کسی که شاکر را دوست دارد

«یه چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی؟»

«آره جون تو نمیگم.»

«من عاشق شدم.»

«چی؟ عاشق شدی؟ کِی؟»

«از یه سال پیش. تو مغازه نشسته بودم که یه دختری اومد تو. مغازه ی ما خیلی زن نمیاد. از وقتی که من کار می‌کردم شاید این دومیش بود. همون اول که دیدمش دلم ریخت. خوب که نگاه کردم دیدن الناز شاکردوسته.»

«نه بابا.»

«باور کن. خیلی خوشگل بود. اصلا از نزدیک با فیلمش خیلی فرق می‌کنه. خیلی بهتره. همه چیو ست کرده بود. جلوی پالتوش با رژ و لاکش زرشکی بود.»

«چه بدسلیقه.»

«نه بابا خوب بود. تو که ندیدی. اومد گفت: «ببخشید جناب، دنده برنجی مگان دارین؟» لعنتی ما فقط پژو و پرایدیم. گفتم: «نه نداریم. پژو داریم.» گفت: «مرسی خدافظ.» بعد رفت.»

«نرفتی دنبالش؟»

«نه بابا قفل شدم اصلا. فکر نمی‌کردم بعدش اینطوری درگیرش شم. از همون روز رفتم همه فیلماشو خریدم. پوسترهاشو هر جا می‌دیدم می‌گرفتم می‌زدم به دیوار اتاقم. ذبیح بین خودمون باشه‌ها، تا حالا چند بار خوابشو دیدم. توی بیشترشون هم لباس عروس تنش بود. توری روی صورتشو می‌زدم بالا برمی‌گشت بهم نگاه می‌کرد می‌خندید. اون روزی که شب قبلش این خوابو دیدم تو حال خودم نبودم. جنس دویست تومنی رو پنجاه فاکتور می‌کردم. اکبرآقا اومد بالا سرم گفت: «چته بچه؟ شیش می‌زنی تازگی؟» خواستم بهش بگم عاشق شدم دست خودم نیست. همه‌ش دوست داشتم به یکی بگم. می‌خواستم جنبه اکبرآقا رو بفهمم. بهش گفتم: «اکبرآقا نمیشه رنو هم بیاریم؟ بازارش خوبه‌ها.» گفت: «تو چی حالیت میشه جوجه شاگرد؟ فعلا این گند صد و پنجاهی رو می‌زنم به حسابت تا حواست بیاد سر جاش.» دیگه دیدم اینطوریه اصلا هیچی بهش نگفتم.»

«خب آخرش چی شد؟ نرفتی پی‌ش؟»

«چرا. رفتم پیجشو فالو کردم. هردفعه عکس می‌ذاشت، زیرش نظر می‌دادم. چندبار هم گفتم «شما خیلی خوشگلید. من عاشق شمام خانوم شاکردوست. می‌خواستم اگه بشه باهاتون حرف بزنم.» لامصب مردم بیکارن هی نظر می‌ذاشتن، نظر من می‌رفت زیر دیده نمی‌شد. نمی‌دونم شاید هم خونده ولی چون غرور داره جواب نداده. یه بار نوشت که فلان روز میاد سینما آزادی. منم رفتم. وقتی رسیدم اومده بود. دورشو کلی از این بچه مچه‌ها گرفته بودن. داد زدم الـنناااااااز… الــناااااز…انقدر سروصدا بود که نشنید. فقط چندتا از این جقله‌های نزدیک برگشتن نگام کردن.»

«بابا شاید شوهرش دوست پسرش اونجا بود خفتت می‌کرد اسمشو داد زدی.»

«می‌دونم. خودم هم سر این ترسیدم بی خیال شدم. شبش رفتم توی گوگل دیدم. مجرده. فقط چند سال پیش دروازه بان پرسپولیس، النازو سوار ماشینش کرده بعد همه گفتن زن و شوهرن. اون پسره‌ی قرتی مال این حرفا نیست. حتما به زور اصرار کرده که سوار شده وگرنه الناز خیلی دختر نجیبیه. اصلا وقتی دیدمش، موقع راه رفتن موقع حرف زدن، خانومی ازش می‌بارید. به جون خودم به هم نمی‌خوردن اصلا. باور کن تا صبح نشستم گریه کردم. بعد یه کم عکساشو تو گوشیم بوس کردم آروم شدم. خیلی روش غیرت دارم آخه.»

«ای بابا. چه فایده که قَدرت رو نمی‌دونه.»

