در انتظار الی گشت

از تهران تا قم نرفته بودم اما می‌خواستم برای دیدار با دوستی، زحمت پیمودن چند صد کیلومتر فاصله را تنها به جان بخرم و عازم آن دیار شوم. در سایت‌های مختلف پی هتلی یا مسافرخانه‌ای در آن شهر می‌گشتم که هم ارزان باشد و هم تمیز و امن. بعضی از هتل‌ها بدک نبودند. در عکس‌هایشان شیک و راحت نشان می‌دادند و البته نزدیک ایستگاه راه‌آهن هم بودند، طوری که نیازی به کورس‌های تاکسی و غیره نبود. در عوالم رؤیا خودم را می‌دیدم که در رستوران هتل، پشت میز نشسته‌ام و صبحانه نیمرو با نان سنگک داغ می‌زنم. ولی هتل‌ها نسبت به بودجه‌ی من کمی گران به نظر می‌آمدند. مسافرخانه‌ها هم عکس و توضیح یا رزرو اینترنتی نداشتند و ندید می‌توانستم خودم را تصور کنم که در اتاق مسافرخانه نشسته‌ام و سارقان را که در حال غارت و شمارش و تخس اموالم بین خودشان هستند تماشا می‌کنم.

آن سفر و دیدار، بنا به دلایلی به‌طورکلی لغو شد. اما دیدن تصاویر، خواندن سفرنامه‌ها، غور کردن در گوگل مپز و شخم زدن لوکیشن‌های اینستاگرام، ویر مسافرت را در من به آتش کشیده بود. مایل به تنها سفر کردن نبودم. لذا موضوع را با دوستان مطرح کردم. یکی‌شان پیشنهاد داد به دلیل ضیق وقت و صرفه‌جویی در هزینه‌ها، تورهای یک‌روزه را هم بررسی کنم. با پرس‌وجو و تحقیق فراوان، بالاخره تور ارزان‌قیمتی را از نت برگ خریدیم و در تاریخ معین، ساعت سه شب در میدان آرژانتین سوار اتوبوس شدیم. می‌خواستیم برویم دریاچه سد الیمالات، جایی نزدیک چمستان در شمال. روی صندلی‌های اتوبوس مستقر شدیم. فکر می‌کردیم امان می‌دهند حداقل یک ساعتی بخوابیم اما از همان بدو حرکت، آهنگ گذاشتند، لباس‌های رویه را درآوردند، بطری‌های یک و نیم لیتری مشروب‌های دست‌ساز را از پستوها بیرون کشیدند و پیک‌ها زدند و مختلط رقصیدند.

الیمالات حتی در میانه زمستان هم زیبا بود. پیش از رسیدن ما، نم بارانی هم زده بود و لطافت هوا آدم را بدون الکل مست می‌کرد. شوربختانه مدت کمی را آنجا ماندیم. هم‌سفرانمان می‌خواستند کنار ساحل دریا با آن میله‌هایشان سلفی بگیرند و باید سری هم به آنجا می‌زدیم. به خاطر ترافیک، بیشتر وقتمان در اتوبوس و به مشاهده‌ی رقص ملت گذشت. در راه برگشت، یکی از دوستان ما با همین سروصدا هم خوابش برد و درحالی‌که موسیقی فاخر «سلام علکم سلام علکم عذری خانوم یا الله، سلام علکم سلام علکم والده مش ماشاالله» از اسپیکرهای غول‌پیکر پخش می‌شد، او در خواب، همراه با تکانه‌های اتوبوس رقص آیینی قبیله‌ی بدوی لاتووکا را اجرا می‌کرد. مادری هفتادوچندساله که با دخترش به این سفر دل‌نشین آمده بود جوگیر شد و روسری و مانتو را کَند و عربی رقصید. پسری سی‌وچندساله که قرار بود هفته‌ی بعد از این سفر پربار، برای جراحی قلبش به اوکراین برود، آن‌قدر دختر هفده‌ساله‌ی کنار دستش را در ته اتوبوس مالید و مالاند که قلبش جواب نداد و سکته‌ی ناقصی زد و کار به اورژانس و مکافات عمل رسید. دختری دیگر که بطری، یک آن از دستش جدا نمی‌شد دست‌آخر تگری زد و پسرها ماساژش می‌دادند که سرحال بیاید و باز بتواند برقصد. لیدرمان که مردی گولاخ و سبزه‌رو بود، یک بازی با کلمات راه انداخت و طوری قواعد بازی را تنظیم می‌کرد که دختری به پسرها بگوید چیزم به چیزت و برعکس. و دراین‌بین ما حتی چند دقیقه نتوانستیم چشم بر هم بگذاریم.

ساحل نور
دوستم در حال نظاره سلفی گرفتن دیگران

تجربه‌ی نه‌چندان مطبوع این سفر و همچنین بیماری من باعث شد دور تورهای این‌چنینی را خط بکشیم. بنابراین برای سفر آتی، اواسط شهریور امسال تصمیم گرفتیم که خودمان مسافرتی دو روزه به شمال داشته باشیم. نمی‌دانستیم کجای شمال برویم. پس آن‌قدر رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به محمودآباد و خوردیم به دریا و کمانه کردیم. خانه‌ای آپارتمانی را با فی صد و ده هزار تومان کرایه کردیم. خانه، طبقه‌ی سوم یک ساختمان نوساز بود که غیر از تلویزیون همه‌چیز داشت و اسپلیتش هم به راه بود. روز اول به نقاط دست‌نیافتنی جنگل نور سر زدیم، دقایقی از شب را کنار ساحل و در جوار مردم روی ماسه دراز کشیدیم و بعد از صرف پیتزا در رستورانی کنار دریا، به خانه‌ی اجاره‌ای برگشتیم و کمی با لپ‌تاپ، فوتبال دستی زدیم و بعد هم خوابیدیم. صبح روز بعد را هم با خوردن املت و خیارشور شروع کردیم و شاد به سمت تهران راه افتادیم. هرچند خرج‌های سفرمان تقریبا با هزینه‌ی تورها برابری می‌کرد اما آقای خودمان بودیم و طوری هم ساعت رفت و برگشت را تنظیم کردیم که به ترافیک نخوریم.

خانه ی اجاره ای محمودآباد
خانه ی اجاره ای در محمودآباد

آه! والریانای من! هفته‌ی پیش در بین آگهی‌های روزنامه دیدم که الی گشت، تولیدکننده‌ی محتوا می‌خواهد. فی‌الفور رزومه‌ای دست‌وپا کردم و فرستادم. بعدازاینکه روی دکمه‌ی سند ایمیل کلیک کردم، در خیالاتم خودم را می‌دیدم که برای نوشتن سفرنامه، از طرف شرکت رفته‌ام خلیج فنلاند و پلنگ‌های اسکاندیناویایی را دید می‌زنم، در خنکای جنب قطب شمال چای کیسه‌ای می‌نوشم و بر روی قلوه‌سنگ‌های برفی کرانه‌ی دریا راه می‌روم. اما از الی گشت تماس نگرفتند و بعید است دیگر این اتفاق بیفتد. ساحل خلیج فنلاند را به خواب هم نخواهم دید. اما به‌هرتقدیر وصیت می‌کنم پس از مرگم، خاکسترم را در خلیج لعنتی فنلاند به آب بسپارید (آقا شوخی کردم‌ها. جدی جدی نسوزانید ما را).

