پیدا کردن آهنگ

سر چهارراه سوار مسافربری شخصی شدم. ماشین خالی بود و صندلی جلو نشستم. راننده کمی مکث کرد و به اطراف نگاه کرد تا شاید مسافر دیگری هم تور کند اما دستش در پوست گردو ماند و شروع به حرکت کرد. از سیستم صوتی ماشین، آهنگی ترکی پخش می‌شد. خواننده‌اش زن بود و برخلاف خوانندگان زن هم‌وطنش، صدایش بم نبود. معمولی بود. خب، من مجذوب و مبهوت آهنگ شدم. بااینکه از موسیقی عربی و ترکی خوشم نمی‌آید اما این چیز دیگری بود. شاید تلفیقی از موسیقی پاپ و ترکی. می‌خواستم از راننده بپرسم که خواننده‌ی آهنگ کیست؟ اما اصلا رویش را نداشتم. سعی کردم مثل آهنگ‌های ایرانی که در کوچه و خیابان می‌شنوم، بخشی از ترانه را حفظ کنم و وقتی خانه آمدم توی گوگل سرچ کنم و آهنگ را بیابم. اما مشکل این بود که من اصلا ترکی بلد نیستم و فقط یک کلمه‌ی آشکین را متوجه شدم. آن هم به خاطر اینکه شبیه پوشکین بود. بالطبع با این یک کلمه‌ی کذایی نتوانستم آهنگ را پیدا کنم و تا چند روز از ناراحتی، اعتصاب غذای خشک کردم.

حدودا یک هفته پیش، بخشی از آهنگی را که روی یک کلیپ پخش می‌شد شنیدم. از صدای سوزناک خواننده خوشم آمد. ترانه انگلیسی بود و بعضی از کلمات را متوجه می‌شدم اما با جستجوی آن‌ها هم راه به‌جایی نبردم و مشخصات آهنگ را پیدا نکردم. داشتم دیوانه می‌شدم که یاد اپلیکیشن TrackID افتادم. سازوکار برنامه به این صورت است که شما دایره‌ای بزرگ را در داخل برنامه لمس می‌کنید. نرم‌افزار شروع به ضبط صدا می‌کند. حالا باید گوشی یا تبلت را کنار اسپیکر کامپیوتر یا تلویزیون بگیرید تا برنامه، بخشی از آهنگ در حال پخش را ضبط کند. بعد از چند ثانیه، مشخصات آهنگ موردنظر شما نمایش داده می‌شود. حالا می‌توانید اسم آهنگ و خواننده را توی گوگل سرچ کنید تا لینک دانلودش پیدا شود. البته تا حالا روی آهنگ‌های فارسی امتحان نکرده‌ام.

اما آهنگی که دربه‌در دنبالش بود چه بود؟ آهنگی بسیار زیبا از نادیا علی، خواننده پاکستانی‌الاصل که در آمریکا کار و زندگی می‌کند.

دانلود آهنگ Kiss You از Nadia Ali

نادیا علی

ضمنا برای پیدا کردن لینک دانلود هر آهنگی (چه ایرانی و چه خارجی) می توانید از ربات تلگرام زیر کمک بگیرید.

https://t.me/moozikestan_bot

دیدگاهی بنویسید


عشق پیش از نگاه اول

مدیر شرکتی می‌گفت اگر می‌خواهی یک کارگر یا کارمند را به خاک سیاه بنشانی، چند ماه دو سه برابر عرف معمول بهش حقوق بده و بعد اخراجش کن. کارگر اخراجی برای پیدا کردن کار جدید به هرجایی مراجعه کند با حقوقی پایین‌تر از چیزی که سابقا می‌گرفته مواجه می‌شود و عملا دیگر نمی‌تواند آن شغل را قبول کند و دربه‌در دنبال آن حقوق و درآمد قبلی می‌گردد که هیچ جا پیدا نمی‌کند. و به‌این‌ترتیب بیکار و بدبخت می‌شود.

حدودا یک ماه پیش دوستی بهم زنگ زد. گفت توی یکی از گروه‌های تلگرام با دختری آشنا شده و من را با صفاتی نیکو به آن دختر معرفی کرده. می‌دانید، دوستانم به من لطف دارند و دنبال کیس مناسب برایم هستند و از هر جا و مکانی هم برای جستجو و یافتن آن دریغ نمی‌کنند. هرچند خودم اصلا پی این کارها نیستم و حوصله‌اش را هم ندارم. به‌هرحال آی دی دختر را داد و عکسش را هم فرستاد. قیافه‌ی بدی نداشت ولی آن چیزی نبود که گرفتارم کند و بخواهم به خاطرش منت‌کشی کنم و ناز بخرم.

