بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا

خردسال که بودم نه کلاس سه تار و موسیقی می رفتم، نه کلاس زبان آلمانی و نه استعدادم توی مدارس فوتبالی که نرفتم شکوفا شد. فقط هرجا تیکه کاغذ پاره ای پیدا می کردم مشغول نوشتن می شدم. این برگه ها رو همیشه دستم می گرفتم و می دادم بقیه بخونن ولی چون کسی نمی خوند، لاجرم خودم به زور واسشون می خوندم و احساس کول بودن می کردم.

این روند ادامه داشت تا اینکه بزرگتر شدم و یه روز پسرعمم غیر از جیگر، وبلاگی رو معرفی کرد که خودش صاحبش بود و جملات پائولو کوئیو و مارکز رو توش میذاشت. خب کور از خدا چی میخواد؟ منم یه وبلاگ تو میهن بلاگ ساختم و شروع کردم به نوشتن و همچنان توی وبلاگایی که دارم مینویسم و خوشحالم.

اگر به زندگینامه نویسنده ها دقت کنیم، می بینیم که هرکدوم برای نوشتن آداب خاصی داشتن. مثلا همینگوی صبح زود بیدار می شده و تا ظهر می نوشته و بعدش بیکار تا شب با در و دیوار ور می رفته. یا تولستوی فقط با خودنویس می نوشته و اگه کسی بهش مداد تعارف می زده، با مشت می کوبیده تو صورتش. خب منم مثل بقیه رسم خودمو دارم. حالا اینکه خودمو انداختم وسط این دوستان به این خاطر نیست که آدم شاخی باشم و اگه هم قرار بود پخی بشم تو این سن و سال باید می شدم. مثل ورونیکا راف که تو بیست و دو سالگی دایورجنت رو نوشت و بعد حتی از روی رمانش فیلم هم ساختن و عشقم شیلین وودلی هم توش بازی کرد.

قبل از نوشتن هر مطلب، چند روز فکر می کنم چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد. بعد توی یه سررسید با خودکار شروع به نوشتن می کنم. نوشته ها رو توی ورد تایپ و بعد توی پنل کپی می کنم و روی انتشار کلیک می کنم. حالا حتما این سوال پیش میاد که چه آدم بیکاری هستم و خب این حرف درسته چون آدم بیکار و الواتی هستم و حتی نبودنم باعث راحتی بعضیا میشه و اگه یکی بیاد بزنه تو گوشم اگه چیزی بهش گفتم؟ اتفاقا میگم خیلی ممنون و خداحافظ.