«شاید خبر نداره. من مطمئنم اگه پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه بتونم باهاش حرف بزنم دلشو نرم می‌کنم. اونم آدمه دیگه، عشق واقعی رو می‌فهمه.»

«حالا که فعلا نمی‌تونی باهاش حرف بزنی.»

«چرا می‌تونم.»

«چطوری ناکس؟»

«چندروز پیش یه بابایی زیر صفحه الناز نظر گذاشته بود هرکی آدرس خونه شاکردوست رو می‌خواد پیام بده. منم بهش پیام دادم. گفت پنجاه تومن کارت به کارت کن تا بدم. منم پولو واسه‌ش فرستادم. آدرسو داد.»

«شاید کلاهبردار بوده یارو.»

«نه. خودم رفتم آدرسی که داده بود. شمال شهر بود. ساختمونش خیلی شیک بود. رنگ نماش هم زرشکی بود. یه کم منتظر موندم الناز بیاد ولی دیدم خیلی استرسی شدم دیگه برگشتم.»

«استرس نداره. دلش هم بخواد. الان کجا دیگه جوون صاف و ساده پیدا میشه؟ اصلا می‌خوای همین فردا با موتور بریم دم خونه‌شون کشیک بکشیم؟»

«دمت گرم ذبیح. خیلی مردی. ولی بذار واسه پس فردا. فردا برم از حجت کت و شلوارشو بگیرم، شیک و پیک کنم که اگه خواستم برم جلو خوش تیپ باشم.»

«حالا چی می‌خوای بهش بگی؟»

«خیلی حرف آماده کردم. می‌خوام بگم الناز خانوم من همونی‌ام که یه سال پیش دنده برنجی نداشت. از همون اول که شما رو دیدم عاشقتون شدم. هر روز بهتون فکر کردم. چندبار شبا خوابتونو دیدم. من مثل بقیه نیستم که فقط دنبال ظاهر و قیافه باشن. من با قلبم، با همه وجودم شما رو دوست دارم. اگه منو به غلامی قبول کنین هیچ چیزی کم نمی‌ذارم. هرکاری می‌کنم که زندگی خوبی داشته باشیم. شده حتی سه شیفت کار می‌کنم. دیگه همین چیزا رو می‌خوام بگم. خوبه؟»

«عالی. صد در صد ازت خوشش میاد. من اگه دختر بودم بهت اوکی می‌دادم. اصلا اگه ده تا دختر داشتم همه رو بهت می‌دادم.»

«مسخره می‌کنی؟»

«نه بابا اعتمادبه‌نفس داشته باش.»

«میگم من پول عروسی ندارم. اگه بهش بگم پولشو بدیم ایتام بد نیست؟»

«نه تازه کلی هم با این حرف عاشقت میشه.»

«پس خوبه. همینو میگم. فردا هماهنگ می‌کنیم بریم.»

«پایه‌تم.»

الناز شاکردوست

دیدگاهی بنویسید


معاف از مرد شدن

اگر می‌خواهید بنیان عصبی یک مشمول اعزام به خدمت را فرو بریزید به او بگویید که غمش نباشد چرا که به سربازی می‌رود و مرد می‌شود. اما قریب به‌اتفاق آن‌ها ترجیح می‌دهند در این یک مورد مرد نشوند و دو سال سربازی فرار کنند. سهل‌الوصول‌ترین مفر نیز معافیت پزشکی است.

شروع ماراتن معافیت با ثبت درخواست در پلیس ۱۰+ و انجام معاینه اولیه کلید می‌خورد. چند روز بعد پیامکی برای مشمول ارسال می‌شود و او را به یک بیمارستان نظامی معرفی می‌کند که بیمارستان پذیرنده‌ی من امام سجاد بود.

در بیمارستان ابتدا همه چیز سیر معمول خودش را دارد تا وقتی‌که مهر “مشمول” را پشت دستمان می‌زنند و ناگهان نوع نگاه‌ها و رفتارها عوض می‌شود. در بخش چشم‌پزشکی منتظرم تا نوبتم شود که یکی از دو منشی خطاب به دیگری و با اشاره‌ی دست به من طوری که بشنوم می‌گوید: «واسه این قطره ریختی؟» هرکسی می‌خواهید باشید، در این وضعیت آقا و ایشان تبدیل به این می‌شود. پزشک هم بی‌توجه به توضیحات من، معاینه را سی ثانیه‌ای تمام می‌کند و چند خطی در برگه می‌نویسد و خداحافظ شمایی می‌گوید و می‌رود سراغ نفر بعدی.