شب پیام دادم. سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم از طرف فلانی هستم. گفت خیلی تعریفم را شنیده. گفتم بچه‌ها به من لطف دارند. داشتم فکر می‌کردم که حالا برای ادامه‌ی گفتگو چه بگویم که یک‌دفعه گفت: «خب حالا چیکار کنیم حامدخان؟» جا خوردم. این حرف را معمولا کسانی می‌زنند که پول گرفته‌اند و برای انجام کارشان عجله دارند. گفتم برای آشنایی بیشتر یعنی؟ گفت آره. سعی کردم مطابق عرف معمول شروع آشنایی‌ها عمل کنم و اطلاعات بگیرم و بدهم. اما یک جای کار ایراد داشت. دخترک صمیمی‌تر از آنچه باید باشد بود. پیش خودم فکر کردم حتما دوستم بهش گفته که من دربه‌در دنبال کیس ازدواجم و با هیچ دختری ارتباط نداشته و ندارم و اولین دختری را که ببینم می‌روم باهاش ازدواج می‌کنم. درنتیجه آن دختر هم من را پیشاپیش همسر آینده‌ی خود می‌پنداشت.

از ظاهر و عکس‌هایم تعریف می‌کرد. می‌گفت آرامش خاصی در صورتم وجود دارد. می‌گفت اگر می‌شود اسمش را بعد از هر جمله‌ام تایپ کنم. مثل خودش: «ریش بلند بهت میاد حامد.» عکس‌هایش را برایم می‌فرستاد و به‌طور غیرمستقیم می‌خواست بگویم خوشگل است. که می‌گفتم. کنتور که نمی‌اندازد. در تمام عکس‌ها هم با پوشش کامل بود و بدون آرایش. و همچنان آن چیزی نبود که هوش و حواسم را ببرد.

نمی‌دانم در من چه دیده بود که برای چت کردن بی‌تابی می‌کرد. بهش می‌گفتم الان می‌خواهم بروم بیرون، شب می‌آیم حرف می‌زنیم. ناراحت می‌شد و می‌گفت باشد. شب باز پیام می‌داد. متاسفانه از بد حادثه، هیچ حرف خاصی هم برای گفتن نداشتیم. نه فیلمی دیده بود و نه کتابی خوانده بود. فقط دائما به من می‌گفت بی انرژی نباشم. لابد منظورش این بوده که ابراز علاقه کنم. تازه شب دوم آشنایی بود و واقعا داشتم حرف کم می‌آوردم که گفت اینستاگرامم را بدهم تا فالو کند. آدرسش را دادم. چند دقیقه گذشت. پیام داد: «اگه نمی خوای همین الان کات کنیم.» گفتم: «چیو نمی خوام؟» گفت: «منو دیگه.» نمی‌دانم چه دیده بود که این‌چنین منقلب شده بود. شاید لایک ها و کامنت های دخترها. جواب دادم: «مگه من چیزی گفتم؟» گفت: «نه ولی آخه یجوری هستی.» دلم می‌خواست هرچه زودتر این ارتباط تمام شود. گفتم: «نمی دونم چطوری هستم. ولی اخلاقم اینه.» دیگر چیزی نگفت.

فردای آن شب، توی اینستاگرام فالو کرد و بعد بلاکم کرد. تلگرامش را هم دیلیت اکانت کرد. بااینکه کلا بلاک شدن، عصبانی‌ام می‌کند ولی احساس خوبی داشتم. دوست نداشتم دلش را می‌شکستم و اعتمادبه‌نفسش را خراب می‌کردم. نمی‌خواستم پیش خودش بگوید این نسناس هم برای ما آدم شده. اینکه خودش خودجوش کنار کشید خوشایندم بود. اما حالا مشکلی پیش آمده. تابه‌حال نشده بود دختری این‌طور ازم تعریف و تمجید کند و درگیرم شود. حس غریبی بود و البته لذت‌بخش. حالا دلم تعریف می‌خواهد. دوست دارم کسی قربان صدقه‌ام برود و از هوش و ظاهرم اسطوره‌سازی کند. اما هیچ‌کس، حتی مادرم دو زار آدم حسابم نمی‌کند و ارزشی برای کسی ندارم. دچار فقر عاطفی شده‌ام. شاید آن دختر آن‌طور که می‌نموده، تعطیل هم نبوده و می‌خواسته با این رفتارش من را نابود کند. مثل آن کارفرمایی که حقوق کارگرش را چند برابر حقش می‌دهد و بعد از مدتی اخراجش می‌کند.

