عقشولانه ۴

پسر : آه ای عشق من ! تو را بسیار دوست می دارم ! فقط چیز ندارم ! از اونا …

دختر : پس چی داری؟

پسر : کارت صلاحیت واسه بچه آوردن از پرورشگاه

دیدگاهی بنویسید


عقشولانه ۲

پسر : آه ای عشق من ! تو را بسیار دوست می دارم ! فقط هیچ پول ندارم ! هیچ شغل و درآمد ندارم ! دوزار سوات ندارم ! تیپ و قیافه هم یخ ! ماشین و موبایل هم که بی خیل ! مکا&ن هم ندارم !

دختر : پس چی داری ؟

پسر : یک قلب پاک که با عشق فراوان تقدیم تو می نمایم.

دختر : :-o

دیدگاهی بنویسید


میخوام به عشقم برسم

حدود یک سال و نیم پیش دوتا پست توی سایت قبلی نوشته بودم که قضیه اش از این قرار بود که تو یه انجمن روانشناسی ، کاربرا مشکلاتشون رو مطرح می کردن و بقیه راهنماییشون. یه قسمتش ، بخش روابط دختر و پسر بود که من رو این قسمت انگشت گذاشتم و سوالات کاربرا رو به شیوه ی هزل جواب دادم. خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست فقط یه مقدار شاید بعضی جاها بی ادب شده باشم! ببخشید دیگه.

———————————————————————-

۱- آقا دستم تو دامنتون ، من یه مدتیه که با یه پسری بودم و اولش ازش خوشم نمی اومد اما الان میاد . زیادم میاد طوریکه دیگه جا نداره و داره سرریز می کنه ! آخ ریخت ! اما مشکل اینه که بهش یه چند تا دروغ گفتم و حالا میترسم گندش دربیاد ! به نظر شما چیکار کنم ؟

من : خب چه دروغایی گفتی ؟

اون : مثلن گفتم که خیلی دوسش دارم ! یا گفتم خیلی باحالی ! دمت گرم ، مخلصیم ! از این حرفا . درحالیکه هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. یکی دیگه اینکه گفتم من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم . تو رو خدا کمک کنین ! تو رو من تو رو نرو تو رو من تو رو خدا نرو من تو رو دوست دارمش !!!!

من : خودتونو کنترل کنین ! راه حلش اینه . شما اصلن بهش نگین که قبلن دوسش نداشتین ! نه اون می فهمه که قبلن دوسش نداشتین نه اینکه می فهمه اون موقع بهش دروغ می گفتین !

اون : راست میگین ؟ خیلی ممنون دستتون درد نکنه ، خیلی تشکر !

لینک این سوال

۲- آقا دستم تو تومّونتون !! من از بچگی خیلی دختر داییمو دوست داشتم و الانم دارم و اونم داره ! همه چیزمون هم مثله همدیگه اس ، فرهنگ ، اعتقادات ، مذهب و کلا همه چی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. فقط چون دور از هم هستیم هی واسه هم دلمون تنگ میشه و مجبوریم با تلفن صحبت کنیم. اما چون خونواده هامون خبر ندارن مجبوریم با موبایل با هم حرف بزنیم که خیلی پولش میاد . شما بگین من چیکار کنم که به عقشم برسم !

من : شما چند سالتونه ؟

اون : ۲۰ سال با اختلاف دو ماه من بزرگترم.

من : خوبه. منم بیست سالمه ولی با اختلاف دو ماه کوچیکترم!

اون : از کی ؟

من : از شما دیگه ! پس از کی ؟ عجب خری هستیا ! هرچی دلت خواست اتهام زدی بعد میگی نزدم ؟ خب . راهش اینه. شما میری به پدر مادرت خبر میدی و با هم میرین خواستگاری. قرار مدار میذارین و چند سال دیگه مزدوج میشین.

اون : آقا اجازه ! پس هزینه ی موبایل چی ؟

من : بیاه ! ( درحال اشاره به یکی از انگشتان دست !!)

لینک این سوال

۳- ببخشید گلاب به روتون ، من از یه پسر مذهبی خوشم اومده و خیلی گرفتارش شدم تا دسته !! قلبونه جیگلش بلم عجه منه ! ( ترجمه : قربون جیگرش برم عشقه منه ) ولی گفته که اصلن قصد رفاقت و دوستی نداره و من خیلی دلم میخوادش ! به دوستم گفتم بره بهش بگه ولی میگه فقط جواب داد : جــــــــــــــــــــــــــون !! میشه یه راهی بذارین زیر پام که بهش برسم ؟

من : ببینین ! منم یه پسره نسبتن مذهبی هستم ولی اصلن به کسی نمیگم جــــــــــــــــون ! خب قطعا اون پسره اهل مذهب و این حرفا نبوده و اهل ریاس. حتمن اسمش هم بهرامه که بهش میگن احمد ! و شبا هم تو خواب محتلم میشه !!(منظور فیلم چارچنگولیه که اون موقع تو بورس بوده) اگه هم بخواین باهاش دوست بشین ، اون شما رو برای یه چیز دیگه میخواد !

اون : خب اکشال نداره ، واسه یه چیز دیگه بخواد !

من : اِ ؟ خب پس مشکلی نیست ، شما اونو به من معرفی کنین تا با دستای خودم مروج فساد بشم ! استغفرالله !

لینک این سوال

۴- آقا دستم تو ……. ! میخوام با خواستگارم درباره مسائل جنـ *ی صحبت کنم ! چه سوالایی میشه پرسید که جوابای خوب و دندون شکنی بگیرم ؟!

من : استفرالله ، خدایا توبه ! خدایا منو ببخش ، خدایا از گناهانم درگذر ! خب بیا برات بنویسمشون!!!

لینک این سوال

۵- ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.

من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.

– : آخه اون دختره

من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.

– : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.

من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.

– : اما من میخوام از اون محافظت کنم

من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟

– : نه من میخوام مواظبش باشم.

من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !

لینک این سوال

۶- آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.

من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟

– : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟

من : خونش کجاست ؟

– : جردن

من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )

لینک این سوال

۷- یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )

من : خب الان میخواد چیکار کنه

– : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.

من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.

– : نمی دونم . کجاشو ؟

من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟

– : من ؟ من همینجوری

من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.

– : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.

من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.

– : درچه صورتی ؟

من : من خوش تیپم ؟

لینک این سوال

۸- آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.

من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

لینک این سوال

چیکار کنم به عشقم برسم

دیدگاهی بنویسید


مزاحم نوامیس مردم می شوی پدرسوخته؟!

دیروز بخاطر آلودگی هوا تهرانو تعطیل کردن ولی چون دانشگاه ما تو یکی از شهرای اطراف واقع شده ، دایر بود و ما هم رفتیم دانشگاه و یه کلاسو نشستیم و یه کلاسو پیچوندیم و استاد هم برای چهار نفر درس داد. یکی هم نبود به من بگه خب خره این همه راه رفتی دانشگاه این یه کلاس هم می موندی دیگه. حالا از کی میخوای جزوه بگیری؟

یه جمله ای هست که میگه لذتی که تو انتقام هست تو بخشش نیست و برخلاف اون جمله ی کلیشه ای که همه میگن ، این جمله به واقعیت نزدیک تره. وقتی آدم حال مخالفشو می گیره خیلی بیشتر به فاز می رسه تا اینکه بخواد گذشت کنه. اما خب بعضی اوقات هست که از کسی انتقام گرفته میشه که بنده خدا هیچ کار خبطی انجام نداده و بیخودی داره مجازات میشه. نمونه ی روشنش هم حالگیری پسرا از دختریه که دوستش دارن و دختره دست رد به سینه اشون زده. بیشتر هم می زنن تو کار اسیدپاشی و من هم نمی دونم چه کسی اولین بار به این طریق انتقامجویی کرده ولی هرکی بوده شیوه ی بسیار جالبی رو بوجود آورده چون با این کار طرف به روز سیاه میشینه و اسید پاشی اگه همراه با نابینایی باشه از مرگ هم بدتره.

قبلا براتون تعریف کرده بودم که یه پسرعمه ای دارم چندسالی از من بزرگتره و تو شهرستان زندگی میکنه. البته اون مطلبی که چند خط درباره اش نوشته بودم الان دیگه توی آرشیو نیست اما تو این پست دوباره براتون تعریف می کنم. بابا مامان پسرعمه ام حدود پونزده ساله از هم طلاق گرفتن و پسرعمه ام با خواهر و برادر کوچیکترش پیش مادربزرگم زندگی می کردن. عمه ام هم رفت کشور خارجه و همونجا ازدواج کرد و بچه دار شد. چند سال پیش و زمانی که من بچه تر بودم ، خیلی با هم صمیمی بودیم و تابستونا زیاد می رفتم شهرشون. یه سالی بود که تو راه مدرسه اش یه دختری رو دیده و بهش دل بسته بود. واسه همین هر روز موقع برگشتن از جلوی مدرسه ی دختره رد می شد تا ببیندش. چند بار هم سعی کرده بود با دختره حرف بزنه ولی گویا اون زیاد تمایل نشون نمی داده. پسرعمه ام اسم دختره رو که نمی دونست ، واسه همین بهش می گفت زیبا. کم کم دید با همه پا فشاری و تعقیب و گریزی که انجام میده زیبا راه نمیاد و چند بار هم با بابای زیبا درگیری لفظی پیدا می کنه و شوهرعمه ی سابقم و خود عمه ام هرچی به باباهه اصرار می کنن که بیان خواستگاری اونا قبول نمی کنن.

پسرعمه ام که دیده کم آورده شروع می کنه به مزاحمت. اون موقع به تازگی یه موتور هم خریده بود و منم کلی با این موتورش خاطره دارم. خلاصه با دوستاش می رفت دم مدرسه ی دختره و جلو دوستای دختره مزاحمش می شد. حتی یه عکسی بهم نشون داد که دوستش خواسته بود از زیبا بگیره ولی دوست زیبا دستشو آورده بود جلو و صورت زیبا معلوم نبود. اینم بگم که اون موقع هنوز گوشیا دوربین نداشت و اصلا کسی به اون صورت موبایل دار نبود و این عکسا رو با دوربین عکاسی معمولی می گرفتن. این قضیه شاید مال هفت هشت سال پیش باشه. بعدش تابستون شد و منم رفتم شهرشون. کارمون شده بود که هرشب بریم دم خونه زیبا و چندتا بوق بزنیم و چندتا گاز خفن بدیم و در بریم. می دونستم کار درستی نیست ولی اونقدرا مثبت نبودم که نخوام شریک جرم بشم. تو همون عوالم بچگیم به این فکر می کردم که وقتی داریم جلو خونه اشون ژانگولر بازی درمیاریم دختره سرشو میذاره لای بالشش و گریه می کنه. به پسرعمه ام هم گفتم که این کارا درست نیست ولی خیلی جدی تر از این حرفا بود که به نصیحت من گوش بده. واقعا نمی دونم آیا حاضر بود یکی اینطوری مزاحم خواهر خودش هم بشه؟ به هرشکل این کار خیلی ادامه پیدا کرد و حتی سال بعدش هم که رفتم پیشش این کارو تکرار می کردیم.

یه مدت گذشت و پسرعمه ام با یه دختر دیگه آشنا شد و کم کم دست از سر زیبا برداشت. این دختر جدیده اسمش نیلوفر بود و چون زیاد با پسرعمه ام چت می کرد متوجه شدم که ایمیلش نیلوفر آبیه. (میگن یه دختری هم تو دانشگاهمون اسم مستعارش نیلوفر آبیه!) پسرعمه ام چندبار رفته بود خوابگاه دختره تو بروجرد و چند شب هم اونجا مونده بود و جالب اینجاست که دوستای نیلوفر هم باهاش تو خونه دانشجویی بودن. خلاصه اونجا هم کلی با پسرای لر دعوا می کنه و خودشو با چاقو می زنه و کلی خزبازی از خودش ول میده. یه مدت از آشناییشون میگذره که دختره میگه من دیگه نامزد دارم و بی خیال شو و این حرفا. پسرعمه ام هم که جا خورده ول کن معامله نمیشه و میره دم خونه اشون و با بابا و مامان دختره درگیری لفظی پیدا می کنه و مزاحمتاش که خیلی شدیدتر از زیبا هم بود شروع میشه. اول اینکه موتور و بوق و گاز به راه بود. بعدش عکسای نیمه عریان دختره رو گذاشت تو وبلاگش و کلی نامه نوشت و انداخت تو خونه اشون و کلی اینترنتی خرید کرد و فرستاد دم خونه اونا. حتی کار به شکایت و دادگاه هم کشید و فقط از ترس دادگاه بود که مزاحمتاش کمرنگ تر شد.

اینکه الان چه عاقبتی نصیب پسرعمه ام شده بماند برای بعد. میخوام بگم که حامد کوچولوی اون زمان بزرگ و بزرگ تر شد و زمین چرخید و دنیا گشت و شب و روز گذشت و حامد چندتا اشتباه کوچیک انجام داد و بعد نشست با خودش فکر کرد و یاد گذشته ی خودشو پسرعمه اش افتاد و عذاب وجدان گرفت. شاید جایز نباشه فعلا از اتفاقات پیرامونم بنویسم ولی سعی می کنم زین بعد پسر خوبی باشم.

پی نوشت۱ : امیدوارم حداقل پسرعمه ام آدرس اینجا رو پیدا نکنه که بعدش مجبور بشم این پست رو حذف کنم!

پی نوشت۲ : عید غدیر رو هم تبریک میگم. با اینکه فامیلیم طوریه که عملا باید سید باشم ولی نیستم وگرنه به همه اتون یه هدیه ای می دادم!

پی نوشت۳ : با اینکه انواع و اقسام پروژه ها و گزارش کارای سنگین درسی رو باید انجام بدم اما فکرم به شدت مغشوشه و فی الواقع دارم می ترکم. البته به قولی این مشکل خودمه و خودم باید حلش کنم ولی امیدوارم آخر کارم خوشی باشه!

پی نوشت۴ : البته این هیچ ربطی نداره ولی تو این کلیپ سی چهل نفر از ارازل می ریزن سر دوتا دختر و حسابی عقده های فرو خفته اشون رو خالی می کنن. دختره هم مثل اینکه کلا اینکاره اس!

دانلود کلیپ مزاحمت خیابون خاوران. حجم ۷ مگابایت

دیدگاهی بنویسید


آنتی گرل

اصولا همه ی اتفاقاتی که توی اینترنت می افته چندان تو واقعیت تاثیر نمیذاره و خب منم فکر می کردم این قضیه در مورد خودم هم صدق می کنه و حتی وقتی درباره دانشگاه می نوشتم فکر نمی کردم یه وبلاگ با مطالبی که هیچ حالت جدی نداره اینقدر روی دنیای حقیقیم اثر بذاره. خلاصه این وبلاگنویسی پدر منو درآورده.

کلا با اینکه آدم فراخی هستم و مخصوصا از سال دوم دانشگاه چه جسمی چه مغزی به غایت گشادیسم رسیدم و درحال ترویج این مکتب می باشم اما اگه کسی ازم سوالی بپرسه یا چیزی – مثلا جزوه – بخواد دریغ نمی کنم. جنس طرف هم زیاد برام فرقی نمی کنه ولی یه دوستی دارم که واقعا آنتی دختره و یکی از فعالیتاش اینه که ته کلاس پیش من بشینه و دونه دونه دخترا رو مسخره کنه و روشون اسم بذاره و حتی بعضا پیش میاد که ما اسم واقعی طرف رو نمی دونیم و همگی به لقب میشناسیمش. البته منم کمکش می کنم اما اون دیگه آخرشه. یه کلاس آزمایشگاهی داریم که باید با کامپیوتر و فلش و نرم افزار و این چیزا کار کنیم. مکانسیمش اینطوریه که با یه نرم افزار کار می کنیم و حاصل کار رو توی فلش مموری ذخیره می کنیم. حالا توی ساعتی که ما هستیم فقط من و این بنده خدا پسریم و ازقضا استاد هم زنه. حالا چون مغز ما پونصد گرم سنگین تره و ضریب هوشی بالاتره و حافظه هم که زیاده تو یه ربع اول کارمون تموم میشه و دخترا هنوز نتونستن فایلی که قبلا سیو کردنو بالا بیارن.

یکی از جلسات یه دختری با ما از کلاس اومد بیرون و فلش مارو گرفت که بریزه تو فلش خودش. وقتی رفت تو کلاس من به دوستم گفتم : نزنه فایلامونه دیلیت کنه یه دفعه؟ وقتی دختره اومد فلشو داد دوستم بهش گفت : کاتش کردی؟ دختره با تعجب گفت آره دیگه ! جلسه ی بعد اومد فلش بگیره دوستم گفت نمیدم! جلسه ی بعدش یه دختری سوال پرسید خواستم جواب بدم یه دفعه دوستم گفت نمیگم! اتفاقا دخترای خوش برو رویی هم بودن! بهش گفتم از جلسه ی بعد من میرم با اون دختره همگروه میشم ، شبیه خدابیامرز همسر سابقمه! از این تیپ دوستا بازم دارم منتها همیشه در روی پاشنه نمی چرخه (؟!) و بالاخره مچ یکیشونو گرفتم. تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنید که با اینکه ادعای ضد دختری داره اما حدود چند دقیقه با چندتا دختر بزک بوزوکی درحال مذاکره اس.

کلا کسی از ما جرات نداره جلوی جمع با دختری حرف بزنه چون کارش با کرام الکاتبینه. حتی به یکی از بچه ها اونقدر تیکه انداختیم که دیگه واحداشو با ما برنمی داره و درسشو یه ترم زودتر داره تموم می کنه. البته بعضی اساتید هم مرامشون مثل ماست. مثلا میگن یه دختری به کلاس دیر رسیده و استاد راهش نداده. بعد اونم تا آخر کلاس صبر کرده و بعد از کلاس رفته به استاد گفته که چرا هفته ی پیش یه پسره نیم ساعت دیر اومد ولی گذاشتین بیاد سر کلاس ولی من فقط پنج دقیقه دیر کردم که استاد هم در جواب گفته من به هرکی که دلم بخواد میگم بیاد و هرکی هم که نخوام نمیذارم. بگذریم. یکی دو هفته پیش همینطوری وارد یکی از کلاسا شدیم و دیدیم زنهار! یکی از صندلیا خونیه نافرم. اینجا بود که هرکی یه ایده ای داد که نمی تونم بگم اما آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه دختر چاقی ساعت قبل روی صندلی نشسته بوده.

سر یکی از کلاسا درحالیکه استاد داشت درس می داد یه دختری که صندلیش کنار پنجره بود از جاش بلند شد کنار پنجره وایستاد. چون قبلا هم از این دست اتفاقات افتاده بود و یه دختری وسط کلاس پا می شد وایمیستاد ، دوستان شروع به ایده پردازی کردن. اولین ایده چیزی بود که نمی تونم بگم. یکی دیگه گفت شاید بواسیر حاد داره. اون یکی گفت نه بابا اگه اونطوری بود که اصلا نمی تونست بشینه. منم اظهار فضل کردم که خب شاید حاد نباشه معمولی باشه. یکی دیگه گفت حامله اس. یکی فرمود آره من دیدم حلقه دستشه. دیگری گفت چه ربطی به حلقه داره ، یعنی حلقه نداشته باشه نمی تونه حامله بشه؟ گفتم شاید بنده خدا عرق سوز شده باشه. گفتن بابا تو این سرما که ما با کاپشن نشستیم تو کلاس چطوری عرق سوز شده آخه؟ تو راه برگشت هم این بحث ادامه پیدا کرد و البته به نتیجه ی قطعی نرسیدیم و قرار شد روز آخر دانشگاه بریم از خودش بپرسیم. البته تصویر زیر هیچ ربطی به دختره نداره و فقط یکی از دوستان مسن رو نشون میده که وسط درس استاد و در پیشگاه وی ، پاهارو داده هوا.

یه مدیر گروهی داریم که علاوه بر قهوه ای کردن دانشجو ، علاقه ی وافری به استفاده از کلمات انگلیسی داره. مثلا یه بار موقع انتخاب واحد یه دختری رفته بوده پیشش و بهش گفته که بین کلاسام خیلی ساعت خالی دارم و استاد در جوابش فرموده که خانوم آخه من فضای گپ شما رو چطوری پر کنم؟ حالا من که اون موقع معنی گپ رو نمی دونستم تا اینکه سر کلاس اندیشه اسلامی ، استاد حرفای خوبی زد. بحث رسیده بوده به انحرافات اخلاقی کشیشا و کودک آزاری و بعضی بازیاشون که کم کم رسیدیم به بحث پوشاک خارجی و یه دفعه استاد گفت اصلا شما می دونین این مارک گپ یعنی چی؟ بعضی پسرا گفتن استاد می دونیم ولی نمیگیم. خود استاد با هیجان خاصی فریاد برآورد یعنی شکاف ، یعنی سوراخ. اینارو روی لباسای زیر زنونه مینویسن بعد مثلا این خانوم (اشاره به یکی از دخترا) می پوشه معنیش هم نمی دونه. کلا بحثای جالبی می کنه که اونقدر جالبه که من نمی تونم همه چیزشو اینجا بگم.

آخرش اینکه خیلی دوست دارم پنجشنبه تعطیل بشه چون بیشترین کلاسام تو همین روزه. یکی از بچه ها هم می گفت دوست استادمون تو شورای شهر …. (همون شهرستانی که توش درس می خونیم) به استاد زنگ زد گفت پنجشنبه تعطیله. حالا شایدم طرف آدم با نفوذی باشه ولی شهری که ما توش درس می خونیم حتی تو نقشه هم نیست و اسم دانشگاهمون هم توی لیست دانشگاها برای کنکور ارشد نبود. پس چی؟ زنهار !

دیدگاهی بنویسید


سلام همسایه رو جواب بدیم

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !

تو سایت قبلیم ، قبل از هر مطلب دو سه خط از این سجع نوشتا میذاشتم. انصافا ذوقم چند ماهه کور شده و در حقیقت میشه گفت کورش کردن. حالا شاید با خنک شدن هوا دوباره حس شِر! نوشتن بیاد.

دور از جون شما اگه غیبت نباشه ، قبلا همسایه های خیلی جالبی داشتیم. مثلا یکیشون یه خانومی بود که یه دختر و پسر همسن داشت. یه مدت گذشت و ما چشممون به بابای جماله! روشن نشد. خانومه می گفت شوهرم رفته کره اونجا ماموریته و ال جی و این حرفا. بعد نه که اون موقع بچه بودم و عقل نداشتم (تقریبا مثل الان) فکر می کردم این بچه ها هم کره ای اند و با اینکه چشاشون بادومی نبود ولی اون تصویری که ازشون تو ذهنم مونده شبیه همون چینی ژاپنیاس. یه مدت گذشت و بالاخره باباهه اومد. همون شب سر ناسازگاری گذاشت چون همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن صدای دعواشونو می شنیدیم. باباهه پشت سرهم رگباری به بچه هاش فحش می داد و از هر سه تا فحشی که می داد دوتاش توش پدر داشت. مثلا پدرسگ ، پدر ان و … .

فقط همون یه روز بود که از بیانات مرد خونه اشون مستفیض می شدیم و دوباره غیبش زد و با خود می پنداشتیم یحتمل رفته کره پیش ال جی اینا دیگه. اندکی گذشت و اون بندگان خدا هم چون مستاجر بودن نقل مکان کردن. اما همسایه های فضول ما پا از سرشون برنداشتن و بعد از اینکه آدرسشونو پیدا کردن خراب خونه اشون شدن. تو همین جلسات پر فیض بود که کاشف به عمل اومد باباهه کره نمی رفته بلکه رفته بوده قصر آب خنک می خورده. به هرحال مستاجرای جدید اومدن. یه زن و مرد با دوتا بچه. دخترشون از من بزرگتر بود. حداقل اینطور به نظر می اومد. پسره هم شاید همسن شایدم کوچیکتر. طفلکی یه ذره خل وضع بود. در همین ایام بود که تهران زلزله اومد و ملت لخ*ت و عور تنگ غروب ریختن تو خیابون. دختر همسایه امون هم تو مستراح بوده (اینطور تعریف کردن وگرنه من خودم به شخصه ندیدم. اون موقع که زلزله اومد داشتم جنگای صلیبی بازی می کردم!) و موقع زلزله همینطوری نشُسته کشیده بالا و پریده تو راه پله. البته تحریک نشین ، همچین زیاد هم مالی نبود!

چندوقت گذشت و پسر بزرگ خانواده از سربازی تشریف فرمایید. کم کم متوجه شدیم دعواها توی خونه اشون زیاد شده و طبق گوش وایستادن های مکرر به این نتیجه رسیدم که تو هر دعوا و کتک کاری یکی داره یکی دیگه رو می زنه. یعنی مثلا یه روز پسر بزرگه خواهرشو ، یه بار باباهه پسر کوچیکه رو ، یه دفعه مامانه پسر بزرگه رو ، یه شب پسر کوچیکه مامانه رو و الخ. اواخر روزایی که مهمون ما بودن هم چهارتایی ریختن سر پسرکوچیکه – که گفتم خل مزاج! بود – و میذاشتنش لای این صندلی تاشوها و می کوبیدنش به دیوار. دختره هم می گفت بزنینش ، حقشه ، بکشش و … . می خواستم بگم تو برو دستشوییتو بکن که دیگه نگفتم. روز آخری هم که می خواستن برن اول صدای دعوای دوتا زن میانسال رو شنیدم. بعد که قشنگ گوشامو تیز کرده بودم شنفتم که مرده داره نصیحت می کنه و میگه بابا با هم مهربون باشید با هم دعوا نکنین هوای همدیگه رو داشته باشین. خلاصه شاخکای من به صدا دراومدن و فهمیدن که این بابا زناشو تو یه خونه نگهداری می نموده.

حالا همسایه بغلی به کنار. یه همساده هم زیر ما بودن.(طبقه ی زیرین ما نه زیر خود ما) یه پسر بیکاری داشتن که شبا حوالی دو و سه آواز خوندنش می گرفت و آهنگ نازنین داریوشو میذاشت و می زد زیر آواز. گلاب به روتون اگه تو این مسابقه ی پرژن استار شرکت می کرد حتما یه تمشکی زرشکی چیزی می برد. واسه ساکت کردنش هم مجبور بودم تا جایی که مشت هایم توان خواهد داشت بکوبم کف زمین. البته این کار خیلی موثر بود و برای حداکثر پنج دقیقه وقت می گرفتم تا بخوابم. همین چند وقت پیش هم بود که باباهه بازنشست شد و یه پولی رسید بهشون. پسره گفت یالا برام ماشین بخرین میخوام مسافرکشی کنم. اونام براش یه ۴۰۵ دست دوم خریدن و بعد از اینکه چند بار کوبوندش به در و دیوار و ماشینای مردم ، زیر قیمت فروختش و یه ۲۰۶ خرید. حالا اینکه مگه با ۲۰۶ هم مسافرکشی می کنن بماند که این کارو می کنن ولی از ذکر جزئیاتش می پرهیزیم.

همسایه جهنمی رو بازی کردین؟

حدود یه ماه پیش یه خبری خوندم که یه پسر و دختر پونزده شونزده ساله تو کرج بخاطر اینکه خونواده هاشون با ازدواجشون مخالف بودن ، خودشونو از یه ساختمون پرت کردن پایین و پسره در دم سقط شده و دختره هم مغزش ترکیده و ضربه شده. یه همسایه دیگه داشتیم که دوتا پسر داشتن. کوچیکه چاق و خپل بود که باهاش کاری نداریم. بزرگه که از من دو سه سال کوچیکتر بود یه مقدار چت مغز بود و تو ادای کلمات مشکل داشت. مثلا یه بار زنگ خونه امونو زد و گفت ببخشید گیف دارین؟ ما جمیعا هرچی فکر کردیم نفهمیدیم گیف چیه. گفتیم منظورت لیفه؟ گفت نه ، مامانم گفته برو گیف بگیر. از اونجایی که من از همون دوران نوجوانی خیلی باهوش بودم (الان دیگه نیستم) سریع گفتم یه عکس با فرمت گیف میخوای؟ گفت نه. خلاصه بعد از توضیحات فراوان و شور و مشورت ما ، آخرش فهمیدیم قیف میخواد. یه بار هم داشتم از تو خیابون رد می شدم و این بچه مچه ها داشتن بیست سوالی بازی می کردن. فرض کنید جواب مثلا نارنگی بود بعد این بشر خواست حدس بزنه ، گفت آدمیجاده؟ بگذریم. خلاصه اینکه خیلی خر بود. و الانم هست. همچنین عاشق سینه چاک گوجه فرنگی بود. یه زمان که گوجه فرنگی گرون و نایاب شده بود کل خانواده بسیج شده بودن از همسایه ها واسه این چندتا گوجه بگیرن.

این بچه چند ماه زودتر از من حقیر ای دی اس ال دار شد. این دو برادر هم علاقه ی وافری به سینمای نوآر هالیوود داشتن و فقط کافی بود یه فیلم Rated R بیاد بیرون تا اینا برای دیدنش شیرجه بزنن. از اینترنت دار شدن پسره چندی می گذشت. بابا مامانش اومدن خونه امون مثلا مهمونی. باباهه تعریف می کرد یه ماه پیش اینترنت پسرمو قطع کردن گفتن از اینترنت یکی دیگه داره استفاده می کنه. الانم از یه شرکت دیگه براش گرفتم. حالا میگه داره هیتلرشکن میفروشه هر روز کلی پول می ریزن به حسابش. غیرقانونی نیست که؟ با یه خنده ی احمقانه ای گفتم خلاف که هست ولی به اون صورت گیر نمیدن. تو دلم گفتم آره صبر کن تا بیان ببرنش اوین بهش نوشابه بدن ، اون وقت حالشو می پرسم.

مامانش هم شروع کرد به شرح وقایع الاتفاقیه. گفت پسرم تو چت با یه دختره آشنا شده دختره تو گرگانه. اینا عاشق همدیگه ان. اینقدر تو گوشمون خوند که رفتیم گرگان دختره رو ببینیم. (در اینجا عکس دختره رو به والده ی گرامه نشون داد که بعدا برام تعریف کرد و گفت ابروهای دختره پاچه بزی بود.) به هرشکل پسره گفته الا و للا من اینو همین الان میخوام یالا پاشین بریم بگیرمش. بهش میگن بابا بی خیال شو تو نه کاری داری نه تحصیلاتی نه خونه ای نه عقل درست و حسابی ای و… تو گوشش نمی رفت که نمی رفت. می گفت میارمش تو اتاق خودم زندگی می کنم. ننه باباهه هم هی می گفتن صبرله صبرله بالام جان اما پسرک انگار خیلی عجله داشت گویی اون فیلمای نوآر کار خودشونو کرده بودن. هی از این اصرار و از اونا انکار تا اینکه پسره قاطی بود و قاطی تر هم کرد و نیمه های شب تنهایی بدون هیچ پول و پله ای پا شد رفت گرگان خبر مرگش. فعلا تا همینجا ازش خبر دارم ، اگه خبر تازه ای شد بهتون میگم. بیچاره پدر مادرا. البته غیر از بابای مامان من چون من خیلی خوب و الاغ و سر به زیر و خلاصه خیلی خوب و خَرم. مامان اون پسره که تو چت عاشق ابرو بزی شده می گفت سر این گوساله حامله که بودم قرص اعصاب زیاد می خوردم فکر کنم واسه همینه که بچه ام بدین وضع دراومده. به هر ترتیب خدا همه رو شفا بده و به منم یه دوست دختر خوب!!

پی نوشت۱: این نصفه جمله ی آخر ، کاملا شوخی بود! هرچند زیاد هم بدم نمیاد!

پی نوشت۲: همین الان وبلاگشو پیدا کردم. اسم دختره دل*یار ه. بعد هی به من گیر بدین حالا!

پی نوشت۳: می بینم که همه سایتای موزیک ترکیده شدن. وقتی از هاستینگ ایرانی فضا بگیری همین میشه دیگه.

دیدگاهی بنویسید