داعش درون

دوستان ما در داعش عادتی دارند که مادامی منطقه‌ای را از دست می‌دهند، قبل از ترک کردن، آنجا را به گه می‌کشند و می‌روند. همین کاری که الان در موصل انجام می‌دهند و با آتش زدن چاه‌های نفت و مواد شیمیایی، آلودگی‌های وسیعی ایجاد می‌کنند. اما عقده‌ای بازی حتما نباید در آن سطح وسیع صورت بگیرد. آدم‌های دور و اطراف ما هم ممکن است دیدگاهشان این باشد که «دیگی که برای من نجوشد، می‌خواهم سر سگ هم در آن نجوشد». یعنی وقتی امکانی را ندارند یا از آن استفاده کرده‌اند و نیازشان مرتفع شده است، مشغول نابود کردنش می‌شوند. پورشه و بنز ندارم؟ پس هر جا این ماشین‌ها را ببینم خط‌خطی‌شان می‌کنم. همسر ندارم یا دارم و زیبا نیست؟ پس هیچ دختر زیبارویی را در کوی و خیابان از جملات محبت‌آمیزم بی‌بهره نمی‌گذارم. دوست‌دخترم دیگر مرا نمی‌خواهد؟ رویش اسید می‌پاشم تا کس دیگری هم او را نخواهد. حتما می‌گویید آدم عقده‌ای زیاد پیدا می‌شود اما اینجا که غریبه نیست، من و ما هم این افکار و رفتار را ولو با دوز پایین‌تر در خودمان احساس نمی‌کنیم؟

عزیزان داعشی ما یک عادت دیگر هم دارند. خودشان را می‌ترکانند تا شاید چند نفر دیگر هم بترکند. حالا اینکه چه کسانی ترکیده شوند یا اصلا کسی آسیب ببیند یا نبیند اهمیتی ندارد. اصل کار، نفس عمل است. دوباره مقیاس را کوچک کنیم. شوهرعمه‌ی کیانای کوچک، ناراحت است. چراکه خانواده‌ی همسرش به او تهمت دزدی زده‌اند. پس برای انتقام و گرفتن حال آن‌ها، کیانای هفت‌ساله را شبانه می‌دزدد، به او تجاوز می‌کند، به قتل می‌رساند و زیر گچ مدفونش می‌کند و دست‌آخر هم بازداشت و بلادرنگ اعدام می‌شود.

داعشی‌های جان، روحیه‌ی دیگری که دارند این است که اگر شهر مورد تصرفشان سال‌ها تحت محاصره باشد و آب و نان پیدا نشود تا خودشان و مردم بخورند بازهم کوتاه نمی‌آیند و قبول نمی‌کنند که بدون خون و خونریزی شهر را ترک کنند و جانشان را بردارند و در بروند. حتما باید خودشان و مردم شهر را به فنا بدهند. این روحیه را نیز می‌توان با نوعی دیگر در همه‌جا دید. میوه‌فروش‌ها حاضرند میوه‌هایشان کرم بزند و بگندد و تبدیل به کمپوت شود اما کمی تخفیف اعمال نکنند. که یک‌وقت نکند مردمی که توان خرید ندارند پررو شوند و همیشه پی تخفیف باشند. یا طرف مَلاک است و ناشمارا خانه‌ی خالی در سطح شهر دارد و مردم محتاج اجاره‌ی یک سرپناه‌اند ولی او دلش نمی‌آید خانه‌هایش را اجاره دهد. مستأجر، خانه‌اش را کثیف و خراب می‌کند. وانگهی که خانه، خودش خودبه‌خود در حال استهلاک است.

حالا منظور این نیست که همه‌ی ما یک داعش درون داریم و اصلا از این تشبیهات هم خوشم نمی‌آید. اما وقتی یک طرز تفکر و رفتار به شکل افسارگسیخته‌ای رشد کند و رنگ التقاطی به خود گیرد، نتایجش هم بُعد رسانه‌ای پیدا می‌کند هرچند نفس عمل تغییری نکند. شخصی که تمام فکر و ذکرش دزدی است، فقط می‌خواهد از جایی و کسی بدزدد. حالا چه هزار تومان چه هزار میلیارد. مورد هزارتومانی را هیچ‌کس نمی‌فهمد و حتی اگر متوجه هم شود وقعی نمی‌نهد اما در دزدی میلیاردی همه بر سر یکدیگر می‌زنند و جامعه‌ای به هم می‌ریزد. به‌هرحال خلق بد، در هر شمایل و حالتی بد است. چه در بقال باشد چه در بغدادی.

پی‌نوشت: رؤیت این عکس و کپشن، فتح البابی شد برای نوشتن این مطلب. هرچند شاید خیلی هم مرتبط نباشند: «اگر قرار است ببازی، جوری بباز که دشمنت هم برنده نشود».

اگه قراره ببازی یه جوری بباز که دشمنت برنده نشه

دیدگاهی بنویسید


روان درمانی اگزیرتانریال

تعدادی از دوستان و آشنایان لطف کردن و با توجه به تجربیاتی که در زمینه خوردن شکست عشقی داشتم درخواست مشاوره هایی درباره امر ازدواج داشتن که در زیر به مشکلاتشون پاسخ گفتم که امیدوارم مورد استفاده ی بقیه هم قرار بگیره.
—————–
-: سلام. دختری هستم ۳۴ ساله که خیلی به ازدواج علاقه دارم اما حوصله شوهرداری ندارم. چند ساله برای فرار از تنهایی یه کاسکو گرفتم که با اون زندگی می کنم.
-: خب من نمی دونم کاسکو کی هست و چیه اما شما نیاز داری که با یک شوهر کاسکول ازدواج کنی. شوهر کاسکول صبح ساعت هفت میره سرکار و ساعت ده شب برمی گرده زود می خوابه که صبح خواب نمونه. اینطوری هم شوهر کردی هم شوهرداری نمی کنی.
-: خب اینطوری که همین کاسکوم هست که
-: واسه همین گفتم شوهر کاسکول دیگه.
—————–
-: آقای دکتر پسری هستم که نامزدی دارم که دماغش شبیه پای اردکه و هرچی بهش میگم حاضر نیست دماغشو عمل کنه و میگه همین دماغم کلی خواستگار داشته و سر همین موضوع همش جنگ دعوا داریم. باید چیکار کنم؟
-: شما جوری با مشت بزن تو صورت نامزدت که دماغش شبیه منقار غاز بشه. بعد اون موقع مجبور میشه بره عمل کنه.
-: اگه عمل کرد و دوباره پای اردک شد چی؟
-: دیگه این هنر شماست که جوری بزنین که غاز و اردکش تلفیق بشه و دیگه سیستم ریستورش از کار بیفته.
-: بعد ببخشید پول دیه ش چی میشه؟
-: بیاه… ببینم راستی واسه دماغ هم خواستگار میاد مگه؟
—————–
-: سلام آقای دکتر. دختری هستم ۲۴ ساله که تک فرزند دختر پدر پیر بالای شصت و پنج سال نیاز به مراقبتی هستم و چون همیشه باید مواظبش باشم تا حالا به همه خواستگارها جواب منفی دادم و نگرانم دیگه نتونم ازدواج کنم.
-: شما برادر هم دارین؟
-: نه چطور؟
-: اگه داشتین از سربازی معاف می شد هار هار هار هار. به نظرم شما هم می تونی معاف از شوهر بشی. حتما اقدام کن.
—————–
-: پسری هستم که چند سال پیش با دختری آشنا شدم و تو این مدت خیلی به هم علاقه پیدا کردیم و قصد داریم ازدواج کنیم. مشکلی که هست اینه که مادرش موقع بارداری ایشون قرص اعصاب مصرف می کردن و حالا ایشون دچار اختلال جنصی شده و حالت ها و رفتارها و کمی هم ظاهر مردونه داره. این مسئله رو که به خانواده م گفتم به شدت برای ازدواج مخالفت کردن و حتی کار به تهدید هم کشید.
-: من فقط به ذکر یه ضرب المثل بسنده می کنم که برادر با برادر باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز. کاری هم که شما می کنی اینه که میری تو گوگل سرچ می کنی اشکین دو صفر نود و هشت یا هیرسا یا اصلا محمد خردادیان. بعد عکسا و کلیپای اینا رو نشون خانواده میدی صد در صد موافقت می کنن.
—————–
-: سلام من عاشق یکی شدم که خیلییی ازم دوره من خییلی دوسش دارم یک جورایی جونمم واسش میدم راستش من عاشق شهرام عبدلی ام. تو رو خدا بگین چیکار کنم فراموشش کنم داره دیوونم میکنه هر شب میاد به خوابم زندگی ندارم از دستش شمارشو دارم پیامم بهش دادم ولی بلاکم کرد.
-:  :-| فکر کنم اگه شهرام عبدلی اینو بشنوه ناشتا تگری بزنه. حالا واسه کامل شدن منوی فرهنگیتون چندتا پیشنهاد دیگه هم دارم که می تونین روشون فکر کنین: مهدی امینی خواه، سید رضا حسینی (همونی که تو سریال ترش و شیرین همش می گفت غلامم)، مجید مشیری (که بیست ساله نقش ها رو از پلیس و قاچاقچی تا پدر پولدار همه رو یه جور بازی می کنه) و سیروس همتی (بازیگر نقش سوم کتک خور سریالای درجه دوی کانال یک).