دیدگاهی بنویسید


روش های درمان افسردگی

چند ماهی میشه که به دلیل بیکاری مفرط، تا حدی دچار افسردگی شدم. البته نمی دونم اسمش افسردگی باشه یا نه اما به هرحال خیلی تنبل، بی انگیزه و بی اعصاب و منفی شدم. بخش عمده ی این احوالات به بلاتکلیفی و مبهم بودن آینده ام برمی گرده و بخشی هم به روحیات چرت خودم. از همین روی از تعدادی از آشنایان درخواست کردم راه حل هایی برای برون رفت از این نکبت و کثافتی که درونش گرفتار شدم ارائه بدن.
ورزش کن: ورزش ورزش ورزش، بی تو نمی خندم… دو سال پیش که یه ماه رفتم باشگاه بدنسازی و هارتل پنج کیلویی زدم، به قدری با نگاه از طرف گنده هایی که صد و سی می زدن تحقیر شدم که حالم از مربی خیکیمون که از ده صبح تا ده شب روی صندلی پشت میز دم در باشگاه می نشست و عصرونه یه تن ماهی با یه بربری کامل رو می خورد و کتاب صد و یک راه برای موفقیت رو می خوند، به هم خورد.
با یه دختر دوست شو: می دونم، همه دخترا یه لنگه پا منتظرن مذاکرات هسته ای به نتیجه برسه و من برم با یکیشون دوست شم. در این عمر خویش فقط یه نفر بود که خیلی عاشقم بود، اونم پسرخاله م بود که وقتی در بچگی ازش پرسیدن بزرگ شدی میخوای با کی ازدواج کنی؟ گفت حامد.
کار کن: باتریای قلمی نیم قلمی…جورابای کشی و نخی، بو نمی گیره سوراخ نمیشه… آدامسای فِرش اصل ترکیه، تاریخ انقضا داره در طعم های مختلف…بادکنکای باب اسفنجی، برای بچه ها، بازی شادی سرگرمی…مسواکای سه کاره اورال بی، خمیردندونای کرصت با سه سال تاریخ انقضا.
واسه دو ساعت صد و پنجاه هزار تومن داری؟: شاید بازداشتم کنن ولی من واذکتومی کردم. لوله ها رو دستی دو راه دور گردنش گره زدم. درد داشت ولی ارزششو داشت. بعدش صد و پنجاه داشتم میذاشتم بانک سودشو می گرفتم.
تو جمع باش: امتحان دارم…پایان نامه مونده…سر کارم…اونجا حال نمیده…با دوست دخترم قرار دارم…مهمون دارم…خسته م یه روز دیگه…بارون میاد عینکم خیس میشه…شورتمو دارم می شورم ندارم دیگه
استراحت کن: روزا رو خوابیم و شبا رو پارتی، موزیک باحال و دیوونه بازی… فقط نون از کجا بیارم بخورم؟
گل گاو زبون بخور: -:ببخشید آقا اینا کیلویی چنده؟ -:صد و پنجاه تومن -:صد و پنجاه داشتم که می دادم به اون دو ساعتیه -:جان؟ -:هیچی. یه پَر بردارم چند میشه؟ -:پنج تومن -:چقدر باهاش درست میشه؟ -:ته استکان
به چیزای خوب فکر کن: با یه دوستی هر وقت میریم بیرون دائما میگه اوفففف عجب چیزیه…اووووه عجب چیزی بود… بهش میگم تو که به پیر و جوون و زشت و خوشگل و چاق و لاغر رحم نمی کنی، اصلا ملاکت واسه چیز خوب بودن چیه؟ میگه ببین فقط یه چیز مهمه…
تو خونه نباش برو بیرون: هر وقت میرم بیرون، همه نامزد بازیشون می گیره… کف خیابون، تو پارک، سینما، کافی نت، کله پزی، شورت فروشی… دست در دست، بغل تو بغل، لب به لب، فلان تو بیسار.
برو مشاوره: عزیزم سعی کن افکار منفیتو از خورت دور کنی و به چیزای مثبت فکر کنی. ورزش کن و تغذیه ی مناسب داشته باش. استرسو بذار کنار. بیشتر بخند. از طبیعت لذت ببر. با دوستات باش و با آدما خوش رفتـ… تق… تق…

شلیک به مشاور

دیدگاهی بنویسید


من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست

در حال مسواک زدن بودم که یه پشه بدون هیچ عمد و نیت قبلی و فقط برای دفاع مشروع قصد مزاحمت داشت. شیر آبو باز کردم و سعی کردم با ضربات دستم پشه رو وارد جریان آب بکنم و بعدش هم راهی فاضلاب. هرچند روش ددمنشانه ای رو برای قتل در پیش گرفته بودم ولی خیلی علاقه ای به کثافت کاری نداشتم. چندبار ضربات مهلکی بهش وارد کردم و دو سه بار هم زیر شیر آب خیس شد ولی با تقلای خیلی زیاد از مهلکه فرار کرد. وانگهی، همیشه موجود ضعیف تر مغلوب خواهد بود و احتمالا هم مرگ دردناکی رو تجربه کرد.
سر کوچه امون پیرمردی پرسه می زنه که از شواهد و قرائن و وسایلی که روی دوش داره به نظر باید پنبه زن یا اصطلاحا لحاف دوز باشه. عجیبه که توی زمان و مکانی که اکثر مردم روی خوشخواب می خوابن و دیگه پنبه ای برای زدن وجود نداره، این شخص همچنان به انجام شغلش اصرار داره در حالی که هیچ سفارشی هم نیست. یک بار هم دیدم که یه پسری از ماشین پیاده شد و یه مقدار پول احتمالا بلاعوض به پیرمرد داد.

پیرمرد لحاف دوز
برای رسیدن به دانشگاه داشتیم با ماشین از خیابونای شهر قزوین می گذشتیم. در لاین مقابل چندتا کارگر مشغول ترمیم آسفالت خیابون بودن و هرکس هم درحال انجام وظیفه ی خودش بود. همینطوری به این فکر کردم که اگه یه ماشین با سرعت زیاد به یکی از این کارگرا بزنه، چند نفر تو دنیا این اتفاق براشون مهمه؟ اصلا کسی در اون لحظه به این فکر می کنه که یه نفر داره یکی از خیابونای قزوین رو آسفالت می کنه؟ غیر از چند نفر خاص هیچ کس حتی روحش هم خبردار نیست.

آسفالت کردن خیابان
عکس تزئینی‌ست

مصطفی مستور توی کی از شماره های همشهری داستان مطلبی درباره ی تفاوت های خودش نوشته بود که پاراگراف زیر بخشی از اون متنه:
“شب ها پیش از خواب به تک تک بچه های کوچه فکر می کردم. دلم می خواست بدانم حالا در خانه هاشان چه می کنند؛ مشق می نویسند، از پدرشان کتک می خورند یا به زخم های دست و پاهاشان – که حاصل توپ بازی های توی کوچه بود و تمامی نداشت – پماد می مالند. هر چیزی ممکن بود و تنها چیزی که می دانستم و در دانستنش تردید نداشتم و همیشه هم از دانستنش «تفاوت» مثل هیولایی باز سر برمی آورد و بیرون می زد و خودش را نشان می داد، این بود که محال است هیچ کدامشان به من یا به هرکس دیگری از بچه های کوچه فکر کند.”
شاید برای هرکسی پیش اومده باشه که به این موضوع بیاندیشه که آیا الان کسی هست که به من فکر کنه یا درباره ی من حرف بزنه؟ مثلا امکان داره آقایی که امروز شاهد زمین خوردنم بوده حالا درحال صحبت کردن با دوستاش درباره ی این اتفاق باشه؟ آیا ممکنه همکلاسی دوران مدرسه ام بطور اتفاقی یاد من افتاده باشه و به این فکر کنه که الان دارم چیکار می کنم؟ و یا اصلا برعکسش. آیا پیرمردی که پارسال توی اتوبوس خوابش برده بود و تفش آویزون شده بود به این فکر می کنه که یک نفر در این لحظه داره اونو با اون اتفاق یادآوری می کنه؟
باید قبول کرد که ما آدمای مهمی نیستیم. از اول خلقت تا الان حدود صد و ده میلیارد نفر روی زمین زندگی کردن و یا همچنان درحال حیاتن. البته اگه بخوایم سایر موجودات رو هم حساب کنیم این عدد ناشمارا میشه. واقعا ما چه فرقی با پشه ای داریم که برای زنده موندن دست و پا می زنه؟ کسی براش مهمه که یه پشه کشته بشه؟ برای شما چقدر پیرمرد لحاف دوز مهمه؟ اصلا اگه من درباره اش نمی نوشتم شما هیچ وقت نمی فهمیدین همچین آدمی هم وجود داره. برای خود پیرمرد چی؟ خودش برای خودش چقدر اهمیت داره؟ کارگری که مشغول آسفالت کردن یه خیابون توی یه شهر کوچیکه چه چیزی رو مهمتر از زندگی و وجود خودش می دونه؟ این موضوع یه کم خوفناک نیست؟ چیزی که برای ما از هر چیز دیگه ای باارزش تر و مهم تره برای دیگران هیچ ارزشی نداره و حتی از وجود این چیز باارزش باخبر نیستن. خانواده؟ از اطرافیانتون کسی هست که ده پونزده سال پیش فوت کرده باشه و الان غیر از خاطراتی محو چیزی ازش یادتون مونده باشه؟ اصلا غیر از این موضوع، ده بیست نفر در مقابل صد و ده میلیارد نفر (غیر از آیندگان) صفر به نظر میاد.

جمعیت زیاد
واقعیت اینه که وجود ما برای کسی اهمیت نداره و زندگی ما تقریبا بی ارزشه. ولی مجبوریم زندگی کنیم و این سرنوشتیه که اساس خلقته و مفری ازش نیست.

دیدگاهی بنویسید


تحویل‌دار واقعی

دیشب بطور اتفاقی شبکه استانی قم رو می دیدم. یه آقای مجری ای بود که داشت با شور و هیجان از مردم پول و جنس و کالا می گرفت برای ایتام و نیازمندان. رفتارش بیشتر شبیه دلال ها بود. وسط این پول گرفتن ها، آیتم هایی هم پخش می شد از مردمی که فقیر بودن و نیازمند کمک و همین آقا که مهدی تحویلدار باشه هم مجری این گزارشات بود. وقتی آیتم تموم می شد دوباره می اومدیم توی محوطه و جایی که تحویلدار مشغول جمع آوری کمک های مردمی برای آدم های توی گزارش بود.

مهدی تحویل دار
مثلا یکی حلقه ی ازدواجشو می داد می گفت برای گزارش چهار. یکی عروسک می داد واسه ریحانه ی گزارش هفت. یکی اسلحه شکاریشو آورده بود که می گفت هشت میلیون می ارزه و تحویلدار گفت بذارین واسه فروش. یه پسری آکواریوم آورده بود. یکی یه انگشتر می داد بهش و می گفت نگینش سنگ حرم امام علی و قیمتش حداقل یک و نیم میلیونه که البته شاید خود انگشتر پنجاه تومن هم نمی ارزید ولی چون طرف گفته بود واسه حرم امامه این قیمت بهش خورده بود. حتی یک نفر تابلوی اتاقشو برداشته بود آورده بود و می گفت این بیست سال تو حرم امام حسین بالای مزار بوده و دیگه حداقل حداقلش شیش میلیون ارزش داره. حجم خیلی زیادی از پول و طلا و انواع کالا جمع می شد و واقعا هم معلوم نبود چطور قراره به دست نیازمند برسه و اگه یک نفر هوس می کرد چند تا النگو بذاره تو جیبش مطمئنا هیچ کس نمی فهمید.

بوسه تحویل دار بر دست استاندار سابق قم

اما تو خود گزارش ها چهره ی همه ی افراد رو واضح نشون می دادن و حتی اگه اون آدم ها براشون مهم نبود که شناخته بشن، سازنده های برنامه نباید این کارو می کردن و غرور یه عده رو خدشه دار می کردن. بعضی ها هم واقعا نیازمند بودن. پدر خانواده فوت کرده بود و مادر باید بچه های کوچیکشو بزرگ می کرد. اما یکی از گزارش ها برام جالب بود که مَرده به بهونه ی اینکه کار نیست تو خونه نشسته بود و دخترش مجبور شده بود بره کار برشکاری کنه و انگشت دستش دچار مشکل بشه. آدم حتی اگه پا هم نداشته باشه می تونه تو خونه و همینطوری نشسته درآمدزایی کنه. مثلا جعبه های کادویی درست کنه یا چه می دونم از این بدلیجات و کلی چیز دیگه. جور تنبلی یه آدمو باید خونواده و بعدش هم مردم بکشن.
متاسفانه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینه که هیچ نظارتی روی موسسه های خیریه و کمک های جمع آوری شده وجود نداره و اخبار کلاهبرداری های اینچنینی رو هم زیاد می شنویم. ضمن اینکه پول دستی دادن به نیازمند خیلی دردی رو دوا نمی کنه و دو روز بعد میشه مثل قبل. حتی بعضیا رو میشناسم که لنگ اجاره خونه هستن ولی ماشین ظرفشویی و مایکروفر و اینا دارن. به همین دلایل اگه به موقعیتی برسم که دستم به حلقم برسه، ترجیح میدم جای اینکه به کسی بلاعوض پول بدم، کمکش کنم زندگیش رو روال بیفته. واسه همین شاید مثلا تو خیابون از دستفروش چیزی بخرم ولی عمرا به گدا کمک نمی کنم. هرچند، خودم هم فرقی با گدا ندارم :( .
پی نوشت: تا وقتی آدما رو نشناختیم نمی تونیم درباره شون قضاوت کنیم. شاید تحویلدار آدم خیلی خوب و خالصی هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


سلاخ خانه ی شعبه ی ۴۴۹

بعد از خریدهای جنون آمیز چندصدهزار تومنی از نمایشگاه کتاب در سال های قبل، امسال تصمیم گرفتم مقتصدتر باشم و تا جایی که جا داره از دولت بکَنم. بعد از اینکه از ترس تموم شدن بن ها با مکافات تونستم برای تعدادی از آشنایان و دوستان ثبت نام کنم به این نتیجه ی مهم رسیدم که بهتره خیلی هم شورشو درنیارم و کمتر حرص دنیا رو بزنم.

امروز تصمیم گرفتم برای دریافت بن کارت با اعوان و انصار راهی شعبه ی مذکور بشیم که همون اول صبح متوجه شدم از دنده ی چپ بلند شدم و همش دلم میخواد پاچه بخورم. اصولا وقتی این حالت بهم دست میده یا باید دوست دخترم بهم زنگ بزنه یا دوباره بگیرم بخوابم اما مسئله اینه که من اصلا دوست دختر ندارم و خواب نیمروزی هم باعث گندتر شدنم میشه و تنها راهش خواب شبانه اس که با توجه به مشکل اختلال خوابی که دارم، شب ها خوابم نمی بره. از همین روی همیشه عنقم.

شوربختانه و شاید هم خوشبختانه غیر از حالت عصبی وار، دچار تهوع معکوس هم شده بودم و برای مثال وقتی مچ پای بیرون افتاده ی مونث زیبای ایستاده روی پله برقی مترو رو بصورت حلال می دیدم حالم به شدت به هم می خورد بس که کبره بسته بود. حالا بعضیا عاشق همین چیزان ها، ولی من کلا حالم بد میشه و ترجیح میدم برم کشیش شم.

رسیدیم شعبه. در رو که باز کردیم دیدیم تو دهن رئیس شعبه ایم. یعنی انباری خونه ی ما بزرگتر بود. بعد از یه کم وول خوردن تو دهن رئیس شعبه، باجه موردنظر رو پیدا کردیم که متصدیش خانوم جوانی بود. تک تک (و نه بطور گروهی) برای گرفتن کارت اقدام کردیم. متصدی طوری به کارت شناسایی و چهره ی ما نگاه می کرد که هر آن منتظر بودم پلیس فرودگاه دستگیرمون کنه. حالا برگشته باشه به من چی گفته باشه خوبه؟ میگه «هه هه هه هه همین لباسی که روی کارته رو الان پوشیدی؟» به نظر من اصلا موضوع خنده داری نبود. گفتم «بله موقع ثبت نام دانشگاه یهو این عکسو ازمون گرفتن» بعد بی تربیتِ پررو میگه «پس داغه داغه!» ببخشید که تو راه هوا سرد بود یه کم یخ کرد.

واقعا کی فکرشو می کرد گرفتن یک بن کارت ساده تبدیل به یک فاجعه ی بزرگ بشه؟ هیچکس. بذارید مسئله رو باز کنم. موقع ثبت نام و واریز مبلغ به یکی از دوستان گفتم: اگه ثبت نام نهایی کنم می تونی بیای دیگه؟ گفت: آره بابا. -: این شعبه ای که میخوام بزنم بهت دوره ها. مشکلی که نیست؟ -: نه بابا. -: پس من ثبتش کردم. -: باشه بابا.

اما این هفته ناگهان جایی مشغول به کار شد که اگه مرخصی بگیره کلا مرخصش می کنن. ساعت کاریش هم دقیقا ساعت کاری بانکه. این اتفاق یکی از بزرگترین چالش های بوجود اومده توی زندگیمه که باید یکی از راه حل های زیر رو انتخاب کنم:

قید ۹۰ هزار تومنو بزنم. (سی هزار تومن سهم دانشجو که واریز کردم و ۶۰ هزار تومنی که قراره جای بن از جیب بدم)

بهش اصرار کنم مرخصی بگیره.

تقلب کنم و یک نفر دیگه رو جاش ببرم.

برم کبره های پای رئیس شعبه رو با دندون لیس بزنم که یه ایندفعه رو کوتاه بیاد و کارتو بده به من.

با طناب جعبه شیرینی خودمو حلق آویز کنم تو ارومیه.

حالا بعد از گرفتن کارت ها رفتیم توی پارکی در نزدیکی بانک نشستیم. بعد من میگم: «عه؟ دختره داره سیگار می کشه.» بعد یکدفعه چهل تا سر و نود تا چشم برمی گردن عقب و دختره رو نگاه می کنن. نه واقعا یه دختر سیگار بکشه چه حادثه ی غیرمترقبه ای رخ داده؟ یعنی دختر چون دختره نباید سیگار بکشه؟ چون داره سیگار می کشه باید نگاش کنین؟ کِی می خوایم اُپنمون رو مایند کنیم؟ من همین جا در حمایت از حقوق زنان اعلام می کنم که هروقت من مشغول سیگار کشیدن بودم، همه ی دخترها برگردن نگام کنن.

اعصاب ندارم واقعا. به پنجاه نفر گفته بودم اگه واسه یکی دیگه ثبت نام کنین، خودتون می تونین برید جاشون بن رو بگیرید و اونا هم به پنجاه نفر دیگه گفتن و این صد نفر برای دویست نفر ثبت نام کردن. اون دویست نفر هم یا تو زندانن یا رو تخت بیمارستان دارن وصیت می نویسن یا دارن تو سواحل آلمان کنار آفتاب، ساحل می گیرن. همین الاناس که پونصدتا طلبکار بیان در خونه امون کارتشونو بخوان. به قول شاعر: مرا تا عشق تعلیم سخن کرد، حدیثم نکته ی هر محفلی بود…

دیدگاهی بنویسید


معلم روزه دار، شیرکاکائو رو بردار

دیروز تلویزیون خبر جالبی رو قرائت کرد و باعث سرریز شدن ذوقم شد. اینکه حقوق معلم ها و فرهنگیان با اینکه پنج روز از ماه گذشته هنوز واریز نشده و این موجب نگرانی شده و چرا اینطوریه و این چه وضعشه. در همون لحظه یاد کارگرهایی افتادم که سه ماه و شیش ماه و حتی یک سال بدون گرفتن ریالی مشغول کار هستن و برای اینکه شغلشون رو از دست ندن مجبورن که بدون حقوق کار کنن چون اگه نکنن چیکار کنن. جرأت اعتراض هم ندارن که بلافاصله اخراج میشن.

خب شاید برای منی که تماما توی مدارس دولتی درس خوندم اینطوری بوده. معلم های من خیلی ارزشی برای دانش آموز قائل نبودن. از دیر اومدن ها و زود تعطیل کردن و نشستن دست به سینه تا زنگ بخوره و اعتصاب ها که بگذریم می رسیم به نتایجی که بچه ها توی پیش دانشگاهی نیمه دولتی ما گرفتن و بهترین رتبه امون شد هزار و ششصد، در حالی که مدرسه ی غیرانتفاعی محلمون که سالی چند میلیون شهریه می گرفت رتبه های یه رقمی و دو رقمی داشت.

البته که معلمی شغل انبیاس و احترام فرهنگیا واجب. اما اینکه چند روز حقوقشون دیر میشه درحالیکه تعطیل هستن و زیر باد خنک کولر نشستن و تلویزیون می بینن شاید خیلی جای اعتراض نداشته باشه. ضمنا باید قبول کرد که غیر از سه ماه تعطیلی تابستون، کلا معلمی شغل راحتی هم هست و نه تخصصی نیاز داره و نه فعالیت بدنی.

دیروز ساعت نه صبح رفتم روزنامه فروشی. دو تا دختر اومدن و یکیشون همشهری و کیک گرفت و دیگری شیرکاکائو. بعد یه پسری اومد و گفت آقا شیرکاکائو با کیک بدین. کارتخون دارین؟ نه، ولی بانک این بغل هست. من هزار تومن بیشتر ندارم، گفتی این بغله؟

رئیس پلیس گفته که حدود پنجاه درصد مردم تهران بخاطر مشکلاتی که دارن روزه نمی گیرن. بذارید من آمار خودمو که تولرانس کمتری هم داره بگم. نزدیک هشتاد و پنج درصد مردم تهران روزه نمی گیرن که از این تعداد ده درصدشون عذر موجه دارن. البته روزه نگرفتن و حتی روزه خواری عیب نیست و باید به عقاید هر آدمی احترام گذاشت اما اینکه رسانه های داخلی و مسئولین میخوان یه طوری القاء کنن که آره همه مردم روزه هستن و باید با روزه خواری برخورد کرد و بی دینا رو زد له کرد و اینا خیلی جالب نیست. آقا قبول کنین دیگه که بیشتر مردم روزه نمی گیرن چون اعتقاد ندارن.

یادمه پارسال تابستون و بعد از زلزله ی آذربایجان، جوون ها توی صف اهدای خون ساعت ها منتظر می موندن تا هم نوبتشون برسه خون بدن و هم چندتا عکس توووپ برای پیجشون بندازن. الان سازمان خون اعلام کرده که نیاز شدید به خون پیدا کرده و هیشکی به هیشکی. یعنی این جوون های نسل جدید هیچ قید و بندی ندارن و اصلا چرا نسل جدید؟ یه کلیپی امروز دیدم که یه بنده خدایی داره تو سمند جزغاله میشه و تا کمر از پنجره اومده بیرون و بخاطر حرارت شدید و احتمالا سوختگی کامل پایین تنه، نمی تونه بیاد بیرون و فقط فریاد می زنه و دستاشو تکون میده. بعد ده بیست نفر از مردم با اسمارت فون های ضد خششون دو دستی مشغول فیلم گرفتن هستن و بعد از چند دقیقه یه بنده خدایی با کپسول میره آتیشو کم کنه و اون آدمو نجات بده که چون بلد نیست می زنه آتیشو چند برابر می کنه و اون فرد هم کاملا توی شعله های آتیش فرو میره.

در پایان اینو بگم که من خودم جزو بی بخارترین و پرتوقع ترین مردم هستم و اگه فرهنگی بودم همون روز دوم تاخیر می رفتم یقه ی وزیر آموزش و پرورشو می گرفتم و در حین رفتن، وسط خیابون چیپس ماست و ریحون می خوردم و برای وبلاگم از کسی که از شدت گرمازدگی داره می میره عکس مینداختم.

دیدگاهی بنویسید