پیچیدگی الگوریتم انتخاب

یکی از فیلم‌های مهجور هالیوود که در ژانر جنایی-معمایی ساخته شده، فیلم Gone baby gone به کارگردانی بن افلک است. داستان کلی فیلم ازاین‌قرار است که در شهری کوچک، ناگهان دختربچه‌ای ناپدید می‌شود. درحالی‌که مادر معتاد و هوسران او خیلی هم غصه‌دار فقدان فرزندش نیست، پلیس با همراهی مردم شهر برای یافتن بچه بسیج می‌شوند. بعد از مدتی جستجوی بی‌ثمر، پلیس به این نتیجه می‌رسد که او کشته‌شده است. اما یکی از افسران پیگیر و قانون‌مدار، با  سماجت بیش‌ازحد پی می‌برد رئیس پلیس سابق شهر که به‌تازگی بازنشسته شده و فرزندی هم ندارد، دخترک را ربوده و در حال حاضر همراه با خانواده‌اش در خانه‌ای خارج از شهر زندگی می‌کنند و هم دختر و هم خانواده‌ی رئیس پلیس از این وضعیت بسیار خشنودند. حالا پلیس وظیفه‌شناس باید انتخاب کند که کودک با این خانواده بماند و خوشبخت شود یا نزد مادر ولنگار و بی بند و بارش برگردد و با انتظار آینده‌ای نامعلوم بزرگ شود.

Gone baby gone

در طول زندگی اغلب آدم‌ها موقعیت‌هایی پیش می‌آید که با چالش انتخاب کردن مواجه شوند. گاهی این گزینه‌های انتخابی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند و البته چنان نفع و زیانشان درهم‌آمیخته که هر تصمیمی عواقب و سرنوشت خای خودش را دارد. مثل رخدادی که اخیرا در بیمارستان نمازی شیراز اتفاق افتاد و دختری از مهاجرهای افغان به دلیل قانون ممنوعیت پیوند عضو به اتباع بیگانه از دنیا رفت.

فرض کنیم به‌رغم تکذیبیه‌ها، علت فوت لطیفه‌ی افغان اجرای همان قانون مذکور باشد. که در این صورت قانونی کاملا غیرانسانی است و تصمیم مسئولان و پزشکان بیمارستان برای تبعیت از این قانون، برخلاف قسمی است که خورده‌اند. اما حالا به عقب برگردیم و تصور کنیم مسئولان بیمارستان در این مورد استثناء قائل شده‌اند و لطیفه با پیوند عضو زنده مانده است. به‌طورمعمول با در نظر گرفتن استثناهایی در یک قانون، عملا کارکرد آن از بین می‌رود. این امر را به‌وضوح می‌توان در خواهش و التماس‌های متخلفان رانندگی به مامور پلیس برای کاهش یا صرف‌نظر کردن از جریمه، مشاهده کرد. درنتیجه به‌احتمال فراوان با این اقدام، سایر اتباع خارجی هم درخواست می‌کردند که این استثناء در مورد آن‌ها نیز اعمال شود و قانونی که به علت محدودیت اعضای قابل پیوند و نیز جلوگیری از خریدوفروش آن‌ها اجرا شده، بلااثر می‌شد.

در موارد این‌چنینی، اتخاذ هر نوع تصمیمی باعث به راه افتادن موج رسانه‌ای خواهد شد اما بارها پیش‌آمده است که در زندگی روزمره هم با چنین چالش‌هایی در انتخاب، ولو در بعدی کوچک‌تر مواجه شویم. برای مثال در سوارشدن به تاکسی باید انتخاب کنیم سوار تاکسی‌های خطی شویم که هزینه‌ی شارژ و بیمه پرداخت می‌کنند و شغل ثابتشان رانندگی است یا مسافربرهای شخصی را انتخاب کنیم که از سر اجبار و نیاز به پول برای تامین معاش زندگی رو به این کار آورده‌اند. یا حتی یک مثال جزئی‌تر، تصمیم به گرفتن تراکت از کسانی است که برای کسب درآمد و برخلاف میل باطنی‌شان به پخش کردن تراکت مشغول‌اند. و سپس انداختن برگه به سطل زباله بدون نگاه کردن به آن، درحالی‌که صاحب شغل یا خدمت با هدف تبلیغ کارش، برای چاپ و توزیع تراکت‌ها هزینه کرده است و اگر کسی مایل به دریافتش نبود می‌توانست آن را نگیرد.