حدود یک ماه بعد از معاینه‌ی بیمارستان، دعوت‌نامه برای جلسه‌ی شورای پزشکی از طریق پست به آدرس متقاضی ارسال می‌شود که احتمال بیشتری وجود دارد این اتفاق نیفتد زیرا سیستم مکانیزه‌ی نظام‌وظیفه طوری طراحی شد است که هر کس باید پیگیر کارهای خودش باشد.

بالاخره روز موعود فرامی‌رسد و ما ساعت هفت صبح در لابی سازمان نظام‌وظیفه منتظر باز شدن باجه‌ها هستیم. زمان به کندی می‌گذرد و رفته رفته بر میزان جمعیت افزوده می‌شود. هرکسی که می‌آید قصه و مشکلی دارد. یک نفر با دو عصا زیر بغل و دیگری در حال هل دادن ویلچر پدرش. بر روی کارت پایان خدمت یکی، عکس یک نفر دیگر چاپ شده و در سویی دیگر پسری خوشحال می‌خواهد با گذاشتن وثیقه، تا دو هفته‌ی دیگر به تایلند برود.

بعد از دریافت رسید از باجه‌ها با کمی پیاده‌روی در محوطه به سالنی می‌رسیم که نزدیک صد صندلی فلزی در آن به چشم می‌خورد. این بخش مخصوص معافیت‌های پزشکی و کفالت است و به‌سرعت تمام صندلی‌ها اشغال می‌شوند و تازه‌واردها لاجرم کنار دیوار می‌ایستند. جو بسیار سنگینی بر سالن حاکم است. استرس و نگرانی از تصمیمی که تا دقایقی دیگر آینده‌ی هر کس را مشخص می‌کند باعث شده است کسی دل‌ودماغ حرف زدن نداشته باشد و فقط همهمه‌های خفیفی از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. در این بین پسری بدنساز  با شوخی و خنده سعی می‌کند فضا را بشکند: «رفیقم پارسال افتاد قوه قضاییه. از اینا که زندونیا رو اینور اونور می برن. بعد یه بار طرف با چاقو می زنه تو شیکمش و در میره. دوستم بیست‌وچهار روز تو بیمارستان بستری بود یه ماه هم رفت زندان چون یارو فرار کرده بود.» غیر از دو سه نفری که کنارش نشسته‌اند کسی حتی لبخند هم نمی‌زند. البته او هم دقایقی بعد وقتی بین شوخی‌هایش پی می‌برد که درخواست معافیت، تاریخ اعزام قبلی را کنسل می‌کند و در صورت معاف نشدن باید شش ماه دیگر هم برای اعزام صبر کند، با کف دستش محکم بر پیشانی می‌کوبد.

از ظاهر افراد نمی‌توان به بیماری‌شان پی برد اما با بررسی انجمن‌های اینترنتی مربوط به سربازی، می‌شود فهمید که بیماری‌های چشم، استخوان و دستگاه گوارش بیشترین درخواست‌ها را دارند. تعدادی هم پدرانشان را برای معافیت کفالت آورده‌اند. یکی از پدرها کاملا نابیناست و با عصا راه می‌رود. یکی روی ویلچر نشسته و دست‌ها و گردنش دفرمه و کج شده‌اند. دیگری کلافه است و با پاهای پرانتزی و پشتی خمیده مدام قدم می‌زند و ناله می‌کند. شاید از نگاه کسی که فارغ از این ماجراست، پسران در حال سوءاستفاده از رنج پدران باشند اما در اینجا تعبیر بعضی از قواعد بشری دچار تغییر می‌شود. در این اتمسفر، انسان‌ها از درد و بیماری خود و عزیزانشان احساس رضایت می‌کنند و از اینکه بیمارند مسرورند. دلیل این تناقض و احساسات غیرانسانی نیز وحشت از بختک سربازی است.

گوینده‌ی سالن هر بار از پشت بلندگو اسامی پنج شش نفر را می‌خواند تا به جلسه شورای پزشکی بروند. شورا از چهار پنج پزشک اغلب عمومی تشکیل شده که به علت مراجعات زیاد و ضیق وقت، صرفا به مطالعه‌ی گزارش پزشک بیمارستان و پرسیدن چند سوال کلی از متقاضی بسنده می‌کنند و او را برای کشیدن انتظار جواب به سالن برمی‌گردانند.