دیدگاهی بنویسید


در انتظار الی گشت

از تهران تا قم نرفته بودم اما می‌خواستم برای دیدار با دوستی، زحمت پیمودن چند صد کیلومتر فاصله را تنها به جان بخرم و عازم آن دیار شوم. در سایت‌های مختلف پی هتلی یا مسافرخانه‌ای در آن شهر می‌گشتم که هم ارزان باشد و هم تمیز و امن. بعضی از هتل‌ها بدک نبودند. در عکس‌هایشان شیک و راحت نشان می‌دادند و البته نزدیک ایستگاه راه‌آهن هم بودند، طوری که نیازی به کورس‌های تاکسی و غیره نبود. در عوالم رؤیا خودم را می‌دیدم که در رستوران هتل، پشت میز نشسته‌ام و صبحانه نیمرو با نان سنگک داغ می‌زنم. ولی هتل‌ها نسبت به بودجه‌ی من کمی گران به نظر می‌آمدند. مسافرخانه‌ها هم عکس و توضیح یا رزرو اینترنتی نداشتند و ندید می‌توانستم خودم را تصور کنم که در اتاق مسافرخانه نشسته‌ام و سارقان را که در حال غارت و شمارش و تخس اموالم بین خودشان هستند تماشا می‌کنم.

آن سفر و دیدار، بنا به دلایلی به‌طورکلی لغو شد. اما دیدن تصاویر، خواندن سفرنامه‌ها، غور کردن در گوگل مپز و شخم زدن لوکیشن‌های اینستاگرام، ویر مسافرت را در من به آتش کشیده بود. مایل به تنها سفر کردن نبودم. لذا موضوع را با دوستان مطرح کردم. یکی‌شان پیشنهاد داد به دلیل ضیق وقت و صرفه‌جویی در هزینه‌ها، تورهای یک‌روزه را هم بررسی کنم. با پرس‌وجو و تحقیق فراوان، بالاخره تور ارزان‌قیمتی را از نت برگ خریدیم و در تاریخ معین، ساعت سه شب در میدان آرژانتین سوار اتوبوس شدیم. می‌خواستیم برویم دریاچه سد الیمالات، جایی نزدیک چمستان در شمال. روی صندلی‌های اتوبوس مستقر شدیم. فکر می‌کردیم امان می‌دهند حداقل یک ساعتی بخوابیم اما از همان بدو حرکت، آهنگ گذاشتند، لباس‌های رویه را درآوردند، بطری‌های یک و نیم لیتری مشروب‌های دست‌ساز را از پستوها بیرون کشیدند و پیک‌ها زدند و مختلط رقصیدند.

الیمالات حتی در میانه زمستان هم زیبا بود. پیش از رسیدن ما، نم بارانی هم زده بود و لطافت هوا آدم را بدون الکل مست می‌کرد. شوربختانه مدت کمی را آنجا ماندیم. هم‌سفرانمان می‌خواستند کنار ساحل دریا با آن میله‌هایشان سلفی بگیرند و باید سری هم به آنجا می‌زدیم. به خاطر ترافیک، بیشتر وقتمان در اتوبوس و به مشاهده‌ی رقص ملت گذشت. در راه برگشت، یکی از دوستان ما با همین سروصدا هم خوابش برد و درحالی‌که موسیقی فاخر «سلام علکم سلام علکم عذری خانوم یا الله، سلام علکم سلام علکم والده مش ماشاالله» از اسپیکرهای غول‌پیکر پخش می‌شد، او در خواب، همراه با تکانه‌های اتوبوس رقص آیینی قبیله‌ی بدوی لاتووکا را اجرا می‌کرد. مادری هفتادوچندساله که با دخترش به این سفر دل‌نشین آمده بود جوگیر شد و روسری و مانتو را کَند و عربی رقصید. پسری سی‌وچندساله که قرار بود هفته‌ی بعد از این سفر پربار، برای جراحی قلبش به اوکراین برود، آن‌قدر دختر هفده‌ساله‌ی کنار دستش را در ته اتوبوس مالید و مالاند که قلبش جواب نداد و سکته‌ی ناقصی زد و کار به اورژانس و مکافات عمل رسید. دختری دیگر که بطری، یک آن از دستش جدا نمی‌شد دست‌آخر تگری زد و پسرها ماساژش می‌دادند که سرحال بیاید و باز بتواند برقصد. لیدرمان که مردی گولاخ و سبزه‌رو بود، یک بازی با کلمات راه انداخت و طوری قواعد بازی را تنظیم می‌کرد که دختری به پسرها بگوید چیزم به چیزت و برعکس. و دراین‌بین ما حتی چند دقیقه نتوانستیم چشم بر هم بگذاریم.

ساحل نور
دوستم در حال نظاره سلفی گرفتن دیگران

تجربه‌ی نه‌چندان مطبوع این سفر و همچنین بیماری من باعث شد دور تورهای این‌چنینی را خط بکشیم. بنابراین برای سفر آتی، اواسط شهریور امسال تصمیم گرفتیم که خودمان مسافرتی دو روزه به شمال داشته باشیم. نمی‌دانستیم کجای شمال برویم. پس آن‌قدر رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به محمودآباد و خوردیم به دریا و کمانه کردیم. خانه‌ای آپارتمانی را با فی صد و ده هزار تومان کرایه کردیم. خانه، طبقه‌ی سوم یک ساختمان نوساز بود که غیر از تلویزیون همه‌چیز داشت و اسپلیتش هم به راه بود. روز اول به نقاط دست‌نیافتنی جنگل نور سر زدیم، دقایقی از شب را کنار ساحل و در جوار مردم روی ماسه دراز کشیدیم و بعد از صرف پیتزا در رستورانی کنار دریا، به خانه‌ی اجاره‌ای برگشتیم و کمی با لپ‌تاپ، فوتبال دستی زدیم و بعد هم خوابیدیم. صبح روز بعد را هم با خوردن املت و خیارشور شروع کردیم و شاد به سمت تهران راه افتادیم. هرچند خرج‌های سفرمان تقریبا با هزینه‌ی تورها برابری می‌کرد اما آقای خودمان بودیم و طوری هم ساعت رفت و برگشت را تنظیم کردیم که به ترافیک نخوریم.

خانه ی اجاره ای محمودآباد
خانه ی اجاره ای در محمودآباد

آه! والریانای من! هفته‌ی پیش در بین آگهی‌های روزنامه دیدم که الی گشت، تولیدکننده‌ی محتوا می‌خواهد. فی‌الفور رزومه‌ای دست‌وپا کردم و فرستادم. بعدازاینکه روی دکمه‌ی سند ایمیل کلیک کردم، در خیالاتم خودم را می‌دیدم که برای نوشتن سفرنامه، از طرف شرکت رفته‌ام خلیج فنلاند و پلنگ‌های اسکاندیناویایی را دید می‌زنم، در خنکای جنب قطب شمال چای کیسه‌ای می‌نوشم و بر روی قلوه‌سنگ‌های برفی کرانه‌ی دریا راه می‌روم. اما از الی گشت تماس نگرفتند و بعید است دیگر این اتفاق بیفتد. ساحل خلیج فنلاند را به خواب هم نخواهم دید. اما به‌هرتقدیر وصیت می‌کنم پس از مرگم، خاکسترم را در خلیج لعنتی فنلاند به آب بسپارید (آقا شوخی کردم‌ها. جدی جدی نسوزانید ما را).

خلیج فنلاند

دیدگاهی بنویسید


زن‌ها علیه زن‌ها

با شنیدن اصطلاح فمینیسم یاد چه می‌افتید؟ زنان برهنه‌ی اوکراینی که در اعتراض به تجاوز و نابرابری جنسیتی، در کوچه و خیابان به نمایش خود می‌پردازند؟ عکس‌های مربوط به نیمه‌ی قرن بیستم از زنانی که بهداشت فردی را به عمد رعایت نمی‌کردند و پشم و پیل‌هایشان را ژیلت نخورده نگه می‌داشتند؟ یا آزادی‌های یواشکی؟ نمی‌دانم شاید به خاطر پروپاگاندای رسانه‌های داخلی باشد که دید خوبی نسبت به فمینیسم و جنبش‌هایش نداریم اما از قرائن هم این‌طور برمی‌آید که مردمان سایر نقاط دنیا نیز چنین‌اند.

همیشه این‌طور است که وقتی شور یک حرکتی دربیاید، از فاز صادقانه دور شود و در جهت منافع شخصی و گروهی به خدمت درآید، نتیجه‌ی معکوس خواهد داد. باشد، فهمیدیم که زن‌ها باید با مردها برابر باشند و حقشان در حال ضایع و زایل شدن است. می‌دانیم وقتی کنار خیابان بایستی و صد نفر مزاحم شوند چه عذابی است. بله درست است، همه‌ی مردها از اول تا آخرشان پلید و خبیث‌اند و باید با آن‌ها مقابله کرد. فقط مردهایی خوب‌اند که طرفدار حقوق زنان و آزادی‌هایشان باشند. وانگهی هیچ مردی برای رضای خدا فمینیست نمی‌شود و اگر هم با این کارها بتواند چند نفر را راضی به برآوردن امیالش کند کافی ست. به‌تازگی عده‌ای با برچسب صکصیسم، کمر به بر هم زدن حالمان بسته‌اند. می‌گویند با زن‌ها شوخی آشپزخانه‌ای نکنید چون فلان است. خب چه کنیم، زن‌ها بیشتر با آشپزخانه سروکار دارند. شما وقتی با رانندگان تاکسی شوخی می‌کنید، نماد بهمان نیست؟ اصلا من از شما می‌پرسم؛ واقعا برهنه شدن چه معنویاتی در راستای «زن مساوی مرد» دارد که ما عاجز از درکش هستیم؟ این حرکت در راستای تساوی است یا نماد بیسار؟

از نگاه فمینیست‌ها شاید این حرف، خود مصداق تبعیض جنسیتی باشد. اما با اینکه ترامپ نگاه تحقیرآمیزی نسبت به زن‌ها دارد و جوان و خوشگل پسند است و پیرها و چاق‌هایشان را خوک خطاب می‌کند و آن فایل صوتی شاهکارش هم پخش شد، ولی باز هم چهل و خرده‌ای درصد از زن‌های آمریکایی به او رأی دادند درحالی‌که رقیبش کلینتون، یک زن است. حالا از خودم مایه می‌گذارم. این قضیه شبیه به این است که یک نفر، پستی در اینترنت منتشر کند و بگوید هرکس اسمش حامد است، شتل و کهیر است. بعد من یک‌کاره بروم پستش را لایک و شیر کنم و آن حامدی را هم که کامنت اعتراضی گذاشته، بلاک کنم. تا همین حد غیرمنطقی.

زنان حامی ترامپ

انتخاب ترامپ می‌تواند یک شست محکمی باشد برای کسانی که فکر می‌کردند همراهی تمام مردم دنیا را دارند و معتقد بودند که فقط تئوکراسی و این حکومت‌ها و دولت‌های ایدئولوگ هستند که نمی‌گذارند شهروندانشان آزاد باشند. اما حالا در مهد آزادی، تفکرات خلاف نظر آن‌ها غالب می‌شود. پس عزیزان و دلبرکان غمگین من؛ به شما توصیه می‌کنم ته‌دیگ همه‌چیز را درنیاورید وگرنه یک روز ترامپ و ترومپتان عود خواهد کرد (پند روز).

دیدگاهی بنویسید


دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

هرچه از عمر گرانم می‌گذرد، از جنب‌وجوش و فعالیتم هم کاسته می‌شود و اکنون به مرتبه‌ای از درون‌گرایی رسیده‌ام که ترجیحم بر تنهایی است و در ارتباط با دیگران، باید با انبردست حرف از دهانم بیرون بکشند. فی‌المثل ممکن است یک شخص، نیم ساعت درباره لباس زیری که خریده است سخنرانی کند ولی من اگر فرضا دست چپم قطع شود و ازم بپرسند چه شده؟ می‌گویم هیچی. البته لازم به ذکر است که منظورم از تنهایی، مجردی و سینگلی نیست و اصلا مستعد ازدواجم اما مادامی به این فکر می‌کنم که بعد از ازدواج، یک نفر همیشه بیخ ریشم چسبیده و شب‌ها موقع خواب باید صدای نفس کشیدنش را کنار گوشم حس کنم، دچار وحشت عمیقی می‌شوم.

چند سال پیش برحسب وقایع و اتفاقاتی دچار تغییر فاز شدم و دیدگاهم به زندگی دستخوش تحول شد. یعنی از فاز یک آدم عام، خارج و وارد نول فرهیختگی شدم و علاقه‌ام به امور آن، از تمام منافذم فوران می‌کرد. ثمره‌ی این خروج، سخت شدن برقراری ارتباط با اطرافیانم بود که به نظرشان، آدمی یبس و نچسب شده بودم. اولین تضادها هم در نخستین نمایشگاه کتاب بعد از چرخشم نمایان شد. من که بیست سال از دنیای کتاب و مطالعه دور بودم، با ولعی وصف‌ناشدنی به خرید و خواندن کتاب تشنه شده بودم. از طرفی هیچ‌وقت تنهایی جایی نرفته بودم. بنابراین به دوستان و آشنایان پیشنهاد رفتن به نمایشگاه را ارائه کردم که همگی بالاتفاق، آن را با بهانه‌های مختلف رد کردند و لاجرم به تنهایی راهی مصلی شدم.

خیلی‌ها تنها آمده بودند اما من از این وضعیت ناراحت و شاکی بودم. روی پله‌های سالن نشستم و با شبه شعر زیر خودم را تخلیه کردم:

روی پله‌ها نشستم، رو به روم سالن زرده

توی دستم کتاب و کاغذ، توی سینه‌ام پر ِ درده

مردمی رو می‌بینم که، دستشون تو دست یاره

اما هرکی با من سفر کرد، رفته و برنمی گرده

ناراحت بودم چون این‌طور فکر می‌کنم که گردش و تفریح و سفر، با همراه است که خوش می‌گذرد و انجام این اعمال در تنهایی، لذتی ندارد و اصلا ارزش انجام دادن ندارد. می‌گویم حتی رفتن به پارک کوچک نزدیک خانه هم لذت‌بخش می‌شود اگر همپای خوبی داشته باشی. حتی مولانا هم بر این عقیده است:

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن

بی دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

زیرا قفس با دوستان خوش‌تر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام

اما دوستی را می‌شناسم که بر این پندار نیست و کاملا مخالف عمل می‌کند. او به تنهایی کوه می‌رود، شمال و دریا را سیر می‌کند، در بهترین رستوران‌ها غذا می‌خورد و سفرهای داخلی و خارجی و اروپایی و آسیایی می‌رود. ظاهرالامر خیلی هم بهش خوش می‌گذرد. یک ‌دفعه‌ای برای رفتن به قراری، با دوستان به توافق رسیده بودیم. با او هم تماس گرفتم و پرسید کجا می‌خواهید بروید؟ مقصد را گفتم. گفت سرما خورده است و حال‌ندار. اما زنهار که این بهانه‌ای بود برای رد کردن جایی که می‌خواستیم برویم. بله، شاید مقصد ما چندان جذاب نبود ولی مقصود، دور هم بودن و هم‌صحبتی و دیدار با دوستان بود.

بعدازظهر در پاریس!

هرچند به تعداد فردبه‌فرد آدم‌ها، سبک زندگی و نوع نگرش به دنیا وجود دارد و هرکس مخیر است هر طور میلش می‌کشد روزگار بگذراند. لکن گاهی اوقات هم بد نیست تجدیدنظری در روند زندگی‌مان داشته باشیم. بار دیگر خطاب به آن دوست و دوستانی که چنین مَنشی دارند، یک مصرع از شعر مذکور مولانا را بازگو می‌کنم که «زیرا قفس با دوستان، خوش‌تر ز باغ و بوستان…».

دیدگاهی بنویسید


مرگ بِده رنگ تو

اگر خداوند بخواهد، چند روز دیگر انتخابات رو اعصاب و مسخره‌ی آمریکا به سرانجام می‌رسد و از این حجم انبوه اخبار مربوط به آن خلاصی پیدا می‌کنیم. به‌شخصه در حال حاضر نه‌تنها از ترامپ و هیلاری، بلکه از میت رامنی و بوش پسر و پدر و پسر پدر شجاع و ال گور حالم به هم می‌خورد و در این یک سال اخیر به‌قدری درباره آمریکا خبر خوانده و شنیده‌ام، که حاضرم همین الان یک‌تنه بروم و آمریکا را یکجا نابود کنم.

این را گفتم که بدانید هیچ عهد اخوتی با آمریکایی‌ها نبسته‌ام و اصلا گور پدرشان. اما دیروز یکی از مسئولان رده بالای نظامی کشورمان، در یک موضع‌گیری سیاسی که هیچ ربطی هم به مسئولیتش ندارد گفت «اگر آمریکا به تعهداتش عمل نکند، برجام را به موزه می‌فرستیم». وی افزود (!) که «آمریکا دیگر امروز نامبروان جهان نیست». نمی‌دانم چرا همیشه با شنیدن اصطلاح نامبروان، ذهنم به سمت «علی نامبروان» و آن کلیپ مزخرفش که تمثال‌هایی از شبپره و ابی ساخته بود می‌رود. برای اینکه بدانید با چه آهنگ شاهکاری طرف بودم، ترجیع‌بندش را بخوانید: «خیلی دلت بخواد (۲ بار) همه جا به همه بگی دوست‌پسرت من هستم و الخ». ویدئو موزیک مربوطه را هم در ادامه برایتان می‌گذارم تا دوبله سوبله حال کنید. فقط دقت کنید تگری نزنید.

دهانت را سرویس بیل کلینتون، چقدر از موضوع دور شدم. بله، فرمودند که آمریکا دیگر نامبروان نیست. باشد. پس چه کسی نامبروان است؟ ذهنتان را از علی نامبروان تخلیه کنید، منظورم این است که پس چه کشوری نامبروان است؟ اگر بخواهیم به لحاظ آمار و ارقام در نظر بگیریم، آمریکا با فاصله‌ی بسیار زیاد از سایر کشورها، قدرت اول اقتصادی و نظامی است. غیر از روسیه و چین، باقی کشورهای پیشرفته و ذی‌نفوذ دنیا تحت تاثیر سیاست‌های آمریکا هستند و اغلب سازمان‌ها و نهادهای سیاسی مهم در خاک آمریکا واقع شدند یا به نوعی وابسته به این کشورند. فرهنگ آمریکایی به سرعت در حال سرایت به مردم ملل مختلف است و نمونه‌ی تازه‌اش هم همین رسم و رسوم هالووین و مسخره‌بازی‌هایش است که دنیا را با خود درگیر کرده است و این نشان از قدرت برتر رسانه‌ای یانکی‌ها دارد.

البته مردم و نخبگان آمریکایی، حیا را قی کرده‌اند و با تأسی از فروید، از قیود و محدودیت‌های شـ*وانی رها شده‌اند. کیتی پری برای رأی آوردن کلینتون، جلوی دوربین لخت می‌شود و مدونا حرف‌هایی می‌زند که من حتی از اشاره‌ی غیرمستقیم به آن ابا دارم. بیل کلینتون زرت و زاپ با هر که دیده هم‌بستر شده است و هنوز هم حیثیت و آبرو برایش مانده است که تبلیغ زنش را بکند. ترامپ می‌گوید «وقتی ستاره باشی می‌توانی هر کار خواستی با زنان بکنی» و همین زنان می‌روند و به او رأی می‌دهند. صنعت پ*رن در آمریکا به‌گونه‌ای است که عبارت هر آمریکایی یک پ*رن استار را در ذهن تداعی می‌کند. قطعا جامعه‌ای که مهم‌ترین بنیانش یعنی خانواده را از دست بدهد، از درون پوک می‌شود اما برای زوال و اضمحلالش زمان زیادی لازم است. بعید می‌دانم نزول آمریکا از ابرقدرتی به عمر ما کفاف دهد اما به گواه تاریخ، بالاخره این اتفاق خواهد افتاد.

همان‌طور که علی نامبروان همچنان خواننده خواهد ماند، آمریکا هم فارغ از هر نتیجه‌ای در انتخاباتش، قدرت اول باقی می‌ماند. هرچند به نظرم انتخاب کلینتون بسیار محتمل است اما ریاست جمهوری ترامپ، چالش‌هایی را برای آمریکایی‌ها در پی خواهد داشت. چالش‌هایی که البته تاثیر زیادی هم در قدرت و نفوذ آمریکا ندارد.

دانلود ویدیو موزیک دلت بخواد از علی نامبروان و مهران. حجم: ۹ مگابایت

علی نامبر وان - دلت بخواد

دیدگاهی بنویسید