«تو باید کار درست رو انجام بدی. یه کار خوب. همچین فرصتی به‌ندرت برای کسی پیش میاد. کاری نکن به خونه نرسیده پشیمون بشی». این آخرین گفتگوی رئیس پلیس بازنشسته فیلم افلک با افسر جوان است. او می‌خواهد بچه را کنار خود نگه دارد و به زعمش، کار درست همین است. ولی از نظر آن مامور، کار درست اطلاع دادن به پلیس و بازگرداندن فرزند به مادرش است. اما واقعا کار کدام‌یک قابل‌قبول است؟ آیا به نظر نمی‌رسد که هر دو کار صحیحی انجام می‌دهند؟

مسئله این است که همیشه انتخاب‌ها میان دو گزینه‌ی خوب و بد یا بد و بدتر در چرخش نیست. گاهی برای انتخاب کردن باید با ترکیباتی از کار درست، اخلاقی، نادرست و یا غیراخلاقی همراه با چاشنی‌های احساس و منطق روبه‌رو شد که البته تصمیم‌گیری ساده‌ای هم نخواهد بود.

دیدگاهی بنویسید


پیدا کردن آهنگ

سر چهارراه سوار مسافربری شخصی شدم. ماشین خالی بود و صندلی جلو نشستم. راننده کمی مکث کرد و به اطراف نگاه کرد تا شاید مسافر دیگری هم تور کند اما دستش در پوست گردو ماند و شروع به حرکت کرد. از سیستم صوتی ماشین، آهنگی ترکی پخش می‌شد. خواننده‌اش زن بود و برخلاف خوانندگان زن هم‌وطنش، صدایش بم نبود. معمولی بود. خب، من مجذوب و مبهوت آهنگ شدم. بااینکه از موسیقی عربی و ترکی خوشم نمی‌آید اما این چیز دیگری بود. شاید تلفیقی از موسیقی پاپ و ترکی. می‌خواستم از راننده بپرسم که خواننده‌ی آهنگ کیست؟ اما اصلا رویش را نداشتم. سعی کردم مثل آهنگ‌های ایرانی که در کوچه و خیابان می‌شنوم، بخشی از ترانه را حفظ کنم و وقتی خانه آمدم توی گوگل سرچ کنم و آهنگ را بیابم. اما مشکل این بود که من اصلا ترکی بلد نیستم و فقط یک کلمه‌ی آشکین را متوجه شدم. آن هم به خاطر اینکه شبیه پوشکین بود. بالطبع با این یک کلمه‌ی کذایی نتوانستم آهنگ را پیدا کنم و تا چند روز از ناراحتی، اعتصاب غذای خشک کردم.

حدودا یک هفته پیش، بخشی از آهنگی را که روی یک کلیپ پخش می‌شد شنیدم. از صدای سوزناک خواننده خوشم آمد. ترانه انگلیسی بود و بعضی از کلمات را متوجه می‌شدم اما با جستجوی آن‌ها هم راه به‌جایی نبردم و مشخصات آهنگ را پیدا نکردم. داشتم دیوانه می‌شدم که یاد اپلیکیشن TrackID افتادم. سازوکار برنامه به این صورت است که شما دایره‌ای بزرگ را در داخل برنامه لمس می‌کنید. نرم‌افزار شروع به ضبط صدا می‌کند. حالا باید گوشی یا تبلت را کنار اسپیکر کامپیوتر یا تلویزیون بگیرید تا برنامه، بخشی از آهنگ در حال پخش را ضبط کند. بعد از چند ثانیه، مشخصات آهنگ موردنظر شما نمایش داده می‌شود. حالا می‌توانید اسم آهنگ و خواننده را توی گوگل سرچ کنید تا لینک دانلودش پیدا شود. البته تا حالا روی آهنگ‌های فارسی امتحان نکرده‌ام.

