ذخیره و بازیابی اطلاعات به روایتی دیگر!

خب باز وقفه ی طولانی افتاد و البته دوباره می خوام یکی از پستای قدیمی رو بذارم. مطلب زیر رو دقیقا دو سال پیش در چنین روزی روی سایت قبلی گذاشتم و اینجا هم بدون هیچ ادیتی میذارم. البته عکساشو چون بی ربط بودن دیگه نذاشتم.

——————————————————————————————-

از این همه تشنج ، روان من له شده ، بازیچه شد با هر دست ، به تیرکمون زه شده ، طعنه های پیاپی ، آه منو درآورد ، روحمو یک حس داغ ، مذاب می کرد و می خورد ، قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی ، شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی ، هرچند بدیه دنیا ، تموم نمیشه هیچ وقت ، فرجامی نیست به کاره ، این روزگار سرسخت ، اما دلم روشنه ، به فرداهای بهتر ، بشین که میخوام بیام ، میخوام بشم به زه تر !!

قبل از شروع این پست میخوام یه نکته ای بگم. اگه تو مطالب اخیر می بینین که من اینطور بیان می کنم که دائما در حال گریه و زاری هستم صرفا میخوام احساساتمو بیان کنم وگرنه آخرین باری که من گریه کردم اون موقع بوده که پرستاره می زد پشتم. هرچند گریه کردن هم بد نیست اما نه اینطوری که من دارم شورشو درمیارم! یه نکته دیگه هم می خواستم بگم ولی چون یه مقدار طولانی بود ایشالا در پستای بعدی.

خب داستان از اونجایی شروع میشه که من ساعت سه بعد از ظهر آخرین امتحانم شروع میشه و بنابراین ساعت ۱ از خونه می زنم بیرون. همینطوری که تو خیابون وایستادم و دارم به آینده ی سیاسی کشور! فکر می کنم یه خانم نسبتا مسنی (خیلی مسن) میاد طرف من و با لهجه ی شمالی می پرسه : آقاجان اتوبوس از اینجا رد میشه ؟ میگم : بله رد میشه. میگه : پس چرا دیروز از اونور رفت ؟(با لهجه بخونین) میگم : خب آخه اونور مسیر برگشتشه ، این مسیر رفتشه. خواست تشکر کنه که یهو اتوبوس اومد. ولی اشکال نداره ، من دلم روشنه. بالاخره یه روزی می رسه که یه دختر جوون ازم سوال بپرسه. من اون روزو می بینم. توی مترو هم اتفاق خاصی نیوفتاد ، فقط من همچنان داشتم به مشکلات معیشتی مردم می اندیشیدم. بعد از اینکه از قطار پیاده شدم باید می رفتم سمت اتوبوسا تا بعدش رهسپار دانشگاه بشم. ولی خب ، از اونجا که حس وایستادن تو اتوبوسو ندارم خیلی خرامون خرامون راه رفتم تا اتوبوس اولی پر بشه و بره بعد من سوار اتوبوس بعدی بشم که خالیه. بالاخره یه جای دونفره ی خالی پیدا کردم و نشستم. اینم بگم که من رو صندلیای یه نفره نمیشینم چون خودتون می دونین که ، پیرمرد میاد و بالطبع باید پاشی. داشتم می گفتم. من بازم در افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه دستی خورد رو شونم. برگشتم ، یه پسره گفت ببخشید میشه برید اونجا بشینین ، ما دو نفریم اینجا بشینیم. گفتم کجا ؟ به عقب اشاره کرد و من نیم دور چرخیدم. دیدم که یه دختری کنار یه صندلی یه نفره ی خالی وایستاده و داره به من نگاه می کنه. قیافه اش یه طوری بود. ملتمسانه. به هرشکل قبول کردم و رفتم همونجایی که دوست نداشتم ، نشستم. (بابا مرام ! معرفت !)

رسیدم دانشگاه. یه سوال درسی داشتم که باید از بچه ها می پرسیدم. سریع دویدم تو کلاس و دیدم بَه ! جمع همه جَمعه و فقط منو کم دارن. بعد از سلام شروع کردم به پرسیدن. از یکی پرسیدم گفت من اون جلسه غایب بودم. از یکی دیگه پرسیدم گفت من کلا از این درس هیچی نفهمیدم. از نفر بعدی پرسیدم بعد کف دستشو نشون داد که پر از خط خطی بود. آخر سر بی خیال این سوال شدم که تو امتحانم اومد و متعاقبا من دو نمره نگرفتم. اما امتحان شروع شد و داستان هم از اینجا کلید می خوره. توی کلاس ما ، بچه های دو تا از استادا امتحان داشتن. بعد گویا برگه های سوال برای استاد دومی کم میاد و یکی از مراقبا که خانم جوون و چاق و چله ای هم هست قاطی می کنه و با این لحن ابراز می داره که : هرکی با استاد @رب نژاد امتحان داره دستاش بالا … بیست تا دست میره بالا. بعد با همون لحن میگه : ولی اینجا نوشته هشت نفر. کیا تو این کلاس زیادی ان خودشون گم شن برن سر جاهاشون بتمرگن… هیچ کس التفات نمی کنه … گفتم کیا واسه این کلاس نیستن ؟ … هیچ کس چپشم نیست… بعد یه دفعه قاطی کرد و فریاد برآورد که الان میام دونه دونه کارتاتونو نگاه می کنم هرکی واسه این کلاس نباشه …. (یه حرف بدی زد که اینجا نمی تونم بگم). بعد از این صحبت ، یکی دو نفر پا شدن رفتن بیرون و به هرحال قضیه ختم به خیر شد اما کرم مراقبه نخوابیده بود. منتظر لحظه ای غفلت از جانب ما بود تا زهرشو بریزه.

یکی دیگه از مراقبای ما یه خانم هفتاد هشتاد ساله بود که وقتی دید جو متشنجه ، خواست یه قمپوزی هم اون وسط در کرده باشه واسه همین الکی داد زد : کیا با استاد &یانی نژاد دارن ؟(تلفیقی از &یان راد و @رب نژاد) بعد ما هرچی فکر می کنیم همچین کسی به ذهنمون نمی رسه و در کمال تعجب به ادامه ی سوالا می پردازیم. خیلی خوشحال داشتم سوالا رو جواب می دادم که همون مراقب جوونه لیست اسامی رو آورد و با همون لحن فریاد زد : اسمت چیه ؟ گفتم حامد . گفت : نه الاغ فامیلیتو بگو . گفتم اگه فامیلیمو بگم ممکنه اونایی که هنوز تو سایت منو نمیشناسن ، پی ببرن که من کی هستم. گفت خب ببرن. به هر شکل فامیلیمو گفتم و بازم فریاد زد : تو این کلاس نیستی پاشو برو بیرون. کارتمو نشون دادم ولی قبول نکرد. از جای گرم و نرمم بلند شدم و گفتم کجا برم ؟ گفت کلاس رو به رویی. خرامون خرامون راه افتادم به سمت اون کلاس و به محض ورود متوجه شدم که انسان های بهتری در این کلاس حضور دارن و خلاصه حسابی مشعوف شدم. بعد مراقبه اومد گفت حالا با کدوم استاد داری ؟ گفتم &یان راد. گفت خب نه فکر کردم @رب نژادی پاشو برو همون کلاس. گفتم حالا نمیشه همینجا بشینم ؟ گفت نه پاشو. به سختی از کلاس دل کندم و رفتم بیرون. یکی نیست به این مراقبه بگه اگه دنبال کلاس خالی می گردی چرا به خودت زحمت میدی آخه. طبقه ی بالا همه ی کلاساش خالیه. البته گفته باشم من چون خیلی حجب و حیا دارم نمی تونم  ولی …… (خب ارتباط ما با واحد مرکزی خبر قطع شد. لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.)

وقتی می خواستم برگردم به کلاس قبلی استاد &یان رادو دیدم و یه سلامی عرض کردم. بعد استاد داشت می رفت تو کلاس که یهو گفتم بفرمایین ! بعد یه قدم برگشت عقب و گفت شما بفرمایین! بعد من خودمو زدم کوچه علی چپ و استاد رفت تو کلاس و منم دنبالش. خواستم برم سر جام بشینم که باز مراقب جوون تپله گفت همینجا بشین. حالا از بیرون صدا عر عر بچه میاد و منم دم در. به هر ترتیب امتحان تموم شد و من داشتم از پله ها می رفتم پایین که یادم افتاد جزوه امو تو کلاس جا گذاشتم. برگشتم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه. دیدم حدود بیست تا از همکلاسیای دختر دم در کلاس تحصن کردن و هیچ قصد جابجا شدن ندارن. الان ممکنه شما بگین حسابی حال کردیا تنها وسط دخترا. منم خدمتتون عرض می کنم که عمه اتون حال کرده. اینا همه خواهرای منن. اینو نمی خواستم بگم ولی من رو دخترای هم ورودیم غیرت دارم ! وقتی می بینم با پسرای ورودی دیگه حرف می زنن ناراحت میشم ! باور کنین !

به هر زحمتی بود خودمو رسوندم تو کلاس. به سمت جزوه ام که کنار مراقب پیره بود رفتم و با لبخندی غمگین گفتم ببخشید جزوه امو بردارم. که اونم خیره به من نگاه می کرد و لبخندی ملیح بر لب داشت. نه تو رو خدا ، تعارف نکنیا یه دفعه بیا لپ منم بکش. به هرحال این امتحان آخر بود و حدود یک ماه غم فراق و دوری و هجران باید بخوریم بلکه سیر بشیم. اگه با من کاری ندارین برم بخوابم ! بای !

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت هفتم)

من : نمی دونم چرا یکی دو هفته اس رو یه تیکه از لپم ریش درنمیاد مجبورم کلشو بزنم. نمی دونم مشکلش چیه.

اون : عصبیه. باید بری دکتر هرهفته به لپت کورتون تزریق می کنه. اگه یه هفته تزریق نکنی دوباره ریشت می ریزه. وقتی هم تزریق می کنه اولش متورم میشه تا دو روز نمی تونی از خونه بیای بیرون.

من : نه بابا ؟! بعد این دندون عقلم هم تو این هیرو ویر داره درمیاد. الان یه ذره داره اذیت می کنه.

اون : سرویسی . باید بری پیش دندونپزشک یه ساعت و نیم فکتو نباید ببندی. بعدش خردش می کنه حسابی درد داره ها. تا چند هفته هم باد می کنه انگار یه چیزی گذاشته باشی تو لپت. اگرم نکشی می زنه بقیه دندونا رو خرد می کنه فکت کج میشه ناقص جوش می خوره از ریخت میفتی.

من : نگوووووووووو ! آقا این گونه امم جوش می زنه یه ذر…….

اون : بابات دراومده اس. بیاد بری پیش متخصص پوست اونم میفرستت پیش جراح. گونه اتو با لیزر جراحی می کنه بعدش جای سوختگیش می مونه. این جوشام آکنه نیست ، تا آخر عمرت جوش می زنی اگه عملشون نکنی. ممکنه سرطان زا هم باشن.

—————————————————————

نوشته ی روی جوراب یکی از دخترای همکلاسی : My Love You

—————————————————————

سایت اینترنت دانشگاه …

دختر : ببخشید این چرا وبلاگا رو باز نمی کنه ؟

من : من مسئول نیستم.

دختر : حالا نمی دونین چرا ؟

من : نه . حتما سیستم مشکل داره.

اتوبوس ….

دختر : ببخشید میشه شما اونجا بشینین من و دوستم اینجا ؟

من : نه

دختر : چرا ؟

من : چون شما باید برین ته اتوبوس وایستین.

سر کلاس…..

دختر : ببخشید میشه جزوتونو بدین کپی کنم ازش ؟

من : نه . خط من بده برید از یکی دیگه بگیرین.

محیط اینترنت ….

دختر : میشه تبادل لینک کنیم ؟

من : نه نمیشه

سایت اینترنت دانشگاه …..

رضا : برو به اون دوتا دخترا کمک کن نمی تونن در کشویی رو باز کنن.

من : چرا می تونن.

راهرو…..

دختر : ببخشید نمی دونین کلاس مبانی کجا برگزار میشه ؟

من : نمی دونم. احتمالا تو همین ساختمونه. بگردین پیدا می کنین.

ایستگاه مترو …..

دختر : خیلی ممنون کرایه رو حساب کردین.

من : خیلی خب. ارزشی نداشت.

کلاس مدار ….

دختر : استاد دیگه نمیاد ، شما نمی خواین برین ؟

من : نه

پشت تلفن …

دختر : سلام

من : سلام

دختر : شما ؟

من : تو زنگ زدی بعد از من می پرسی ؟

دختر : ببخشید اشتباه گرفتم.

من : بخشیدمت.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت ششم)

در اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پو….یم هممون. حرومزاده ایم. و مف….

————————————————————

قبل از شروع کلاس – سر و صدای بسیار زیاد

دانشجوی حدودا سی ساله : این جزوه رو شما از کجا گرفتی ؟

من : بله ؟

دانشجو : از انتشارات ؟

من : کی ؟

دانشجو : همونی که زیر آلاچیقه دیگه

من : نمیشنوم

دانشجو : الان بازه برم بگیرم ؟

من : چی ؟

دانشجو : قیمتش چنده ؟

من : جان ؟

دانشجو : چقدر طول می کشه آماده اش کنه؟

من : هان؟

دانشجو : آقا دستت درد نکنه لطف کردی.

من : خواهش می کنم.

————————————————————

در رستوران …

یکی از دوستان: ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن. دویست کیلومتر راه اومدیم غذای شما رو بخوریم.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

دیدگاهی بنویسید


فینال تکراری

ترکیب اصلی بارسا برای بازی با منچستر لو رفت

البته شنیده شده بازیکنای بارسلونا با اتوبوس میخوان برن لندن

پی نوشت : من میلانی ام!

دیدگاهی بنویسید


آرزوم مردن محضه

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، به ماشینای تندرو ، یا مردم پیاده

نسیم پوست نوازی ، رو صورتم میشینه ، از بهترین لذتا ، برای من همینه

دلم میخواد لحظه ای ، خواب به چشام بیارم ، دلم میخواد سرم رو ، رو پنجره بذارم

غرقه ی افکارمم ، اندیشه های نافهم ، چیزی نمیشه فهمید ، از این خیال مبهم

آخر خط رسیدم ، به انتها و بن بست ، بریده و منقطع ، از هرچی بوده و هست

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از خوشیای دنیا ، بیزارم و فراری

نه اهل فسق و جورم ، نه اهل مهربونی ، نه با کسی رفیقم ، نه اهل همزبونی

نه عشق می دونم چیه ، نه طعم دوست داشتنو ، نه نرمی ِ جسم گرم ، نه سختی ِ آهنو

زندگی من تو این ، دنیای پویا گمه ، وجود من بی تاثیر ، در احوال مردمه

بسته اس چشام هنوزم ، دوست ندارم که وا شن ، می خوام که تا همیشه ، بسته ی بسته باشن

یکی از آرزوهام ، مردن به وقت خوابه ، آرزویی غیر از این ، برای من سرابه

کاش اتوبوس همین وقت ، پرت بشه توی دره ، درجا بمیرم و تن ، تقسیم بشه به ذره

زندگی اما هنوز ، برای من جاریه ، با اینکه روز و شب هام ، پر از غم و زاریه

دلم میخواد بمیرم ، اما خدا نمیخواد ، قدرت مطلقه لیک ، راه با دلم نمیاد

—————————————-

منم یه مرد مظلوم ، که خدا نفرتش از من ، نفرت روح و خیاله ، از به دنیا بودن ِ تن

آرزوم مردن ِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه ، بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند ، نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما ، آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل ، تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گِل

—————————————-

به نظرم افسرده شدن واسه غربیا و سوسولاس اما احساس می کنم واقعا افسردگی گرفتم. امیدوارم هرچه زودتر درمون بشم.

دیدگاهی بنویسید


من چرا عصبانی ام؟

یادتونه بهتون گفته بودم با دوتا از دوستان برای انجام پروژه ای همگروه شدم و یه پروژه ی کامل رو براشون آوردم؟ نه؟ خب الان دوباره گفتم. دوشنبه درحالیکه کلاسم ساعت چهار شروع می شد ولی طبق قراری که با همگروهیام داشتم ساعت ده دانشگاه بودم. در همون لحظات متوجه شدم که استاد مربوطه اون روز نمیاد ولی به هرحال ما موندیم و پروژه ی آماده ای که باید بازم روش کار می کردیم که مثلا خیلی کامل بشه دیگه. یکی از دوستان نمودارایی که تو فایل پی دی اف بهش داده بودمو روی کاغذ کشیده بود و خیلی جدی میگفت : حامد من که نمودارا رو روی کاغذ کشیدم تو هم حداقل مستنداتشو روی کاغذ می نوشتی دیگه. یه کاری هم تو بکن خب.

اینجا بود که من بعد از مدت ها در عمرم زدم کانال سه و گفتم فکر کن این نمودارایی که از روشون کشیدی رو من کشیدم. اگه این نمودارا نبود تو چطوری می خواستی روی کاغذ پیاده اشون کنی؟ البته این حرفا رو با لحن عصبانی بهش گفتم. اصولا وقتی عصبانی میشم خیلی قشنگ و روون صحبت می کنم. بعد از یکی دو ساعت یه حرفی پیش اومد و یه اتفاقی افتاد که اون یکی همگروهیم گفت تو چقدر شبیه مرحوم مهران مدیری ای. اون یکی دوست پرتوقع هم گفت آره حالا ناراحت نشی ولی بچه ها صبح پشت سرت غیبت می کردن می گفتن حامد خیلی رو اعصابه. ولی من اهل غیبت کردن نیستم جلو خودت میگم. لا اله الا الله…

صبح توی ایستگاه مترو درحال دویدن هستم تا سوارم اتوبوس دانشگاه شم. دم در اتوبوس که می رسم یه مردی پرسید ببخشید دانشگاه میره دیگه؟ گفتم آره. سوار که شدیم و دست به میله بردم دوباره پرسید اتوبوس دانشگاس دیگه؟ با حرکت سر تایید کردم. کمی گذشت و رسیدیم به یه چهارراه که جا خالی شد و من نشستم کنار همون مرده. دوباره پرسید. گفتم بله میره. به یه میدون رسیدیم و راننده گفت کسایی که دانشگاه نمیرن پیاده شن. مرده دوباره پرسید این دانشگاه نمیره؟ گفتم نههههههههههه نمیره نمیرهههههههههههههه! (این تیکه آخرش تخیلی بود)

اتوبوسایی که منو به منزل می رسونن از ایستگاه مترو حرکت می کنن و میان میدون آزادی و دوباره برمی گردن بالا. من هم برحسب قسمت و سرنوشت و اتفاق و هرچیز دیگه ای، تو میدون آزادی قرار داشتم که دیدم اتوبوس داره میاد و الان هم که تاکسی سوار شدن نمی صرفه. پریدم بالا و جا نبود بشینم بنابراین وایستادم. اواسط مسیر پیرمردی اومد بالا و به دوتا از کودکانی که روی یه صندلی نشسته بودن گفت هرکی بلند شه من نوه امو میدم بهش. کودکان لباسای پاره و کثیفی به تن داشتن و بوی گندی ازشون متصاعد می شد و چرکی بود که از صورتشون می بارید. انگار دستفروش بودن. طفلان بوگندو از جاشون بلند شدن و پیرمرد درحالیکه داشت میشست گفت آدرس میدم بیاین ، اسمش آرزوئه. فکر کنم تاثیر برداشتن یارانه هاس.

خب این هم از خاطرات دوشنبه و سه شنبه ای دیگر. چرت بود؟ همینه که هست. من هر سه شنبه حتما باید پست بذارم که حالام گذاشتم. پس بدرود.

دیدگاهی بنویسید