دلم میخواد زار بزنم

دبیرستان که بودیم یه معلم دفاعی داشتیم که موجی بود. از یکی از بچه های کلاس هم خوشش اومده بود و هر جلسه کلی ازش تعریف می کرد. یه بار که داشت درس می داد یه وانتی از پایین پنجره ی کلاس رد شد درحالیکه بانگ برمی آورد که سبزی قرمه، سبزی آش، سبزی خوردن و … . بچه ها هم که منتظر بودن دیوار ترک بخوره تا بهش بخندن شروع کردن به خندیدن. معلم موجیمون بعد از اینکه وانتی رفت و صدای خنده ها خوابید گفت من اینا رو می بینم گریه می کنم. و از اون به بعد هر وقت صدای وانتی به گوش می رسید بچه ها می زدن زیر گریه و تا مدت ها سوژه خنده بود این ماجرا.

حالا اما دیگه وقت رفتنه، جاده اسم منو فریاد می زنه. اما حالا وقتی ازدیاد وانتیا رو می بینم که خیابونا رو قرق کردن، منم دلم میخواد بشینم زار بزنم. تصور اینکه بچه ی طرف تو مدرسه به بقیه میگه بابام وانتیه یا سبزی فروشه اشکمو درمیاره. اما همچنان شکرگزار نیستم و همیشه از خدا طلبکارم.

سوار یکی از مسافربرای شخصی شده بودم. تازگیا مردمو به ضرب زور هم که شده سوار می کنن تا حداقل پول بنزین و استهلاک با درآمدشون سر به سر بشه و اینقدر هم تعدادشون زیاد شده که از کوچه بن بست هم مسافرکش میاد بیرون. می گفتم. راننده خیلی پیر بود. وقتی به اولین دو راهی رسید با استیصال و با اشاره ی انگشت از مسافری که جلو نشسته بود پرسید کدومو باید بره. مشخص بود بخاطر کهولت سن قادر به تصمیم گیری سریع نیست و سرعت گیرها رو هم به شکل وحشتناکی رد می کرد طوری که چند بار سر من به سقف خورد. تو حساب کردن کرایه ها هم که مکافاتی کشیدیم.

وقتی این وضعیتو دیدم دلم می خواست زار بزنم. آدمی که کلی سال زندگی کرده و به سن استراحت رسیده حالا باید با این وضعیت مسافرکشی کنه. و البته یاد بابای خودم و خیلی از پدرای دیگه افتادم که با وجود سن زیاد هنوزم کار می کنن.

قبل ترها سر هر چیز کوچیکی دوست داشتم زار بزنم. مثلا وقتی یه مادر و بچه می دیدم زارم می گرفت. پیرزن می دیدم، دختر پسر قاشق می دیدم و کلا هرچیز احساسی که قابلیت زار زدن رو داشت. یه مدت خوب شدم ولی الان دوباره زارم میاد. بیشتر از همه برای خودم. احساس عجز و تنهایی می کنم کما اینکه اینطور نیستم. حالا هم دلم میخواد زار بزنم، وانگهی که زارم نمیاد.

دیدگاهی بنویسید


من از عهد عتیقم

عرض نکردم؟ تا پای جک باوئر رسید به عمان همچین دوران زندان و بیداری اسلامی رو فراموش کرد که مثل الاغ افتاد رو سارا شوره و یه ..ی از هم گرفتن که کم مونده بود فک جفتشون بیاد پایین. حداقل نکردن برن یه خلوتی یه قبرستونی جایی که کسی نباشه. جلو شونصدهزارتا دوربین. اون فتیل فتالین هم نقش نخودی رو داره و وقتی جک باوئر نباشه میره پیش سارا شوره می خوابه. به خدا خوبی به این اجنبیا نیومده.

امروز با دوستی رفته بودیم لباس نظامی بخریم تا وقتی برمی گرده خدمتش لباس نو داشته باشه. یه مغازه گفت سی تومن و جنسش کتونه. یکی گفت نخی اصل آمریکا نود تومن. دیگری بیان فرمود کتون یشمی خال خال پشمی نیمه پلاستیکی بیست پنج تومن. پرسیدیم نخی نداری؟ گفت نه بابا نخی به درد نمی خوره توش کپک می زنی. خلاصه منصرف شد و رفتیم چندتا کتاب کنکوری بگیریم و خیرسرمون بخونیم.

در حال قدم زنی بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی رو دیدیم و از اونجا که من آدم به شدت یبس و گنده دماغ و آشغالی هستم ، رومو کردم اونور و به راهم ادامه دادم. فکر کنم از اینکه حسابشون نکردم ناراحت شدن. اما خب ، منم از اینکه منو حساب کردن ناراحت شدم. من هیچ جام خنده دار نیست که وقتی منو می بینن لبخند می زنن.

کتاب درسی که نخریدیم ارواح خیکم اما چندتا از این بساط فروشا کنار خیابون کتابای غیرمجازو پخش و پلا کرده بودن و منم که عاشق این کتابام. به طرف گفتم این انجیلا چند؟ (دقت کنید. منظور انجیر خشک یا آنجلا مرکل نیست) گفت کوچیکه هفت تومن بزرگه پنج تومن. در این موقع مغز من هنگ کرد چون اصولا هرچی گنده تر بالطبع گرون تر. گفتم یه ارزونشو میخوام. گفت این بزرگتره هست سه تومن. و دیگه اینجا بود که مغزم پکید. دید که دارم گیج می زنم گفت اون هفت تومنیه کاغذش خارجیه واسه همین گرونه. حالا اصلا چرا انجیل برمی داری؟ بیا این عهد عتیق و جدیدو بردار که تورات هم داره. خوشحال شدم و گفتم خب این چند؟ گفت دوازده تومن. و منم سوت زنان بی خیال شدم و حتی به جزوه های تبلیغی برادران اهل سنت حتی نگاه هم ننداختم.

بعدش رفتیم پیش یکی دیگه از دوستان که جلال و جبروتی راه انداخته و یه دفتر واسه شرکتش اجاره کرده و کلی کارمند و بازاریاب داره. هنوز وارد دفتر نشده بودیم که به دوستی که همراهم بود گفتم که دوست شرکت دارمون یکی از دخترای همکلاسی رو استخدام کرده و الان هم اون دختره تو اتاق دوستمون سکنی گوزیده. این دوستم هم که خیلی پسر محجوب و مأخوذیه و فقط چندبار جلو دخترا با گفتن الفاظ به … رفتم و … خل ، آبرو برامون نذاشته گفت من خجالت می کشم و نمیام. که البته بردیمش.

دخترک سخت مشغول کار بود ولی برامون چایی و شیرینی آورد. من شخصا غیر از سلام حرف دیگه ای بهش نزده بودم درحالیکه چهارتایی عین مرغ و خروس تو مرغدونی چمباتمه زده بودیم. دوست شرکتی غذا سفارش داد و بعد از چندی پیک گرامی بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد و غذاها رو روی میز گذاشت. سه پرس غذا بود. دوستم می گفت این (اشاره به دختره که در اون لحظه تو اتاق نبود) هیچی نمی خوره. و بعد عین گاو شروع به خوردن کردیم و حتی یه تعارف هم به وی نزدیم. وانگهی ، من چون معده ی ناقصی دارم نتونستم تا ماتحتش بخورم.

دختره هر سه تامونو تا حد زیادی میشناخت. منم رودرواسی رو کنار گذاشتم و تیکه های پسرونه به دوستان مینداختم که با ندای هیس هیس مواجه می گشتم. اصولا من از دوتا حرکت خوشم نمیاد. یکی اینکه یکی بهم بگه هیس و دیگری اینکه کسی بهم بگه به تو ربطی نداره. از شنیدن این عبارات ناراحت میشم هرچند گوینده به هیچ جاش هم نیست که من ناراحت میشم.

در آخر به منزل بازگشتم و درحالیکه برام هیچ حسی شبیه تو نیست بود ، وارد فضای اینترنت شدم و چشام به مواردی روشن شد که نباید می شد و سخت دل چرکین شدم. این قضیه به یکی از دوستان مربوط می شد و بلافاصله توی یاهومسنجر براش پیغام گذاشتم تا در مورد این اتفاقات توضیح بده. فعلا که نیومده اما امیدوارم بحث خیانت و خنجر و این حرفا نباشه. الانم که مشغول تحریر هستم به شدت عصبانی ام و می تونم شتر با بارشو یه جا بخورم. در اینجور مواقع شاعر میگه که «دلبر بلا ، اون قد و بالا ، جیگر طلا ، وای حنا» و در ادامه « حنا به خدا ، بده یه ندا ، تا بشم فدا ، وای حنا» و پس از گفتن این حرفا حنای مورد نظر شونصد میلیون بار از اتاق پرو بیاد بیرون و اعضای مربوطه رو در چشم سایرین فرو کنه و شاعر هم یک *لاخ بهش بده و بگه : ایتس گود … ایتس وری وری گود …

و برخلاف همیشه اه … اوووووآخ … تف

دیدگاهی بنویسید


فرت فرت

سلام. ساعت یازده و پنج دقیقه اس و من شدیدا چت زدم. تو این سایت دومین باریه که اول پست سلام می کنم و شما بذارین به حساب چت زدنم. وقتی چت می زنم نبوغم فوران می کنه و طبق توصیه ی پزشکان برای غلیان فوران و یا قلیان فراوان باید مست کرد و از اونجایی که اگه من مست کنم دیگران منو … بنابراین در شبانه روز چند ساعت بیشتر نمی خوابم و در نتیجه بیشتر اوقات فرت فرت چرت و ایضا چت می زنم. بارون هم که میاد.

امروز با تنی چند از کلام دوستان همکلام شده بودم و قرار بر این بوده که بهم زنگ بزنن و بگن ارواح شیکمشون کِی میخوان برن واسه کلاسای کنکور ثبت نام کنن. امروز همگی متفق القول بیان نمودند که ریدی و ما نمی خوایم ثبت نام کنیم و خودت گمشو برو ثبت نام کن. از طرفی ابراز داشتن که این کلاسا هیچ دو زار هم ارزش نداره و من هم گفتم اگه نرم بابام دندونامو ارتودنسی می کنه و این هم لازمه. اصلا می دونین ، من هیچ رغبتی به درس خوندن ندارم و دوست دارم پول دربیارم و هرچی پول دارم بدم نیروگاه آمنه. لکن پدر می فرمایند که گه نخور بچه. فعلا بشین درستو بخون بعد از کنکور اگه خواستی فرت فرت بخور. حالا من موندم و دو دلبر ، اینور بدم یا اونور. البته منظور از دادن ، قر دادن می باشه و نه مسئله ی دیگه ای. آره دوست جونام حالا نمی دونم چیکار کنم و همش غصه می خورم. برام دعا کنین. آخه می دونین چیه ، چون خیلی ناناحنم ناخونام کج در اومدن و حالا باید کلی پتیکور کنم و موهامم که فرت فرت ریزش گرفته و نیاز به بیگودی(؟!) داره. بله عجیجانم…

ظرف امروز و دیروز و بلکمم دیروز و امروز ، دو نفرو در ملأ اعدام کردن. یکی با خنده و شوخی دستی رفت پای چوبه و دیگری با کلی زاری و التماس و افت فشار. یکی برای قتل از مدت ها قبل نخشه کشیده و بعد با گلوله فرت فرت طرفو سوراخ کرده و اون یکی واسه اینکه بیشتر کتک نخوره ، فرت فرت چاقو رو کرده تو طرف. هفته ی پیش هم کوشا رفت قاطی باقالیا. همونی که فرت فرت چاقو رو کرده بود تو دختره. می بینین ، در مدت دو ماه چطور زندگی آدما از اینور به اونور میشه؟ مثلا همین خود من. الان بیست و دو ساله نه اینور دادم نه اونور. والا. آدمم اصلا من؟

تازگی وقتی روزنامه ها و خبرگزاریا رو می خونم دلم میخواد فرت فرت عق بزنم. دلیلش اینه که خبر روز اختلاسه و من نمی فهمم قضیه اش چیه و حوصله ی فهمیدنش رو هم ندارم. مغزم کار نمیده. اصلا نمی فهمم کی کیو اختلاس کرده و کی کیو نکرده اختلاس. فقط می دونم با سه هزار میلیارد کلی استادیوم آزادی میشه پر کرد. کافیه سه هزار میلیارد رو تقسیم بر صد هزار کنین. هان؟ (آدم خوشمزه ای هستم)

به شخصه اعتقاد دارم که مغزم از دست رفته و حالا که مغز ندارم چه خوبه که به فکر بالدی بیلدینگم باشم و بنابراین هفته ی پیش رفتم دمبل گرفتم و فرت فرت در انواع و اقسام حرکات مختلف زدمش و کلی هم عضلاتم هنگ کردن. بعد از اینکه یخده ورزش می کنم کانهو سگ اعتماد به نفس پیدا می کنم دچار طراوت مفرط میشم و از اونجایی که قر تو کمرم فراوون میشه و به هرحال نمی دونم کجا بریزم لکن میرم دستشویی و قرها رو دفع می کنم. البته لازم به ذکر است که من حتی در روز عروسیم هم نخواهم رقصید و بابام و باباش هم این کارو نکردن و حتما به پسرم هم میگم نرقصه. وانگهی ممکنه بچه ام دختر بشه و دیگه جرأت نکنم بهش حرفی بزنم. آخه می دونین ، کلا انسان مونث ذلیلی هستم.

ساعت مُک یازده اس. خیلی خوبه. انگار زمان متوقف شده. اگه مهمون نداشتم حتما بازم مینوشتم اما دور از جون شما جبرئیل اومده میگه بیا حکم بزنیم. خب قبل از اینکه دوستان ارزشی بنده رو بازداشت کنن و از داربست آویزون ، شما رو بدرود می کنم… خب … حکم پیکه… من عاشق پیکه ام. (چطوری جرارد؟ به شکیرا سلام برسون. از طرف من بوسش کن. کار دیگه ای هم خواستی انجام بدی اشکال نداره البته)

دیدگاهی بنویسید


اسکیزوفرنی هات دارم

عده ای توی پارک رو به روی خونه امون تولد گرفتن. از نعره ها و عربده هاشون مشخصه که تولد یک شخص نر خره. البته واژه ی نر خر از علاقمندی های پدر محسوب میشه و به همه این صفت رو اطلاق می کنه ، حتی اگه طرف مونث باشه. از واژگان مورد علاقه ی والده هم می تونم به بنده ی خدا اشاره کنم که هر وقت قصد تخریب و تحقیر بنده رو داره به من میگه بنده ی خدا. انگار خودش نیست. مثلا میگه یه کم غذا بخور بنده ی خدا داری از ضعف می میری. خب وقتی نمی تونم بخورم و غذا از گلوم پایین نمیره ضعف می کنم دیگه. میشم شخصیت اول رمان مسخ که اینقدر غذا نخورد تا مرد.

البته گویا روزهایی خاکستری و تاریک من رو به پایانه. ظرف دو روز سه پیشنهاد برای کلاسای آموزشی و درسی بهم شده یک پیشنهاد کاری هم داشتم که بخاطر درس و کنکور رد کردم. حالا یه وقت فکر نکنین چه آدم با کلاسی هستم و میخوام کلاس بذارم. نه ، اصلا اینطوری نیست اما آدم باکلاسی هستم کلا. برفرض به اسم کوچیک من دقت کنین. حامد. یکی از های کلاس ترین اسم هاس و اگه می تونستم اسم بچه امو میذاشتم حامد. وانگهی اگر بچه دختر بشه باید این آرزو رو به گور ببرم و از اونجایی که طبق قانون مدنی نمی تونم اسم بچه امو همنام خودم انتخاب کنم ، لکن در هر صورت این آرزو رو به گور می برم.

گفتم گور. این زبون قاصرم چند مدتیست که دچار مشکلات عدیده شده و فی الحال اون درز وسطش یه قاچ عظیم خورده و هرچی می خورم – حتی بزاق – دچار سوزش میشه. جوش های قرمز بدون درد روی زبونم پر شده و این ها از علایم سرطان زبانه. البته من همیشه از خدا می خواستم که منو بمیرونه و یه فرصتی هم بهم بده که هارد کامپیوترمو پاک کنم و بعدش خیلی ریلکس بمیرم. اما خیلی ضایعس که بعد از مرگم بگن طرف سرطان زبون داشت. پیش خودشون میگن بچه اینقدر حرف نزد که زبونش ترکید.

حالا فکر کنین بخاطر سرطان زبونمو ببُرن. باید کم کم به فکر یادگیری زبان باغچه بونی باشم. من الان فقط شکلک آخ*ند رو بلدم که یه دایره اس. ضمنا به لطف کم خوابی و استفاده ی مفرط از مانیتورهای مختلف ، چشمای بلوریم هم رو به کوریه و بعد از اینکه کور شدم و زبونمو بریدن ، فقط می تونم صداهای اطرافمو بشنوم و دقیقا میشم مثل شخصیت اول رمان مسخ.

خب ، چراغای پارکو خاموش کردن که نر خرها تشریف ببرن خونه اشون. عرض کنم که من تا حالا پامو تو پارک رو به روی خونه امون نذاشتم ولی تو پارک اونوری زیاد رفتم. بیشتر حالت لجبازی داره. مادر گرام میگه چقدر ضعیف شدی بنده ی خدا برو یه ذره تو این پارک رو به رو با این دستگاها ورزش کن یه ذره عضله بیاری. واقعا عضله بیارم که چی بشه؟

طفیل که بودم قد یک الاغ انرژی داشتم و صبح تا شوم بالا پایین می پریدم. با پسرداییام و بکس کوچه می رفتیم فوتبال و دوچرخه سواری. یه دقه آروم نداشتم. اوقات تنهایی هم توپو می زدم به دیوار برمی گشت شیرجه می زدم می گرفتمش. یه بار نشد دیواره بی معرفتی کنه توپو پس نده. دمش گرم.

واقعا همین دیوار درس بزرگی به ما میده. میگه که نیاز به بقیه ی آدما نیست و فقط اگه می شد مثل حلزون از خودمون بارور می شدیم ، اون وقت هیچ نیازی به هیچ کسی نداشتیم. اما من صد در صد با نظریه ی دیوار موافق نیستم ولی نود و هشت و دو دهم درصد موافقم. البته من خودم یه نظریه دارم که اسمشو گذاشتم تئوری پیش فرض یا دیفالت. با این مضمون که برای هر اتفاق و پدیده ای یک پیش فرض وجود داره و اگه اتفاقی غیر از پیش فرض بیفته ، در نتیجه پیش فرض نقض شده. مثلا پیش فرض شوت زدن به دیوار اینه که توپ برگرده ولی اگه توپ بره تو شیکم دیوار پیش فرض نقض شده.

در انتها یک توصیه ی اخلاقی به شما می کنم. اگه ظرف مدت چهل و هشت ساعت سرجمع هفت ساعت خوابیدین و اگر در همین مدت ، تنها دو وعده ی غذایی تناول کردین ، به هیچ عنوان تصمیمای بزرگ نگیرین و قول های اساسی ندین زیرا وقتی که به هوش بیاین می فهمین که چه شکری خوردین. چون من الان یادم نمیاد دیروز چه کارهایی انجام دادم و چه تصمیماتی گرفتم و مغزم به قدری قوزفیش شده که الان یادم نیست پاراگراف اول درباره چی بود.

حالا باور می کنین اگه بگم از پارک رو به روی خونه امون داره صدای عرعر میاد؟

دیدگاهی بنویسید


عقشولانه ۲

پسر : آه ای عشق من ! تو را بسیار دوست می دارم ! فقط هیچ پول ندارم ! هیچ شغل و درآمد ندارم ! دوزار سوات ندارم ! تیپ و قیافه هم یخ ! ماشین و موبایل هم که بی خیل ! مکا&ن هم ندارم !

دختر : پس چی داری ؟

پسر : یک قلب پاک که با عشق فراوان تقدیم تو می نمایم.

دختر : :-o

دیدگاهی بنویسید


بی شخصیت

یه کافی نتی سر کوچه امونه که هر وقت من از جلوش رد شدم ، چه شب بود چه صبح ، چندتا دختر توش نشسته بودن و مشغول چت. اصولا طبق عرفی که هست فضای کافی نت و گیم نتا مناسب دخترا نیست ولی خب دیگه ، وقتی قسمت مردونه ی اتوبوس اشغال میشه ، کافی نتا هم که سهلن. الان وبلاگستان هم کلا بوی زنونگی گرفته و باید در به در دنبال بلاگنویس مرد بگردیم.

پارسال همین موقع ها بود که یه پسر جوونی سر کوچه امون بلال می فروخت. بعد برای اینکه بلال هاش فروش بره هرکی رد می شد یه تیکه ای بهش مینداخت تا طرف تحریک بشه و بیاد ازش بلال بخره. مثلا اگه یه خانومی دست بچه اشو گرفته بود بهش می گفت خانوم بیا یه بلال بخر ، بچه می بینه دلش می خواد. یا می گفت خانوم بیا بلال بخر واسه رشد بچه خوبه. یا اگه یکی با ساک ورزشی در دست از جلوش رد می شد می گفت آقا خسته ای از باشگاه اومدی بیا بلال بخر خستگیت درمیره. اگه می دید یکی کیف دستشه می گفت از کار برگشتی ، یکی تند راه می رفت می گفت عجله نکن بیا بلال بخر و خلاصه کسی رو بی نصیب نمیذاشت. اولش فکر کردم اینارو فی البداهه میگه و هرچی به ذهنش برسه از دهنش خارج میشه ولی بعد از یه مدت فهمیدم که چندتا تیکه بیشتر نداره و اونا رو دائما تکرار می کنه. هر دفعه هم من از جلوش رد می شدم می گفت آقا غصه نخور یا خودش میاد یا نامه اش بیا یه بلال بخر.

حقیقتش شبکه های اجتماعی نظیر فیص بوک اصلا برام جذابیتی ندارن چون بین اعضاشون هیچ خلاقیتی وجود نداره. ولی یه بخش فان و جالبی هست که باصطلاح بهش میگن کوئیز. این کوئیزا چندتا سوال از شما می پرسن و آخر سر نتیجه رو هم بهتون اعلام می کنن. کلهم اجمعین سه تا کوئیز رو به پایون رسوندم. یکیش گفته بود شبیه کدوم شخصیت تو کدوم فیلم هستین؟ که نتیجه اش شد تام کروز تو فیلم چشمای باز بسته. فیلمو کامل ندیدم ولی داستان کلیش باید درباره ی فرقه های انحرافی و رواج ایدز و این حرفا باشه. خلاصه اینکه شخصیت جالبی نبود. کوئیز بعدی این بود که شبیه کدوم شخصیت سیاسی هستی؟ که نتیجه کار هاشمی شدم. زیاد رو اینکه شبیه کدوم یکی از سیاسیون هستم فکر نکردم اما شبیه هاشمی هم نیستم. شاید مش*ایی باشم.

کوئیز آخر درباره ی شباهت به شخصیتای قهوه تلخ بود. به نظر خودم با اینکه موقعیت برزو خانو دارم ولی درکل شبیه مستشارم که نتیجه ی کوئیز هم همین بود. به علت شخصیت پردازی ضعیف و بازیگرای نابلد ، کمتر سریال ایرانی وجود داره که مردم درباره ی شباهتشون با شخصیتای فیلم فکر کنن. یکی از سریالای قوی تو زمینه ی شباهت سریال لاسته که من ندیدمش ولی زیاد خوندم و شنیدم که ملت می گفتن مثلا شبیه فلان شخصیت تو سریال لاستن. بیکارن دیگه ، میشینن درباره این چیزا با هم بحث می کنن. دقیقا مثل من که ته بیکارام.

دکتر لکتر یکی از شخصیاتی فیلم سکوت بره هاس که با اینکه روانپزشکه ولی خودش روانیه و به حدی به کارش مسلطه که وقتی با یکی حرف می زنه ممکنه طرف بزنه خودشو بکشه یا اینکه بره یه قتل انجام بده واسه همین دکتره رو انداختن زندان و وقتی هم که یکی از کارآگاها میخواد باهاش حرف بزنه بهش میگن که نزدیک دیوار شیشه ای نشه و سعی کنه زیاد هم با دکتره صحبت نکنه. غرض اینکه خیلی با شخصیتش حال می کنم و دوست دارم همچین آدمی باشم. کلا به روانشناسی و جامعه شناسی و مخصوصا شخصیت شناسی خیلی علاقه دارم که البته چندان با گرایش تحصیلیم مرتبط نیست و خودمم زیاد به تئوریا و نظراتی که روانشناسا میدن اعتقادی ندارم. شاید تو کشور ما اینطوری باشه که هرچی مشاورا کارشناسای اجتماعی میگن با چیزی که تو واقعیت وجود داره کلی فرق می کنه شایدم همه جا اینطوری باشه.

اخلاق و منش آدما رو میشه از نوع میمیک صورتشون حدس زد. مثلا طرف آدم شر و شوریه و با همون نگاه اول هم این نکته رو می فهمی. یا مثلا گاگوله ، مثبته ، خالی بنده یا هر چیز دیگه ای. اگه دقت کرده باشین این ایستای بازرسی که پلیسا میذارن هم بر همین منواله. صورت راننده ها رو نگاه می کنن اگه تشخیص بدن طرف خرده شیشه داره بهش ایست میدن و اکثرا هم حدسشون درست از آب درمیاد. در آخر نمی دونم این پستو اصلا واسه چی نوشتم و انگیزه ام چی بود و آیا الان چه احساسی می تونم داشته باشم؟ البته الان حالم زیاد رو دور نیست و سرما خوردم و شبه و خوابم میاد. همین.

دیدگاهی بنویسید