اما آهنگی که دربه‌در دنبالش بود چه بود؟ آهنگی بسیار زیبا از نادیا علی، خواننده پاکستانی‌الاصل که در آمریکا کار و زندگی می‌کند.

دانلود آهنگ Kiss You از Nadia Ali

نادیا علی

ضمنا برای پیدا کردن لینک دانلود هر آهنگی (چه ایرانی و چه خارجی) می توانید از ربات تلگرام زیر کمک بگیرید.

https://t.me/moozikestan_bot

دیدگاهی بنویسید


مزاحمان کم توقع

۱- روی صندلی عقب تاکسی که نشستم، یه دختری قبل از من در منتهاالیه صندلی و کنار در نشسته بود. منتظر نفر سوم بودیم تا پر بشه و خدا خدا می کردم که اون هم خانوم باشه تا من پیاده شم و اون وسط بشینه و من دوباره سوار شم و دم در بشینم. آخه دوست ندارم وسط بشینم. کنار پنجره دوست دارم. مشغول غور کردن پرزهای شلوارم بودم که در باز شد و یه پسر گولاخ با وزن صد و پنجاه کیلوگرم و تیپ اسپرت و ریش هایی تا روی سینه سوار تاکسی شد. مونده بودم این وسط و میان تکانه های تاکسی، بچسبم به این یکی یا بمالم به اون یکی که چسبیدن به پسره رو انتخاب کردم چرا که آدم مأخوذی هستم.

پسره کنار دست من دائم با موبایلش شماره می گرفت و وقتی صدای مردونه ای از پشت خط الو می گفت، مأیوس می شد و جواب می داد «ببخشید اشتباه گرفتم.» چندبار این کار رو تکرار کرد تا کم کم از رو رفت. بیکار شده بود. سعی کرد از پس کله ی من، دختری که کنارم نشسته بود رو دید بزنه. احساس عایق نیمه رسانایی رو داشتم که عین بز افتاده بود اونجا و به جلو خیره شده بود. کاملا احساس نفرت پسره از خودم رو حس می کردم که اگه من اون وسط نبودم، به راحتی می تونست گشاد بشینه و هی پاشو بزنه به پای دختره و بگه ببخشید. خوشبختانه اواسط مسیر از تاکسی پیاده شدم.

۲- دوستی داشتم که معتقد بود دخترا از اینکه بهشون تیکه و متلک انداخته بشه لذت می برن و در انجام این کار هیچ کوتاهی نمی کرد. این دوستم هم دوستی داشت که بنای زندگیش رو گذاشته بود روی تیکه انداختن به دخترها و مدعی بود فقط به دخترای زشت تیکه میندازه تا اعتماد بنفسشون بره بالا. اما این آدم نیکوکار چه ویژگی هایی داشت؟

با اینکه قد کوتاهی داشت ولی وزنش نسبت به قدش دچار کمبود بود و دست بهش می زدی می شکست و با این حال سر کوچکی هم داشت. موهای بالا و پشت سرش ریخته بود و با وجود تنک بودن ریشش، اصرار برای داشتن محاسن به یک معمای غیرقابل حل بدل شده بود. چشم هاش در حد رئیس جمهور سابق ریز بود و صداش زیر بود و بیست سال پیش برای اینکه سربازی نره، نوزده تا از دندوناشو کشیده بود و در کمال تناقض خیلی به خوردن سالاد علاقه نشون می داد و وقتی خیار می خورد صدای احتراق سوخت براوو تولید می کرد. طنز ماجرا اینه که ازدواج هم کرده بود و بچه هم داشت.