بعد از اینکه همه از جلسه‌ی شورا برگشتند، محشر مصنوع برپا می‌شود. یک سروان که پرونده‌ها را در دست دارد شروع به خواندن اسامی و وضعیتشان می‌کند. یا معاف دائم می‌شوند و رستگار، یا اینکه سرباز و معاف از رزم می‌شوند و به جهنم می‌روند و یا برزخی می‌مانند و باید برای معاینه‌ی مجدد به بیمارستان مراجعه کنند. در این میان دوزخیان با شنیدن اسمشان، غمگین و تلخ از جا برمی‌خیزند و با سکوتی مردانه سالن را ترک می‌کنند و به‌سوی سرنوشت مقدرشان رهسپار می‌شوند.

معمولا روزانه تنها ده درصد از افراد حاضر، شامل معافیت می‌شوند. همچنین از حدود ده نفری که معاف شدیم فقط یک نفر مشکلش بینایی نبود و گویا شایعه‌هایی که به چشم راحت‌تر معافی می‌دهند رنگ واقعیت دارد. حالا هرکدام باید صد و ده هزار تومان را در بانکی واقع در همان ساختمان به حساب نیروی انتظامی واریز کنیم. در داخل بانک، جمع معاف شده‌ها سرمست از هوای آزادی دمی را به طرب می‌گذرانند. دو نفر ترنسکشوال هم که مراحل معافیتشان را پنهان از چشم دیگران طی کرده‌اند به جمعمان اضافه می‌شوند و معدل مردانگی‌مان را پایین‌تر می‌آورند و با حضورشان مایه‌ی شوخی و تکه انداختن را نیز مهیا می‌سازند. مردی سالخورده که برای واریز هزینه معافیت کفالت پسرش آمده است، این شادی را برنمی‌تابد و با غیظ به کارمند بانک می‌گوید: «اینا دستشون تو جیب ننه باباشونه که انقد شادن.» و این‌گونه برق شوق از چشمان نیمه‌کورمان می‌پراند.

درهرحال هرچند در خدمت و خیانت سربازی به فرد و جامعه جای بحث است اما با این صرفه‌جویی در زمان امیدواریم آینده‌ی بهتری را برای خود و دیگران بسازیم و جور دیگری هم مرد شویم.

رفتیم سربازی

دیدگاهی بنویسید


دفاع از توالت ایرانی

همونطوری که محققان دانشگاه ایالتی ویالتی ماساچوست گفتن، یک سوم عمر انسان گلاب به روتون تو مستراح میگذره. بنابراین این بخش از محل سکونت، از اهمیت بسیار بالایی برخورداره. مثلا عموی من دوست داره محیط دستشویی بزرگ باشه. دلیل این علاقه ش به وسعت دستشویی هم به این برمی گرده که دستشویی خونه شون نیم متر در نیم متره و وقتی میخوای از بین موانع وارد دستشویی بشی مثل این می مونه که بخوای بدون میله استریپ تیز کنی. بعد وقتی هم میشینی که کارتو بکنی، سر و تهتو با هم قاطی می کنی.

یا میگن دستشویی ایرانی طوریه که وقتی میشینی به تمام اصوات درونی و بیرونی اکو میده. ولی فرنگی اینطوری نیست و صدا رو تو نطفه خفه می کنه. اما واقعا سوالی که از غربی های ریاضتی دارم اینه که وقتی رو کاسه میشینن، غیر از اینکه آیا چندششون نمیشه، آیا اصلا می تونن در همچین پوزیشنی، دستشویی شماره دو (یعنی بزرگ) بفرماین؟

احتمالا دو سه ماه دیگه باید از پایان نامه ام دفاع کنم و یک روز همراه با دوستی که همچین وضعیتی داره، رفتیم دانشگاه تا تجربه کسب کنیم و چندتا جلسه ی دفاع رو ببینیم.دقایقی دیر رسیدیم و دفاع های صبح شروع شده بود. درب دو تا از کلاس ها بسته بود و نمی شد درو باز کنیم و درحالیکه ده جفت چشم و بیست جفت پا دارن با تعجب ما رو نگاه می کنن وارد کلاس بشیم. اما در دو تا از کلاس ها طاق باز واز بود و حالا باید تصمیم می گرفتیم وارد کدوم یکی بشیم. من گفتم کلاس ۳۱۰. دوستم هم گفت کلاس ۳۱۰. و بعد عین بز سرمونو انداختیم و رفتیم تو کلاس ۳۱۱ چون ما خیلی آوانگارد و متفاوتیم ارواح خیکمون.

ارائه ی پسره تموم شد. داور شماره ی یک پرسید: خب برنامه ای نوشتید رو میشه اجرا کنین؟ پسره گفت: نرم افزارش نصب نیست اگه میخواین الان نصب کنم. یکی از استادا گفت: نه بابا نیم ساعت طول می کشه نصبش، خب کدهای برنامه رو نشون بده. پسره گفت: اینجا ندارم اگه میخواین زنگ بزنم خانومم بفرسته. داور شماره ی یک گفت: پس ما هم خودکار نداریم نمره ی شما رو بدیم. در همین کش و قوس بود که داور شماره ی دو، آسشو رو کرد که بعدها فهمیدیم بی بی خشت بود.

داوره گفت: «این پایان نامه ای که دست منه واسه خانوم شهیدیه که من استاد راهنماشم. از روی این می خونم، شما با پایان نامه ی خودت مقایسه کن.» این استاده هرچی می خوند گویا نعل به نعلش توی پایان نامه پسره هم بود. آخرش پسره گفت: «به خدا نمی دونم چرا اینطوری شده، این خانوم هم که شما میگین نمیشناسم، من خودم یه ساله دارم رو پایان نامه م کار می کنم، استاد هم شاهده.» و به استاد راهنماش اشاره کرد. استاد راهنما گفت: نه من هیچ اطلاعی ندارم به من ربطی نداره. در اینجا بود که خانوم شهیدی که بطور نامحسوس در میان حضار استتار کرده بود از جا بلند شد و فریاد برآورد: به خدا نمی دونم این آقا چطوری به پایان نامه من دسترسی پیدا کرده، حتما وقتی پایان نامه ام رو دادم دوستم ویرایش کنه، با این آقا ارتباط داشته داده بهش. استادا هم گفتم برید کمیته انضباطی مشخص میشه.

خلاصه دعوا شد و مایی که دلمونو صابون زده بودیم نوشیدنی های رنگ و وارنگ می خوریم، کرک و پر ریزون از کلاس خارج شدیم و وارد کلاس دیگه ای شدیم که دفاعش تازه داشت شروع می شد. پسره دفاع کرد و تموم شد. حالا داورا شروع کردن به سوال پیچ کردن و قوزفیش کردن طرف و پسره هم زیرش زایید چون کارو خودش انجام نداده بود. استادا هم آخرش گفتن اینو خودت انجام ندادی خدافظ شما. جو خیلی سنگین بود و همه توی خلسه به همدیگه نگاه می کردن و ما هم چون می دونستیم همچین بلایی قراره سر خودمون هم بیاد، نحوه ی قضای حاجت روی توالت فرنگی رو روی صندلی درک کردیم اما از تجربیات گذشته هم درس گرفتیم و کیک و آبمیوه مون رو وسط بهت جمعیت برداشتیم و در رفتیم که عکسش و سندش رو هم ملاحظه می فرمایید.

کیک و آبمیوه بعد از دفاع از پایان نامه

رفتیم دستشویی تا کثافات ساعت قبل رو از خودمون بشوریم. بعد داخل دستشویی روی در چی نوشته باشن خوبه؟ شماره … باید دقت داشت که درسته که دانشگاه پر از کیس هست، ولی این دلیل نمیشه که دستشوییش مختلط باشه. مراسم چیز پراید که نداریم اینجا.

شماره تلفن در دستشویی مردانه

ساعت بعد، یه پسری دفاع داشت که کل خاندان خودش و خانومش رو آورده بود و اگه شئونات اجازه می داد همونجا چند مورد از فامیلاشون رو نقدا خواستگاری می کردیم. بعد از دفاع، مجددا داورا شروع کردن به کشیدن خشتک طرف روی سرش و ما هم دیگه چیزی داخل دستگاه گوارشمون نبود که دوباره تجربه ی توالت فرنگی داشته باشیم. آخر کار هم شیرینی پای آناناس بهمون داد که یکیشو خوردم فاسد و مونده بود و نیاز به توالت ایرانی پیدا کردم و دوستم شیرینی خودشو داد من بخورم باز. خب نمی خوری واسه چی برمی داری آخه؟

خوردم و دوباره رفتم دستشویی و وقتی برای بار هفتم چشمم به شماره افتاد، به خودم گفتم خاک تو سرت که این شماره دختره. این زن زندگیه. در همین افکار خوشحال بودم که صدای انفجار مهیبی از اتاقک کناری بلند شد و ترجیح دادم هرچه سریعتر محل رو ترک کنم.

دیدگاهی بنویسید


روش های درمان افسردگی

چند ماهی میشه که به دلیل بیکاری مفرط، تا حدی دچار افسردگی شدم. البته نمی دونم اسمش افسردگی باشه یا نه اما به هرحال خیلی تنبل، بی انگیزه و بی اعصاب و منفی شدم. بخش عمده ی این احوالات به بلاتکلیفی و مبهم بودن آینده ام برمی گرده و بخشی هم به روحیات چرت خودم. از همین روی از تعدادی از آشنایان درخواست کردم راه حل هایی برای برون رفت از این نکبت و کثافتی که درونش گرفتار شدم ارائه بدن.
ورزش کن: ورزش ورزش ورزش، بی تو نمی خندم… دو سال پیش که یه ماه رفتم باشگاه بدنسازی و هارتل پنج کیلویی زدم، به قدری با نگاه از طرف گنده هایی که صد و سی می زدن تحقیر شدم که حالم از مربی خیکیمون که از ده صبح تا ده شب روی صندلی پشت میز دم در باشگاه می نشست و عصرونه یه تن ماهی با یه بربری کامل رو می خورد و کتاب صد و یک راه برای موفقیت رو می خوند، به هم خورد.
با یه دختر دوست شو: می دونم، همه دخترا یه لنگه پا منتظرن مذاکرات هسته ای به نتیجه برسه و من برم با یکیشون دوست شم. در این عمر خویش فقط یه نفر بود که خیلی عاشقم بود، اونم پسرخاله م بود که وقتی در بچگی ازش پرسیدن بزرگ شدی میخوای با کی ازدواج کنی؟ گفت حامد.
کار کن: باتریای قلمی نیم قلمی…جورابای کشی و نخی، بو نمی گیره سوراخ نمیشه… آدامسای فِرش اصل ترکیه، تاریخ انقضا داره در طعم های مختلف…بادکنکای باب اسفنجی، برای بچه ها، بازی شادی سرگرمی…مسواکای سه کاره اورال بی، خمیردندونای کرصت با سه سال تاریخ انقضا.
واسه دو ساعت صد و پنجاه هزار تومن داری؟: شاید بازداشتم کنن ولی من واذکتومی کردم. لوله ها رو دستی دو راه دور گردنش گره زدم. درد داشت ولی ارزششو داشت. بعدش صد و پنجاه داشتم میذاشتم بانک سودشو می گرفتم.
تو جمع باش: امتحان دارم…پایان نامه مونده…سر کارم…اونجا حال نمیده…با دوست دخترم قرار دارم…مهمون دارم…خسته م یه روز دیگه…بارون میاد عینکم خیس میشه…شورتمو دارم می شورم ندارم دیگه
استراحت کن: روزا رو خوابیم و شبا رو پارتی، موزیک باحال و دیوونه بازی… فقط نون از کجا بیارم بخورم؟
گل گاو زبون بخور: -:ببخشید آقا اینا کیلویی چنده؟ -:صد و پنجاه تومن -:صد و پنجاه داشتم که می دادم به اون دو ساعتیه -:جان؟ -:هیچی. یه پَر بردارم چند میشه؟ -:پنج تومن -:چقدر باهاش درست میشه؟ -:ته استکان
به چیزای خوب فکر کن: با یه دوستی هر وقت میریم بیرون دائما میگه اوفففف عجب چیزیه…اووووه عجب چیزی بود… بهش میگم تو که به پیر و جوون و زشت و خوشگل و چاق و لاغر رحم نمی کنی، اصلا ملاکت واسه چیز خوب بودن چیه؟ میگه ببین فقط یه چیز مهمه…
تو خونه نباش برو بیرون: هر وقت میرم بیرون، همه نامزد بازیشون می گیره… کف خیابون، تو پارک، سینما، کافی نت، کله پزی، شورت فروشی… دست در دست، بغل تو بغل، لب به لب، فلان تو بیسار.
برو مشاوره: عزیزم سعی کن افکار منفیتو از خورت دور کنی و به چیزای مثبت فکر کنی. ورزش کن و تغذیه ی مناسب داشته باش. استرسو بذار کنار. بیشتر بخند. از طبیعت لذت ببر. با دوستات باش و با آدما خوش رفتـ… تق… تق…

