موتیسم انتخابی (قسمت اول)

چند روز پیش، روز جهانی Caps Lock بود. خب من فحش گذاشتم روی کسی که برای روزها نام جهانی انتخاب می‌کند. این از این. پریروز هم روز جهانی لکنت زبان بود. روایت‌هایی که می‌خواهم تعریف کنم هرچند ارتباطی به لکنت زبان ندارد اما خیلی هم نامربوط نیست.

مدرسه‌ای که اول دبستان را در آنجا گذراندم، یک هائیتی به تمام معنا بود. با دانش‌آموزانی بی‌فرهنگ و عقده‌ای و خودآزار و معلمان و ناظم‌هایی سادیسمی و عاشق چک و لگد. روز اول مدرسه، درحالی‌که سه نفره و چهار نفره روی نیمکت‌ها نشسته بودیم (حالا چهار نفر را کمی جو دادم ولی خیلی هم دور از ذهن نیست)، خانم معلم با تحکم گفت:«بچه‌ها فردا حتما دفتر دیکته میارین». نمی‌دانم روز دوم کلاس اول، دفتر دیکته را باید کجا فرو می‌کردیم تا معلم را خوش بیاید اما درهرصورت حرفش فصل الخطاب بود. فردای آن روز یادم رفت دفتر کذایی لعنتی را ببرم. معلم دانه به دانه و نفر به نفر و خانه به خانه(!) همه را چک می‌کرد که دفتر دیکته آورده باشیم (بی‌انصاف، دفتر دیکته آخر؟). به من که رسید، گفتم نیاوردم. طوری که انگار خبطی چون ایستاده شا*یدن را مرتکب شده باشم، چشم‌هایش را گرد کرد، پشت دستش را بالا آورد و فریاد زد:«چرا نیاوردی؟». چند ثانیه‌ای همان‌طور قفلی با چشمان سرخش خیره نگاهم می‌کرد و آماده بودم که پشت دستش بر صورتم بخوابد که گویا از طرف خداوند بهش وحی شد که «بی‌خیال حالا، از فردا دفتر میاره دیگه». کظم غیظ کرد و رفت سراغ قربانیان بعدی.

مدرسه دهه هفتاد و نیمکت سه نفره
عکس تزئینی است

وضعیت بچه‌ها هم به فاجعه گفته بود مخلصیم. یکی از همکلاسی‌هایمان همیشه، مجددا تاکید می‌کنم همیشه چنان بوی بد و تندی می‌داد که گیاهان را هم می‌خشکاند. هیچ‌کس هم چیزی بهش نمی‌گفت. شاید مادرش به مدیر و معلم گفته بود که در خانه‌شان حمام و از این قبیل سوسول بازی‌ها ندارند و بخاری هم ندارند و مجبورند با کاپشن بخوابند و نصف شب هوا یکهو سرد و گرم می‌شود و بچه در خواب عرق می‌کند و کپک می‌زند و می‌گندد و بوی ترشی کلم می‌گیرد. به همین خاطر رعایت وضعیت تراژیکش را می‌کردند. درهرحال اگر بغل‌دستی‌اش در نیمکت هنوز زنده است، امیدوارم اجر و پاداش صبرش را در همین دنیا بگیرد.

در حیاط مدرسه هم، خرپلیس و قلعه و کتک‌کاری و شوخی زیرشکمی، مانند حمل اسلحه در آمریکا منع قانونی نداشت. یک‌بار از همین دویدن‌ها و برخوردها، سرم به دیوار کوبیده شد و بی‌هوش شدم. تنها چیزی که بعدش به خاطر دارم، تلوتلو خوردنم روی خط سفید صف بود که باید پاهایمان را رویش جفت می‌کردیم و من در آن لحظه قادر به انجامش نبودم. چند روز بعد، خانم ناظم در سر صف، دانش آموزان را نصیحت می‌کرد:«بچه‌ها آرومتر بازی کنین. چند روز پیش یکی خورد به یکی دیگه و اون بیهوش شد. نکنین دیگه». من را می‌گفت. پس آن‌ها هم بر بالینم آمده بودند. تعجبم این است که چه اصراری داشته‌اند که با آن وضعیت بلافاصله در صف بایستم؟ شاید می‌خواستند صدایش درنیاید.