بازیگران سینما و تلویزیون

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه همسریابی

با اینکه چند مدتیست از برگزاری نمایشگاه کتاب گذشته و متاسفانه این نمایشگاه فقط برای پایتخت نشیناس، اما بد نیست به برخی اتفاقات مهم و جالب در متن و حاشیه ی نمایشگاه اشاره کرد. منظور از الف و میم هم افرادی هستن که یک بار با هم رفتیم و البته خودم هم چندبار تنها رفتم.
—————————————————–
در غرفه ی انتشارات مروارید، کامران رسول زاده نشسته بود و کتاباشو برای دخترای جوان امضا می کرد.
من: عه؟ کامران رسول زاده …
میم: هان؟ کی هست این؟
-: «شاعره. ببین میخوام ازش امضا بگیرم ولی همش دخترا میرن من روم نمیشه بیا با هم بریم تو برام امضا بگیر.»
رفتیم پیش رسول زاده و دوستم با اسم من گرفت.
رسول زاده: شما کار هنری هم می کنید؟
ما: نع!
این نه به قدری تحقیرآمیز بود، چنان له شدم که احساس حقارت از سر و کولم میره بالا میاد پایین. با اجازه من الان برم دستشویی یه کار هنری بکنم بیام.
—————————————————
یکی از دخترای غرفه دار اونقدر خوشگل بود که روم نشد برم کتابی که می خواستم رو بگیرم. حالا باید برم بیرون بخرم.
—————————————————
رایتل سیمکارت می داد با ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه مکالمه ی رایگان. چندتا دختر سانتی مانتال هم گذاشته بودن واسه ثبت نام.
الف (خطاب به یکی از دخترا): این مکالمه ی رایگان چطوریاس؟
دختر: ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه رایگان می تونین درون شبکه حرف بزنین.
الف: این همه با کی حرف بزنیم؟
دختر: خب همه‌تون سیمکارت بگیرین با هم حرف بزنین.
من: ۱۰۰۰۰۰۰۰ دقیقه چی بگیم به هم آخه
الف (خطاب به دختر): نمیشه با خودتون حرف بزنیم؟
————————————————-
وقتی کنار غرفه ای می ایستادم، غرفه دار کتاب پیشنهاد می داد که من بعد از کمی ورق زدن کتاب درحالی که با لبخندی هیستریک سرمو به چپ و راست تکون می دادم، می گفتم نه! گرونه. و رد می شدم می رفتم و غرفه دار حرص می خورد.
————————————————-
میم: من گشنمه صبونه نخوردم
من: خب بیا یه کیک بخر بخور
-: نه کیک تشنه می کنه بیا پفک بگیریم
————————————————-
الف جوک تعریف می کرد. می گفت یه بنده خدایی گاو گوسفنداشو می فروشه و از روستا میاد تهران و کلی لباس نو می گیره و عطر و ادکلن و کت و شلوار و اینا. بعد پولش تموم میشه به کفش نمی رسه و با همون کفشای تاپال قبلی برمی گرده ده. وقتی همولایتی‌هاش این صحنه رو می بینن درحالیکه از بالا به پایین و از سر تا پاشو با تعجب نگاه می کردن همینطوری سوت می زدن و وقتی به پایین می رسیدن …. اینجا یه دفعه الف می زد زیر خنده و نمی گفت عکس العملشون چیه. گفتیم خب همین یه تیکه آخرشو بگو، نمی خواد از اول سوتشو بزنی. می گفت نمیشه و باید سوتشو بزنم و هر دفعه هم خنده ش می گرفت. خلاصه هر کاری کردیم نفهمیدیم دوستای اون یارو وقتی کفشاشو می بینن چه صدایی میدن.
————————————————–
