حدودا پونزده سال پیش بود. من بودم و زن دایی و دخترخاله ام که چند سالی ازم کوچیکتره. زن داییم بطور ژنتیکی زال بوده و موهاش هم سفید و البته کلا آدم بی اعصاب و از اونایی که زود همه چیو به خودشون می گیرن و زود بهشون برمی خوره. بعد این دخترخاله ام برگشت بهش گفت: «می خواین بگم موهای شما چه رنگیه؟» زن داییم یه کم شوکه شد و با تردید گفت: آره. دخترخاله گفت: آخه نمی تونم بگم، ناراحت میشین.
با همون عقل کمم می خواستم بحثو عوض کنم. اگه می گفت موهات سفیده اونم فکر می کرد مامانش یا خاله اش بهش یاد دادن و بیا درستش کن. همش چرت و پرت می گفتم ولی زن داییم هی می گفت: «نه بگو ناراحت نمیشم.» خلاصه آخرش دخترخاله ام با لبخند شیطنت آمیزی گفت: قهوه ای عنی
نفس راحتی کشیدم و خدای خودم رو شکر کردم.
واقعا گفت؟
ناراحت نشد زنداییت؟
گفتنشو که گفت ولی یادم نیست ناراحت شد یا نه. تا همین جاش یادم مونده بود.
دوست عزیزو فرهیخته گرامی
از شما برای شرکت در سومین جشنواره مجازی کتابخوانی و همچنین پذیرفتن همکار افتخاری، جهت کمک به اجرای این برنامه دعوت به عمل می آید.
بله. بالاخره به یه جایی دعوت شدم!
قهوه ای عنی لایک


اسم قشنگی داری
من از اسم حامد خوشم میاد
خیلی ممنونم.