خوب یا بد، در آن مدرسه دوستانی پیدا کرده بودم و صمیمی شده بودیم. اما برای سال دوم مرا به مدرسه‌ای بردند که بچه‌هایش باشعورتر به نظر می‌آمدند ولی بااین‌حال من تصمیم عجیبی گرفتم. اینکه با هیچ‌کس به‌هیچ‌عنوان حرف نزنم و اینکه حتی در سرمای برفی زمستان هم کاپشن نپوشم. و این سلوک را تا آخر دبستان ادامه دادم. اما چرا این رفتار غیرعقلانی را از خودم بروز می‌دادم؟

[ادامه دارد…]

دیدگاهی بنویسید


ناشناس ها

-: بیا چند طبقه بریم بالا، اصغر فرهادی داره کتابشو امضا می کنه ببینیمش. -: اصغر فرهادی کیه دیگه؟ نویسنده س؟ -: omg

اگه بخوام خیر سرم دقیق بگم، چند روز قبل از فوت مرتضی پاشایی بود که می خواستم برم نمایشگاه مطبوعات ببینم چه خبره و یکی از دوستان هم مرامی باهام همراه شد. رسیدیم و دم در مصلی گفت: «عه این یارو … چی بود اسمش؟» سرم رو برگردوندم و کزازی رو وسط یه مشت سیبیل دیدم. گفتم کزازی؟ گفت نه بابا این یارو مجری خاطره ها. سرم رو که بیشتر گردوندم مسعود فروتن رو دیدم که داشت با چند نفر کت شلواری بحث خیلی جدی می کرد. دوستم گفت: میخوام برم باهاش عکس بگیرم. گفتم «الان بری فحش میده.» لکن بی خیال شدیم و رفتیم تو سالن. احساس عذاب وجدان پیدا کردم و گفتم: حالا شاید حرفشون تموم شده باشه، برگردیم عکس بگیریم. برگشتیم ولی یار رفته بود و خرما بر نخیل.

جلال الدین کزازی
جلال الدین کزازی

 

تو نمایشگاه کتاب همیشه به همراهام میگم نذارید من کتاب بخرم چون هیچ کنترلی رو خودم ندارم و هی می خرم آی بدو آی بدو. این نمایشگاه کذایی هم ارواح خیکم به دوستم گفتم به هیچ عنوان، حتی اگه مجبور به ضرب و شتم شدی نذار من مجله بخرم. اما متاسفانه روش های قهری روی من جواب نمیده و باید فرهنگسازی درست بشم. در حالی که تو یه دستم مجله و تو یه دستم کلوچه، یهو از خواب پریدم، عیدو اینجا ندیدم و در ادامه رو هرچی خوابه که سرابه جا به جا خط کشیدم وای عیدو اینجا ندیدم (ساکت شو پلیز).

هن و هن کنان می رفتیم و شخصیت های معروف رو دید می زدیم تا اینکه یهویی دیدم نوری زاد وارد یکی از غرفه ها شد. به دوستم گفتم تو قدت بلندتره منم روم نمیشه برو از نوری زاد عکس بگیر. گفت کی هست؟ گفتم فعلا عکسو بگیر بعدا در گوشِت میگم.

نوری زاد

در حین و بین عکس گرفتن و دراز کردن گردن در بین جمعیت بودیم که یه مرد میانسال شیش تیغ جین پوش با ضرب زد رو شونه ام. گفتم منو گرفتن دیگه حالا سایتای خارجی میگن حامدو آزاد کنین. برگشتم. گفت کیه؟ با ترس گفتم نوری زاده. با غضب گفت کی؟ تو دلم گفتم این از اون ضد انقلابای تیره. دوباره گفتم آقای نوری زاد. با اخم خطرناکی گفت بابا میگم کیه؟ گفتم اوه اوه آقای دکتر نوری زاد. گفت «هی میگن نوری زاد خب کی هست اصلا؟ چیکاره س؟ very angry» البته خدا رو شکر قبل از اینکه نیاز به توضیحی از جانب من باشه، به یه بنده خدای دیگه گیر داد و من در رفتم.

عزم جزم رفتن کرده بودیم که دم یکی از غرفه ها باز نحس فروتن رو دیدیم که چندتا دختر نوجوون احاطه ش کرده بودن و باهاش عکس می گرفتن. این دوست منم با دویست سانت قد و سی سانت… نه حالا بیست سانت دیگه تهش پونزده سانت سیبیل گفت منم برم عکس بگیرم. رفت جلو زد رو شونه ی فروتن و با لبخند شیطنت آمیزی گفت عکس! zolfi فروتن گرخید و طوری گفت کجاس؟ که انگار ممکنه یه چهار بگیریم جلو شیکمش و حواسش نباشه. البته هدف اصلی من از این عکسی که گرفتم این دو نوگل نبودن و همونطور که توی تصویر هم مشخص کردم، بنده عاشق اون خانوم پشتی شدم و به این بهانه ازش عکس گرفتم تا بعدا تو شهر بگردم و عکسشو به همه نشون بدم تا آخر پیداش کنم و به عشقم برسم. فقط نمی دونم این دو تا رو چطوری پاک کنم از تو عکس؟

عکس با مسعود فروتن - یادگاری

قرار بود توی یکی از پردیس های سینمایی نزدیک، اصغر فرهادی با یه تعداد از بازیگرها و فیلمسازای معروف بیان تا از کتاب فیلمنامه های فرهادی رونمایی بشه و بعدش هم کتاباشو برای مردم امضا کنه. من هم با یکی از دوستان بطور کاملا اتفاقی حضور به هم رسوندیم. اول که اصلا فرهادی رو یادش نمی اومد و بعد از ارائه ی پاره ای توضیحات، یادش اومد که عه همون کچله. رفتیم دم کتابفروشی. حدود دویست سیصد نفر کتاب به دست تو صف بودن تا نوبت امضا شدنشون برسه ولی ما مثل شتر سرمونو انداختیم پایین و رفتیم تو.

چندتا بازیگر نیمه معروف اونجا وول می زدن ولی اطراف فرهادی که پشت میز نشسته بود خیلی شلوغ بود و فقط توی ال سی دی موبایل یکی از حاضرینی که داشت فیلم می گرفت، گوشه ای از کچلی سر فرهادی رو مشاهده کردیم. داشتیم به بیرون هدایت می شدیم که گفتم: «این ارسطوئه ها… پایتخت. نمی خوای عکس بگیری باهاش؟» گفت اون باید با من عکس بگیره.

سر اصغر فرهادی

و رفتیم دنبال کارمون.

آر یو کیدینگ می ۱: طرف اومده از شیش جا خودشو بریده و دوخته که نیکولا رو دیدم تو نمایشگاه. کی هست اصلا؟ وبلاگ می نویسه؟ خب منم واسه اینجا خودمو از هشت جا میشکافم و بخیه می زنم ولی نه تنها کسی دوست نداره ببینتم، بلکه اینایی هم که دیدن حالشون ازم به هم می خوره.

آر یو کیدینگ می ۲: -: سلام خوبی؟ کجایی؟ -: سلام خونه م. -: وقت داری بریم این کش شورتم شل شده بدم گارانتی درستش کنه؟ -: چی؟ ?what خب باشه بریم

دیدگاهی بنویسید


صف او را

خب جشنواره فیلم فجر هم تموم شد و از اونجایی که من خیلی پیگیر سینما هستم و فیلم های “می خواهم زنده بمانم” و “مریم مقدس” و “دوئل” (از طرف مدرسه بردن) رو توی سالن سینما دیدم و خب البته می دونم که اینا دلیل نمیشه که خوره ی سینما باشم و می دونین که دارم شکسته نفسی می کنم و شاید یکی از منتقدان جدی سینما هم باشم ولی دست تقدیر منو نشونده سرجام … اصلا چی داشتم می گفتم؟ آهان جشنواره فیلم هم تموم شد و مثل همیشه عنق بازی جماعت سینمایی بالا زد. همشون عنقن ولی اینکه یه بار هیج فیلمی سیمرغ بهترین فیلم رو نمی بره و یه بار دو تا فیلم با هم برنده میشن، نهایت عنقیته.

شاید بعضی بیان بهم بگن که: «همین شماهایین که نماد بی فرهنگی هستین و وقتی سینما مجانی میشه حمله می کنین و همش تو صف سبد کالایین.» پیرو همین حرف، برخی هم ابراز می کنن که: «این طرح دولت اصلا شایسته ی مردم ما نیست و عزت نفسشون رو جریحه دار(!) می کنه.»

درسته که من خیلی آدم باکلاسی هستم و توی صف که هیچی، توی ترافیک هم نمی ایستم و به نظرم مردم بو میدن، اما یک سوالی دارم. اگر جایی رو اعلام کنن که فلش هشت گیگ مجانی میدن و شما فلش نداشته باشین و یا چهار گیگ داشته باشین و نیاز به هشت گیگ، نمی رید توی صف بایستید و همدیگه رو هل بدید؟ من به خاطر دارم که توی نمایشگاه الکامپ، جایی سیمکارت ایرانسل رایگان به دانشجوها می دادن و قشر تحصیلکرده و در حال تحصیلکرده امون توی صف وایستاده بودن تا یه سیمکارت ناقابل دریافت کنن. من خودم چهارتا سیمکارت ایرانسل رو دوستان بازاریاب کردن تو پاچه ام، وگرنه اگه دو روز هم طول می کشید توی صف مانند خیار می ایستادم.