دید زدن از پشت وانت

۳- یکی از همکلاسی های سابق توی اداره ای دولتی استخدام شده و چند سالی هست که مشغول به کاره. در حال حاضر سی و سه سال سن داره و شصت میلیون تومن پس انداز تو حسابش و یه تصمیم واسه ازدواج. همه ی همکاراش بسیج شدن تا یه کیس مناسب براش پیدا کنن لکن همچین کسی پیدا نمیشه. بنده خدا شرایط سختی هم نذاشته ها: ۱- چادری باشه. ۲- توی تلگرام جوین نباشه. حالا خودش غیر از تلگرام توی بیتاک و واتس و ایمو و لیمو و انار و همه چی فعاله.

در مورد ارتباط این سه روایت، می خواستم از تیتر و عبارتی استفاده کنم که شاید بار معنایی درستی نداشته باشه و ترجیح میدم ازش استفاده نکنم چون روم نمیشه. ولی ترانه علیدوستی روش میشه. به همین دلیل بیشتر از این هم نمی تونم اطاله ی کلام کنم و اگه کسی انگولکم نکنه یه گوشه ساکت میشینم.

دیدگاهی بنویسید


سیزده را همه عالم به در… اه خفه شو

هیچ وقت علاقه نداشتم سیزده به در از خونه بیرون برم و از سر لج هم که شده تو خونه می موندم. من چون عقده ای هستم همیشه با همه چی مخالفم و اگه همه یه کاری رو انجام بدن، من اون کارو انجام نمیدم چون حال ندارم برعکسشو انجام بدم. البته کسی هم نمی دونه که عقده ای هستم واسه اینکه به هیچ کس نگفتم. به همین دلیل فکر می کنن عقده ای نیستم.

امسال هم مثل هر سال تصمیم به تحصن داشتم که ندایی توی گوشم پیچید که می گفت برو بیرون برو بیرون. اولش با خودم گفتم یعنی صدای کیه؟ که بعدش یادم افتاد اسکیزوفرنی حاد دارم و بخاطر آلزایمرم فراموش کرده بودم که اسکیزوفرنی دارم. لباسای تو خونه ام رو درآوردم و لباسای بیرونم رو پوشیدم و چون به نظرم این کار، صحنه ی اروتیکی رو رقم می زنه، هیچ گاه باشگاه ورزشی نرفتم. به هرحال، زدم از خونه بیرون، به صدهزار بهونه … .

توی پارک نزدیک خونه، همه کنار هم و توی هم بساط کرده بودن و جای سوزن کردن نبود. در حال عبور بودم و مشغول عقده گشایی که یکی صدام کرد: «سلام آقای همسایه حالت چطوره؟» یه آقای میانسال بود با موهای سبوس گندمی که دوتا دخترش هم کنارش بودن. تا حالا ندیده بودمش و مخصوصا دخترهاشو که اصلا. سلام احوالپرسی کردیم و اصرار کرد که باید بیای پیش ما و راه نداره. قبول کردم و یه گوشه ی زیرانداز گیر آوردم و نشستم. دخترها هیچی نمی گفتن و منم که محجوب و جلودار و مطهر، داشتم گل های قالی رو پرپر می کردم. باباشون رفت از تو چادر سیخ های جوجه رو آورد و روی منقلی که بین مرز ما و زیرانداز بغلی بود گذاشت.

زیرانداز بغلی پر از آدم بود که رو هم تو هم نشسته و دراز کشیده بودن. بابای دخترا وقتی جوجه های رو منقل رو با بادبزن باد می زد، همزمان با همون بادبزن داشت دندونای آقای زیرانداز کناری رو هم مسواک می کرد انقدر که جا کم بود. با کثافت کاری هرچه تمام، جوجه های نیم پز رو خوردیم و باباهه از تو چادر یه توپ والیبال درآورد و رو به من گفت: «بیا برو با بچه ها بازی کن». بچه ها؟ دختر کوچیکه بلند شد. یه لحظه احساس کردم دارم هوای بوستون رو تنفس می کنم. اما من بزرگه رو می خواستم و اون نشسته بود و داشت استخون جوجه لیس می زد.

یه منطقه ی عاری از سکنه ی یک در یک متری پیدا کردیم و بازی آغاز شد. هرچی پنجه و ساعد می زدم، اون سرویس می زد و تمام سیستم نقاط حساسمون رو آورد پایین. بعد از یه کم توپ بازی، خسته و مریض و عقیم به کانون گرم خانواده برگشتیم.

یه ربعی می شد که ساکت نشسته بودیم و حرفی واسه گفتن نداشتیم. آقای همسایه گفت: «خب داشتی می گفتی.» درسته که من عقده ایِ اسکیزوفرنیک آلزایمری ام اما سر سفره حلال بزرگ شدم و می دونم این جمله یعنی حرف که نمی زنی، گمشو برو دیگه. گفتم با اجازه من کم کم برم. نیم خیز شده بودم که پیش خودم گفتم یه چیزی هم تو تاریکی ول بدیم.

رو به بابای همسایه گفتم: ببخشید می خواستم دخترتونو بگیرم.

با تعجب گفت: باشه ولی با همین چند دقیقه توپ بازی؟

جواب دادم: نه، من بزرگه رو می خوام.

نگاهی به دخترا انداخت و گفت: ولی بزرگه که دختر من نیست. واسه این بغلیاس. جا نبود اومد پیش ما.

فهمیدم این دختر ِ همون مردیه که دهنش با بادبزن مسواک شد. رومو کردم سمت زیرانداز کناری که دیدم جمع کردن رفتن. برگشتم سمت دختر بزرگه دیدم اونم جمع کرده رفته. خداحافظی تلخی کردم و شکست خورده به سوی خونه به راه افتادم.

از سه کنج پیاده رو لنگ لنگان می رفتم که یه مردی از پشت شمشادا پرید بیرون. لاغراندام بود و صورت آفتاب سوخته ای داشت و سیبیل دیوثی گذاشته بود. ملتمسانه و طوری که آدم دستشوییش می گرفت گفت: آقا تو رو خدا یه پولی بده می خوام برم کرج هیچی پول ندارم حتما پَسِت میدم.

خونسردانه دست کردم توی جیب پیرهنم و یه دویستی درآوردم و گفتم: همینو دارم دیگه. برو سر خیابون یه ایستگاه اتوبوس هست.

همچنان ملتمسانه گفت: نه با اتوبوس نمی تونم. بیشتر نداری؟

گفتم: اگه پول داشتم که پیاده گز نمی کردم. می خوای پیرهنمو درآرم بدم بهت؟

یه کم از حالت ملتمسانه دراومد و به حالت بدبختانه همراه با کمی شیطنت در چشم ها فرو رفت و گفت: موبایل نداری؟

گفتم: نه تو خونه س.

گفت: میشه بری بیاریش؟

فقط همینطوری نگاهش کردم و دویستی رو گذاشتم تو جیبش. از سوراخای دماغش خوندم که می گفت یه مو از گاو کندن هم غنیمته.

به راهم ادامه دادم. در حین اینکه قدم می زدم به این فکر می کردم که یه دروغ سیزده هم واسه خودم دست و پا کنم که یکدفعه از توی ذهنم مشتی بر صورتم فرود آمد و فریادی گفت: خاک تو سرت. سیزده رو که بدر کردی، تیتر هم که سیزده را همه عالم انتخاب کردی، دیگه حالمونو بیشتر از این به هم نزن لطفا. گفتم پس چیکار کنم؟ گفت: خفه شو فقط.

غوطه ور در افکار بودم که دیدم یه فراانسان شیک و پیک خوشرویی از رو به رو داره میاد. درجا پی بردم که فرشته وحیه. به هم رسیدیم و بعد از مصافحه گفت: «تو آدم اولترا خوبی هستی و با کارهای خیری که امروز انجام دادی حجت رو بر همه تموم کردی. حالا هم برو و وحی هایی که تا حالا بهت الهام شده رو علنی کن.» شوکه شدم. گفتم: به خدا نمیدونم الهام بود، الهه بود المیرا بود چی بود، ما فقط یه کم توپ کاری کردیم. بعد من اصلا بزرگه رو می خواستم (مقصود از “بزرگ” در اینجا، جسمی و هیکل است و به نظر نمی رسد شعور نویسنده به تشخیص سن افراد از روی ظاهر برسد – مترجم). لب پایینشو به سمت بالا جمع کرد و سری تکون داد و رفت.

