پیچیدگی الگوریتم انتخاب

یکی از فیلم‌های مهجور هالیوود که در ژانر جنایی-معمایی ساخته شده، فیلم Gone baby gone به کارگردانی بن افلک است. داستان کلی فیلم ازاین‌قرار است که در شهری کوچک، ناگهان دختربچه‌ای ناپدید می‌شود. درحالی‌که مادر معتاد و هوسران او خیلی هم غصه‌دار فقدان فرزندش نیست، پلیس با همراهی مردم شهر برای یافتن بچه بسیج می‌شوند. بعد از مدتی جستجوی بی‌ثمر، پلیس به این نتیجه می‌رسد که او کشته‌شده است. اما یکی از افسران پیگیر و قانون‌مدار، با  سماجت بیش‌ازحد پی می‌برد رئیس پلیس سابق شهر که به‌تازگی بازنشسته شده و فرزندی هم ندارد، دخترک را ربوده و در حال حاضر همراه با خانواده‌اش در خانه‌ای خارج از شهر زندگی می‌کنند و هم دختر و هم خانواده‌ی رئیس پلیس از این وضعیت بسیار خشنودند. حالا پلیس وظیفه‌شناس باید انتخاب کند که کودک با این خانواده بماند و خوشبخت شود یا نزد مادر ولنگار و بی بند و بارش برگردد و با انتظار آینده‌ای نامعلوم بزرگ شود.

Gone baby gone

در طول زندگی اغلب آدم‌ها موقعیت‌هایی پیش می‌آید که با چالش انتخاب کردن مواجه شوند. گاهی این گزینه‌های انتخابی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند و البته چنان نفع و زیانشان درهم‌آمیخته که هر تصمیمی عواقب و سرنوشت خای خودش را دارد. مثل رخدادی که اخیرا در بیمارستان نمازی شیراز اتفاق افتاد و دختری از مهاجرهای افغان به دلیل قانون ممنوعیت پیوند عضو به اتباع بیگانه از دنیا رفت.

فرض کنیم به‌رغم تکذیبیه‌ها، علت فوت لطیفه‌ی افغان اجرای همان قانون مذکور باشد. که در این صورت قانونی کاملا غیرانسانی است و تصمیم مسئولان و پزشکان بیمارستان برای تبعیت از این قانون، برخلاف قسمی است که خورده‌اند. اما حالا به عقب برگردیم و تصور کنیم مسئولان بیمارستان در این مورد استثناء قائل شده‌اند و لطیفه با پیوند عضو زنده مانده است. به‌طورمعمول با در نظر گرفتن استثناهایی در یک قانون، عملا کارکرد آن از بین می‌رود. این امر را به‌وضوح می‌توان در خواهش و التماس‌های متخلفان رانندگی به مامور پلیس برای کاهش یا صرف‌نظر کردن از جریمه، مشاهده کرد. درنتیجه به‌احتمال فراوان با این اقدام، سایر اتباع خارجی هم درخواست می‌کردند که این استثناء در مورد آن‌ها نیز اعمال شود و قانونی که به علت محدودیت اعضای قابل پیوند و نیز جلوگیری از خریدوفروش آن‌ها اجرا شده، بلااثر می‌شد.

در موارد این‌چنینی، اتخاذ هر نوع تصمیمی باعث به راه افتادن موج رسانه‌ای خواهد شد اما بارها پیش‌آمده است که در زندگی روزمره هم با چنین چالش‌هایی در انتخاب، ولو در بعدی کوچک‌تر مواجه شویم. برای مثال در سوارشدن به تاکسی باید انتخاب کنیم سوار تاکسی‌های خطی شویم که هزینه‌ی شارژ و بیمه پرداخت می‌کنند و شغل ثابتشان رانندگی است یا مسافربرهای شخصی را انتخاب کنیم که از سر اجبار و نیاز به پول برای تامین معاش زندگی رو به این کار آورده‌اند. یا حتی یک مثال جزئی‌تر، تصمیم به گرفتن تراکت از کسانی است که برای کسب درآمد و برخلاف میل باطنی‌شان به پخش کردن تراکت مشغول‌اند. و سپس انداختن برگه به سطل زباله بدون نگاه کردن به آن، درحالی‌که صاحب شغل یا خدمت با هدف تبلیغ کارش، برای چاپ و توزیع تراکت‌ها هزینه کرده است و اگر کسی مایل به دریافتش نبود می‌توانست آن را نگیرد.

«تو باید کار درست رو انجام بدی. یه کار خوب. همچین فرصتی به‌ندرت برای کسی پیش میاد. کاری نکن به خونه نرسیده پشیمون بشی». این آخرین گفتگوی رئیس پلیس بازنشسته فیلم افلک با افسر جوان است. او می‌خواهد بچه را کنار خود نگه دارد و به زعمش، کار درست همین است. ولی از نظر آن مامور، کار درست اطلاع دادن به پلیس و بازگرداندن فرزند به مادرش است. اما واقعا کار کدام‌یک قابل‌قبول است؟ آیا به نظر نمی‌رسد که هر دو کار صحیحی انجام می‌دهند؟

مسئله این است که همیشه انتخاب‌ها میان دو گزینه‌ی خوب و بد یا بد و بدتر در چرخش نیست. گاهی برای انتخاب کردن باید با ترکیباتی از کار درست، اخلاقی، نادرست و یا غیراخلاقی همراه با چاشنی‌های احساس و منطق روبه‌رو شد که البته تصمیم‌گیری ساده‌ای هم نخواهد بود.

دیدگاهی بنویسید


زن‌ها علیه زن‌ها

با شنیدن اصطلاح فمینیسم یاد چه می‌افتید؟ زنان برهنه‌ی اوکراینی که در اعتراض به تجاوز و نابرابری جنسیتی، در کوچه و خیابان به نمایش خود می‌پردازند؟ عکس‌های مربوط به نیمه‌ی قرن بیستم از زنانی که بهداشت فردی را به عمد رعایت نمی‌کردند و پشم و پیل‌هایشان را ژیلت نخورده نگه می‌داشتند؟ یا آزادی‌های یواشکی؟ نمی‌دانم شاید به خاطر پروپاگاندای رسانه‌های داخلی باشد که دید خوبی نسبت به فمینیسم و جنبش‌هایش نداریم اما از قرائن هم این‌طور برمی‌آید که مردمان سایر نقاط دنیا نیز چنین‌اند.

همیشه این‌طور است که وقتی شور یک حرکتی دربیاید، از فاز صادقانه دور شود و در جهت منافع شخصی و گروهی به خدمت درآید، نتیجه‌ی معکوس خواهد داد. باشد، فهمیدیم که زن‌ها باید با مردها برابر باشند و حقشان در حال ضایع و زایل شدن است. می‌دانیم وقتی کنار خیابان بایستی و صد نفر مزاحم شوند چه عذابی است. بله درست است، همه‌ی مردها از اول تا آخرشان پلید و خبیث‌اند و باید با آن‌ها مقابله کرد. فقط مردهایی خوب‌اند که طرفدار حقوق زنان و آزادی‌هایشان باشند. وانگهی هیچ مردی برای رضای خدا فمینیست نمی‌شود و اگر هم با این کارها بتواند چند نفر را راضی به برآوردن امیالش کند کافی ست. به‌تازگی عده‌ای با برچسب صکصیسم، کمر به بر هم زدن حالمان بسته‌اند. می‌گویند با زن‌ها شوخی آشپزخانه‌ای نکنید چون فلان است. خب چه کنیم، زن‌ها بیشتر با آشپزخانه سروکار دارند. شما وقتی با رانندگان تاکسی شوخی می‌کنید، نماد بهمان نیست؟ اصلا من از شما می‌پرسم؛ واقعا برهنه شدن چه معنویاتی در راستای «زن مساوی مرد» دارد که ما عاجز از درکش هستیم؟ این حرکت در راستای تساوی است یا نماد بیسار؟

از نگاه فمینیست‌ها شاید این حرف، خود مصداق تبعیض جنسیتی باشد. اما با اینکه ترامپ نگاه تحقیرآمیزی نسبت به زن‌ها دارد و جوان و خوشگل پسند است و پیرها و چاق‌هایشان را خوک خطاب می‌کند و آن فایل صوتی شاهکارش هم پخش شد، ولی باز هم چهل و خرده‌ای درصد از زن‌های آمریکایی به او رأی دادند درحالی‌که رقیبش کلینتون، یک زن است. حالا از خودم مایه می‌گذارم. این قضیه شبیه به این است که یک نفر، پستی در اینترنت منتشر کند و بگوید هرکس اسمش حامد است، شتل و کهیر است. بعد من یک‌کاره بروم پستش را لایک و شیر کنم و آن حامدی را هم که کامنت اعتراضی گذاشته، بلاک کنم. تا همین حد غیرمنطقی.

زنان حامی ترامپ

انتخاب ترامپ می‌تواند یک شست محکمی باشد برای کسانی که فکر می‌کردند همراهی تمام مردم دنیا را دارند و معتقد بودند که فقط تئوکراسی و این حکومت‌ها و دولت‌های ایدئولوگ هستند که نمی‌گذارند شهروندانشان آزاد باشند. اما حالا در مهد آزادی، تفکرات خلاف نظر آن‌ها غالب می‌شود. پس عزیزان و دلبرکان غمگین من؛ به شما توصیه می‌کنم ته‌دیگ همه‌چیز را درنیاورید وگرنه یک روز ترامپ و ترومپتان عود خواهد کرد (پند روز).

دیدگاهی بنویسید


من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست

در حال مسواک زدن بودم که یه پشه بدون هیچ عمد و نیت قبلی و فقط برای دفاع مشروع قصد مزاحمت داشت. شیر آبو باز کردم و سعی کردم با ضربات دستم پشه رو وارد جریان آب بکنم و بعدش هم راهی فاضلاب. هرچند روش ددمنشانه ای رو برای قتل در پیش گرفته بودم ولی خیلی علاقه ای به کثافت کاری نداشتم. چندبار ضربات مهلکی بهش وارد کردم و دو سه بار هم زیر شیر آب خیس شد ولی با تقلای خیلی زیاد از مهلکه فرار کرد. وانگهی، همیشه موجود ضعیف تر مغلوب خواهد بود و احتمالا هم مرگ دردناکی رو تجربه کرد.
سر کوچه امون پیرمردی پرسه می زنه که از شواهد و قرائن و وسایلی که روی دوش داره به نظر باید پنبه زن یا اصطلاحا لحاف دوز باشه. عجیبه که توی زمان و مکانی که اکثر مردم روی خوشخواب می خوابن و دیگه پنبه ای برای زدن وجود نداره، این شخص همچنان به انجام شغلش اصرار داره در حالی که هیچ سفارشی هم نیست. یک بار هم دیدم که یه پسری از ماشین پیاده شد و یه مقدار پول احتمالا بلاعوض به پیرمرد داد.

پیرمرد لحاف دوز
برای رسیدن به دانشگاه داشتیم با ماشین از خیابونای شهر قزوین می گذشتیم. در لاین مقابل چندتا کارگر مشغول ترمیم آسفالت خیابون بودن و هرکس هم درحال انجام وظیفه ی خودش بود. همینطوری به این فکر کردم که اگه یه ماشین با سرعت زیاد به یکی از این کارگرا بزنه، چند نفر تو دنیا این اتفاق براشون مهمه؟ اصلا کسی در اون لحظه به این فکر می کنه که یه نفر داره یکی از خیابونای قزوین رو آسفالت می کنه؟ غیر از چند نفر خاص هیچ کس حتی روحش هم خبردار نیست.

آسفالت کردن خیابان
عکس تزئینی‌ست

مصطفی مستور توی کی از شماره های همشهری داستان مطلبی درباره ی تفاوت های خودش نوشته بود که پاراگراف زیر بخشی از اون متنه:
“شب ها پیش از خواب به تک تک بچه های کوچه فکر می کردم. دلم می خواست بدانم حالا در خانه هاشان چه می کنند؛ مشق می نویسند، از پدرشان کتک می خورند یا به زخم های دست و پاهاشان – که حاصل توپ بازی های توی کوچه بود و تمامی نداشت – پماد می مالند. هر چیزی ممکن بود و تنها چیزی که می دانستم و در دانستنش تردید نداشتم و همیشه هم از دانستنش «تفاوت» مثل هیولایی باز سر برمی آورد و بیرون می زد و خودش را نشان می داد، این بود که محال است هیچ کدامشان به من یا به هرکس دیگری از بچه های کوچه فکر کند.”
شاید برای هرکسی پیش اومده باشه که به این موضوع بیاندیشه که آیا الان کسی هست که به من فکر کنه یا درباره ی من حرف بزنه؟ مثلا امکان داره آقایی که امروز شاهد زمین خوردنم بوده حالا درحال صحبت کردن با دوستاش درباره ی این اتفاق باشه؟ آیا ممکنه همکلاسی دوران مدرسه ام بطور اتفاقی یاد من افتاده باشه و به این فکر کنه که الان دارم چیکار می کنم؟ و یا اصلا برعکسش. آیا پیرمردی که پارسال توی اتوبوس خوابش برده بود و تفش آویزون شده بود به این فکر می کنه که یک نفر در این لحظه داره اونو با اون اتفاق یادآوری می کنه؟
باید قبول کرد که ما آدمای مهمی نیستیم. از اول خلقت تا الان حدود صد و ده میلیارد نفر روی زمین زندگی کردن و یا همچنان درحال حیاتن. البته اگه بخوایم سایر موجودات رو هم حساب کنیم این عدد ناشمارا میشه. واقعا ما چه فرقی با پشه ای داریم که برای زنده موندن دست و پا می زنه؟ کسی براش مهمه که یه پشه کشته بشه؟ برای شما چقدر پیرمرد لحاف دوز مهمه؟ اصلا اگه من درباره اش نمی نوشتم شما هیچ وقت نمی فهمیدین همچین آدمی هم وجود داره. برای خود پیرمرد چی؟ خودش برای خودش چقدر اهمیت داره؟ کارگری که مشغول آسفالت کردن یه خیابون توی یه شهر کوچیکه چه چیزی رو مهمتر از زندگی و وجود خودش می دونه؟ این موضوع یه کم خوفناک نیست؟ چیزی که برای ما از هر چیز دیگه ای باارزش تر و مهم تره برای دیگران هیچ ارزشی نداره و حتی از وجود این چیز باارزش باخبر نیستن. خانواده؟ از اطرافیانتون کسی هست که ده پونزده سال پیش فوت کرده باشه و الان غیر از خاطراتی محو چیزی ازش یادتون مونده باشه؟ اصلا غیر از این موضوع، ده بیست نفر در مقابل صد و ده میلیارد نفر (غیر از آیندگان) صفر به نظر میاد.

جمعیت زیاد
واقعیت اینه که وجود ما برای کسی اهمیت نداره و زندگی ما تقریبا بی ارزشه. ولی مجبوریم زندگی کنیم و این سرنوشتیه که اساس خلقته و مفری ازش نیست.

دیدگاهی بنویسید


غیرت صوری یا شور غیرتی؟

چند روزی میشه که از مصافحه ی لیلا حاتمی گذشته و اعتراضات سیاسی و به تبعش حمایت های سیاسی و غیر فرهنگی کمی فروکش کرده. شاید بعضی به این فکر کنن که اگه جای حاتمی بودن چه عکس العملی نشون می دادن و پاسخشون به اعتراضات چی بود. هرکس عقیده و طرز فکری داره و موقعیت لیلا حاتمی هم خیلی پیچیده نیست. اما من بیشتر به این فکر می کنم که اگه جای شوهرش، علی مصفا بودم باید چه عکس العملی نشون می دادم؟


چند روز پیش هم موزیک ویدئویی منتشر شد که گلشیفته به عنوان مدل در ویدئو نقشی ایفا می کرد. اینطور بود که با پوشش کم و لباسی شبیه ژیمناست ها روی زمین دراز کشیده بود و تعداد زیادی مرد که بعضا لباس بر تن نداشتن هم رو به روش ایستاده و تو کفـِش بودن. جای گلشیفته بودن برای تصمیم گیری در مورد راه و روش زندگی خیلی کار سختی نیست. اما اینکه به جای پدرش چه واکنشی باید به این قضایا نشون داد جای بحث و تامله.
اکثر مواقع سکوت کردن بهترین کاره ولی بعضی جاها واقعا سکوت واکنش مناسبی نیست. من اگه جای علی مصفا بودم نمی دونستم باید چیکار کنم و ترجیح می دادم سکوت کنم و صرفا در خفا از همسرم دفاع کنم. یا اگه جای بهزاد فراهانی بودم خیلی موضع تندی نمی گرفتم و سعی می کردم با ملایمت خودمو از رفتار دخترم مبرا کنم.
این موقعیت ها بدرد وودی آلن می خوره که ازش فیلم بسازه. البته نه این وودی آلن. یه وودی آلن دلواپس!

دیدگاهی بنویسید


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

نوشتن بعد از یه مدت نسبتا طولانی خیلی سخته. مخصوصا وقتی حس و انگیزه ای واسه نوشتن وجود نداشته باشه. پس با بی حوصلگی تمام شروع به تحریر این سطور می کنم!

چند شب پیش توی حال و به قول دوستی سالن خونه امون بودم که ناگه از خیابان صدای جیغ زنی میانسال و بعدش یه فحش کش دار بلند شد. جیغ ها ادامه دار بود و صدای گاز پرفشار موتور و فریادهای بگیرینش بگیرینش کاملا مشخص می کرد که یه موتوری کیف یه خانومه رو زده. دیر به صحنه رسیدم و هرچه از پنجره بیرونو نگاه کردم اثری ازشون نبود. بعد نشستم با خودم فکر کردم. اینکه اگه من توی خیابون بودم چه عکس العملی نشون می دادم؟ می پریدم با لگد می زدم به موتوریه یا مبهوت نگاه می کردم؟ اصلا اگه خودم جای زنه بودم چیکار می کردم؟ اصلا روم می شد داد بزنم؟ اون لحظه چه حسی داشتم وقتی اتفاقی افتاده که اصلا انتظارشو نداشتم؟ نمی دونم. از این به بعد سعی می کنم کیفمو محکم تر بچسبم.

دم در ورودی یکی از ایستگاهای مترو یه پیرزنی میشینه و جوراب مردونه میفروشه. همیشه هم اونجا هست. زمان هایی که قوت داشته باشه از همه خواهش می کنه ازش جوراب بخرن. میگه جوون یه جوراب بخر سر ظهره. خدا حاجتتو بده. و همینطور پشت سر هم میگه و میگه و میگه. هفته ی پیش چندتا پله که ازش رد شدم برگشتم. من آدمی نیستم که جلو چشم بقیه به کسی کمک کنم. با اینکه دلم بی نهایت میخواد از بعضی دستفروشا چیزی بخرم یا خودمو با ترازوشون وزن کنم اما جدا روم نمیشه. دیروز بازم تو یکی از ایستگاها زنی رو پله ها نشسته بود و یه ترازو گذاشته بود جلوش. هیچی نمی گفت، فقط رو ترازوش با ماژیک نوشته بود بچه محصل دارم. بیرون از ایستگاه دستفروشا غوغا می کردن و مردم هم ازشون می خریدن. ولی ندیدم کسی اینجا خودشو وزن کنه.

این همون پیرزن نیست ولی چه فرقی می کنه

از پله ها اومدم پایین و گفتم چنده جورابا؟ گفت اینا سه تومنه اینا دو تومن. طوریکه منو ترغیب کنه گفت این سه تومنیا نخ خالصه. گفتم حالا یه تخفیفی بده. گفت باشه دو و پونصد. می دونستم که سه جفت این جورابا این قیمتو داره. یه دونه برداشتم. گفت یه دونه میخوای؟ جدا دلم میخواست یکی دیگه هم بردارم ولی پول از جیب خودم نیست. گفتم آره.

همیشه حس خاصی نسبت به مرگ داشتم. بقیه رو نمی دونم اما من خیلی بهش فکر می کنم. اوقاتی که احساس ضعف وجودمو می گیره دلم میخواد تجربه اش کنم اما شدیدا ازش می ترسم. می ترسم چون تجربه ی جدیدیه و من همیشه با تجربه های جدید مشکل داشتم. به این فکر می کنم اونایی که تو اتوبوسن و یکدفعه دیگه نیستن شده به این فکر کنن که هر آن ممکنه بمیرن؟ اتوبوس رو از این جهت گفتم که این چند ماهه خیلی با اتوبوس سر و کار دارم. هر لحظه امکان داره تصادف بشه و منم بمیرم. اصلا امکان داره همین الان توده های سرطانی توی بدنم مشغول فعالیت باشن و منم بی خبر. واقعا فکر کردن به مرگ تمام انگیزه ها رو از بین می بره.

چند وقت پیش توی اف بی به پیجی برخوردم که صاحبش مُرده بود. حدودا یک سال و نیم پیش. دوستاش اما هنوز براش می نوشتن و روی والش یادگاری میذاشتن. عکس قبرشو گذاشته بودن عکس کاورش. حتی تصویری ساخته بودن که دختره بالای قبرش وایستاده و به دوربین لبخند می زنه. این موضوع واقعا برای من وحشتناک بود. اگه من بمیرم چه اتفاقی می افته؟ کیا ناراحت میشن؟ کِی از یاد همه میرم؟ میشه یکی که هیچ وقت منو ندیده از مرگم ناراحت بشه؟ تکلیف چیزایی که مال من بودن چی میشه؟ و n تا پرسش دیگه.

شاید اگه یاس و آمین می دونستن که با آهنگاشون چه تاثیری روی روحیه ی یه نفر میذارن، ترجیح می دادن آهنگای شیش و هشت بخونن! آهنگ جدیدشونو برای دانلود نمیذارم ولی این روزا زیاد گوش میدمش. خواستین دانلودش کنین. اما می تونین آهنگ مرگ قوی حبیب رو دانلود کنین. وقتی آهنگ شروع میشه و شروع به گیتار زدن می کنه، مو به تن آدم سیخ میشه.

دانلود آهنگ مرگ قو از حبیب

لینک کمکی

آپدیت نوشت: متاسفانه امروز یعنی ۲۱ خرداد ۹۵ حبیب فوت کرد. با حجمی عظیم از خاطرات کودکی و نوجوانی من و خیلی از ماها. فکر نمی کردم یه روز بخاطر مرگ یکی از آدمای معروف انقدر ناراحت و غمگین بشم. نمی دونم چی بگم. شما  اگه دوست داشتین همینجا کامنت بذارین.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرند

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

۱۱۱ لایک
دیدگاهی بنویسید


تا حالا عمه ات نفر اول المپیک شده؟

زنهار! واقعا زنهار از این بیابان! همونطوری که شاید اطلاع نداشته باشین مسابقات مسخره ی المپیک همچنان در حال جریانه و ورزشکاران غیور و جان بر لب این مرز و گوم زرت و زرت پشت سرهم حذف شدن و فقط نوشاد تاریخ ساز بود که رفت چسبید به فرار مهدوی کیا و شاهکار کامرانی فر.

حالا تاریخ سازی هم به این صورت بوده که یکی دوتا مسابقه رو برده. باز این هیچی، طرف با هزینه ی ما رفته مسابقه داده بعد آخر شده. آمار دقیق ندارم ولی بالای ده نفر اینطورین. واقعا سوال من از مسؤلین اینه که چرا منو نفرستادن المپیک؟ خب منم بلدم همون مسابقه ی اول حذف بشم نفر آخر بشم. تازه خرجم هم کمتره روزی یه وعده بیشتر غذا نمی خورم که البته این یه وعده هم تو ماه رمضون شده صفر وعده.

میگن یه زن معلول که دست راست نداشته تو پینگ پونگ چند نفرو برده و باز سوال من از مسئولین اون کشورایی که ورزشکارشون به این معلوله باخته اینه که خب عمه ی منم جای ورزشکار شما بود می باخت. شاید هم می برد حتی. حالا که وارد فاز بانوان شدم اینم بگم که هماره این سوال برای من مطرحه که چرا پوشش ورزشکارا اینقدر کمه؟ هر دوره هم کمتر از دوره ی قبل میشه. والا به خدا. فکر کنم چند دوره ی دیگه فقط دو سه تیکه چسب استفاده کنن. والا. مردا لباساشون پوشیده تره. اه اه

جودوکار عربستانی
انتظار ندارین یه عکس دیگه بذارم که؟

البته من فقط عکساشو تو فیص بوق اینا دیدما، وگرنه پای این برنامه های فسق و فجوری نمی شینم مگر اینکه خلاصه برم سر خونه زندگیم. متوجهید که. شما هم سعی کنین غیر از شمشیر بازی مردان ورزش دیگه ای رو تماشا نکنین که کلهم ورزشا مورد داره به جون عمه ام. ورزش هم خواستین بکنین فقط کوهنوردی، اونم از طرف  یا همچین جایی. یه وقت پا نشین اکیپی دختر و پسر تو هم تو هم. آفرین. درستون هم بخونین تا مثل این نفرای برتر کنکور مایع افتخار کشور بشین. مخصوصا اون دختر پاچه بزیه که خودشو نخبه می دونه و سوال من از مسئولین اینه که اگه عمه ی منم روزی چهارده ساعت درس بخونه نفر اول نمیشه یا نه؟ عمه ی شما چی؟

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <