هنر شفاف خوابیدن

وقتی دیدم دیجی کالا کتاب جدید فردوسی پور، “هنر شفاف اندیشیدن” رو با امضای خودش تخفیف گذاشته، اونو به همراه یه کتاب دیگه سفارش دادم تا ببینم امضای فردوسی پور چه طوره. وقتی هم رسید، آقای پیک یطوری کم محلی کرد که یعنی بخاطر دوزار خریدی که کردی این همه کوبیدم اومدم. صفحه اول کتاب هم امضای فردوسی پور بود و انتظار داشتم با عبارت “تقدیم به حامد از عزیرتر از جانم” مواجه بشم که نشدم.

هنر شفاف اندیشیدن

کتاب ۹۹ فصل داره که بخش اول کتاب رو خوندم. یه قسمتی از این فصل بصورت زیره:

“در زندگی روزمره، چون موفقیت بیش از ناکامی به چشم می آید، دائما شانس موفقیت خود را بیش از اندازه تخمین می زنی. تو هم به عنوان کسی که هنوز وارد ماجرا نشده، تسلیم یک توهم هستی و نمی دانی شانس موفقیت چه قدر پایین است.”

منظور آقای رولف دوبلی در اینجا اینه که الکی خودتو گول نزن که کاری که شروع کردی حتما موفقیت آمیزه. حالا این کار می تونه خوانندگی باشه یا یه کسب و کار. اگه به کارهایی که دیگران انجام دادن نیک بنگری، می بینی که قریب به اتفاق پروژه ها شکست خوردن و به احتمال زیاد تو هم شکست خواهی خورد. پس بشین نون و ماستتو بخور و حرف نزن.

دمت گرم رولف جان. من که تا الان هیچ کاری نکردم و با این حرفت مطمئن شدم که از این به بعد هم نباید هیچ کاری بکنم. الانم فکر کنم خوابم گرفته. برم بخوابم که شاعر میگه بخواب تا کامروا شوی.

دیدگاهی بنویسید


نخبه ی بی فایدگی

-: من از سازمان سنجش تماس می گیرم.

-: بله بفرمایید؟

-: شما امسال کنکور دادین. حدس می زدین رتبه اتون چند بشه؟

-: یک یا دو

-: خب یه خبر خوب براتون دارم. شما نفر اول کنکور شدی

-: چی؟ هان؟ شوخی؟

-: نه خیلی هم جدیه. شما نفر اول کنکور امسال شدین

-: واااااااااااای ننهههههههههههه، خداااااااااااا یوهووووو عررررررررررررررررر

—————————

طبق حرفی که اینجا زدم، اگه عمه ی محترم بنده هم روزی شونزده هفده ساعت درس بخونه نفر اول میشه. باید دید از این نفر اول شدن چه چیزی به ملت می رسه؟ هان؟ هیچی؟ البته که واسه پر کردن کنداکتور صدا سـ*یما مفید فایده اس.

دیدگاهی بنویسید


چقدر برای خودم دلم تنگه

تو دانشگامون دوتا خواهر دوقلو هستن که با هم مو نمی زنن. مثل سایر دوقلوها اکثرا لباسای یک شکل هم می پوشیدن. یکیشون هم رشته ای و همکلاسی ماست و یکیشون یه رشته ی دیگه درس می خونه. اما از ترم جدید اون خواهری که همکلاس ما بود یکدفعه تغییر کرد. دماغشو جراحی و چشماشو عمل کرد و عینکشو برداشت. حالت موهاشو تغییر داد و لباساشو به مد پوشید. خلاصه خوشگل و جذاب تر شد.

سه چهار هفته پیش که چند ساعت داخل و بیرون دانشگاه منتظر وایستاده بودم و راه می رفتم ، دم در ورودی دانشگاه دیدمش که با دوستش دارن با یه پسره حرف می زنن. قد پسره دوبرابر خودشو دوستش بود. دوستش کم کم ازشون جدا شد و رفت. حدود نیم ساعتی تو سرما وایستاده بودم و اونا هم قصد رفتن نداشتن. متوجه بودن که من هرازگاهی نگاشون می کنم ولی به جایی نمی گرفتن. آخرش من از زور سرما از رو رفتم و برگشتم داخل دانشگاه. اگه نگین چقدر سوسولی ، این صحنه ها واقعا جای زار زدن و پاره کردن یقه داره.

آهنگ نوشت: شیش هفت ماه پیش و زمان امتحانات ترم قبل که بازم منتظر بودم ، با دوستی زیر آلاچیق نشسته بودم و وقت میگذروندم. اون رفت تو آرشیو آهنگای گوشیش و چندتا آهنگ گذاشت. یکی از آهنگاش سبک متفاوتی داشت و باب طبع من بود. چندتا خواننده گفتم ولی گفت اینا نیستن. آخرش خودش خواننده اشو معرفی کرد که نمی شناختمش. آهنگ ، آهنگ قشنگیه مخصوصا اواسط آهنگ و اونجا که میگه دلش واسه چه چیزایی تنگ شده. آخرش هم میگه دلش بیشتر از همه چیز برای خودش تنگ شده و من چقدر باهاش احساس همذات پنداری می کنم. من چند سال پیش تقریبا یه آدم دیگه ای بودم. طرز فکر خاصی داشتم و خودم احساس می کردم که بقیه طور دیگه ای هستن. کم کم سعی کردم فکرمو تغییر بدم و هرچند اونطور که می خواستم موفق نشدم اما تو این مدت واقعا اذیت شدم. دوست ندارم مصادیقشو بگم ولی حتی از جزئی ترین رفتار بقیه مردم نمیگذشتم. می خواستم ببینم اونا چیکار می کنن که اینقدر از دنیاشون لذت می برن. نشد. آخرش هم شدم کلاغی که کبک نشد و راه رفتن خودش هم یادش رفت. حیف … افسوس … حسرت و …

دانلود آهنگ Miss Myself از هادی پاکزاد

پی نوشت: می دونم که مخاطب از این نوع نوشته ها خوشش نمیاد ولی انصافا رو دور نیستم. شاید بعد از امتحانا یه فکری کردم ولی الان نمی تونم. واقعا دارم بدترین روزای عمرمو میگذرونم.

دیدگاهی بنویسید


راز موفقیت

دانشجوی جوانی که هرچه تلاش می کرد نمی توانست در امور درسی اش موفق شود ، یک روز به سراغ یکی از موفق ترین اساتید دانشگاه رفت و از او پرسید راز موفقیت شما چیست ؟ استاد نگاهی عاقل اندر سفیه به جوان انداخت و گفت : فردا به کنار رودخانه ی بزرگ شهر بیا تا راز موفقیت خود را به تو بگویم .

جوان خوشحال شد و صبح روز بعد مشتاقانه به کنار رودخانه رفت و هرچه منتظر ماند خبری از استاد نشد . عصر همان روز استاد را دید و از او غیبتش را جویا شد . استاد گفت که فراموش کرده است که با او قراری گذاشته بوده و به او قول داد که فردا در کنار رودخانه حاضر باشد . جوان دوباره صبح به کنار رودخانه رفت و پس از چند دقیقه استاد دانشمند پیدایش شد و به دانشجوی جوان گفت که همراهش برود . جوان پذیرفت و پا به پای استاد رفت تا جایی که عمق رودخانه خیلی زیاد بود . استاد از دانشجو خواست که همراهش داخل رودخانه بیاید . این کار را کردند و به وسط رودخانه که رسیدند ، استاد دانشمند فرزانه ناگهان دست روی سر دانشجو گذاشت و او را داخل آب فرو کرد . جوان دانشجو که غافلگیر شده بود ، ناامیدانه دست و پا زد تا خود را نجات بدهد ، اما چون استاد خیلی خر زور بود ، نمی توانست خود را نجات بدهد و درست در لحظه ای که نزدیک بود خفه شود ، استاد او را رها کرد و دانشجوی جوان که رنگش کبود شده بود ، همین که روی آب آمد ، اولین کاری که کرد نفسی عمیق کشید و هوا را به اعماق ته اش فرستاد . در همین حال استاد دانشمند لبخند زد و گفت :

ناراحت نشو ، نمی خواستم تو را بکشم ، حالا جوابم را بده . زیر آب که رو به مرگ بودی ، چه چیز را بیشتر از همه مشتاق بودی؟ جوان دانشجو با دلخوری پاسخ داد : هوا … اینکه نفس بکشم . استاد پاسخ داد هر زمان که به همین میزان که مشتاق هوا و نفس کشیدن بودی ، مشتاق موفقیت هم باشی ، تلاش خواهی کرد که آن را بدست بیاوری … تنها راز موفقیت همین است ! دانشجو با عصبانیت پاسخ داد : مردک بیشعور تو داشتی منو خفه می کردی بعد میگی راز موفقیت فلان ؟ خرسم بک از هیکلت خجالت بکش . رفتی تو این وبلاگای درپیت حکایت سقراطو خوندی فکر کردی دانشمند شدی؟ بزنم همینجا بکشمت؟

و همانا راز موفقیت داشتن زور بسیار است …

دیدگاهی بنویسید