هنگ و گیج بودم که چطوری چیو کجا برم علنی کنم که یه تاکسی زردرنگ کنارم توقف کرد. سه نفر عقب نشسته بودن و جلو خالی بود. راننده پرسید: «ببخشید آقا خیابون طالبی کجاس؟» می دونستم کجاست ولی من یک آلزایمری ام. یه نگاه به سمت راست خیابون انداختم. یه نیسان بود که پشتش گرمک می فروخت. یه نگاه به سمت چپ خیابون انداختم که یه گاری بود چاقاله می فروخت و چندمتر اون طرف تر، فرشته رو دیدم که پیاده می رفت. گفتم: اون بنده خدا رو می بینی اونجا؟ اونم داره میره خیابون طالبی. اگه خواستی سوارش کن آدرسو میگه بهت. تشکر کرد و رفت.

واقعا من چقدر خوب و دست به خیرم. از شدت و فشار خوبی همونجا تگری زدم و یاد مرحوم زردتشت افتادم که چه خوش گفت: رفتار نیک، پندار نیک، کِندار نیک.

دیدگاهی بنویسید


شکست شکست تا پیروزی

خب از اونجایی که موتور نوشتنم با کشیدن ساسات هم روشن نمیشه، از سر ناچاری آرشیو رو شخم زدم بلکه نون خشک و ماستی پیدا شه و بذارم اینجا. پست زیر باز از همون وبلاگ گروهی دانشگاه هست که حدودا چهار سال و یک ماه پیش گذاشته بودم اونجا. باز بهتر از هیچیه.

—————————————————————–

خب ضمن اینکه امیدوارم اگه عزاداری کردین مقبول افتاده باشه و اگه هم تو طول ترم درس نخوندین ایشالا این چند روز می خونین و نمره های خوب می گیرین و یه دعا هم به جون ما می کنین که اگه نکنین یعنی نکردین دیگه.

قبل از تحریر، عرض کنم خدمتتون که شخص بنده، هیچ مشکلی با نسوان ندارم و خیلی هم بهشون احترام میذارم و مخصلشون هم هستم و تازشم سی چهل بار شکست عشقی خوردم از یه نفر! بنابراین اگه چهارتا خط جمله نوشتم صرفا شوخی می کنم و اصلا قصدم این نیست که جدی بکنم. بلکه جدی جدی …

واقعا یکی از اقشار زحمتکش جامعه ی ما راننده های تاکسی و مسافربرای شخصی هستن. صبح تا شب مشغول حمل مسافر و غر شنیدن و گرفتن اسکناس پاره و دید زدن از توی آینه ی وسط و بغل و لاس زدن با دختری که سمت شاگرد نشسته و خوردن مخ مسافرا هستن. راننده های خط دانشگاه – میدون قدس هم مستثنی نیستن و واقعا دارم می بینم که بندگان خدا برای سوار کردن یه مسافر چه جری می خورن. حالا دانشجوهه با کلی ناز ناز کرشمه وای از این ادا و عشوه میاد سوار تاکسی میشه و اگر هم دختر باشه دماغشو می گیره چون پسری که کنارش نشسته بوی گند عرق میده.

در تصویر زیر یکی از رانندگان محترم رو می بینین که حدفاصل دوتا جدول، به حالتی که توی مستراح میشینن، مشول بارگیری (مسافرگیری) و رفع مزاج و خستگیه. البته عکاس ما بعد از گرفتن این عکس با حمله برخی عناصر معلوم الحال که قفل فرمون دستشون بود مواجه میشه و فرار رو به قرار ترجیح میده.