فروش انتشارات نگاه به این صورت بود که غرفه دار اسم کتابو روی کاغذ می نوشت و کاغذو باید می بردیم می دادیم به صندوقدار که تو سیستم بزنه و حساب کنه. صندوقدار یه دختر با آرایش نسبتا زیاد بود. غرفه دار اسم کتاب همیشه شوهر رو روی کاغذ نوشته بود که دادمش به دختره.
دختر: همیشه چی؟
من: همیشه شوهر
بعد همچین ابروهاشو داد بالا و لباشو جمع کرد که یعنی مردم چه کتابایی می خرن. می خواستم بگم چیه شوهر گیرت نمیاد حسودیت میشه؟ نگفتم چون ناراحت می شد.
————————————————-
تنها و خسته درحالی که تعداد زیادی کتاب خریده بودم سوار اتوبوسی شدم که در پارکینگ پارک بود و فقط یه دختر روی صندلی اول نشسته و مشغول حرف زدن با موبایل بود. دوتا صندلی عقب تر نشستم.
بعد از اینکه تلفنش تموم شد، ناگهان برگشت بهم گفت: کتاباش خوبه؟
لبخند فجیعی داشت طوری که لثه های فک بالایی کاملا پیدا بود. ابروهای شدیدا پاچه بزی، صورت مثلثی شکل، کمی سبیل، مقدار متنابهی جوش و لک و موهای فرق وسط و گره گره هم چاشنی کار کرده بود.
من: آره فقط گرونه
-: آره خیلی گرون شده… (چشماش از خوشحالی برق می زد) شما کتابایی که می خواستین گرفتین؟
-: آره ولی بازم میام
-: میشه یکیشو ببینم؟
من حاضرم کلیه ام رو قرض بدم ولی کتابامو نه. خیلی رو کتاب حساسم. اگه کتابو بهش می دادم نوی نو خرابش می کرد چی؟ نپیچونه کتابو؟ باز اگه خوشگل بود خیلی دلم نمی سوخت… توی کیسه گشتم و ارزونترین کتابو پیدا کردم و بهش دادم: پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است. یه کتاب فلسفی نسبتا سنگین.
یه کم ورق زد و نگاه عاقل اندر فقیهی به کتاب انداخت و خیلی زودتر از اونچه فکرش رو می کردم پسش داد. تاکتیکم به درستی جواب داد.
دختر: حالا منم یه روز میام
من: هومممممممم
-: شاید جمعه با دوستام بیام
-: هممم
-: حالا الان تا اینجا اومدم نمیرم!
-: اومممم
-: راستش من می خواستم یه جا دیگه برم، به راننده گفتم گفت مسیرش می خوره و یادش رفت بهم بگه پیاده شم و تا آخرش اومدم. حالا گفت ده دقیقه بشین زود حرکت می کنیم.
-: تا نیم ساعت دیگه راه نمی افته
-: نه خودش گفت زود حرکت می کنه
-: ممممم
و خدا رو شکر چند نفر وارد اتوبوس شدن و پروژه ی شوهر یابی در نمایشگاه به شکست انجامید.
————————————————-
بگید دم یکی از غرفه ها کیا رو دیدیم؟ سیدا و نفیسه معتکف (کی هستن اینا حالا؟). نفیسه معکتف داخل غرفه بود و کتاباشو امضا می کرد. سیدا هم از بیرون غرفه باهاش لاس می زد. خواستم برم کتابای معتکفو بدم سیدا امضا کنه که جبرئیل نازل شد گفت زشته.
————————————————-
توی ایستگاه مترو داشتم از آبسرد کن آب می خوردم. تازگی ها یاد گرفتن و شیرها رو مثل خارجیا طوری میذارن که آب رو به بالا میاد بیرون و باید دهنو همینطوری باز نگه داری تا بتونی آب بخوری. کنارم هم دختری داشت از شیر کناری آب می خورد. چون نوشیدن با این سیستم کار سختیه، اول آبو تو دهنم نگه می دارم و بعد می ایستم و فرو میدم.
تقریبا حجم بالایی آب رو تو دهنم ذخیره کرده بودم که الف اومد بالای سرم و گفت لبو!(لب رو). اینو که گفت پقی زدم زیر خنده و کل محتویات دهنمو فواره ای پاشیدم رو دختره.
بعد الف گفت که تیکه ی آخر جوکه همین صدایی بود که من درآوردم.

دیدگاهی بنویسید


غیرت صوری یا شور غیرتی؟

چند روزی میشه که از مصافحه ی لیلا حاتمی گذشته و اعتراضات سیاسی و به تبعش حمایت های سیاسی و غیر فرهنگی کمی فروکش کرده. شاید بعضی به این فکر کنن که اگه جای حاتمی بودن چه عکس العملی نشون می دادن و پاسخشون به اعتراضات چی بود. هرکس عقیده و طرز فکری داره و موقعیت لیلا حاتمی هم خیلی پیچیده نیست. اما من بیشتر به این فکر می کنم که اگه جای شوهرش، علی مصفا بودم باید چه عکس العملی نشون می دادم؟


چند روز پیش هم موزیک ویدئویی منتشر شد که گلشیفته به عنوان مدل در ویدئو نقشی ایفا می کرد. اینطور بود که با پوشش کم و لباسی شبیه ژیمناست ها روی زمین دراز کشیده بود و تعداد زیادی مرد که بعضا لباس بر تن نداشتن هم رو به روش ایستاده و تو کفـِش بودن. جای گلشیفته بودن برای تصمیم گیری در مورد راه و روش زندگی خیلی کار سختی نیست. اما اینکه به جای پدرش چه واکنشی باید به این قضایا نشون داد جای بحث و تامله.
اکثر مواقع سکوت کردن بهترین کاره ولی بعضی جاها واقعا سکوت واکنش مناسبی نیست. من اگه جای علی مصفا بودم نمی دونستم باید چیکار کنم و ترجیح می دادم سکوت کنم و صرفا در خفا از همسرم دفاع کنم. یا اگه جای بهزاد فراهانی بودم خیلی موضع تندی نمی گرفتم و سعی می کردم با ملایمت خودمو از رفتار دخترم مبرا کنم.
این موقعیت ها بدرد وودی آلن می خوره که ازش فیلم بسازه. البته نه این وودی آلن. یه وودی آلن دلواپس!

دیدگاهی بنویسید


معرفی فیلم Amour

یه روایتی هست که صحت و سقمش بر من پوشیده اس اما بیانش خالی از لطف نیست. میگن یه خانم جوانی در جوانی تصادف می کنه و دچار زندگی نباتی میشه. آقا این خانواده اش هم اند فداکار، چندین و چند سال میشینن ازش مراقبت می کنن و تر و خشکش می کنن و این همینطوری توی کما بوده. تا اینکه چند سال میگذره و وقتی یه بنده خدایی میاد بهش سر بزنه می بینه چشم این بنده خدا یه تکونایی می خوره و بعد می فهمن که بیچاره در تمام این مدت به هوش بوده و اتفاقات اطرافش رو می فهمیده.

تصور اینکه این اتفاق برای ما بیفته به قدری وحشتناکه که شاید ترجیح بدیم همین الان خودمون رو به دار مجازات بیاویزیم. اما قبل از اع*دام دسته جمعی، اجازه بدین در مورد فیلم عشق یا Amour توضیحاتی از خودم ارائه بدم.

فیلم آمور (آموق، آموخ، آموف) محصول ۲۰۱۲ ساخته ی میشائیل هانکه کارگردان معروف اتریشی و برنده ی جایزه ی اسکار و گلدن گلوب سال ۲۰۱۳ هستش. زبون فیلم فرانسویه و فضای فیلم هم بیشتر در یک آپارتمان قدیمی توی پاریس میگذره. قصد لو دادن داستان فیلم رو ندارم و چون کلهم قصه ی فیلم نیم خط بیشتر نیست از ذکر اون پرهیز می کنم.

متاسفانه بخاطر فیلم قبل از طلوع و البته سایر فیلم های هالیوودی، تصور خوبی از تعریف عشق به سبک غربی نداشتم. با این حال تصمیم گرفتم این ذهنیت رو با دیدن یک فیلم اروپایی از بین ببرم که متاسفانه نه تنها تغییر ذهنیتی در من ایجاد نشد، بلکه با سینمای اروپا و مخصوصا فرانسه هم دچار مشکل شدم. روندِ به شدت کند و بدون تعلیق فیلم واقعا آزاردهنده اس. گویا فرانسویا با فیلم های کند و شل و ول بیشتر حال می کنن. حالا باز کندیش به کنار، تعریفی که از عشق می کنه به شدت سطحی و غیرقابل قبوله. نمیخوام فیلم رو لو بدم اما می تونین نقد فراستی رو درباره این فیلم بخونین که به نظرم نقد درستی میاد.

نکته ی قابل توجه، سن بالای بازیگرهای فیلمه که هر کدوم هشتاد و چند سال سن دارن و مثل فرفره سالم و سرحالن. (از کِی تا حالا فرفره سالم و سرحال شده؟) والا. منی که در عنفوان جوانی هستم کانهو پیری خرفت در خودم غوطه می خورم و مغموم و تنها در انتظار مرگ به احتضار نشسته ام.

در آخر ضمن بیان این نکته که نیاز مبرمی به عشق دارم از یابندگان تقاضا می کنم هیچ کاری نکنن چون من به عشق واقعی پایبندم و کافیه درباره ی من رو بخونین و به فلاکتم پی ببرین. مرسی و خداحافظ.

پی نوشت۱: نمی فهمم پیرزنه کل سیستم رو ریخته بیرون بعد فیلم درجه سنی PG-13 گرفته. همون درجه ای که جدایی نادر از سیمین گرفته بود.