خلیج فنلاند

دیدگاهی بنویسید


در وصف تو

از همون اوان کودکی و زمانی که یاد گرفتم بنویسم ژاله و اکرم به نوشتن علاقه داشتم. شعر هم می گفتم و کم کم با ممارست تونستم به تکنیک شعر گفتن دست پیدا کنم و کمی استعداد هم داشتم اما شوربختانه قریحه ی شاعری نداشته و ندارم. مثلا بیت زیر از حافظ گویی از زبان من خارج میشه ولی حتی اگه من دو هزار سال هم تلاش می کردم نمی تونستم همچین بیتی بسرایم:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب     بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

اواخر دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوره ی فراز شعری من بود و ابیات شاهکاری از خودم ول می دادم که وقتی الان می خونمشون متعجب میشم از اینکه چطور تونستم همچین شعری بگم.

دوره ی راهنمایی برای من دوره خاطره انگیزی بود. بعد از اینکه تموم شد دیگه ارتباطی با بچه ها نداشتم و خب اون موقع هم موبایل فراگیر نشده بود و من خوشم نمی اومد زنگ بزنم خونه طرف بعد مامانش گوشیو برداره و بگم ببخشید … علی آقا هستن … . چهارسال گذشته بود و رفته بودم دانشگاه امیرکبیر تا کارت کنکورمو بگیرم. تو صف وایستاده بودم که دیدم یکی از بچه های همون دوره ، کارتشو گرفته و داره میره. فامیلیش سرخوش بود و اندازه یه خرسی لپ داشت. یاد دوران بلوغم افتادم و می خواستم برم باهاش احوالپرسی کنم که نرفتم و اونم از انظار دور شد. بعدش خیلی ناراحت بودم و در راه برگشت تو اتوبوس چند بیت زیرو گفتم :

سرخوشم!

همیشه یادت با من بود، خودت اما پیشم نبودی

تو رو دیدمت به یکبار ، نه تو التفات نمودی

خاطراتم جلو چشمام ، رژه رفت و تو ندیدی

گفتمت با بی صدایی، چیزی هرگز نشِنیدی

رفتی و چشمای کم سوم، در پی‌ت بی نفع و بی سود

پیاپی با زدن پلک ، رج زدن خط های مقصود

اما قلبم از تو دور و ، وجودت در حال رفتن

بلورای رنگی مهر ، بی صدا با من شکستن

روند رو به رشد و تکامل شعریم ادامه داشت تا اینکه اتفاقی افتاد و مسیر عوض شد و الان چند ساله که نتونستم مثل سابق شعر بگم. الان حجم عظیمی از ابیات رو دارم که یا وصف حال خودمه یا توصیف شخصیتی خاص. اوایل کار صرفا توصیف بود :

تو برترین خلایقی ، واسه غریقا قایقی

برای من که عاشقم، مثل گل شقایقی

بعد کار به پرستش رسید:

اون برام مثل یه بت بود، آره من یه بت پرستم

خدا رو نمی شِناسم ، من همینم که هستم

وقتی دیدم آدم ضعیفی هستم و رسیدن به اهداف برام ناممکنه به مرگ رو آوردم و تو یک دوره ی چندماهه خیلی به مردن علاقه داشتم و این علاقه رو هم بروز می دادم که اعصاب همه رو به هم می ریخت.

آرزوم مردنِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه

بوسه بر فرشته‌ی مرگ، اگه غرق خون لباشه

از همه چیز و همه کس مایوس شده بودم. دوره منفی بافی و تلخی شروع شد. زمستون:

قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی

شوقی نداد به چشمام، روی لبام نیاورد، نه خنده ای نه حرفی

و بهار:

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن، درون من گذاشتن، حجم عظیم اندوه

و در آخر وقتی حکایت به پایان رسید و دفتر بسته شد:

طلایه دار قلبم ، رفته که برنگرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

حتی خدا نگاهی، به حال من نکرده ، سینه ی من پر از غم، پر از عذاب و درده

راستش اکثر شعرامو با ریتم و ملودی میگم و بعضیاشون رو هم خوندم و صدامو ضبط کردم اما روم نشد بذارم واسه دانلود. خلاصه این بود ماجرا.