شلیک به مشاور

دیدگاهی بنویسید


امپریسیسم و یا همچین چیزی

تقریبا بیشتر خوابایی که می بینم چارچوب خاصی دارن و کمتر پیش میاد که خوابام چیز جدیدی برای ارائه داشته باشن. مثل ژانرهای سینمایی که دیگه عملا ژانر جدیدی ابداع نمیشه. مثلا دومین ژانری که بیشتر از همه خوابشو دیدم سیل بوده. بعدش خواب تعقیب و گریز بوده که یه بنده خدایی که اصلا هم شوخی نداره در تعقیبمه که منو بکشه و البته هیچ وقت هم موفق نمیشه ولی به هرحال هیجان بالایی داره. مثلا یه بار حمید عسکری شخص تعقیب کننده بود. خوابای جنگی هم زیاد می دیدم. اینکه خودم وسط میدون جنگ بودم یا اینکه شاهد موشک بارون شهر. تازگیا هم ژانر جدیدی اضافه شده که خواب می بینم توی یه خونه ای هستم و یکی وارد خونه میشه و من بدون اینکه طرف بفهمه و با کمک آدمایی که تو خونه هستن باید فرار کنم که دست آخر هم موفق نمیشم و فرد مذکور منو می بینه. اینجور مواقع فروید لازم میشم.

همیشه با تجربه های جدید مشکل داشته و دارم. اصولا تا وقتی مجبور نشم دست به حرکت خاصی نمی زنم و حتی این اجبار هم باعث استرس شدید در من میشه. مثلا ترم قبل برای اولین بار باید مطالبی رو سر کلاس ارائه می دادم. قبل از اینکه برم ارائه بدم جزئی ترین مسائل رو از دوستام می پرسیدم. مثلا سوکت کابل پروژکتورو باید کجا بزنم یا اینکه سایز اسلایدا چقدر باید باشه و وقتی دارم ارائه میدم به کجا نگاه کنم و ریز تمام کارها. تجربه ی دوم اما استرس کمتری داشت.

صرف نظر از اینکه به تجربه گرایی اعتقاد داشته باشم یا عقل گرایی، اینو می دونم که در حال حاضر من موندم و انبوهی از علایق سرکوب شده. مثلا من دوست داشتم نواختن یه سازی رو یاد بگیرم. یا از اوان کودکی عشق معلمی داشتم. یا الان دوست دارم یه کم حرفه ای ورزش کنم اما چون مجبور نیستم و البته انگیزه ای هم وجود نداره دنبالشون نمیرم.

اینکه قبل از هر تجربه ی جدید باید کلی سبک سنگینش کنم و درباره اش فکر کنم شاید ناشی از عقل گرا بودن باشه و شاید هم چون علاقه یه انجام تجربه های تکراری دارم آدم تجربه گرایی باشم و الان احساس می کنم چیزی از فلسفه نمی دونم و با اینکه بهش علاقه دارم اما باید درسایی رو بگذرونم که خیلی ربطی به فلسفه ندارن. واقعا نمی دونم هدف از نوشتن این پست چی بود اما فی الحال دلم میخواد یکی پیدا شه و با تمام وقت و انرژی برام زمان بذاره تا کم کم پیشرفت کنم و یا اینکه کسی باشه که منو مجبور به پیشرفت کنه و پیشرفت در زندگی حاصل نمیشه مگه با تجربه ی تجربه های جدید.

پی نوشت: از بس ننوشتم نوشتن یادم رفته.

دیدگاهی بنویسید


زمانی برای خداحافظی

برخلاف نرخ ارض که همینطوری بی حساب روند صعودی به خودش گرفته، وزن من در یک سقوط آزاد به سمت صفر میل می کنه و البته که همچین اتفاقی نخواهد افتاد چون فکر نمی کنم از وزن استخون هام کم بشه. وضعیت کاملا رقت باری دارم. کمربندم دیگه سوراخ نداره و شلوارم داره از پام می افته.

هفته ی قبل و بعد از آخرین روز این ترم دانشگاه، باید یه مقدار تا ایستگاه اتوبوس پیاده می رفتم. مسیرم از وسط ترمینال آزادی میگذشت. توی اون شلوغی و همهمه بر سرعتم می افزودم تا زودتر به خونه برسم. حدود ده متر با مغازه ای فاصله داشتم. یه پسربچه ی شیش هفت ساله دم در مغازه بود درحالیکه یه پفک توی دستش داشت. مامان تپل و سبزه رو و چادریش چند متر اونورتر وایستاده بود. پسرک نگاه رقت انگیزی به مادر داشت. مامانش گفت برو بپرس چنده. پسر رفت تو و چند ثانیه بعد برگشت. بهشون رسیده بودم و داشتم کم کم ردشون می کردم. با نگاه مستاصل گفت هشتصد تومن. مامانش یکدفعه برافروخته شد و فریاد زد ولش کن بذار بیا ببینم. پفکو گذاشت و منم رد شده بودم. درحالیکه دارم این سطور رو مینویسم کاملا منقلب شدم و این برمی گرده به حال رقت آوری که دارم.

