دل من گیره هنوز

گوشه ای کز نشستم ، زار و ضعیف و داغون ، از سختی روزگار ، مات و ملنگ و حیرون

دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از لذتای دنیا ، بیزارم و فراری

شبانه روز مداوم ، بغضی توی گلومه ، حاضره که بشکنه ، وقتی که رو به رومه

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن ، درون من گذاشتن ، حجم عظیم اندوه

تمسخر مردمو ، تحقیر و انگ و تخریب ، نامه ی هر روزمه ، تو این شبای غریب

بنده نوازی تلخ ، رسم عجیب دنیاس ، هرکی که ساده باشه ، در انزوا و تنهاس

حتی خدا نگاهی ، به حال من نکرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

طاقت این روزا رو ، چشمم دیگه نداره ، دلش میخواد شب و روز ، به حال من بباره

نبرد با غم دل ، حالی برام نذاشته ، زندگی جز رنج و درد ، چیزی واسه م نداشته

فکر و خیالات تلخ ، آه منو درآورد ، هرچی خوشی برام بود ، از عمر من سرآورد

تو تنهایی و عزلت ، ثانیه ها هدر شد ، روزای رفته ی عمر ، چه پوچ و بی ثمر شد

کورسوی نور امید ، برای من نمونده ، هیچ کسی از فال من ، جز مصیبت نخونده

ناله و ضجه هنوز ، برای من باقیه ، نمی تونم تموم کن ، خدا برام کافیه

چند سالیه ندیدم ، روی لبای خشکم ، خنده ای جا بگیره

از گریه ی شبونه ، بغض عمیق و مزمن ، تنم میخواد بمیره

چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد

چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز

این روزا بی همدمی ، تنهایی و انزوا ، قاتل جونم شده

نمیشه و نمیخوام ، نمی تونم نمیام ، ورد زبونم شده

نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا

————————–

دل من گیره هنوز ، داره می میره برات ، می کنن لب های من ، شب و روز غرق دعات

من دیگه نمی تونم ، یه جا آروم بشینم ، بذار از عشق ِ به تو ، خوبیا هم ببینم

————————–

یه مقدار دلم گرفته. شاید اشکال نداشته باشه برای آروم شدنم یه پست اینطوری بزنم. برای حسن ختام پست هم یه آهنگ از چاوشی میذارم که به نظر خودم تلخ ترین آهنگشه.

دانلود آهنگ تو که نیستی از محسن چاوشی

امیدوارم منو بابت این مطالب ببخشید. واقعا رو دور نیستم.

دیدگاهی بنویسید


من نه اینم

راستشو بخواین من به نوشتن و نخ سوزن روزنوشت نویسی خیلی علاقه دارم و اگه جلومو نمی گرفتن بلاشک الان یکی از بلاگنویسای معروف فارسی می شدم. اینکه دوستات و اطرافیات و همکلاسیات مطالب وبلاگتو بخونن و از اینکه تو اونا رو نوشتی تعجب کنن ، خیلی بهم انگیزه می داد. اما الان ده ماهه که نتونستم مثل قبل بنویسم و غیر از یکی دو پست ، بقیه رو به زور نوشتم. هیچ کدوم از مطالب این سایتو دوست ندارم ولی صرفا چون به آینده امیدوارم مینویسم.

دوست ندارم اینطوری باشم. یبس و منفی و بی انگیزه. صریح بگم ، علتش همون قضیه ی عشق و عاشقیه کلیشه ای و سوژه خنده اس که یه پسری تو دانشگاه از یکی خوشش میاد و دچار عشق یکطرفه میشه. خیلی حالت چیپیه. می دونم. ولی کاری نمی تونم بکنم. اوایل که اصلا دلم نمی خواست بگم این وضعیتو دارم اما نتونستم زیاد خودمو نگه دارم. الانم اصلا برام مهم نیست وقتی درباره این ماجرا مینویسم شما عقتون بگیره و صفحه رو ببندین و دیگه هم برنگردین. البته که این کارو نمی کنین!

می دونین مشکل کجاست؟ تو دانشگاه یه تصور خیلی بدی از من وجود داره و خواهران همکلاسی بلااستثنا درباره من فکر سوء دارن و هرچی صفات منفی وجود داره به من نسبت میدن. از اسکول و کمرو و پخمه بگیر تا بدلباس و بی ادب. ترم اول و دوم هم اصلا برام مهم نبود که درباره من چطوری فکر می کنن و اصلا اهل رسیدن به خودم نبودم و حتی یه بار پیش اومد که نزدیک به دوماه سرو صورتو صفا ندادم و هیبت مهیبی پیدا کرده بودم. با بیست کچل می کردم و پیرهن و شلوار پارچه ای می پوشیدم کما اینکه الان هم توی دانشگاه زیاد تغییر نکردم چون اگه بخوام تغییرشون بدم با تیکه و تمسخر رو به رو میشم. ترجیح میدم توی دانشگاه تاحدودی همون تیپ سابقو داشته باشم اما بیرون از دانشگاه یه طور دیگه هستم.

مطالب سایت قبلی هم مزید بر علت شد تا حس تنفر نسبت به من تشدید بشه و خلاصه کسی از من خوشش نمی اومد و نمیاد. از دخترا البته. مثلا فرض کنین من و چندتا از دوستام یه جا وایستادیم بعد دوتا دختر میان و بچه ها بهشون سلام می کنن ولی من دیوارو نگاه می کنم. از این رفتارا زیاد داشتم. خب منم باشم از طرف بدم می اومد. اما واسه من اصلا مهم نیست که نسوان همکلاسی از من خوششون بیاد یا ازم متنفر باشن وانگهی سر این قضیه عشقی به مشکل خوردم.

مثل وبلاگای تین ایجری!

خب دخترا از من بدشون میاد و حس خوبی نسبت به من ندارن و اون هم دختره. مثلا دوستش بهش گفته که می دونی کی ازت خوشش اومده ها ها ها ها … . همین خود ما. یکی از بچه ها عاشق یه دختری شد که چهره ی خوبی نداشت و مسلما ما دید جالبی ازش نداشتیم. چقدر این بنده خدا رو گرفتیم دستگاه. هر دختر داغونی که رد می شد یه تیکه بهش مینداختیم. به هرشکل نه تنها خانوم بلکه هر دختر تاپ دیگه ای هم بود منو قبول نمی کرد و شاید رفتار خیلی بدتری هم پیش می گرفت و شاید هم از علاقه ی من سوء استفاده می کرد اما با اینکه من خانومو حسابی اذیت کردم اصلا رفتار زننده ای با من نداشته که تربیتشو نشون داده.

چند بار ، نخ سوزن وقتی به ناامیدی رسیده بودم سعی کردم از آدمای دیگه خوشم بیاد. دنبال دخترایی می گشتم که شبیهش باشن و چندتایی هم پیدا کردم. خواستم ببینم منی که این همه وقتمو گذاشتم سر یه نفر ، اگه واسه یه نفر دیگه هم بذارم جواب میده؟ خب نشد. نمی تونم. اصلا من هر دختری رو می بینم یادش می افتم. حتی لفظ دخترو که میشنوم اولین تصویری که میاد جلو چشمم اونه. از طرفی از همه نظر اون کسیه که من میخوام و فکر هم نمی کنم حرکتی ازش ببینم که بدم بیاد و حداقلش تا الان ندیدم غیر از اون یه مورد که گفته بود با یکی دیگه دوسته.

تا حالا شاید بیست بار تو دانشگاه و تو خیابون ازش خواستم شماره تماسشو بده تا بتونم باهاش حرف بزنم. نمی دونم حالت لجبازی و کل کل داره یا نگرانه از شماره اش سوء استفاده کنم یا اینکه می ترسه بهش زیاد زنگ بزنم و شاید توی خونه راحت نیست و هر دلیل دیگه ای. اما صد در صد مطمئنم اگه اجازه بده باهاش صحبت کنم و بذاره خودمو بهش بشناسونم قطعا تصورش نسبت به من عوض میشه. اصلا هم اهمیتی نداره که شماره اصلیشو بده فقط میخوام یه راه ارتباطی باشه که هرچندوقت یه بار ، مثلا ماهی یه بار بهش زنگ بزنم و درباره همه چی باهاش حرف بزنم. ضمنا نمیشه که من عاشقش باشم و هیچ کاری هم براش نکنم کما اینکه تا الان نکردم ولی اگه یه ذره سخت نمی گرفت تا جایی که زورم می رسید هواشو داشتم. متاسفانه تصور اشتباهی که از من توی ذهنشه کارو خراب کرده طوری که به این نتیجه رسیده که از همه لحاظ کلی باهم فاصله داریم و قبول کردن درخواست من واسه اش شکست محضه.

اما برنامه ی من واسه آینده اینه که خودمو بیشتر اصلاح کنم و روش تعقیب و گریزی رو که جواب نداده بذارم کنار. البته تو این بیست روز نمی تونم اساسی تغییر کنم و الان هم از نظر اعتماد به نفس در حد پایینی هستم اما تا یه درصدی بهتر میشم. لیکن خیلی دوست داشتم توی عید باهاش حرف بزنم و حداقل حداقلش عیدو بهش تبریک بگم که خب نمیشه چون هیچ راه ارتباطی بین ما وجود نداره. البته اگه بهش می گفتم میخوام عیدو بهت تبریک بگم می گفت عید واسه من مبارک هست. به هرحال امیدوارم خدا توی این روزای شادی کمی دل بنده ی لطیفشو نرم کنه و دست آخر همه ی عاشقا رو به معشوقاشون برسونه! در آینده دراین باره بیشتر مینویسم ولی لوثش نمی کنم. امیدوارم خانوم هم دلخور نشه هرچند اگه اجازه می داد باهاش صحبت کنم بیجا می کردم درباره اش اینجا چیزی بنویسم اما اگه خودمو تخلیه نکنم انصافا خیلی اذیت میشم. خیلی …

پی نوشت : آهنگ زیبایی سلطان چاوشی باب طبع این پسته اما چون تازه منتشر شده نمیذارم. الان که بیشتر فکر می کنم می فهمم که کل آلبومش به درد این پست می خوره. اصلا همه آلبومای همه ی خواننده ها …

دیدگاهی بنویسید


کنکور فوق ارشد دکترا

بالاخره کنکور هم گذشت و حذف و اضافه هم تموم شد و یه ذره بار روانی و استرسم کمتر شد. آزمون ما رو به دو پارت تقسیم کرده بودن. علت دقیقش رو نمی دونم ولی احتمالا چون زمان آزمون حدود چهار ساعت بود و ساعت شروعش هم سه بعد از ظهر ، احتمالا نمی خواستن به شب بخوره. پارت اول روز پنجشنبه بود و محل برگزاری آزمون دانشگاه امیرکبیر. اولین بار بود که وارد یه دانشگاه معروف می شدم. خدا وکیلی تفاوت دانشگاه رو با دانشگاهچه ی خودمون فهمیدم.

آزمون قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه و گفته بودن ساعت دو در ورودی رو می بندن. اما عملا ساعت سه شروع کردیم به باز کردن بسته ی سوالات و تا چند دقیقه بعدش هم داوطلبا رو راه می دادن. چهار سال پیش و سر کنکور سراسری هم همچین وضعی داشتیم. من شروع کرده بودم به زدن تستا که یکی اومد نشست سر جلسه. همون روز تلویزیون دخترای کنکوری رو نشون می داد که چند ثانیه دیر رسیده بودن و نگهبانه راهشون نمی داد و گریه می کردن. به هر حال کنکور شروع شد و منم از قبل می دونستم که هویج بهتر از من تست خواهد زد بنابراین به اون شکل استرس نداشتم که دستشوییم بگیره. از مجموع هشتادتا تست ۱۰ تا تست زبان زدم و یه دونه ریاضی و یه دونه تخصصی. خیلی هم از اینکه به این تعداد تست زدم خوشحالم و به خودم می بالم.

ادامه ی آزمون جمعه صبح بود و من با نهایت افتخار و بالندگی تونستم دوتا تست بزنم و بیسکوییت و ساندیسمو بگیرم و بیام بیرون. بعد از کنکور هم با اینکه تا چند ساعت بعدش راهپیمایی شروع می شد ولی یه گشتی همون حوالی دانشگاه زدم و یه مقدار پیاده روی کردم و از مناظر و ساختمونا لذت بردم.

دوشنبه ، یعنی دیروز ساعت شیش بعدازظهر حذف و اضافه شروع می شد. صبحش که چه عرض کنم ، ظهرش غرق خواب بودم که یکی از بچه ها زنگ گفت چه نشسته ای که همه اومدن اینجا و اون کلاسی رو که میخوان و میخوای برداشتن. گفتم الاغ مگه نگفتم وقتی میری یونی به منم بگو بیام؟ گفت نمیشنوم چی میگی اینجا موتور رد میشه صدات نمیاد و بعدش قطع کرد. چون من یه درسی رو می خواستم و ترم آخرم هم هست فی الفور حاضر شدم و رفتم دانشگاه. البته با اینکه خیلی زور زدم زود برسم ولی یک ساعت و نیم تو راه بودم و خب ، از این زودتر هم نمی شد. خوشبختانه مدیرگروه سگ ما هنوز تو اتاقش بود و مشغول پاچه گرفتن. قبلا وصف این استاد گرام رو براتون گفته بودم. بدبختی هشت واحد هم باهاش داشتم و بدترین نمراتم رو هم از این بابا گرفتم.

گفت چیکار داری؟ گفتم فلان درسو میخوام. گفت اون یکی درسو برداشتی؟ گفتم آره. گفت اون یکی رو چی؟ گفتم تداخل داره. گفت ترم آخرته؟ گفتم آره. یه چندتا سوال دیگه هم پرسید که با تسلط خاصی جوابشو دادم و تکشو با پاتک جواب دادم و نتونست مثل بقیه حال منو بگیره. اما من چه ساده بودم و خر. بالاخره بعد از کلی دروغ بافی اون درسی رو که می خواستم برام برداشت. البته من ترم آخرم می تونه باشه ولی برای فرار از سربازی یک سال درسمو کش میدم و چون فقط دوتا خواهر دارم و تک پسرم و بابام دو سال دیگه پنجاه و نه سالش تموم میشه معاف میرم. خوش به حالم.

عصری رسیدم خونه و حذف و اضافه شروع شد. بعد دیدم که بَه! مردک واسه من کلاس ساعت بعدشو برداشته. یعنی من یکی از کلاسام ساعت ۱۲ تموم میشه و تا ساعت ۴ فضای گپ دارم. خلاصه زنگ زدم به داداش همون استادی که باهاش کلاس داشتم و گفتم یه جوری اینو درستش کنه و اونم قبولید. بعدش یه ذره گند زدم به انتخاب واحد دوستام و کلی حال کردم. اونایی هم که پسوردشونو به من ندادن ضرر کردن چون من همیشه بهترین انتخاب واحدو واسه همه انجام میدم و خیلی هم الاغم.

در آخر بگم که راستش تا به حال پیش نیومده که آلبوم خواننده ای رو برم بخرم و همیشه دانلود کردم و خیلی هم غلط کردم و می کنم. اما از اونجایی که به محسن چاوشی ارادت دارم دوتا آلبوم اخیرش رو خریدم. این آلبوم آخری هم مثل کارای قبلی ترانه های فوق العاده قشنگی داره و چون بعضی از شعراش دقیقا وصف حال منه بیشتر باهاش حال می کنم. مخصوصا ترانه ی آهنگ زیبایی. اما متاسفانه به نظرم یه مقدار توی آهنگسازی و تنظیم عجله کرده و واقعا دلیلی نداره که هرسال یه آلبوم ریلیز کنه. خلاصه اینکه به لحاظ آهنگ و تنظیم ضعیف تر از سه تا آلبوم قبلیش بود. درکل همین.

دیدگاهی بنویسید


من چرا خرم؟

پست زیرو روز سه شنبه نوشتم اما چون رگه هایی از طنز تلخ! داشت و بخاطر احترام به روزای گذشته منتشرش نکردم.

برای عزیمت به دانشگاه سوار تاکسی شده بودم و در محلی همه ی مسافرین غیر از من پیاده شدن. آخرین مسافر دختری بود که چک پنجاه تومنی رو به راننده نشون داد و گفت ببخشید من خرید کردم پول خرد ندارم. راننده هم با حرکت سر گفت اشکال نداره. صندلی جلو نشسته بودم و البته من غیر از صندلی جلو نمیشینم مگه اینکه کسانی جلو بشینن که باید دنبالشون برم! وقتی دختره پیاده شد راننده با الفاظ رکیکی گفت : …. خب پنجاهیو بده خردش می کنم. منم برای اینکه عریضه خالی نباشه فرمودم : پول داره و نمیده. راننده هم در تایید فرمایشات بنده گفت : آره می دونم ، اینا یه کاری می کنن که آدم به هیچ کس اعتماد نکنه. همینطور درحال خاطره تعریف کردن و زر زدن بود و من هم حوصله ی صحبت کردم نداشتم و فقط لبخند می زدم. راننده کم کم حس صمیمیت بهش دست داد و گفت می خواستم همونجا پیاده ات کنما ، ولی گفتم بچه خوبی هستی رسوندمت. خواستم بگم مادر به خطا! اگه منو زودتر پیاده می کردی که الاغ کرایه اتو نمی دادم. ولی نگفتم. چون خیلی خرم.

تو ایستگاه مترو یه زن میانسالی ازم پرسید : ببخشید سیل بند از همین طرفه؟ منم که تا بحال همچین عبارتی نشنیده بودم با تعجب گفتم آره. می دونین چرا؟ چون من خرم هیچی حالیم نیست.

بچه تر که بودم و حدودا نه ساله ، برای آخرین بار با بابام رفتم راهپیمایی یوم الله! از همون دوران طفولیت عرق ملی داشتم و علاقه ی وافری به پرچم ایران در وجود من موج می زد. اون روز به پدر گفتم یالا من همین الان پرچم میخوام! و وی التفات ننمود و من هم دستشو ول کردم و مثل خری در بیابان گم شدم. برف می اومد اما من خرتر از این حرفا بودم. حدود دو ساعت پیاده روی کردم تا به خونه رسیدم و از چندین چهارراه و اتوبان و میدون گذشتم. حتی یه آقایی بهم گفت گم شدی کوچولو؟ و صد البته به هیچ جام حسابش نکردم و راه خودمو رفتم! خیلی خر بوده و هستم و خواهم بود.

امروز یکی از دوستان نیمه متاهل هدیه ای خریده بود تحفه ی درویش. البته قطعا برای من نخریده بود و برای خانوم تهیه نموده بود. از اونجایی که نام خانوداگی این دوستمون دایی می باشه ، ما هم به خانومشون میگیم زن دایی و خیلی هم ازش حساب می بریم جمیعا! این هدیه ی مزخرف بدین شکل بود که دختر پسری بچه سال روی یه تیکه از زمین خاکی مشغول بازی بودن و زیر این قسمت ، کوکی قرار داشت که اگه می چرخوندیش این بندگان خدا هم شروع به چرخیدن می کردن و آهنگ فیلم لاو استوری (همچین چیزی) از خودشون ول می دادن. دوست دیگری هم داریم که از اقوام لر تشریف داره و ترمای قبل وقتی می گفتیم دختر ، می گفت دختر چیَه؟ اما الان بعضی دوستان با یه دختر تو دانشگاه دیدنش و تعریف کردن که قد دختره کوتاهه! و به دوستمون هم گفته دیگه شلوار پارچه ای نپوشه و تیپ اسپرت بزنه که الان این تیپو می زنه و سوژه ی خنده ی ماست. خلاصه وقتی این حرفا رو به خودش گفتم کلی قاطی کرد و یک آجر برداشت و … . این ماجراها ربطی به من نداشت ولی کلا من خری بیش نیستم.

در آخر توجه شمارو به چند بیت جلب می کنم.

کوچه های خلوتو قدم زدن ، توی هفته های تلخ و بی صدا ، حالا روزا همشون سه شنبه­ ان ، لعنت خدا به این سه شنبه ها !

و درجای دیگه میگه:

­آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد ، صدای گریه ی بارون توی ناودون نمیاد ، اون که من …. و باقی داستان.

و در پایان :

آتش زده به خرمنم ، خرمنم … خرمنم … خر منم … همه با هم … خر منم … خر منم …

دیدگاهی بنویسید


پاورقی

به شخصه بعد از نوشتن هر مطلب احساس خوبی دارم و انگار تخلیه ی روانی میشم. به هرحال میشه بعضی حرفارو زد که تو گفتار نمیشه  و بعضی صحبتا هم هست که اصلا گوشی واسه شنیدنشون نیست اما اینجا فضا بازتره و مطمئن هستی که حداقل چند نفر نوشته هاتو می خونن. حالا هرچقدر آزادتر و به قولی ناشناس باشی تو نگارش مطالب هم دستت بازتره. البته سایت قبلی من که درباره دانشگاه توش می نوشتم یه هدف دیگه ای داشت و لازم بود شناس باشم. به هرحال گذشت و اون سایت بسته شد و اینجا رو راه انداختم. یه تعداد از بازدیدکننده هایی که مطمئن بودم منو نمیشناسن رو هم دعوت کردم. یکی از دوستان وبلاگی داشت و دست برقضا اسم حقیقی منو هم از سایت قبلی می دونست و سایتو با اسم و فامیلیم لینک کرد. منم که اصلا فکر نمی کردم کسی بخواد اسممو سرچ کنه قضیه رو جدی نگرفتم و اون دوست هم بعد از چند روز لینکو برداشت.

اما گوگل مکانیسمی داره که وقتی وبلاگی با یه اسم تو وبلاگ دیگه ای لینک بشه ، سایت لینک شده رو با اون اسم هم میشناسه. یعنی اگه اسم و فامیل منو سرچ کنین ، سایت من تو نتایج هست درحالیکه تو مطالب سایت وجود نداره. البته الان چون مدت زیادی گذشته دیگه این امکان وجود نداره اما به هر ترتیب آدرس اینجا لو رفته و منم برای نوشتن یه مقدار معذب و محدودم. حالا تازگیا بعضی دوستان به من پیشنهاد میدن که بیا یه سایت جدید بزن درباره دانشگاه توش بنویس ولی فعلا که دارم تو وبلاگ یکی از هم دانشگاهیا بصورت ناشناس مینویسم اما با اخلاق و طرز فکر مدیر وبلاگ زیاد حال نمی کنم و امکان داره رو همون دامنه ای که قبلا گفتم درباره دانشگاه بنویسم.

حالا که دارم هی توضیح میدم یه چیز کوچولو هم بگم. اینکه من هی میگم میخوام بمیرم و این صوبتا ، واقعا هم اینطوری نیست. اتفاقا من خیلی جون دوستم و کلی واسه آینده برنامه دارم اما بعضی وقتا میخوام خودمو تخلیه کنم و میام اینجا مینویسم. انصافا وقتی به قضایا دید منفی و سیاه دارم و از همه چی متنفرم حس خوبی پیدا می کنم و الگوی من هم سلطان چاوشیه! شما هم امتحان کنین! تازه رفتم بوف کور هم گرفتم ببینم چی داره اینقدر تعریف می کنن.

موضوع بعدی اینه که فی الواقع کلا آدم خوش صحبتی نیستم و اصلا نمی تونم حاضرجواب باشم. به لحاظ شخصیتی آدم کمرویی نیستم ولی بخاطر همین مشکل نمی تونم اون چیزی که هستمو بروز بدم. یه بخشی از این قضیه برمی گرده به مسائل ژنتیکی اما وقتی یاد بابام می افتم که موقعی که مهمونی میریم یا مهمون میاد اجازه نمیده طرف جمله ای از دهانش خارج بشه و درحالیکه ما داریم چرت می زنیم ، میزبان یا مهمونه همش میگه نه بابا ، عجب! ، چه آدمایی هستن و … می فهمم که مشکل از خودمه . خلاصه یه مقدار روی این ضعفم باید کار کنم منتها دوست ندارم برم جلوی آینه با خودم حرف بزنم! والا ! شاید پس فردا خواستن یه مصاحبه ای باهام بکنن خب!

دیگه انگار کم کم دارم چرت و پرت میگم. اصلا واسه چی من این پستو دادم؟

دیدگاهی بنویسید


من چرا نمی میرم؟

امروز تو ایستگاه تاکسی وایستاده بودم که راننده یکی از تاکسیا از ماشینش پیاده شد و از پشت ماشین اومد سمت در شاگردو نگاه کرد و گفت بمب نذاشته باشن یه دفعه؟ در همون لحظه به این فکر کردم که حامد؟ تو چرا نمی میری؟

فردا صبح شهلا رو اعدام می کنن. واقعا حامد ، تو کی می میری؟

امروز درحالیکه بهم ریده شده بود ، تو قسمت اتوبوسرانی ایستگاه مترو صادقیه یه پسره اومده می پرسه : ببخشید آقا میخوام برم صادقیه از کجا برم؟ من که کنار اتوبوسای پونک ایستاده بودم گفتم همینو سوار شو برو. گفت مگه اینجا ایستگاه صادقیه نیست؟ پس چی؟ منم که خیلی عصبانی بودم گفتم برو بابا ! و راهمو کشیدم و رفتم درحالیکه پسره از فرط تعجب به خنده افتاده بود. خداییش من چرا نمی میرم پس؟

مرگ حقه. ولی انگار واسه من ناحقه.

بچه تر که بودم ، تو خونه مادربزرگم یه استخری بود که هیچ وقت از آب پر نبود. می رفتم توی استخر و شروع می کردم با چوب مورچه ها رو قتل عام می کردم و حتی اسم یه ناحیه رو هم گذاشته بودم قتلگاه. در همون دوران وقتی ماهی قرمز عید می مرد ، سرشو از تنش جدا می کردم و سرشو یه جا و تنشو یه جا دیگه خاک می کردم و منتظر میشستم تا نفت شه. حالا سوال اینه. چرا تقاص این کارامو پس نمیدم؟ چرا نمی میرم آخه؟

محسن خان چاوشی در جایی می فرماید که : غم و غصه شده حق دل من ، به همینا مستحق دل من. و در جایی دیگر : منتظر کدوم خوشی بمونم ، دنیا مگه چی داشته و رو نکرده. هلاکتم چاوشی! دهنت سرویس با این شعرات!

این همه تصادف تو کشور رخ میده و کلی آدم کشته و ناقص میشن ولی من تا حالا هیچ تصادفی نکردم. یعنی نمی خوام بمیرم؟

دیروز دوستم می گفت نشستم با این gprs موبایلم کل آهنگای تیلور سوئیفتو دانلود کردم. بعد گفت خاک تو سرمون همسن ماست و ما هیچ پخی نشدیم. منم گفتم خاک تو سرمون. ما چرا نمی میریم اصلا؟

امروز یکی از شخمی ترین روزای عمرم بود. هنوزم باورم نمیشه این من باشم که این اتفاقات براش افتاده. حالا هم می خوام بمیرم اما نمی دونم چرا این اتفاق نمی افته.

الانم اصلا به لحاظ جسمی و روحی حالم خوب نیست و میخوام چندتا قرص مسکن بخورم و بخوابم. شاید خوابیدم و زنده پا نشدم. شایدم حداقل خواب مردنمو دیدم. به امید آن شب!

پی نوشت : چایی میخوام! میخوام یکی برام چایی دم کنه بریزه بیاره بخوره!

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2