و مثل قدیم ، آه …

دیدگاهی بنویسید


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

شاید بعضی اتفاقات و پدیده ها رو نشه آرزو به حساب آورد. برفرض من دوست دارم آدم ثروتمند و مشهوری باشم. خب این آرزوئه و دست یافتن بهش به خودم بستگی داره. اما بعضی پدیده ها هست که بیشتر به قضا و قدر و سرنوشت ربط داره. مثلا اینکه من دوست دارم وسط یه دشت سرسبز و تو یه هوای بارونی قهوه بخورم و گیتار بزنم ، شاید هیچ وقت اتفاق نیفته. این ها صرفا زاییده ی قوه ی تخیل منه و اگه رنگ واقعیت بگیره که دیگه اصل حاله!

دوست دارم تو یه جاده ی خلوت مشغول رانندگی باشم. صدای موزیک روح نوازی هم از سیستم صوتی ماشین پخش بشه و کسایی که تو ماشین نشستن سکوت کرده باشن. یه بار که با تنی چند از دوستان رفته بودیم شمال ، یه آهنگ از ماهان بهرام خان پلی شده بود و همگی متفق القول خفه خون گرفته بودیم بس که مسحورکننده بود. داشتم می گفتم. نم بارون جاده رو کاملا خیس کرده و هنوز هم مشغول بارش ملایم باشه. پنجره ها تا انتها پایین داده شده و بوی نم و خاک خیس و قطرات ریز بارون بپاشه تو صورتم. منظره ی اطراف جاده درختای با برگ سبز و نارنجی و وای که چه لذتی. حتی از نوشتن و فکر کردن بهش هم لذت می برم.

جاده اسالم

دوست دارم زمستون باشه. برف بیاد و سرما بزنه استخونو بترکونه. خیابون ولیعصر باشه و گشت امنیت اخلاقی! نباشه. با کسی که احساسات فرازمینی بهش دارم دست در دست هم مشغول قدم زدن باشیم و اون روز هم روز خاصی – مثلا ولنتاین – باشه. برسیم به فروشگاهی و من تمام مقادیر موجود در جیب و کارت بانکیم رو صرف خرید مورد انتخابی بکنم و فقط دو هزار تومن برام باقی بمونه. بعد یه دربستی بگیرم و راهیش کنم خونه اشون و چون پول ندارم کرایه اشو حساب نکنم. بعدش میرم یه آدامس پونصد تومنی از سوپر مارکت می گیرم و سوار تاکسی میشم. از اونجایی که دیگه پولی ندارم ادامه ی مسیر رو در سرما و تاریکی و برف و سکوت پیاده روی می کنم و در آخر خیلی خوشحال به منزل می رسم. بله … من همچین آدمی هستم.

و مثل همیشه … آه

دیدگاهی بنویسید


چیکار باید می کردم؟

تو آسمون

تو جاده

دنبال تو می گردم

برای دیدار تو

خودم رو کشتم

دیگه

چیکار باید می کردم؟

دیدگاهی بنویسید


آرزوهام همه نقش بر آبه

و از ایده آل های من اینه که یه سوئیت وسط زمینی پر از درخت و چمن داشته باشم و درحالیکه آسمون کاملا ابریه و کمی هم سوز سرما وارد استخونام میشه ، فنجون نیم خورده ی قهوه امو روی میز ، کنار فلاسک بذارم و بعدش از روی صندلی بلند شم و گیتار الکتریکمو بردارم و دیوانه وار شروع به نواختن کنم و با شعر خودم بخونم.

وانگهی ، نه به همچین مکانی دسترسی دارم و نه همچین هوایی. و از همه غمبارتر اینکه نه گیتار الکتریک دارم و نه بلدم گیتار بزنم. و زنهار ، که این رویا سرابی بیش نیست.