راننده تاکسی دانشگاه

راستی یادتونه گفتم یه دختری وسط کلاس وایمیسته؟ علتشو کشف کردیم. چون چشاشو عمل کرده باید وایسته. چندی پیش هم سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که دختری داف! لنگان لنگان وارد کلاس شد و درحالیکه به یه پا کفش و به یه پا دمپایی داشت چند ردیف جلوتر از ما نشست. وسط کلاس مشغول ور رفتن با اچ تی سیش بود که استاد گفت خانوم اگه مشکل داری می تونی بری خونه این شب جمعه ای حال کنی. دختره گفت نه استاد دارم گوش میدم. استاد گفت آخه جزوه هم که نداری که قربونت بشه. گفت استاد تو ماشین جا گذاشتم، پام هم سوخته نمی تونم برم بیارم.

خب اینجا ما نشستیم علت این سوختگی رو بررسی کردیم. یکی گفت شب کنار بخاری خوابیده پاش چسبیده بوده بعد صبح پا شده گفته بو میاد. بوی چیه؟ یکی گفت زیر کرسی بوده پاش گرفته به منقل. یکی گفت توی این دستگاه سیمولیتور (امولایزر؟ اینی که توش برنزه میشن چیه اسمش؟) خوابیده بعد در دستگاه باز بوده اشعه زده پاش سوخته. دیگری فرمود خب شاید کنار ساحل داشته برنزه می شده. منم فریاد برآوردم که خفه شید الاغ ها. من بعد از چهل و هشت بار خوردن شکست عشقی از یه نفر! حالا میخوام برای بار چهل و نهم از یه نفر دیگه بخورم. گفتن چی میخوای بخوری؟ گفتم کوفت! شکست دیگه.

درحال برگشتن سمت منزل بودیم که موبایل من که سالی دوبار هم زنگ نمی خوره به صدا دراومد. شماره ناشناس بود. برداشتم گفت : (با صدای غلام پیروانی بخونین) الوووو … ممد کوجی؟ ای دختر ول کردی روش نام گذاشتی رفتی میام دک دهنه چکه پوزته به خاک بَمالم سرته گوشنه تا گوش می برُم. خلاصه الان هم نشستم تا یکی پیدا بشه برای بار پنجاهم شکست بخورم حداقل رند بشه.

عزیزان! چندی پیش یکی از دوستان ما یه دفعه از صحنه ی هستی گم و گور شد و خانواده اش اطلاعیه ای ول کردن که تو تصویر زیر می بینین.

گمشده پیداش کنین

حالا یه چندتا سوال پیش میاد. یک اینکه نامبرده از پنجشنبه ساعت ۶ غروب کجا رفته؟ اصلا کدوم پنجشنبه؟ پنجشنبه ی این هفته، دو هفته ی پیش، هفته ی بعد، کی؟

دوم تا این لحظه به منزل بازنگشته؟ کدوم لحظه؟ شاید بنده خدا یه ساعت رفته بیرون نون بخره، بعد اینا زرتی رفتن آگهی چاپ کردن.

سوم این بنده خدا بیشتر شبیه قاتلاس. دور از جون با ممد بیجه مو نمی زنه. اینو دیدیم باید فرار کنیم (این سومی سوالی نبود ، اخباری بود).

در آخر هم بگم که چند وقت پیش جمله ی قصاری از خودم بیرون دادم که هنوز هم که هنوزه موهای همه جام سیخ میشه. جمله اینه: آرزو دارم روزی با ball هایم پرواز کنم. احسنت به خودم که اینقدر کولم!

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت دوازدهم)

یه بار تو تاکسی نشسته بودم، عقب، ته. بعد کرایه رو حساب کردم خواستم پیاده شم، اون دو تایی که سمت راستم نشسته بودن پیاده شدن تا منم پیاده شم. بعد من در سمت خودمو باز کردم پیاده شدم.
————————————————
رضا: شنیدی داف علیشمس، نیلوشمسه؟
من: آره بابا تازه فهمیدی؟
رضا: خب پس داف منم رضاشمسه
من: ای خـــــــاک تو سر …… بازت کنن. اصلا ببینم مگه تو داف داری؟ داشتنیه مگه؟
————————————————
بابام: یکی یه لیوان آب بهم بده جیگرم خشک شد
ایشون علاقه ی خاصی به ترکیب انواع ضرب المثل ها با همدیگه دارن.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • <