راه حل قطعی معضل کنکور

نوشته شده توسط حامد 145 نمایش

چند روز قبل از کنکورهای کارشناسی، واشر سر سیلندر سوزوندم و باید یک هفته تعمیرگاه می خوابیدم که در اون صورت کنکور رو از دست می دادم پس بی خیال تعمیرکاری شدم. سر جلسه ی آزمون هنوز به تست های فیزیک نرسیده بودم که یکهو گرفت. راه فراری نداشتم. سمت چپم یک پنکه چرخان روی صندلی گذاشته بودن که تا به من می رسید رو برمی گردوند. رو به روم پنجره ای مشرف به راه پله و سمت راستم دیوار بود. پشتم هم یک دری بود که برای جریان داشتن هوا باز گذاشته بودن.
سعی کرده بودم از شب قبل کنکور کمتر آب بخورم اما نمی دونم این آب های خروشان از کجا سرچشمه گرفته بودن. استاد تنظیم خانواده مون گفته مثانه یک و نیم لیتر ظرفیت داره و حتما حجم آب ذخیره شده در مثانه ی من به دو لیتر رسیده بوده که سرریز شده. برخلاف الان که پیر شدم و چفت و بست ها هم شل شدن و هرز رفتن، اون موقع توانایی نگهداری خودم رو داشتم و بنابراین تا پایان آزمون دوام آوردم. ولی حتی به مخیله م هم نمی رسید که موقع کنکور آزاد از همون اولین تست های ادبیات، شروع به گیرپاژ کردن کنه. و این معضل در امتحانات و کنکورهای بعدی هم دامنگیر و شلوارگیر من شده بود و الان به درجه ای از خودکنترلی رسیدم که تا پامو از خونه میذارم بیرون، می گیره و ول هم نمی کنه.
اما به عنوان کسی که وسط ماجرا بوده برای حل این معضل، پیشنهاداتی رو خدمت مسئولان سازمان سنجش ارائه می کنم.
اول اینکه بعد از جمع آوری دفترچه ی عمومی، پنج دقیقه فرصت برای چایی و نماز در نظر بگیرن. طبق تحقیقات دانشمندان، این کار باعث کاهش مراجعات به اورولوژیست ها میشه و از بار ترافیک هم می کاهه.
بعد اینکه ممکنه بعضیا یه بار براشون کم باشه و وسط دو تا نیمه هم هی بگیره ول کنه. بهتره یه لوله ای، بطری ای چیزی هم برای این افراد تعبیه کنن تا این عزیزان هم بتونن کارشونو انجام بدن.
البته ارائه ی این امکانات هزینه بر هست و برای بازگشت سرمایه میشه توی آبمیوه ی داوطلبین گرامی داروی مدر ریخت تا با افزایش مراجعات و استفاده از تجهیزات، یه ممر درآمدی هم ایجاد کنیم و از تولید داخلی حمایت به عمل بیاریم. تکنولوژی پیچیده ای هم نیاز نداره، یه بازنشسته ی فعال رو میذاریم دم در دستشویی دویستی پونصدی جمع کنه.
انشاالله امید است با پیاده سازی این راهکارها، مشکل کنکور هم برای همیشه حل بشه. لطفا این راه حل ها رو کپی نکنین، می خوام ایده هامو بفرستم جشنواره جوان خوارزمی جایزه بگیرم. مرسی.

به اشتراک بگذارید :
چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵

مزاحمان کم توقع

نوشته شده توسط حامد 98 نمایش

۱- روی صندلی عقب تاکسی که نشستم، یه دختری قبل از من در منتهاالیه صندلی و کنار در نشسته بود. منتظر نفر سوم بودیم تا پر بشه و خدا خدا می کردم که اون هم خانوم باشه تا من پیاده شم و اون وسط بشینه و من دوباره سوار شم و دم در بشینم. آخه دوست ندارم وسط بشینم. کنار پنجره دوست دارم. مشغول غور کردن پرزهای شلوارم بودم که در باز شد و یه پسر گولاخ با وزن صد و پنجاه کیلوگرم و تیپ اسپرت و ریش هایی تا روی سینه سوار تاکسی شد. مونده بودم این وسط و میان تکانه های تاکسی، بچسبم به این یکی یا بمالم به اون یکی که چسبیدن به پسره رو انتخاب کردم چرا که آدم مأخوذی هستم.

پسره کنار دست من دائم با موبایلش شماره می گرفت و وقتی صدای مردونه ای از پشت خط الو می گفت، مأیوس می شد و جواب می داد «ببخشید اشتباه گرفتم.» چندبار این کار رو تکرار کرد تا کم کم از رو رفت. بیکار شده بود. سعی کرد از پس کله ی من، دختری که کنارم نشسته بود رو دید بزنه. احساس عایق نیمه رسانایی رو داشتم که عین بز افتاده بود اونجا و به جلو خیره شده بود. کاملا احساس نفرت پسره از خودم رو حس می کردم که اگه من اون وسط نبودم، به راحتی می تونست گشاد بشینه و هی پاشو بزنه به پای دختره و بگه ببخشید. خوشبختانه اواسط مسیر از تاکسی پیاده شدم.

۲- دوستی داشتم که معتقد بود دخترا از اینکه بهشون تیکه و متلک انداخته بشه لذت می برن و در انجام این کار هیچ کوتاهی نمی کرد. این دوستم هم دوستی داشت که بنای زندگیش رو گذاشته بود روی تیکه انداختن به دخترها و مدعی بود فقط به دخترای زشت تیکه میندازه تا اعتماد بنفسشون بره بالا. اما این آدم نیکوکار چه ویژگی هایی داشت؟

با اینکه قد کوتاهی داشت ولی وزنش نسبت به قدش دچار کمبود بود و دست بهش می زدی می شکست و با این حال سر کوچکی هم داشت. موهای بالا و پشت سرش ریخته بود و با وجود تنک بودن ریشش، اصرار برای داشتن محاسن به یک معمای غیرقابل حل بدل شده بود. چشم هاش در حد رئیس جمهور سابق ریز بود و صداش زیر بود و بیست سال پیش برای اینکه سربازی نره، نوزده تا از دندوناشو کشیده بود و در کمال تناقض خیلی به خوردن سالاد علاقه نشون می داد و وقتی خیار می خورد صدای احتراق سوخت براوو تولید می کرد. طنز ماجرا اینه که ازدواج هم کرده بود و بچه هم داشت.

دید زدن از پشت وانت

۳- یکی از همکلاسی های سابق توی اداره ای دولتی استخدام شده و چند سالی هست که مشغول به کاره. در حال حاضر سی و سه سال سن داره و شصت میلیون تومن پس انداز تو حسابش و یه تصمیم واسه ازدواج. همه ی همکاراش بسیج شدن تا یه کیس مناسب براش پیدا کنن لکن همچین کسی پیدا نمیشه. بنده خدا شرایط سختی هم نذاشته ها: ۱- چادری باشه. ۲- توی تلگرام جوین نباشه. حالا خودش غیر از تلگرام توی بیتاک و واتس و ایمو و لیمو و انار و همه چی فعاله.

در مورد ارتباط این سه روایت، می خواستم از تیتر و عبارتی استفاده کنم که شاید بار معنایی درستی نداشته باشه و ترجیح میدم ازش استفاده نکنم چون روم نمیشه. ولی ترانه علیدوستی روش میشه. به همین دلیل بیشتر از این هم نمی تونم اطاله ی کلام کنم و اگه کسی انگولکم نکنه یه گوشه ساکت میشینم.

به اشتراک بگذارید :
یکشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۵

در جستجوی گابور

نوشته شده توسط حامد 123 نمایش

در سال هایی بسیار دور و زمانی که بچه بودیم، زنگ ورزش که می شد هر کس یه ژانگولری درمی آورد و باعث راه رفتن روی اعصاب خراب من می شد. یکی به شکل احمقانه ای یقه های تی شرتش رو مثل کانتونا می داد بالا، یه نفر به سبک واکی بایاشی کلاه آفتابی میذاشت، یکی ضربه آزاد رو با قر و قمبیل روبرتو کارلوسی می زد که اغلب هم اوت می رفت و یه اسکولی هم موهاشو مدل بی ریخت رونالدو توی جام جهانی کره و ژاپن کوتاه می کرد. اما همه مون در یک مورد مشترک بودیم و اون هم شلوار گرمکن گابور کرالی ای بود. یه چیز تو مایه های خمره و کوزه.

اردیبهشت پارسال با یکی از دوستان رفته بودیم یه پارک باکلاس شمال شهر. در گوشه ای از پارک تعدادی از دوستان خز که پهلو به کارتن خواب ها می زدن مشغول گل کوچیک بودن. گویا دروازه بان یکی از تیم ها هم ارادت ویژه ای به آقا گابور کرالی داشت و سعی کرده بود تا در حد بضاعت، خود ِ گابور کرالی بشه. واقعا احسنت به روحیه ش. با اینکه از همین فاصله هم معلومه که نصف دندوناش ریخته ولی آفرین به اعتماد به نفسش که وسط کلنی داف ها با این سکنات داره توپ بازی می کنه و خوشحاله. اجرش با سپتون اعظم.

گابور کرالی

به اشتراک بگذارید :
شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۵

معرفی سریال Game of Thrones

نوشته شده توسط حامد 64 نمایش

از یه طرف نظرم اینه که دیدن سریال صرفا برای گذران وقت هست و اغلب نه فکری رو درگیر می کنن و نه تاثیرگذارن. دیدنشون به زمان زیادی احتیاج داره و نسبت به فیلم های سینمایی کیفیت پایین تری دارن. از طرف دیگه جذابیت و عامه پسند بودنشون قابل کتمان نیست و قطعا سریال بینی منتج به لذت بردن خواهد شد اما به هر ترتیب همیشه ترجیح می دادم به جای دیدن یک سریال پنجاه قسمتی، بیست تا فیلم سینمایی ببینم.

خیلی وقت بود کنجکاو بودم بازی تاج و تخت رو ببینم ولی دافعه ای که سریال ها واسه م داشتن مانع انجامش می شد. می دونستم اگه شروع به دیدن سریال مخصوصا یکی از بهترین و شاید بهترین سریال ساخته شده بکنم الینه بشم و لاجرم تا آخرین قسمت رو پشت سر هم ببینم که البته این اتفاق هم رخ داد. همچنین بخاطر مشکلی که برای چشمام پیش اومده بود سخت می تونستم دو ساعت و خرده ای پای مانیتور بشینم و برای دیدن فیلم صرف کنم و توفیق اجباری شد که این سریال رو ببینم.

گیم آف ترونز تقریبا همون چیزی بود که تصور می کردم. بی نهایت جذاب و میخکوب کننده بطوری که تحمل بالایی می خواست تا بتونی بعد از تموم شدن یک قسمت، شروع به تماشای قسمت بعدی نکنی. قطعا حالا که به قسمت های آخر فصل شش رسیدیم و بعد از پایان این فصل حتما دلم برای شخصیت های سریال تنگ میشه مخصوصا شخصیت آریا استارک. اگه قرار به گزینش شخصیت محبوب سریال باشه من آریا رو انتخاب می کنم. هیچ دلیل فنی هم پشت انتخابم نیست و دلیلش شباهت بچگی میسی ویلیامز به کسی هست که قبلا دوستش داشتم. اصلا شاید بخش زیادی از جذابیت سریال برای من بخاطر همین مسائل بوده.

از این حرفای خاله زنکی که بگذریم، مشکل بزرگ سریال نمایش و تاکید بیش از حد روی برهنگی و صحنه های به زعم عرف ما غیراخلاقی هستش. واقعا این حجم از صحنه ها مورد نیاز نبود بلکه حتی می شد همه شون رو بدون ایجاد خلل در قصه و روایت حذف کرد. اما خارجین دیگه چیکارشون کنیم.

چندتا لینک و مطلب در مورد سریال رو پیشنهاد میدم و البته اگه هنوز سریال رو ندیدین پیشنهاد نمیدم.

لیست اسامی و مشخصات و جزئیات تمام قسمت ها رو می تونین تو صفحه ی زیر در سایت آی ام دی بی ببینین. نکته ی جالبش هم مرتب سازی قسمت ها براساس امتیازیه که کاربران سایت به هر قسمت دادن. بهترین قسمت هم عروسی خونین هست. بعدش هاردهوم و سومی هم در که نشون میده مخاطبان سریال زامبی دوست دارن! به نظر من هم عروسی خونین بهترین قسمت بوده.

http://www.imdb.com/title/tt0944947/eprate?ref_=tt_eps_rhs_sm

عروسی خونین

لینک بعدی هم از یک پزشک که ترجمه ای داره از تشابه خاندان های حاضر در سریال با کشورهای خاورمیانه.

خاندان‌ها و سرزمین‌های خیالی سریال «گیم آو ترونز» (بازی تاج و تخت) شبیه کدام کشورها و گروه‌های منطقه خاورمیانه هستند؟!

چند مدتی هست که با هفته نامه ی کرگدن آشنا شدم. مجله ی خوبیه که قبلا هم ضمیمه ی روزنامه اعتماد بوده و اعتبار بالایی داره. توی یکی از شماره ها مطالبی درباره بازی تاج و تخت کار کرده بودن که نسخه پی دی افش رو توی کانالشون گذاشته بودن و منم اینجا میذارم.

دانلود پرونده مجله کرگدن درباره Game of Thrones. حجم: ۲۰۰ کیلوبایت

به اشتراک بگذارید :
چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵

زیباکلام از من خوشش نمیاد

نوشته شده توسط حامد 91 نمایش

هر آدمی دوست داره که نسبت به هم نوعانش برتری داشته باشه. این حس برتری جویی حد میانگینی داره ولی بعضی ها من جمله خودم شورشو درآوردن دیگه. من که اوباما و مسی و دی کاپریو نشدم و منطقا هیچ وقت هم نخواهم شد و قدر مسلم خدا هم نمی تونم بشم اما بی اندازه دلم می خواد از همه بهتر باشم. وقتی احساس کنم شخصی از لحاظ جایگاه اجتماعی و تحصیلی و هوش و دانش و ظاهر و سلامتی و … از من پایین تره، ناخودآگاه حس فخرفروشی بهم دست میده و از طرف دیگه اگه با یه سلبریتی یا استاد دانشگاه و پزشک معالجی که فوق تخصصشو از آمریکا گرفته یا دخترای زیبا و هرکس که از من موفق تر و رفیع تره مواجه بشم، احساس حقارت و کمبود اعتماد به نفس می کنم.

نمایشگاه کتاب پارسال، حین گذر از راهروها، صادق زیباکلام رو دیدم که تنها داخل غرفه ی روزنه پشت میزی نشسته بود و تک و توک افرادی میومدن تا کتابشونو امضا کنه. منم چون می خواستم ما چگونه ما شدیم رو بگیرم، فرصت رو مغتنم شمردم و با استرس زیاد کتابو دادم برای امضا. یه نگاه بی حوصله ی تحقیرآمیزی بهم انداخت و گفت اسمتون؟ منم که سال قبلش تجربه ی امضاشدگی توسط کامران رسول زاده رو داشتم گفتم حامد. با ناراحتی و کلافگی گفت: فامیلیتون؟ فامیلیمو گفتم. نگو اینایی که برای امضا اسم کوچیک می نویسن آدمای عامه پسند و بی کلاسی هستن و حتما زیباکلام وقتی منو دیده پیش خودش گفته: «اه این جوونای شوت که اسم منو فقط تو بیست و سی شنیدن هم واسه ما آدم شدن اومدن کتابای منو بخرن. این بچه عمرا اگه لای کتابو هم باز کنه. قیافه ش که به بامداد خمار می خوره.»

نمایشگاه امسال هم بواسطه ی بیماری از فاصله ی نیم متر جلوتر به بعد رو وسط مه و دود می دیدم و خوندن اسم غرفه ها و تشخیص جزئیات صورت آدما برام مقدور نبود. از طرفی از دوست عزیزی هم ویروس سرماخوردگی گرفته بودم و بخاطر متاستاز عفونت به گوش هام، صداها رو هم از وسط کائوچو و یونولیت می شنیدم. کم بینایی و بدشنوایی باعث شده بود تعادلم هم حین راه رفتن دچار مشکل بشه و احساس ترس و ناامنی شدید بر من مستولی شده بود. از همه ی آدما می ترسیدم چون اون ها درست می دیدن و می شنیدن و من نمی تونستم. حالا از همه ضعیف تر بودم و همه از من برتر بودن.

قرار بود ساعت سه و نیم زیباکلام بیاد و کتابشو امضا کنه. نیم ساعت قبلش جلوی غرفه خیلی شلوغ بود و همه منتظرش بودن. من اما منتظر نموندم و همون ساعت سه، کتاب جدیدشو گرفتم و رفتم خونه. چند روز بعد عکسی ازش دیدم که سید احمد خمینی رو با ذوق و افتخار خاصی در آغوش گرفته و گویی از اینکه تونسته عکسی در کنار آقای نتیجه بگیره بسیار خوشحاله و احساس غرور می کنه. جا داره بگم که بله آقای زیباکلام، دست بالای دست بسیار است… .

صادق زیباکلام در نمایشگاه کتاب

به اشتراک بگذارید :
شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵

جامعه شناسی خودمانی نمایشگاه کتاب

نوشته شده توسط حامد 108 نمایش

همیشه حسرت می خورم که چرا زودتر با کتاب و کتابخونی درگیر نشدم. من تا قبل از بیست سالگی یه هری پاتر و سنگ جادو رو خونده بودم و سینوهه رو از روی اجبار و کل کل. یه بار که رفته بودم بازی پرو اوولوشن رو از خیابون انقلاب بگیرم، چشمم افتاد به کتاب بوف کور که توی بساط دستفروش بود. خریدم و خوندم و از اون به بعد دیگه افتادم تو خط کتاب و وحشیانه شروع به خرید کتاب کردم و کجا بهتر از نمایشگاه کتاب؟ امسال هم مثل سال های قبل هر دوست دانشجویی رو که داشتم خفت کردم و با سه چهارتا بن، آماده ی نمایشگاه شدم.
قبل از شروع نمایشگاه، تصورم این بود که فقط کسایی که اهل کتاب و مطالعه هستن راهی نمایشگاه میشن و در نتیجه باید با نمایشگاه خلوت تری مواجه بشیم اما روز عید مبعث که رفته بودیم با خیل جمعیتی مواجه شدیم که اکثر قریب به اتفاقشون کتاب نمی خریدن و چیزی دستشون نبود و یا با کیسه های تبلیغاتی قلم چی و ماهان و مدرسان شریف به تفرج می پرداختن. اما روز وسط هفته حتی به نسبت وسط هفته های سال های قبل خلوت تر بود و کسایی که اومده بودن واقعا کتاب می خریدن و لیست به دست دنبال ناشر و کتاب مورد نظرشون می گشتن. نتیجه اینکه پیش بینی من صد و هشتاد درجه غلط از آب دراومد و کسایی که برای تفریح و گذران اوقات فراغت دنبال بهونه و مکان می گشتن، مشتری نمایشگاه بودن و خریدارای کتاب ترجیح می دادن از مغازه ها و فروشگاه های نزدیک تر خرید کنن.
نمایشگاه های کتاب همیشه برای من پر از خاطرات و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره بوده اما امسال جز دو بار عاشق شدن و شکست خوردن در لحظه، حادثه ی دیگه ای رخ نداد. فقط از همین تریبون بگم که من عاشق صندوقدار رمان های خارجی نشر چشمه شدم و حتی یه بار هم باهاش حرف زدم. پیمان خاکسار بصورت سرپایی داشت امضا می کرد که تا به من رسید گذاشت رفت. به معشوق گفتم تا نوبت من شد رفت که. گفت ساعت سه میاد. گفتم اوومممم. دختر شاد و شنگولی بود. دماغش رو هم تازه عمل کرده بود. چند روز قبل تر از شروع عشق آتشینم، دوستم به پیشنهاد من کتاب مادربزرگت را از اینجا ببر دیوید سداریس رو خرید. فروشنده کتاب رو پرت کرد. معشوق ما با خنده گفت: «مادربزگتو پرت کردی؟» هییییییییع. کاش روز آخر دوباره می رفتم می دیدمش ولی افسوسک که حال نداشتم دیگه.

به اشتراک بگذارید :
پنجشنبه, ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