داستان همینه. مردمی که توی صف سبد کالا قرار می گیرن، هدفشون دریافت رایگان محصولاتیه که نیاز دارن. دلیل هجوم بردنشون هم اینه که هیچ کار مملکت معلوم نیست و یهو دیدی فردا گفتن فعلا نمیدیم دیگه. مثل آمریکا یا ژاپن که مردم برای کتاب موراکامی و پلی استیشن و آیفن قبل از شب فروش زنبیل میذارن و خیلی کارهای دیگه که نمی کنن و اونجا بنیان خانواده از هم پاچیده و زمزمه ی اضمحلال امپریالیسم و نئولیبرالیسم جهانی به صدا دراومده.

در کل هجوم مردم به سینمای رایگان و سبدکالا رو نه تنها ناپسند و نشونه ی بی فرهنگی نمی دونم، بلکه یک اتفاق طبیعی در یک جامعه ی طبیعی بطور طبیعی و یا حالا با ارفاق سزارین در حال وقوعه.

پی نوشت: همین الان فهمیدم که یه بنده خدایی آهنگ خونده واسه سریال آوای باران. توی آهنگ هم میگه وای باران خیلی وقته ندیدمت و آواتو نشنیدم و اینا. البته آدم جوگیر اینو واسه دل خودش خونده نه برای تیتراژ سریال. از همین روی من تمام حرفای بالای خودمو تکذیب می کنم و اعتقادی به حرفایی که زدم ندارم و اصلا من گفتم مردم بافرهنگن مگه؟ کو؟ بیا بگرد.

عکس تزئینی است

دیدگاهی بنویسید


پشته ی اقتصادی

همیشه بحثی که مطرح بوده، اینه که برخی قواعد و سیاست های اجتماعی خارجی ها، روی ما ایرانیا جواب نمیده و اصطلاحا قبل از مصرف باید ایرانیزه بشن. یکی از مهترین بخش ها هم مسائل و سیاستگذاری های اقتصادیه.

خب با توجه به اینکه خرج و درآمد دولت با هم نمی خونه، قراره برای پرداخت یارانه ها تصمیماتی اتخاذ بشه که به نظر من منطبق با علوم غربی هست و روی کشور ما جواب نمیده. مثلا حذف دهک های پردرآمد که قطعا اعتراضاتی رو در پی خواهد داشت. و یا افزایش حامل های انرژی که باعث تورم بیشتر میشه.

اما راه حل چیه؟ خب من برای مشکل پرداخت یارانه ها، ایده ای دارم که نه تنها بصورت صد در صدی قابل اجراست و جواب هم میده، بلکه کاملا ایرانیزه شده است و کاملا منطبق با استانداردهای روز دنیا.

دقت کنید که دارم کاملا جدی حرف می زنم و قطعا اگه کاره ای بودم حتما این بسته ی پیشنهادی رو ارائه می کردم. راهکار اینه که در قدم اول یارانه ی تمامی افراد جامعه قطع بشه. در مرحله ی بعد فراخوانی داده میشه مبنی بر اینکه هرکس تمایل به دریافت یارانه داره به فلان مراکز مراجعه کنه. همونطور که مشاهده می کنین، خیلی هم تمیز و باکلاسه. بعد این مراکز رو در کل کشور به تعداد انگشتان دست قرار میدیم و در نتیجه صف های طولانی شکل می گیره. حتی المقدور سعی میشه که این کار در تیرماه یا مردادماه انجام بگیره و مسلما صف ها توی خیابون و در زیر نور آفتاب تشکیل خواهد شد. متصدیان و کارمندهای مراکز رو از بدخلق ترین و یبس ترین کارمندها گلچین می کنیم و برای ثبت نام افراد، گرفتن دویست تا امضا از این کارمندان در نظر می گیریم.

صف

مطمئنا با وجود چنین شرایطی، اون افرادی که نیازی به این پول ندارن، بی خیال دردسر ثبت نام مجدد میشن و به این ترتیب دهک های پردرآمد شناسایی شده و هیچ کس هم اعتراضی نمی کنه. وانگهی، من خودم با این همه پز روشنفکری و ادعای خاص بودن، اولین نفری خواهم بود که برای ثبت نام توی صف می ایستم.

دیدگاهی بنویسید