آهنگ نوشت:

پی نوشت۱: میخوام برم برنامه ماه عسل آرزومو بگم شاید یه خیّری پیدا شد کمکم کرد. هرچند آرزوهای بزرگتری هم دارم که نه احسان علیخانی نه فرزاد حسنی و نه پرزیدنت و رئیس دفترش نمی تونن برآورده کنن.

پی نوشت۲: و مثل همیشه ، آه …

دیدگاهی بنویسید


یه درخت تن سیاه سربلند

روزی روزگاری در وسط دشتی سرسبز ، درختی تک و تنها زندگی می کرد. دور و اطراف درخت غیر از بوته و علف ، گیاه دیگری نمی زیست و بنابراین درخت بیچاره احساس دلتنگی و غربت و غم فراق و رنج هجری کشیده ام که مپرس می کرد. همیشه با خودش فکر می کرد که چی می شد خدا یه حرکتی می زد و یه حالی به ما می داد؟ وضعیت بر همین منوال گذشت تا درخت صدساله شد. احساس یأس بر او کاملا چیرگی یافته بود و شب روز دعا می کرد که یا این وضعیت تغییر کنه یا از زندگی ساقط بشه. اما خب ، درختا که دست و پا ندارن بتونن خودشونو بکشن و حتی زبون هم ندارن گاز بگیرن قطعش کنن خفه شن بمیرن.

روزی از روزها که درخت مشغول چرت بعدازظهرش بود یکی با صدای “رسایی” گفت: «برخیز ای درخت کهنسال!» درخت از عمق این صدا گرخید و چشماشو باز کرد و نگاش به یه موجود فرشته مانندی افتاد. با ترس و لرز گفت: «بابا کی هستی تو ، سر ظهری منو از خواب پروندی؟ یعنی ما نمی تونیم بعد صد سال عمر چند دقیقه راحت چرت بزنیم؟»  فرشته گفت: «خواب بودی؟» درخت جواب داد: « پـَ نـه پـَ ، داشتم چشم بسته می شا*یدم.» فرشته گفت:« خموش! من فرشته ی خدا میکاییل هستم و برات پیامی دارم.» درخت گفت: «میکاییل؟ والا تا جایی که ما خبر داریم خدا واسه این کارا جبرئیلو میفرستاد.» فرشته پاسخ درداد: «این فضولیا به تو نیومده» درخت گفت: «لااقل جبرئیلو نفرستاده حداقل یه حوری ای چیزی آخه» فرشته گفت: «ساکت شو تا ساکتت نکردم. اگه نمیخوای برم اصلا.» درخت گفت: « نه نه غلط کردم، شیره خوردم.» – : « خیلی خب. بعد از اینکه تو شب و روز دعا کردی و ضجه موره نمودی ، با اینکه به صلاحت نیست اما خدا سه تا راه حل پیش پات گذاشته تا یکیشو انتخاب کنی. اولیش اینه که همینطوری که هستی بمونی و هی نق نزنی. دومیش اینه که خدا یه زبون برزخی بهت بده تا بتونی با همه موجودات به زبون خودشون حرف بزنی. و سومیش اینه که یه عده آفت و ملخ و مورچه های گوشت خوار بریزن سرت و همه جاتو بخورن.»

درخت دقایقی اندیشید هرچند نیازی هم به اندیشه نبود و هر خری متوجه می شد که کدومو باید انتخاب کنه. بالاخره گفت: «میکی جون همین دومی رو مرحمت کنه قربون دستت.» فرشته گفت: «اوکی ، پس زین به بعد تو قادری با تمامی موجودات زنده ی عالم سخن کنی. فقط صبر کن من برم بعد.» و زین گونه بود که در غم غربت شکیب نیست.

درخت در تنه ی خودش نمی گنجید و از اینکه خدا بهش حال داده خیلی خوشحال بود. حتی به قدری دُز شادیش زد بالا که یهو میوه داد و از اونجایی که درختِ میوه نبود به یاد حضرت مریم افتاد و های های گریست. اما بعد از مدتی متوجه شد که یه جای کار می لنگه و گویا یک چیزی سر جای خودش نیست. او متوجه شده بود که خودش می تونه به زبون سایر موجودات حرف بزنه ولی اونا که نمی تونن به زبون درختا حرف بزنن. و فهمید که علاوه بر زبون برزخی به گوش برزخی هم نیاز داشته و از اونجایی که درخت بی سواد بود و مهندس نشده بود ، همون اول متوجه این جزئیات نشده و در نتیجه حالا ری*ه بود به خودش.

صد سال به همین ترتیب گذشت. یک روز درخت داشت به علفی می گفت: « آره ، یادمه زمان ما زمستون و تابستون برف و بوران بود. نه مثل الان که کلی اس*رم می ریزن رو ابرا بلکم چارتا قطره بارون ازشون دربیاد. یادش بخیر دورانی بود. ببینم تو نمیخوای چیزی بگی؟ همه اش من حرف بزنم؟ بابا یه حرفی ، حرکتی ، قری ، فری. عجبا. میکی جان خدا بگم چیت نکنه. خب قبل از اینکه پیامو بیاری یه چک می کردی ببینی چیزی یادت رفته ، نرفته ، چیزی جا گذاشتی نذاشتی. هیییییییییییییییییییییییییییییییییی …

در همین احوالات بود که صدایی به گوشش رسید. صدا دور بود و نامفهوم. اولش فکر کرد میکاییله. ولی وقتی صاحب صدا نزدیکتر شد یه آواز آشنا به گوشش خورد: « یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ ، توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ ، شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید ، … سبز خیالش سر به آسمون … ای بابا ، بقیه اش یادم نمیاد.» طرف درهمین حال بود که از کنار درخت رد شد. درخت هم با خوشحالی از اینکه بالاخره زبون یکیو میفهمه با وجد فریاد زد: « ببینم آقا ، شما حبیبی؟» مرد گفت:« نه ، طبیبم. هار هار هار …» درخت از بی بند و باری مرد کمی ناراحت شد ولی نمی خواست این موقعیتو از دست بده. گفت: « حاجی تو زبون منو می فهمی؟» مرد گفت:« معلومه که می فهمم. فقط نمی دونم این صدا از کجا داره میاد.» -: « بابا منم دیگه. همین درخت گنده ی کنارت.» مرد که انسان فرهیخته و روشنفکری بود و البته کمی هم به مقدار زیاد اسکیزوفرنی داشت ، گفت: « اِ ، درخت جان خوبی؟ ببخشید نشناختما.» – : « خدا ببخشه. حالا اگه عجله نداری بشین چند دقیقه دور هم چایی بخوریم. تازه دمه.» و مرد که خسته بود قبول کرد.

درخت داستان زندگیشو و ماجرای میکاییلو واسه مرد شرح داد. مرد گفت: «حالا میخوای چیکار کنی؟» درخت گفت: «میخوام خودمو بکشم. فقط نیاز به یه قاتل دارم.» مرد گفت: «خب من پایه ام. چیکار باس بکنم؟» -: «نمی دونم. اگه تبر داری با تبر. اره هم جواب میده.» -: « ولی من نه تبر دارم نه اره. میخوای آتیشت بزنم؟» – : « اگه این کارو بکنی که لطف کردی.» و مرد شروع به جمع آوری خس و خاشاک کرد و اطراف درخت ریخت.

نزدیک غروب بود و تلی از خاشاک اطراف درخت جمع شده بود. مرد فندک سوسمارنشانشو از جیبش درآورد و چندبار فندک زد. فندک جرقه می زد ولی روشن نمی شد. گویی اینکه گازش تموم شده بود. درخت گفت: « چیکار کنیم حالا؟ گاز نداری پرش کنیم؟» مرد گفت: «گاز که نه ولی گلاب به روت یه چیز دیگه دارم منتها بلد نیستم پرش کنم. گوش کن. من الان دیرمه. میرم یه روز دیگه میام کارو تموم می کنیم. باشه؟» درخت که چاره ای نمی دید گفت: « باشه حله. فقط زود برگرد دیگه.» و مرد رفت و درخت دوباره تنها شد.

پنج سال گذشت و هیچ خبری نبود. درخت ، پیر و فرتوت شده بود و از زندگی نکبت بارش ناراضی. اما ناگهان میکاییل بر او وارد شد و گفت پیام جدیدی واسه اش داره. درخت هم که پیر خرفت شده بود گفت: «میکی جان ، من این همه سال خیلی فکر کردم. یه سوالی واسه ام پیش اومده. سوال اینه که جبرئیل که فرشته ی وحیه.  اسرافیل هم منتظر نشسته قیامت بشه تو صور بدمه. بعد اونوقت تو چیکاره حسنی؟» فرشته گفت: «حالا وقت این نیست که شرح وظایفمو برات بگم. ببین چی میگم. خدا گفته که تو نیاز به یه همدم داری. یکی که وقتی خسته و کوفته میای خونه بهت بگه پاشو بریم خرید. یکی که هروقت بهت نیاز داره کنارش باشی و هرشب که بهش احتیاج پیدا می کنی بهونه بیاره و بگه فلانم و بیسار. حالا منم این بذرو آوردم تا کنارت بکارم و یه مونس برات دربیاد.» درخت گفت: «این زوجه ی من چند سال دیگه آماده میشه اونوقت؟» – : « حدودا بیست سال دیگه. البته می دونم ، فاصله سنیتون زیاده ولی خب ، کاچی به از هیچی. بعدش تو که دویست سال صبر کردی ، این چند سال هم روش.»

فرشته وقتی سکوت سفیه اندر عاقل درختو دید ، بی هیچ حرفی راهشو کشید و رفت. وقتی به عرش رسید انگار که مطلبی یادش افتاده باشه به خودش گفت: « اِ اِ اِ … دیدی چی شد؟ یادم رفت بهش بگم دیگه نمی تونه حرف بزنه. حالا ولش کن خودش می فهمه دیگه حال ندارم این همه راهو برگردم. این براق فلان فلان شده هم نمی دونم کجاست. کل کارامون لنگ مونده.»

ده سال گذشت و درخت همون چند روز اول فهمیده بود که نمی تونه حرف بزنه و این رو هم می دونست که خدا گر ز حکمت ببندد دری ، ز رحمت گشاید در دیگری. بذری که فرشته کاشته بود به نهالی جوان و شاداب تبدیل شده بود اما هنوز واسه بعضی کارا زود بود. هر روز صبح که درخت پیر از خواب برمی خواست به اندام رعنا و خوش استیل نهال خیره می شد و از انحناهای موزون بدنش لذت می برد. در یکی از همین روزهای بهاری و دل انگیز ، صدای خنده ی دو آدم فضای دشتو پر کرد و صدا کم کم به درختا نزدیک شدن. درخت به چهره ی زوج جوان نگریست و قیافه ی مرد رو شناخت. بله ، همون حبیب بود و فقط موهاش کمی جوگندمی شده بود. مرد وقتی از کنار درخت گذشت یاد دوران قدیم افتاد و فندکو درآورد و هرچه درخت فریاد برآورد که «الاغ ، نکن» نشنید و همراه همسرش به تماشای جزغاله شدن درخت نشستن. فوقع مالاوقع. پس شد آنچه نباید می شد.

نتیجه گیری غیراخلاقی: به مشیئت خدا اعتراض نکنین و هی آرزوهای بیخود نداشته باشین. چون میگن هرکی که زیاد دعا کنه و مقرب تر باشه ، از جام بلا بیشتر بهش میدن بخوره.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <