من : کاش همون موقع به حرف بابام گوش می دادما …
اون : خب ، چی می گفت؟
من : چه می دونم چی می گفت. من که گوش نمی دادم.
————————————————
من : فردا صبح ساعت ده بریم یونی درس بخونیم؟
اون : اوکی من میام.
… ساعت هشت صبح فردا …
اون (اس ام اس) : آقا شرمنده واسمون مهمون اومده نمی تونم بیام.
————————————————
همون (اس ام اس) : آقا ، ولی زاده می رید؟
من (اس ام اس) : اگه نمیرید که می ترکید.
من هیچوقت خاله بازی نمیکردم… کل بچگیمو یا با پسرخاله م شوت یه ضرب بازی کردم یا با اون یکی پسرخاله م موتور سواری کردم یا با پسر دایی هام هندبال و فوتبال بازی کردم… بعضی وقتا هم با خان داداش سگا بازی میکردیم(سوپر ماریو… معرف حضور هستن که؟) خب حالا بگم کدومشون زنگ بزنن؟!
حکایت دوم خیلی باحال بود!
(اون دو تای دیگه تکراری بودن ۸) )
:-)