازم میخوای انتخاب کن. گفتم اگه به من باشه که همشو برمی دارم. و سپس درحالیکه احساس کرختی و رخوت داشتم به راه خودم ادامه دادم و باز دستفروش دیدم و کم مونده بود کتابای صادق چوبک و عمه ی صادق هدایت و جزوه ی ابراهیم حنفیه رو هم بخرم.

رفتم و رفتم تا رسیدم به یک شو& فروش. یعنی دستفروشی که شو* مردونه میفروخت. اتفاقا فروش خوبی هم داشت. چند روز پیش عده ای معلوم الحال از مردم خیلی یه کاره پا شدن رفتن هایپراستار و هرچی به ذهنشون می رسید رو شخم زدن. از نسکافه و چایی و برنج بگیر تا خمیردندون و کرم و شو*. بله درست خوندین. قسمتی که فلان مردونه میفروخت خیلی شلوغ و پرمشتری بود و احتمالا مردم فکر کردن قراره شو* هم تحریم بشه و بناچار به برند مامان دوز روی بیارن. وانگهی، نمی دونم مامان دوزاش چطوریه و همیشه فکر می کردم و می کنم که طرف مثلا شو& کاموایی پوشیده.

بگذریم. از بحث فرهنگی دور نشیم. هرچند شو% هم تاثیر بدون انکاری در فرهنگ ملل داره که از توضیحات بیشتر در این زمینه چشم پوشی کرده و به ادامه ی زر زرهامون می پردازیم. رسیدم خونه و کتابا رو دیدم زدم. یکی از کتابا رو جلد یه چیزی نوشته بود و توش یه چیز دیگه. مثلا در این حد که رو جلد زده بود همسر و داخلش نوشته بود روث*. خلاصه، کتاب ایرج میرزا رو هم از نظر گذروندم که پر از نقطه چین بود و از سر ناچاری مجبور شدم یه سوراخی قایمش کنم تا دست کسی بهش نرسه و خدا هم نتونه پیداش کنه. (نه اشتباه حدس زدین. تو زیرشلوارم قایم نکردم. باور نداری بیا بگرد.)

حالا من موندم و حجم وسیعی از دروس نخونده و از یاد رفته و یک گالم(!) کتاب توقیف شده و نشده و بی تربیتی و باتربیتی. و در آخر بیان می کنم که سلام سرباز! بزن سرباز! و در خواب می بینم که تیری وسط دو پیشانی فرمانده کوفته ام.

و چون اسبق آه … و سابقا آه …

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <