فلسفه ی قرب

دختری که تاریخ فلسفه ی غرب برتراند راسل رو بخونه که دختر نیست که…

زن زندگیه، عشقمه جونمه عمرمه سهممه دنیامه همه چیز و همه کسمه … (یکی بره فیوزو بزنه)

پی نوشت: همونطور که قبلا گفتم، من مرض کتاب خره دارم و کتاب که می بینم نمی تونم نخرم. می خواستم از یکی از دستفروش ها کتاب هفتصد هشتصد صفحه ای تاریخ فلسفه ی غرب رو بگیرم که یه دختره درحالی که چندتا کتاب دیگه هم دستش بود، سریع برداشتش و سی چهل تومن برای جیب من صرفه جویی کرد. از این فداکاریش اشک تو چشام حدقه بست .

دیدگاهی بنویسید


باز فلسفه ام دیر شد

دیشب دوستی که نزدیک به دو ساله ندیدمش و ارتباط کمی با هم داریم، بهم زنگ زد. گفت بیا بریم فلانجا الان داف بازاره. البته که من خیلی به داف بازار بودن یا نبودنش کاری نداشتم و دوست داشتم جشن جام جهانی رو برخلاف شادی چند روز قبلش از دست ندم و در بطن حادثه باشم. پس گفتم باشه و گفت خبرت می کنم. یه ساعت بعد زنگ زد و گفت خب پاشو بریم. یه تاکسی بگیر بیا اونجا منم با تاکسی میام. درحالیکه داشتم کلیه هامو به طرز غریبی می خاروندم گفتم حالا میخوای یه روز دیگه همدیگه رو ببینیم. گفت باشه من تنها میرم ولی داف بازاره ها. گویا خیلی روی این داف بازار هم تاکید داشت و نمی دونست حتی اگه جشن نودیست ها هم باشه برای منی که خودمو اخته کردم از حیز انتفاع ساقطه(؟!)

راستش من فلسفه ی تبریک گفتن رو نمی فهمم. مثلا اعیاد یا رفتن تیم به جام جهانی چه تبریکی داره؟ حالا اگه یکی به بقیه تبریک بگه طرف شادیش بیشتر میشه یا شادی تقسیم میشه یا چی؟ حالا باز تبریک تولدت باشه یه چیزی. وانگهی برای من حتی اگه دوست دخترم هم بهم تبریک بگه جای خوشحالی نداره و البته که اون هرگز این کارو نمی کنه چون وجود خارجی و داخلی نداره. کلا با تبریک گفتن و شنیدن میونه ای ندارم چون فلسفه اش رو نمی فهمم.

بعد الان عده ای از دوستان تو میادین و معابر شمال شهر تهران بخاطر انتخاب رئیس جمبور دلخواهشون مشغول رقص و پایکوبی شدن. واقعا سوال اینجاست که شماها که همیشه ی خدا مشغول پارتی گرفتن و رقص و خوشی هستین، خسته نشدین از این همه خوشی؟ آیا سطح دغدغه اتون از اینکه پیفی دو روزه بیرون نرفته فراتر رفته تا حالا؟ من فلسفه ی این شادی رو نمی فهمم. چرا اون بنده خدایی که توی دورافتاده ترین روستای وسط بیابون زندگی می کنه از این کارا نمی کنه؟

من فلسفه ی یک چیز دیگه رو هم نمی فهمم. در دوران راهنمایی، ما رو بردن یک مرکز علمی که کمی با دانش روز آشنا بشیم و از همون دوران طفولیت در پی علم باشیم. بعد جمعیت چهل پنجاه نفری ما رو فرستادن توی یه اتاق دوازده متری که می گفتن توش صدا وجود نداره و هرچی جیغ بزنین و حنجره اتون رو جر بدین باز هیچ صدایی تولید نمیشه. بعد جدا نمی فهمم چرا عده ای از عزیزان توی اون جای تنگ و تاریک و نمور، وسط اتاق هلیکوپتری می زدن و روی یه دستشون می چرخیدن و فنون ژیمناستیک رو پیاده می کردن. واقعا فلسفه ی اتاق بی صدا چی بود اصلا؟

پی نوشت: رفتم پیج هوادارن روحانی بعد دیدم دو نفر از کسایی که رای ندادن و خیلی هم روی این موضوع تاکید داشته و دارن، پیجو لایک کردن. یعنی آدم با دایل آپ بیاد اینترنت ولی جوگیر نشه.

دیدگاهی بنویسید


امپریسیسم و یا همچین چیزی

تقریبا بیشتر خوابایی که می بینم چارچوب خاصی دارن و کمتر پیش میاد که خوابام چیز جدیدی برای ارائه داشته باشن. مثل ژانرهای سینمایی که دیگه عملا ژانر جدیدی ابداع نمیشه. مثلا دومین ژانری که بیشتر از همه خوابشو دیدم سیل بوده. بعدش خواب تعقیب و گریز بوده که یه بنده خدایی که اصلا هم شوخی نداره در تعقیبمه که منو بکشه و البته هیچ وقت هم موفق نمیشه ولی به هرحال هیجان بالایی داره. مثلا یه بار حمید عسکری شخص تعقیب کننده بود. خوابای جنگی هم زیاد می دیدم. اینکه خودم وسط میدون جنگ بودم یا اینکه شاهد موشک بارون شهر. تازگیا هم ژانر جدیدی اضافه شده که خواب می بینم توی یه خونه ای هستم و یکی وارد خونه میشه و من بدون اینکه طرف بفهمه و با کمک آدمایی که تو خونه هستن باید فرار کنم که دست آخر هم موفق نمیشم و فرد مذکور منو می بینه. اینجور مواقع فروید لازم میشم.

همیشه با تجربه های جدید مشکل داشته و دارم. اصولا تا وقتی مجبور نشم دست به حرکت خاصی نمی زنم و حتی این اجبار هم باعث استرس شدید در من میشه. مثلا ترم قبل برای اولین بار باید مطالبی رو سر کلاس ارائه می دادم. قبل از اینکه برم ارائه بدم جزئی ترین مسائل رو از دوستام می پرسیدم. مثلا سوکت کابل پروژکتورو باید کجا بزنم یا اینکه سایز اسلایدا چقدر باید باشه و وقتی دارم ارائه میدم به کجا نگاه کنم و ریز تمام کارها. تجربه ی دوم اما استرس کمتری داشت.

صرف نظر از اینکه به تجربه گرایی اعتقاد داشته باشم یا عقل گرایی، اینو می دونم که در حال حاضر من موندم و انبوهی از علایق سرکوب شده. مثلا من دوست داشتم نواختن یه سازی رو یاد بگیرم. یا از اوان کودکی عشق معلمی داشتم. یا الان دوست دارم یه کم حرفه ای ورزش کنم اما چون مجبور نیستم و البته انگیزه ای هم وجود نداره دنبالشون نمیرم.

اینکه قبل از هر تجربه ی جدید باید کلی سبک سنگینش کنم و درباره اش فکر کنم شاید ناشی از عقل گرا بودن باشه و شاید هم چون علاقه یه انجام تجربه های تکراری دارم آدم تجربه گرایی باشم و الان احساس می کنم چیزی از فلسفه نمی دونم و با اینکه بهش علاقه دارم اما باید درسایی رو بگذرونم که خیلی ربطی به فلسفه ندارن. واقعا نمی دونم هدف از نوشتن این پست چی بود اما فی الحال دلم میخواد یکی پیدا شه و با تمام وقت و انرژی برام زمان بذاره تا کم کم پیشرفت کنم و یا اینکه کسی باشه که منو مجبور به پیشرفت کنه و پیشرفت در زندگی حاصل نمیشه مگه با تجربه ی تجربه های جدید.

پی نوشت: از بس ننوشتم نوشتن یادم رفته.

دیدگاهی بنویسید


آنارشیسم و یا همچین چیزی

در اینکه جابز آدم مهمی بوده شکی نیست هرچند دوست داشتنی بودنش رو نمی تونم قبول کنم. دقیقا روز مرگ جابز تعدادی از ایرانیا عکسای پروفایل های شبکه های اجتماعیشون رو به عکسی از جابز تغییر دادن. به درست یا غلط بودنش کاری ندارم اما قطعا این کار هیچ سودی واسه هیچ کس نداره و فطرت آدمی هم طوریه که کارای بی منفعت انجام نمیده. با این حساب میشه اینطور نتیجه گرفت که این دوستان تحت تاثیر جو قرار گرفتن و نخواستن جلو بقیه کم بیارن. صریح بگم ، این تیپ آدما هیچوقت آدمای بزرگی نمیشن. یه زندگی معمولی و یه مرگ عادی.

حدودا سه سال پیش عضو فیص بوق شدم و دلیلش هم تبلیغ سایتم بود. اون موقع تعداد کاربرای ایرانیش خیلی کم بود و منم بی خیال تبلیغات شدم. تقریبا یه سال میشه که تب این سایت فراگیر شده و حتی مادربزرگایی که بلد نیستن موس دستشون بگیرن پروفایل دارن. کاملا مشخصه که این یه تبه و به زودی هم فروکش می کنه اما کسایی گرفتار این جو میشن که نمی تونن در برابر ایدئولوژی غالب ایستادگی کنن و به قولی همرنگ جماعت میشن. من هنوزم فلسفه ی فعالیت تو فیص بوق رو نفهمیدم و درک نمی کنم ایجاد و پاسخ به سوالی با این مضمون که “متولد چه فصلی هستی؟” چه منفعت و سودی برای فرد و افراد داره. نمی فهمم در نوشتن یه جمله ی عاشقانه و عارفانه و لایک زدن و کامنت گذاشتن پای جمله ها و تصاویر چه حکمتی نهفته اس. نمی فهمم فلسفه ی عکس گذاشتن چیه و خیلی چیزای دیگه رو نمی فهمم. اما می دونم که این ها همه متاثر از جوگرفتگی ِ عوامه.

دقت کنید! من نمیگم این کار خوبه یا بده. فقط برداشت خودمو دارم میگم. بله. این همرنگ شدن فقط متعلق به فضای مجازی نیست. مد شدن یه لباس خاص و همه گیر شدن تب سریال بینی و یا حتی کشیدن قلیون! من بخاطر ندارم که چند سال پیش ملت اینقدر قلیونی شده باشن درحالیکه قلیون از دومیلیارد سال نوری قبل از میلاد مسیحی وجود داشته. پس مبرهنه که عوام رو جو کشیدن قلیون گرفته.

عده ای از همین عوام عام! هستن که کاملا تحت تاثیر جو هستن اما میخوان نشون بدن که متفاوتن. مثلا بعضیا دچار آنارشیسم مذهبی – دینی شدن و فکر می کنن بی دینی یک نوع عصیانگری در یک جامعه ی دینداره. اما این افراد عموما دو دسته هستن. یکی کسایی که اطرافیانشون از دین برگشتن و بالطبع اونا هم جوگیر هستن و ادعای بی دینی می کنن. دوم اونایی که از قید و بند مذهب خوششون نمیاد و این هیچ ربطی به آنارشیسم دینی نداره و عصیانگری محسوب نمیشه. یه مطلب خارج از موضوع بگم. تو پروفایل یکی دیدم در پاسخ به پرسش ِ از چیزایی متنفری؟ نوشته که دروغ و مذهب.

قصدم این نیست که خودمو برتر و بالاتر از بقیه نشون بدم که اگه این کارو بکنم یعنی دچار خودبزرگ بینی و اعتماد بنفس کاذب شدم. من آدم مهمی نبوده و نیستم اما نسبت به هرچی که مد میشه موضع مخالف می گیرم. شاید بشه گفت به نوعی آنارشیسم اجتماعی دارم. شاید هم نه. دقیقا اسمش رو نمی دونم اما قطعا آدم آنارشیستی هستم. متاسفانه این طرز فکرم رو به دو دلیل نمی تونم تو وبلاگم نشون بدم. یکی اینکه هیتلر میشم و دوم اینکه مخاطبم رو از دست میدم چون اصولا آدما از آنارشیست ها خوششون نمیاد.

بله. خلاصه بدرود!

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان مسخ

همیشه هنر هنرمند روی مخاطبش تاثیرگذاره و این بسته به قدرت هنرمند و نوع اثر داره. من خودم کمتر تحت تاثیر قرار می گیرم و تاثرات بیشتر سطحی بوده و طوری نبوده که روند زندگیمو تغییر بده. مثلا زمانی که چاوشی آلبوم یه شاخه نیلوفرو منتشر کرد تحت تاثیر فضای تلخ آهنگاش منم تلخ شدم و دائما فکر و حرفم مرگ بود.

خردادماه درحالیکه نیاز به امید و انگیزه داشتم رمان بیگانه آلبر کامو رو خوندم. کامو یه نویسنده ی نهیلیست و پوچ گراس و رمان بیگانه هم کاملا پوچی رو به خواننده منتقل می کرد. بعد از خوندنش تا چند روز حالم بد بود. فکرشو بکنین ، شخصیت اول داستانو میخوان اعدام بکنن و اصلا به هیچ جاش نیست.

می دونستم کافکا هم اهل پوچ گرایی و این صحبتاس و خیلی دوست داشتم یکی از رماناشو بخونم. لکن صبر کردم تا حالو احوالم یه کم جا بیاد و بعد شروع به خوندن داستان کوتاه مسخ کردم. ایده ی خلاقانه ای داشت و اتفاقات به خوبی مرتب شده بود اما حس تلخی و پوچی رو بهم منتقل کرد. تازه این رمانش کمتر پوچگراس.

قضیه ی داستان از این قراره که یه بنده خدایی خرج خانواده اشو با کلی زحمت درمیاره و بعد یه صبح از خواب بیدار میشه و می بینه سوکس شده. مشکلش وقتی دوچندان میشه که می فهمه نمی تونه با بقیه حرف بزنه و چون خیلی حال به هم زدن شده بوده ، همه طردش می کنن و میندازنش تو اتاقش و درو روش می بندن. با این اوصاف گویا این اتفاقات زیاد براش اهمیت نداره و این خیلی رو اعصابم بود.

نویسنده تا تونسته بلا و بدبختی سر شخصیت اولش نازل کرده و تو کل داستان ندیدیم یه جا به این بنده خدا یه حالی داده باشه. هدف نویسنده از داستان هم این بوده که تا وقتی مفید باشی همه حلوات می کنن و وقتی از کار افتادی و نیاز به مراقبت داشتی عین سوسک لهت می کنن.

خب همین. برای دانلود رمان با ترجمه ی صادق هدایت هم می تونین از لینک دانلود زیر استفاده کنین.

دانلود رمان مسخ از فرانتس کافکا

دیدگاهی بنویسید


پراگماتیسم و یا همچین چیزی

شاید تا پارسال قبول داشتم که احتمالا خدایی هم وجود داره اما الان کاملا بهش ایمان دارم. یه سری نشونه هایی بوده که غیرطبیعی و مشخصا از طرف کسی فرستاده شده که به همه چیز مسلطه. من شاید خیلی مذهبی نباشم ولی به خدا اعتقاد داشتم و کارایی که می گفت بکن رو می کردم و نهی شده ها رو هم تا اونجایی که می تونستم انجام نمی دادم. اما دیگه واقعا خسته شدم. انصافا بریدم.

همچنان به خدا یقین دارم اما ازش ناامیدم. هرچند ناامیدی از خدا هم از مصادیق کفره. تا حالا سعی کردم خودمو گول بزنم اما امروز به این نتیجه رسیدم که من پراگماتیستم. از وقتی سعی کردم خودمو به خدا نزدیکتر کنم حالگیریا هم شروع شد. هرچی بیشتر صداش می کردم اونم بیشتر غمگینم می کرد. بهش می گفتم که من اهل امتحان و آزمایش الهی و این حرفا نیستما. من آدم ضعیفی هستم ، یه ذره بهم فشار بیاد ازت دور میشم.

می دونی خدای من ، دیگه نمیخوام تو زندگیم باشی. از اینکه هر کار خبطی کردم فی الفور یه حال اساسی ازم گرفتی خسته شدم. نمی دونم به چه زبونی بگم نمیخوامت. هردفعه مایوسم کردی و منم فحش دادم به هرچی اعتقاداته ، دو روز بعدش امیدتو تو دلم انداختی. بابا نمیخوام. بذار راحت باشم. این همه دعا و نماز و روزه و گریه و زاری به خدا همه اش کشک بوده. غیر از افسردگی هیچی برام نداشته. خواهشا ولم کن. بذار بچسبم به دنیا. بذار عشق و حالمو بکنم.

نمی تونم بخاطر وضعیت زندگیم ازت تشکر نکنم. خیلی ازت متشکرم که معلول خلقم نکردی. ازت ممنونم که یه پدر مادری دارم و یه زندگی نرمالی. ولی باور کن اینا کافی نیست. من حاضر بودم تو کوره دهاتای افغانستان به دنیا می اومدم ولی شاد بودم. نمی دونم ، واقعا می فهمی مایوس بودن یعنی چی؟ می دونی وقتی دلت میخواد افسرده باشی ولی نمی تونی چه معنی میده؟ درک می کنی که وقتی یه پدر موفقیت بقیه بچه ها رو میشنوه و فرزندش تواناییشو داره و نمی تونه چه حس و حالی داره؟ می فهمی کسی که میخواد درس بخونه و علاقه هم داره و امکاناتش هم هست ولی نمی تونه یعنی چی؟ می فهمی وقتی یکی چند ساعت یه کنجی می افته و فقط فکر می کنه و فکر … آره ، می فهمی.

خب حالا گوش کن. خالق منی ، صاحب منی ، هرچی هستی باش. من دیگه تو رو نمیخوام. هرباری که نماز خوندم و روزه گرفتم آخرین بار بوده. تا وقتی شادم نکردی خواهشا دوباره منو نکشون سمت خودت. نمی دونم ، اگه بذاری بمیرم که لطف کردی و اگه خوشحالم کنی لطف مضاعف. اما در غیر اینصورت دیگه بی خیال من شو. به قول فردوسی پور : خداحافظ معنویات ، خداحافظ خالق من.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <