اتوبوس شب

خلاصه از اینکه هوا یه مقدار خنک شده خیلی خوشحالم و الان که بیشتر فکر می کنم ، فکر می کنم که چقدر روزای گرم امسال زیاد بود و منم خیلی گرمایی و الان دوست دارم با یه تا پیرهن راه بیوفتم تو خیابون از سرما سگ لرز بزنم و بخندم.

یه حرفی مونده تو گلوم که حتما باید بگمش. می خواستم تشکر کنم از همه ، که وقتی سوار اتوبوسای دانشگاه میشیم می بینیم خواهران نه تنها ته ، بلکه سر و وسط اتوبوس رو هم گرفتن و وقتی معترض میشیم که چرا؟ میگن حتی اگه ما وایستاده هم بودیم شما باید پا می شدین ما میشستیم و در همین راستا تشکر می کنم از برو بچ طالبون که وقتی سوار اتوبوسای بین شهری میشیم یه تعداد افغانی که بوی گند و کثافتشون کل فضا رو دربر گرفته روی صندلی ها چمپاتمه زدن و منه ایرانی غیور دست به میله و وقتی اعتراض می کنیم میگن چکار کنیم ما مهمانیم در مملکت شما . و باز هم تشکر ویژه ای دارم از مردم فهیم اون شهری که دانشگاه ما توش قرار داره. به این دلیل که توی ایستگاه مترو سه تا اتوبوس تقریبا هم مسیر وجود داره که یکیش برای دانشجوهاس. اتوبوس این دانشجوها شبیه قابلمه ی ماکارونیه و اون دوتای دیگه خالی از مسافر. عقل حکم می کنه که مردم اون شهر سوار اون دوتا اتوبوس بشن ولی انگار جذابیتی توی این اتوبوس هست که هیچ جای دنیا نمی تونن پیداش کنن.

بحث اتوبوس شد. چند روز پیش توی یکی از اتوبوسایی که ذکرش بالاتر رفت ، دست به میله ایستاده بودیم که یه پسری برگشت و از دخترایی که صندلی عقبش نشسته بودن خواست دو تومنیشو خرد کنن چون راننده پول خرد نداره. حالا اینکه چطور توی اون شلوغی و فاصله از راننده متوجه این قضیه شده بود به ما هیچ ربطی نداره. یکی از دخترای ترگل ورگل سه تا پونصدی داد به طرف. بعد از چند ثانیه پسره دوباره برگشت و خردتر خواست. دخترک چهارتا صدی داد به طرف و یه پونصدی گرفت. پسره که شبیه شیخنا ک*ر&وبی هم بود گفت اینطوری نمیشه که ، من به شما یه صدی بدهکار میشم. حالا شما رشته اتون چیه؟ دختره: بله؟ -: چه رشته ای می خونین؟ -: حالا چه فرقی میکنه. -: به هرحال من روزای دوشنبه چهارشنبه توی سایتم بیاین بقیه پولتونو بگیرین. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم و ملت داشتن پیاده می شدن دیدیم پسره دم در اتوبوس وایستاده و یحتمل کار به شماره و ادامه ی ماجرا کشیده شده.

همین دیروز داشتیم با بچه ها درباره مدلای لپ تاپ حرف می زدیم و منم چون داشتم فیلم Inception رو دانلود می کردم به مدل اینسپایرون دل می گفتم اینسپشن و اونام متوجه نمی شدن. حالا این ماجرا چقدر مهم بوده که اومدم اینجا نوشتمش ، خودمم نمی دونم. فقط خواستم یه ذره کلاس بذارم.

اگه یادتون باشه قبلا یه مطلبی درباره کشت خیار و بار گذاشتن خیارشور توی دانشگاه مطلبی نوشته بودم. حالا الان با فرا رسیدن فصل سرما ، وقت کشت به پایان رسیده و الان نوبت کاشته. البته توی تصویر زیر خیلی واضح نیست اما دانشجوهای کشاورزی توی یک قسمت بایر دانشگاه مشغول بیل زدن هستن و جالبترش اینه که اکثرشون دخترن. خب این خیلی خوبه. احتمالا چند وقت دیگه هم رشته ی عمران برای دخترا آزاد میشه و می تونن آجر هم پرت کنن بالا. یا مکانیک و تعمیر ماشین و آپارات و عیب یابی کامپیوتری خودرو. البته الان هم رشته ها و مشاغل خوبی براشون هست. مثلا پزشکی می خونن و به اونجایی که میخواد سوزن فرو بره توش ، الکل می مالن. یا ادبیات می خونن و شاعر میشن. یه دختره هم هست توی دانشگاه ما یه کتاب شعر از خودش ول داده که در اولین فرصت یه عکس از خودشو کتابش می گیرم. شعراش هم که معلومه چیه دیگه.

این پست خیلی لوس بود. البته به دلیل هیتلر شدن سایت قبلیم و استقبال نکردن از اون سایتی که می خواستم درباره دانشگاه بنویسم توش فعلا بی خیال بقیه میشم و همینجا ادامه میدم اگه بذارن. من باید بنویسم اگه ننویسم می میرم!

آهنگ نوشت : همینطوری نشسته بودم که یاد آهنگ پاییز شادمهر افتادم. یادم نیست چند ساله ام بود ولی خیلی بچه بودم. روز مادر بود رفتیم بقالی گفتم یه نوار بده واسه روز مادر. اون یارو فروشنده هم کاست دهاتی رو داد. شما یادتون نمیاد! اون موقع ها قیمت این کاستا شیشصد تومن بود و آخراش که دیگه کم کم سی دی داشت جاشو می گرفت شد شیشصد و پنجاه. این آهنگ پاییز هم فکر می کنم یکی از کارای خیلی قدیمی سیاوش قمیشی باشه که شادمهر به نوعی دزدیدتش!

دانلود آهنگ پاییز از شادمهر عقیلی حجم ۵.۵

دیدگاهی بنویسید


هرمیون گرنجر

به شخصه تا حالا پیش نیومده که گناه خیلی سنگینی انجام داده باشم و عذاب وجدان روحمو سوراخ کرده باشه . ولی خب ، مثل خیلی جوونای دیگه گناهای ریز داشتم که چندان به ترکشون تو این ماه امیدی ندارم . نمی دونم ، شاید یه روزی تو همینجا اومدم و اعتراف هم کردم .

پارسال پاییز دسته جمعی رفته بودیم … بخشید به گیرنده هاتون دست نزنین . تاثیر این پارازیتاس . البته برای کم شدن تاثیرش و جلوگیری از مبتلا شدن به سرطان راهای زیادی وجود داره که یکی از راها رو در ذیل! براتون شرح میدم . داشتم می گفتم . پارسال آبان ماه بود و حمید عسکری تازه آلبوم داده بود . یکی از دوستام توی دانشگاه دائما با تلفن حرف می زد و همه اش از شرکت و حاج احمد و دفتر و این چیزا صحبت می کرد . خیلی کنجکاو شده بودم ولی کلا با سوال کردن مستقیم حال نمی کنم . یعنی اصلا با حرف زدن مستقیم میونه ای ندارم و تفکرم هم اینه که طرف باید خودش از رفتار و صحبتای من بفهمه چی میخوام. یه چند روزی گذشت تا اینکه دوستمون به حرف اومد و گفت فردا میام دنبالت که بریم شرکت . گفتم چه شرکتی؟ گفت بیا خودت میفهمی . خب منم فکر کردم الان می برتم یه شرکت کامپیوتری و دوزار تخصص یاد می گیرم . خلاصه خیلی خوشحال بودم که بالاخره کار پیدا کردم .

دنبالم نیومد . زنگ زد گفت با مترو بیا من راهنماییت می کنم که کجا پیاده بشی . منم که همچنان فکر می کردم با یه شرکت کامپیوتری مواجه خواهم شد با ذوق و شوق قبول کردم و راه افتادم سمت شرق تهران . با کلی دردسر و مکافات منو پیدا کردن و راه افتادیم سمت دفتر . بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم و به دفتر شرکت کامپیوتری! دخول کردیم . چند نفر تو یه آپارتمان حدودا هفتاد متری تو همدیگه می لولیدن . به چندتاشون سلام و عرض ادب نمودیم و رفتیم تو یه اتاق خالی . از زور بیکاری نگام رفت به در و دیوار . دیدم عکس دستبند و گردنبند زیورآلاته . با خودم گفتم زرشک! حتما الان میگن بیا برامون بازاریابی کن اینا رو بفروش به خلق الله . قبل از اینکه صاحابش بیاد بچه ها گفتن بیا بهت یاد بدیم چیکار کنی که یه وقت نرینی . انصافا ترسیدم . گفتم الان چیکارم میخوان بکنن . گفتن قلاب بگیر . یا خدا . قلاب گرفتم و بعد گفتن با مشت تو دستت فشار میدیم تو دستتو باز نکن خم هم نشو . مشتو فشار داد و خیلی سریع سقوط کردم . بعد یه دستبند بستن به دستم و دوباره فشار دادن که هیچ از جام تکون نخوردم هرچی زور زدن . گفتن حالا خم شو دستتو بزن به نوک پات . منی که دستم به زانوهام هم نمی رسید انگشتامو زدم به زمین . یه چندتا آزمایش دیگه هم کردن که من کلی تعجب کردم . تازه می گفتن سرطانم خوب می کنه . می گفتن این دستبندا حالت مگنتیک دارن و امواج رادیویی رو میفرستن تو باقلواها .

بالاخره صاحابش اومد و هی ور زد و آزمایش انجام داد . دوستان عزیزتر از جانم هم تو سررسیدشون چیز می نوشتن. حرفاش که تموم شد متوجه شدم که درست متوجه شدم و باید کار بازاریابی انجام بدم . اما دوستام گفتن که بره رو پلن بی! (یکی دو روزه افتادم تو خط کال آف دیوتی!) بعد از چند دقیقه تنفس دوباره اومد و کم کم دوریالیم افتاد که بله ، شرکت هرمیه و زیرمجموعه و الانم دارن منو پرزنت می کنن . جلسه خیلی طول کشید چون من زیاد سوال می پرسیدم . بعد از جلسه هم منو با اعضا آشنا کردن . یکیشون باباش مرده بوده و تا یه ماه پیش سرچهار راها جوراب میفروخته . یکی باباش ورشکسته شده و خونه اشون از فرشته اومده قیطریه . یکی ظرف یه سال ویتارا خریده چون می خواسته که پولدار بشه و زحمت کشیده و خاک صحنه خورده . نکته ی بارزش هم این بود که همشون و حتی دوستای گل من به شدت سیگار می کشیدن و همه اشون از دم مصرفشون بالا بود . اون روز هم گذشت و قرار شد یه روز دیگه هم بیام ولی موقع خداحافظی دوستم یه حرفی زد . گفت حامد حالا چقدر پول داری؟ گفتم صد تومن دویست تومن . گفت کمه . گفتم خب سیصد تومن . گفت نه باید یک و دویست جور کنی . گفتم ندارم . گفت فردا بیا با هم صحبت می کنیم . گفتم خب الان صحبت کن گفت نمیشه فردا بیا اون یارو بهتر برات توضیح میده .

دوباره رفتم اونجا یه مقدار بحث کردم اونام هی توجیه می کردن . حوصله نداشتم زیاد جنگ و جدل کنم . خواستم خودمو راحت کنم گفتم من اونقدر پول ندارم . گفتن اشکال نداره الان ما یه راهی جلو پات میذاریم که پولت جور بشه . گفتم خب ، شاید الان یه تبصره ای چیزی داشته باشن یا مثلا به من اعتماد کنن و دستبندا رو مجانی بدن تا براشون بفروشم و بعد پولشونو پس بدم . ولی زهی خیال پوچ! یه برگه دادن بهم و گفتن اسم هرکیو میشناسی توش بنویس . گفتم کیارو ؟ گفتن فامیل دوست آشنا همکلاسی . اسم همکلاسیای دبستانت هم بنویس . گفتم بابا من که دیگه اونا رو تا ابدالدهر نمی بینم که ، گفتن نه تو چیکار داری بنویس . یه هشتاد تا اسم شد . بعد گفتن حالا بنویس چقدر پیششون اعتبار داری از پنج بهشون نمره بده . بعد گفتن حالا بنویس هرکدوم اگه ازشون پول بخوای چقدر بهت پول میدن . گفتم خب بستگی داره که چقدر پول بخوام . مثلا اگه واسه تاکسی باشه فرق می کنه با اینکه افتاده باشم رو تخت بیمارستان . کلی سر این موضوع بحث کردیم آخرش رفتن پیش رئیسشون . داشتم لب خوانی می کردم . گفت این بچه اینا رو میگه چی بگم صداشو بندازم؟ رئیسش گفت هرچی گفت بگو آره همونه تو درست میگی . بعد اومد پیشم و گفت فکر کن تو بیمارستانی داری می میری . دیگه وارد جزئیات بیماریش نشدم و مبالغو وارد کردم . یکی هزار تومن یکی پنج هزار تومن . کر خنده بود این قسمتش .

بعد که کارم تموم شد گفت حالا شماره تلفن همه اینارو هم بنویس و بهشون زنگ بزن . دیگه اینجا بود که با جدیت وارد شدم و گفتم من حاضر نیستم به دوست دخترم رو بندازم بهش بگم دوسِت دارم اونوقت زنگ بزنم شوهرخاله ام که چندساله ندیدمش بگم به من کمک کن؟ عمرا . زکی خیال واهی! گفتن برای پول درآوردن باید تلاش کنی. فکر کردی همینطوری پول ریخته؟ گفتم من اهل مادیات نیستم . گفتن تو نیستی ، شاید اون باشه پس باید پولدار باشی . خلاصه هرچی می گفتم یه چی می گفتن ولی آخرش من کوتاه نیومدم و تیرخلاصو زدم . گفتم شرکت هرمیه من نمیخوام بیام . کلی هم دوستام ناراحت شدن که به ما اعتماد نداری و و شک داری و سکوت قلبتو بشکن و برگرد ، نذار این فاصله بیشتر از این شه و این صوبتا . با این حال قضیه ختم به خیر شد و دست از سر با موهای پرپشت من برداشتن .

چندماه گذشت . کم میومدن دانشگاه و واحد کم برمی داشتن تا به امورات دستبند فروشی و زیرمجموعه داریشون برسن . تا اینکه یه ماه پیش همون دوستم بهم اس ام اس داد و گفت فردا بیا بریم دفتر جدیدو بهت نشون بدم و یه سری خبرای خوب بهت بگم . بعدش هم میریم یه جای توپ حال کنی . نه نگفتم . فکر کردم لابد می دونن که من کار نمی کنم . فردا با ماشین اومدن دنبالم و رفتیم یه جای جدید تو همون شرق تهران . منو بردن دفترشون که مثلا نشون بدن چقدر بزرگ شده و ملت کرور کرور میان اونجا دستبند بخرن و پرزنت کنن. دختراشم زیاد شده بودن که تعدادیشون جوراب هم نپوشیده بودن!!! یه اتاق کنفرانس پیشرفته هم درست کرده بودن واسه کسایی که می خواستن محصول بخرن و از اونجایی که نمی شد رو دختر مردم آزمایشاتشونو تست کنن از سیستمای مولتی مدیا بهره می جستن . دخترایی رو می دیدم که با خانواده اومده بودن تا اونا رو به خرید راضی کنن. قسمت بالکنشون هم کرده بودن برای سیگار کشیدن و چقدر هم می کشیدن . مصرفشون از اون دفعه بالاتر زده بود . علاوه بر این دائما حرف از سمینار و کوالالامپور و سنگاپور و ویزا و این چیزا بود . بعدش هم منو بردن بیلیارد . یه ذره خودشون بازی کردن و بعدش به منم یاد دادن که مثلا نمک گیر بشم و یه زیرمجموعه بهشون اضافه بشه . به دوستم میگم تو الان یه ساله داری کار می کنی ماهی چقدر درمیاری؟ میگه فعلا چیز زیادی درنمیارم ولی سال دیگه همین موقع ماهی شونزده میلیون درآمد دارم . راستی اینم یادم رفت بگم که اسم این شرکت تو لیست وزارت اطلاعاته و اگه تا الان جمع نشده احتمالا بخاطر اینه که مردم متوجه نمیشن که دستبند سی هزارتومنی رو سیصد هزار تومن می خرن .

به هرحال از نوع رفتار سرد من متوجه شدن که من اینکاره نیستم و دیگه باهام تماس نگرفتن . حقیقتش اگه از دستگیر شدن و دستمالی کردن مردم واسه عضو شدن بگذرم نمی تونم از درآمد حرومش بگذرم. تازه اونم درآمدی که بعد از دوسال شاید رو دور بیوفته . مطمئنا اگه کار و کاسبی درستی بود ظرف چند روز اون پولو جور می کردم و میوفتادم دنبالش ولی این پولا خوردن نداره . پس فردا بچه ام کج و کوله به دنیا میاد . راستی گفتم بچه . میگم که با اجازه بزرگترا واسه بچه ام دنبال مامان می گردم . اگه یه مادر خوب و زحمتکش وخوشگل! سراغ دارین مارو هم از الطافتون در این ماه رحمت بی نصیب نذارین و مطمئن باشین حتما تو عروسیتون جبران خواهم کرد ! الهی آمین!

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 4 از 4
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4