پی نوشت۲: من خودم با خودم راشن رولت بازی کنم بعد راضی میشین تو نظرسنجی بغل شرکت کنین؟

دیدگاهی بنویسید


کارت گرافیکمو بردم باشگاه

ساعت یک و بیست و شش دقیقه ی بامداد روز دهم فروردینه. دارم با گوشیم آهنگ گوش میدم چون کامپیوترم که آرشیو آهنگام توشه، دچار نقص فنی شده و چون خودم مهندسم پس خودم باید درستش کنم. قبل از عید همچین قصدی داشتم، بنابراین کارت گرافیک معیوبم رو بردم کامپیوتری سر کوچه و گفتم اینو بگیر یه نوشو بده. گفت شاید مشکل از این نباشه و از عمه ی انویدیا باشه و فلان و زر مفت. گفت سیستمو بیار ببینم. رفتم آوردم گفت فردا سالم بیا ببر. گفتم آره حتما.

فردا رفتم گفت ببین درست شده و یه آهنگ از هاردم پلی کرد و همه چی درست بود. گفت کل سیستمو پیاده کردم فوت کردم اندازه خونه تکونی خونه عمه ام اینا ازش خاک دراومد. کمی پول گرفت و خفه شد و منم اومدم خونه دیدم درست نشده و برگشتم و سلامی عرض شد. هیچی دیگه آخرش نه تنها درست نشد بلکه دیدم پایه ی رم شکسته و فن سی پی یو صدای بابابرقی میده. هرچند پولو پس داد اما آدم از آفتابه آب بخوره ولی کامپیوترشو دست غیر مهندس جماعت نده.

شاید این ضمیمه ی روزنامه همشهری رو که ملت لوازم دست دومشونو میذارن واسه فروش بگیرم و برم دم در خونه مردم. خدا رو چه دیدی شاید عدو شود سبب خیر و ما هم به نیمه ی نصف گمشده امون نائل اومدیم و وقتی بچه امون به دنیا اومد بهش میگم اومدم کامپیوتر مامانتو بخرم نگو …. بله؟ …. چیکارم داری؟ الان میام، دارم تایپ می کنم خانوم… من با اجازه برم ظرفا رو بشورم. معلوم نیست این یعقوب چیکار می کنه تو خونه.

بالاخره با سلام و صلوات و زور و کتک رفتم باشگاه بالدی بیلدینگ ثبت نام کردم و قضاقورتکی و نصفه نیمه رفتم هارتل زدم. بعد یه مربی داریم که صبح علی الطلوع ساعت هفت صبح در باشگاه رو باز می کنه تا یازده شب تنها کاری که می کنه اینه که آهنگای جدیدو رو سیستم پلی می کنه. بعد واسه اینکه حوصله اش سر نره میشینه کتاب صد و یک راه برای اینکه چگونه عمه ی شادی داشته باشیم و یا هنر گفتگو با عمه ی هرکس در هر کجا و هر قبرستونی رو سق می زنه و آخرش نفهمیدم بالاخره کی میخواد این روش ها رو تو زندگیش پیاده کنه. صبح تا شوم رو صندلی نشسته خوبه زخم بستر نمی گیره. (شایدم گرفته باشه ما که ندیدیم نمی تونیم درباره مردم زود قضاوت کنیم)

حالا یه روز این دوست ما با همون کفش باشگاه رفته مستراح ادراریده به زندگی و اومده رو موکت باشگاه با همون کفش. بعد مربیه دراومده میگه بلادل من این کال دلسته آخه؟ بعد این رفیق ما واسه توضیح با کفشش تو کل استادیوم قدم رو رفت. مربیه بدبخت کل کف زمینو با زبون لیس زده بود تا کانهو آینه برق بزنه.

در همین لحظه ی نکبت بار تصمیم گرفتم اسم بچه هامو بذارم یعقوب و آینه. حالا بعدا درباره باشگاه منحوس بیشتر توضیح میدم الان برم ببینم آینه ی بابا چی میخواد عین سگ داره واق می زنه.

پی نوشت: یه ماه کدوم گوری بودم؟

دیدگاهی بنویسید