با دوستم رفته بودیم کافی شاپی که راست کار بچه روشنفکرای بی پول بود. هوای آلوده و بوی سیگار و سرما همراه با استرس بی مرزی که داشتم کاملا بی حسم کرده بود. حتی الان بعضی از اتفاقات رو بخاطر نمیارم. کاملا اوضاع رقت باری داشتم. وقتی به بقیه نگاه می کردم که جفت جفت و گروه گروه با آرامش کنار هم نشستن و با لذت گفتگو می کنن بر رقتم اضافه می شد. دلم لک زده برای یه صحبت در آرامش. بدون استرس. بدون ترس. بدون فکر. خیلی وقته که راحت حرف نزدم و مدت زیادیست که فکرم آزاد نیست.

بچه که بودم مثل الان نمی شد راحت از همه عکس گرفت. بعضیا رو که برام ارزشمند بودن در لحظه ی خداحافظی با دقت بیشتری نگاه می کردم. مثلا پسرخاله ام که تابستونا از شهرستان می اومد و همبازی دوران کودکیم بود. یا روز آخر مدرسه بعضی بچه ها که برام خاطره سازتر بودن رو نگاه می کردم و در لحظه تو ذهنم ازشون عکس می گرفتم. درحال نوشتن این کلمات کاملا منقلبم. هنوز هم تصاویر یادمه. پسرخاله ام توی ماشین با لبخند کاملا شاد و از فاصله ای تقریبا دور داره باهام بای بای می کنه. فقط یک اسکرین شات و نه بیشتر. یا دوستی که در روز آخر چهارم ابتدایی و سر زنگ ورزش وقتی تیممون گل آخرو زده و دو انگشت اشاره اشو از روی خوشحالی به سمت آسمون دراز کرده.

خیلی وقتا نشده چهره ی اطرافیامو به یاد بسپارم. مثلا خیلی از همکلاسی های دانشگاه که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدشون. یا همین دیشب یکدفعه یاد پدربزرگم افتادم. بابای بابام که سه سال پیش به طرز رقت باری فوت کرد. آدم خیلی عصبی و ساکتی بود. شهرستان زندگی می کردن. هروقت می رفتیم اونجا یا کنار پنجره روی زمین خوابیده بود یا دم در داشت به حرفای دوستای سالخورده اش گوش می داد. وقتی می نشست یه پاشو روی اون یکی مینداخت و دستاشو سر زانوش قلاب می کرد. مث بابام. وقتی مرد ناراحت نشدم. شاید کلا چند جمله با هم حرف زده بودیم. فقط بخاطر ناراحتی بابام یه کم دچار رقت شدم. اما دیشب که یه دفعه یادش افتادم و فهمیدم دیگه نیست به هم ریختم. دیگه کسی نیست که پای پنجره و زیر باد خنک تابستونی بخوابه. دیگه کسی نیست دم در خونه اشون بشینه و وقتی بهش سلام میدیم سرشو تکون بده. جدا به هم ریختم.

از بعضیا نمیخوام خداحافظی کنم. شاید گاهی اوقات مجبور بشم ولی دلم نمیخواد. میخوام باشن. میخوام ببینمشون یا نه، فقط به یادشون باشم و بدونم که هستن. غرورم سرجاش، ولی بعضیا رو نه می تونم از یاد ببرم و نه میخوام. روزای خوبی نیست.

چند وقت پیش کلیپی دیدم که سارا برایتمن خواننده ی اپرای زیباروی انگلیسی و آندره بوچلی معروف روی استیج و همراه با ارکستر می خونن. کاری به اینکه این آهنگو توی جوونی خوندن و به پشت صحنه کاری ندارم. ولی وقتی برایتمن صورت بوچلی رو بوسید و دستشو گرفت کاملا حال رقت انگیزی به من دست داد. اینکه بوچلی از بچگی نابیناس و اصلا نمی دونه طرفش چه شکلیه و جز لطافت پوست و صدای زیر هیچ چیزی از زنانگی برایتمن نمی فهمه. واقعا نمی دونم. نمی دونم باید خدا رو بخاطر سلامتیم شکر کنم یا بخاطر احوال رقت بارم به فکر مرگ باشم.

می تونین ویدئوی این کنسرت رو با حجم ۱۷ مگابایت و فرمت FLV از لینک زیر دانلود کنین و به قول دوستان دی جی Enjoy it!

 

دانلود Time To Say Goodbye از Andrea Bocelli ft. Sarah Brightman

 

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <