امشب والیوال داره؟

وقتی ماسیمیلیانو آلگری رو می بینین یاد چی میفتین؟ آفرین، هویج. وقتی اسلوبودان کواچ رو می بینین چی؟ آفرین، خیار. اصلا اسمشونم آدم میشنوه یاد خیار و سیب زمینی و پیاز میفته.

کواچ، خیار، الگری

—————————————————

بذارین مسئله رو با یک مثال توضیح بدم. فرض کنین والیبال ایران با روسیه بازی داره و امتیازاشون در عدد ده مساویه. بعد تیم روسیه باید سرویس بزنه و خب ابتکار عمل دست تیم ایرانه. اصولا درصد احتمال امتیازگیری تیمی که قراره حمله کنه بیشتر از تیمیه که قراره دفاع کنه در نتیجه با یک نگاه بدبینانه می تونیم اینطور نتیجه بگیریم که بازی یازده بر ده به نفع ایرانه.

اما …. اما وقتی تیم ایران امتیاز یازده رو بگیره، باید سرویس بزنه و ابتکار عمل میفته دست روسیه. پس با یک نگاه خوشبینانه میشه نتیجه گرفت که بازی مساویه درحالیکه روی اسکوربود ایران یک امتیاز جلوتره.

اما، بالاخره کدوم تیم ست رو می بره؟ معلومه دیگه. اون تیمی که شروع بازی سرویس نزنه.

————————————————–

یه جا دیدم عکس محمدحسن صنوبر و جورجیو کیه لینی رو گذشته و گفته یا صاحب شباهت!

صنوبری، کیلینی

دیدگاهی بنویسید


من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست

در حال مسواک زدن بودم که یه پشه بدون هیچ عمد و نیت قبلی و فقط برای دفاع مشروع قصد مزاحمت داشت. شیر آبو باز کردم و سعی کردم با ضربات دستم پشه رو وارد جریان آب بکنم و بعدش هم راهی فاضلاب. هرچند روش ددمنشانه ای رو برای قتل در پیش گرفته بودم ولی خیلی علاقه ای به کثافت کاری نداشتم. چندبار ضربات مهلکی بهش وارد کردم و دو سه بار هم زیر شیر آب خیس شد ولی با تقلای خیلی زیاد از مهلکه فرار کرد. وانگهی، همیشه موجود ضعیف تر مغلوب خواهد بود و احتمالا هم مرگ دردناکی رو تجربه کرد.
سر کوچه امون پیرمردی پرسه می زنه که از شواهد و قرائن و وسایلی که روی دوش داره به نظر باید پنبه زن یا اصطلاحا لحاف دوز باشه. عجیبه که توی زمان و مکانی که اکثر مردم روی خوشخواب می خوابن و دیگه پنبه ای برای زدن وجود نداره، این شخص همچنان به انجام شغلش اصرار داره در حالی که هیچ سفارشی هم نیست. یک بار هم دیدم که یه پسری از ماشین پیاده شد و یه مقدار پول احتمالا بلاعوض به پیرمرد داد.

پیرمرد لحاف دوز
برای رسیدن به دانشگاه داشتیم با ماشین از خیابونای شهر قزوین می گذشتیم. در لاین مقابل چندتا کارگر مشغول ترمیم آسفالت خیابون بودن و هرکس هم درحال انجام وظیفه ی خودش بود. همینطوری به این فکر کردم که اگه یه ماشین با سرعت زیاد به یکی از این کارگرا بزنه، چند نفر تو دنیا این اتفاق براشون مهمه؟ اصلا کسی در اون لحظه به این فکر می کنه که یه نفر داره یکی از خیابونای قزوین رو آسفالت می کنه؟ غیر از چند نفر خاص هیچ کس حتی روحش هم خبردار نیست.

آسفالت کردن خیابان
عکس تزئینی‌ست

مصطفی مستور توی کی از شماره های همشهری داستان مطلبی درباره ی تفاوت های خودش نوشته بود که پاراگراف زیر بخشی از اون متنه:
“شب ها پیش از خواب به تک تک بچه های کوچه فکر می کردم. دلم می خواست بدانم حالا در خانه هاشان چه می کنند؛ مشق می نویسند، از پدرشان کتک می خورند یا به زخم های دست و پاهاشان – که حاصل توپ بازی های توی کوچه بود و تمامی نداشت – پماد می مالند. هر چیزی ممکن بود و تنها چیزی که می دانستم و در دانستنش تردید نداشتم و همیشه هم از دانستنش «تفاوت» مثل هیولایی باز سر برمی آورد و بیرون می زد و خودش را نشان می داد، این بود که محال است هیچ کدامشان به من یا به هرکس دیگری از بچه های کوچه فکر کند.”
شاید برای هرکسی پیش اومده باشه که به این موضوع بیاندیشه که آیا الان کسی هست که به من فکر کنه یا درباره ی من حرف بزنه؟ مثلا امکان داره آقایی که امروز شاهد زمین خوردنم بوده حالا درحال صحبت کردن با دوستاش درباره ی این اتفاق باشه؟ آیا ممکنه همکلاسی دوران مدرسه ام بطور اتفاقی یاد من افتاده باشه و به این فکر کنه که الان دارم چیکار می کنم؟ و یا اصلا برعکسش. آیا پیرمردی که پارسال توی اتوبوس خوابش برده بود و تفش آویزون شده بود به این فکر می کنه که یک نفر در این لحظه داره اونو با اون اتفاق یادآوری می کنه؟
باید قبول کرد که ما آدمای مهمی نیستیم. از اول خلقت تا الان حدود صد و ده میلیارد نفر روی زمین زندگی کردن و یا همچنان درحال حیاتن. البته اگه بخوایم سایر موجودات رو هم حساب کنیم این عدد ناشمارا میشه. واقعا ما چه فرقی با پشه ای داریم که برای زنده موندن دست و پا می زنه؟ کسی براش مهمه که یه پشه کشته بشه؟ برای شما چقدر پیرمرد لحاف دوز مهمه؟ اصلا اگه من درباره اش نمی نوشتم شما هیچ وقت نمی فهمیدین همچین آدمی هم وجود داره. برای خود پیرمرد چی؟ خودش برای خودش چقدر اهمیت داره؟ کارگری که مشغول آسفالت کردن یه خیابون توی یه شهر کوچیکه چه چیزی رو مهمتر از زندگی و وجود خودش می دونه؟ این موضوع یه کم خوفناک نیست؟ چیزی که برای ما از هر چیز دیگه ای باارزش تر و مهم تره برای دیگران هیچ ارزشی نداره و حتی از وجود این چیز باارزش باخبر نیستن. خانواده؟ از اطرافیانتون کسی هست که ده پونزده سال پیش فوت کرده باشه و الان غیر از خاطراتی محو چیزی ازش یادتون مونده باشه؟ اصلا غیر از این موضوع، ده بیست نفر در مقابل صد و ده میلیارد نفر (غیر از آیندگان) صفر به نظر میاد.

جمعیت زیاد
واقعیت اینه که وجود ما برای کسی اهمیت نداره و زندگی ما تقریبا بی ارزشه. ولی مجبوریم زندگی کنیم و این سرنوشتیه که اساس خلقته و مفری ازش نیست.

دیدگاهی بنویسید


بعد هر خنده غمه

یه جمله ی کلیشه ای هست که میگه زندگی کوتاهه و بهتره این دو روزه ی عمر ور شاد باشیم و خوش بگذرونیم و غصه خوردن فایده نداره و این حرفا. میشه از همین استدلال استفاده کرد و پرسید که وقتی عمر کوتاهه چرا غمگین نباشیم؟

پارسال یکی از نامزدهای انتخاباتی در رابطه با تفریحات مردم می گفت که وقتی این جوون ها رو می بینیم که با حال خوب از هیئت های عزاداری بیرون میان لذت می بریم (نقل به مضمون) و منظورش این بود که تفریح به اندازه ی کافی تو جامعه هست. هرچند مردم سبک های زندگی مختلفی دارن و این حرف کمی دیکتاطورمابانه ست اما خیلی هم نادرست نیست. لذتی که در غم و گریه هست در خنده و شادی وجود نداره.

نمی دونم، حتما کسانی که روی شادی تاکید می کنن دلایل خودشونو دارن اما شادی هرچقدر هم عمیق باشه باز مثل غم متعالی نیست. حتی بعضی از ادیان و کتب آسمانی هم روی حزن و غمگینی تاکید دارن و اینکه میگن اسلام دین شادی و نشاطه به نظرم درست نیست و اتفاقا بیشتر توصیه اش روی غم هست. اصلا اصیل ترین حس بین تمام احساسات همین حس غمگینیه و مقدار و دوز غم هست که ارزش معنوی آدما رو تعیین می کنه.

جای تعجبه که تو بعضی از برنامه های تلویزیونی میگن الکی بخندین و خوش باشین. مثلا من خودم وقتی یه فیلم یا برنامه ی طنز می بینم تا وقتی برنامه تموم نشده احساس شادی می کنم اما به محض اینکه تموم میشه دچار یأس و سرخوردگی شدید میشم و از خودم می پرسم که خب حالا که دقایقی خوش بودی چه چیزی بدست آوردی؟ یا مثلا وقتی در جمعی هستم و میگیم و می خندیم دچار یه احساس کاذب خوش بودن میشم و وقتی بعدش تنها میشم چنان ناامیدی و رخوت بر من غلبه می کنه که اگه یه طناب دار تو اتاقم آویزون باشه حتما خودمو حلق آویز می کنم. چرا؟ چون این خوشی ها اصیل نیست. اصلا و کلا حس شادی اصیل نیست و مثل لذت زودگذر افیون و روابط نامشروع خیلی زود باعث افسردگی و دلزدگی از زندگی میشه.

حالا خیلی نمی خوام وارد جزئیات بشم و اطناب سخن نمی کنم ولی غمیگنی، خمودگی و افسردگی نیست و یه حس لذتبخشه که باعث تعالی انسان میشه و همگان رو به حزن سفارش می کنم. یه بیت شعر هم در این باره گفتم:

وقتی عمرم هر دقیقه، با زمان مرگ همنشینه

پس چرا غمگین نباشم، وقتی غم هم دلنشینه

 

دیدگاهی بنویسید


به من خوبی نکن شاید برای هردومون بد شه

میگن حضرت علی در زمان خلافت، شب ها بطور ناشناس می رفته به مردمی که فقیر و محتاج بودن، کمک غذایی می کرده. میگن بعد از شهادت بوده که اون مردم متوجه شدن اون فردی که بهشون کمک می کرده کی بوده. حالا فرض کنید بحث ضربت و شهادت نبود و بنا به دلایل دیگه ای این کمک صورت نمی گرفت. در این صورت عکس العمل اون مردم چی می تونست باشه؟

بعضی روزا که از خونه میرم بیرون، سرایدار ساختمون مشغول آب و جارو کردنه که بهش سلام می کنم و خسته نباشیدی میگم. بعد عکس العملش چی باشه خوبه؟ یه پچ پچی زیر لب می کنه و حتی یه نگاه هم نمیندازه که کی بهش سلام داده. بعد همسایه هایی که از دماغ فیل افتادن و انگار ماتحت آسمون باز شده و اینا افتادن پایین بهش دستور میدن و مثلا میگن درو باز کن، فلان جا رو تمیز کن، بیسار سوراخو بشور و چرا اینجا بو میده و … . حالا رفتارش با اینا چطوری باشه خوبه؟ چشم، حتما، امر بفرمایید، کجا؟ الان میرم…

در طول عمرم پیش نیومده برای کسی بدون اطلاع قبلی هدیه ای بگیرم و خوشش بیاد. نشده بدون درخواست به کسی کمک کنم و کاری براش انجام بدم و استقبال کنه و حتی بعضا مجبور به عذرخواهی و جبران هم شدم. این ها مصادیقی هستن برای این نکته که هیچ وقت نباید بدون اینکه کسی چیزی درخواست کنه یا حداقل انتظاری داشته باشه، کاری یا عملی براش انجام داد. حتی بعضی اوقات بعد از درخواست هم نباید استجابت کرد چون حتما بعد از چندبار که درخواستشون قبول شد، انتظاری پیش میاد که هروقت نیازی داشتن باید رفع بشه و اگه این کار صورت نگیره زمین و زمان رو به هم می دوزن.

میشه با اطمینان گفت که اگر کمک های حضرت علی به دلایل دیگه قطع می شد، اون افراد معترض می شدن و می گفتن ای بابا چرا امشب نیومد و عجب آدم بی خیالیه و نمی دونه ما اینجا منتظریم و … . و خب، فکر نمی کنم هیچ کدوم از ما تحمل اینجور حرفا رو داشته باشیم. بنابراین زمانی به کسی محبت کنین که خودش خواسته باشه و البته اون هم به مقدار لازم.

دیدگاهی بنویسید


خونه ی ما دربش بزرگه

چند روز پیش که در معیت مادربزرگ گرامی بودم، یک جمله ای فرمودن که تا عمر دارم آویزونم خواهد بود.

ایشون گفتن: همه احوالات آدمی به دلش ربط داره. اگه دل خوب کار کنه حال آدم هم خوب میشه و اگه کار نکنه حالت خرابه.

ایشون این جمله رو درحالی بیان فرمودن که داشتن دستاشونو با دامنشون خشک می نمودن.

دیدگاهی بنویسید


یک روز شیدایی به صرف چای و پیخال

امشب خیلی حس طنزم نمیاد و همچون بیست و اندی سال گذشته دچار استرس مفرطم و تنها زمانی استرس ندارم که استرس نداشته باشم و همچو سال های متمادی پیشین خوابم میاد و از اونجایی که قراره ساعتا رو بکشن عقب دلم نمیاد برم بخوابم، وانگهی خوابمم نمی بره و برای فرار از این کسالت رفتم سر یخچال یه نارنگی برداشتم آوردم که بخورم. حالا یکی نیست به بابام بگه آخه پدر من تو چله تابستون نارنگی از کجا آخه؟ الان هم یه برگشو خوردم و چه مزه ی بدی هم نداره. والا ما جوون بودیم فقط زمستونا نارنگی بود اونم وقتی می خوردیش انگار یه کلنی هسته خورده بودی.

چند روز پیشا سوار تاکسی شده بودم و یارو رانندهه واسه اینکه خالی نره داشت خودشو جر می داد و دست آخر هم دستش موند تو **. راه که افتاد کمی جلوتر دوتا مرد با کلی بساط وایستاده بودن و وقتی کنارشون توقف کرد گفتن که دربستی می خواستن. راننده نگاهی به هیکل من انداخت و بهشون گفت نه و راه افتاد. فی الفور گفتم من موشکل ندارما پیاده میشم. باز دوباره نگاهی به من انداخت و دنده عقب گرفت و از اون دوتا پرسید کجا میرن؟ یه جایی همون اطراف گفتن و راننده تاکسیه برای بار n ام نظرش عوض شد و گازشو گرفت رفت. بعد برگشته چی به من گفته باشه خوبه؟ گفت من که شما رو پیاده نمی کنم دربستی سوار کنم! آره، پس واسه عمه ات دنده عقب گرفتی؟ وسط راه هم یه بابای معتادی سوار شد و ظرف همون چند دقیقه به اندازه ی ده سال الفاظ رکیک شنیدم که مخاطبشون بازاریا بودن.

شاید الان برگردین یه تف بندازین تو صورتم و بگین عنوان وبلاگتو بذاری تاکسیام سنگین رنگینتره اما تنها قشری که باهاشون سرو کار دارم و وبلاگمو نمی خونن همین قشر زحمتکش مسافرکشان. حالا اینا رو ولش کنین، همون چند روز پیشا رفتم عکس سه در چهار بندازم و عکاسه کلی با سر و کله و یقه مقه ام ور رفت. بعد من خیلی فکر کردم که اگه شخص معکوس (کسی که ازش عکس انداخته میشه یعنی) دختر باشه چه حیله ای میخواد بکار بگیره؟ مثلا شاید بگه چپ چپ بالا راست راست پایین و بعد از کمی هرکی بیرون اتاق باشه فکر کنه بهمن هاشمی از شبکه پنج زنگ زده داره مسابقه ردپا بازی می کنه.

فرداش رفتم عکسمو گرفتم دیدم کانهو گه (از اون دوستی که کلمه ی گه رو تو دهن من انداخت صمیمانه قدردانی می کنم). یعنی بز می گفت زکی و اصلا نمی شد تشخیص داد که این منم یا عنه. عکسو ببینی میگی این کیه اینجا کجاس؟ در راه بازگشت در همین حال و هوا بودم و از تعداد بالای سفارشم تاسف می خوردم و گه هم می خوردم تا اینکه به چهارراهی رسیدم که از پونزده سمتش ماشین میاد. البته این که چیزی نیست، تو شهری که من درس می خوندم یه خیابونی داره که جای اینکه اول سمت چپ و راستتو ببینی باید همش سمت عقبو نگاه کنی. آره، به چهارده سمت تسلط داشتم و درحال رد شدن بودم که از سمت پونزدهم یه پرایدی اومد و قبل از اینکه فاصله اش باهام کم بشه کپ کردم. یه دختره راننده اش بود که لبخندی زد و سری تکون داد و در دل گفت عاشقیا.

از اونجایی که من کلهم آدم یبسی هستم و قیافه ی عنقی دارم نشده بود دختری بهم لبخند بزنه و به هرحال خرق عادت شده بود و بنابراین تا انتهای مسیر که منزل باشه به وی می فکریدم و بر خویش می ژکیدم و به گه خوردن افتاده بودم (همچنان تشکر می کنم) که چرا، آخه چرا شماره اشو برنداشتم؟ وانگهی، پلاکشو برمی داشتم که چی بشه؟ شاید ماشین به اسم داداش سیبیل کلفتش باشه و بر فرض هم که مال خودش باشه. یه کاره پاشم برم بگم چی؟ پس فردا بگه آره بعد زرت و زرت بچه پس بندازم ندونم اسمشونو چی بذارم؟ یعقوب و ایوب و زعیم و نعیم کم بود؟ اصلا می دونین چیه؟ گور بابای دختر سگ یه کاری کرد. نخواستم. قصد ادامه تحصیل هم دارم هرچند چند سال دیگه باید برم سربازی و خب اون موقع اگه پایه بود بیاد خبرم کنه تا بیام.

در آخر به صراحت عرض می کنم که پنج سال درس خوندیم کم در و *** دیدیم که حالا چند سال دیگه هم باید ببینیم و هیچ کاری نکنیم؟ نه خداییش، تا حالا کسی به عمرش این حجم از *** ها رو دیده؟ حتی شنیده؟ نه سوال من از شما اینه، دنیای بی کینه، دنیای بی کینه، سوال من از شما اینه؟!

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <