آنتی گرل

اصولا همه ی اتفاقاتی که توی اینترنت می افته چندان تو واقعیت تاثیر نمیذاره و خب منم فکر می کردم این قضیه در مورد خودم هم صدق می کنه و حتی وقتی درباره دانشگاه می نوشتم فکر نمی کردم یه وبلاگ با مطالبی که هیچ حالت جدی نداره اینقدر روی دنیای حقیقیم اثر بذاره. خلاصه این وبلاگنویسی پدر منو درآورده.

کلا با اینکه آدم فراخی هستم و مخصوصا از سال دوم دانشگاه چه جسمی چه مغزی به غایت گشادیسم رسیدم و درحال ترویج این مکتب می باشم اما اگه کسی ازم سوالی بپرسه یا چیزی – مثلا جزوه – بخواد دریغ نمی کنم. جنس طرف هم زیاد برام فرقی نمی کنه ولی یه دوستی دارم که واقعا آنتی دختره و یکی از فعالیتاش اینه که ته کلاس پیش من بشینه و دونه دونه دخترا رو مسخره کنه و روشون اسم بذاره و حتی بعضا پیش میاد که ما اسم واقعی طرف رو نمی دونیم و همگی به لقب میشناسیمش. البته منم کمکش می کنم اما اون دیگه آخرشه. یه کلاس آزمایشگاهی داریم که باید با کامپیوتر و فلش و نرم افزار و این چیزا کار کنیم. مکانسیمش اینطوریه که با یه نرم افزار کار می کنیم و حاصل کار رو توی فلش مموری ذخیره می کنیم. حالا توی ساعتی که ما هستیم فقط من و این بنده خدا پسریم و ازقضا استاد هم زنه. حالا چون مغز ما پونصد گرم سنگین تره و ضریب هوشی بالاتره و حافظه هم که زیاده تو یه ربع اول کارمون تموم میشه و دخترا هنوز نتونستن فایلی که قبلا سیو کردنو بالا بیارن.

یکی از جلسات یه دختری با ما از کلاس اومد بیرون و فلش مارو گرفت که بریزه تو فلش خودش. وقتی رفت تو کلاس من به دوستم گفتم : نزنه فایلامونه دیلیت کنه یه دفعه؟ وقتی دختره اومد فلشو داد دوستم بهش گفت : کاتش کردی؟ دختره با تعجب گفت آره دیگه ! جلسه ی بعد اومد فلش بگیره دوستم گفت نمیدم! جلسه ی بعدش یه دختری سوال پرسید خواستم جواب بدم یه دفعه دوستم گفت نمیگم! اتفاقا دخترای خوش برو رویی هم بودن! بهش گفتم از جلسه ی بعد من میرم با اون دختره همگروه میشم ، شبیه خدابیامرز همسر سابقمه! از این تیپ دوستا بازم دارم منتها همیشه در روی پاشنه نمی چرخه (؟!) و بالاخره مچ یکیشونو گرفتم. تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنید که با اینکه ادعای ضد دختری داره اما حدود چند دقیقه با چندتا دختر بزک بوزوکی درحال مذاکره اس.

کلا کسی از ما جرات نداره جلوی جمع با دختری حرف بزنه چون کارش با کرام الکاتبینه. حتی به یکی از بچه ها اونقدر تیکه انداختیم که دیگه واحداشو با ما برنمی داره و درسشو یه ترم زودتر داره تموم می کنه. البته بعضی اساتید هم مرامشون مثل ماست. مثلا میگن یه دختری به کلاس دیر رسیده و استاد راهش نداده. بعد اونم تا آخر کلاس صبر کرده و بعد از کلاس رفته به استاد گفته که چرا هفته ی پیش یه پسره نیم ساعت دیر اومد ولی گذاشتین بیاد سر کلاس ولی من فقط پنج دقیقه دیر کردم که استاد هم در جواب گفته من به هرکی که دلم بخواد میگم بیاد و هرکی هم که نخوام نمیذارم. بگذریم. یکی دو هفته پیش همینطوری وارد یکی از کلاسا شدیم و دیدیم زنهار! یکی از صندلیا خونیه نافرم. اینجا بود که هرکی یه ایده ای داد که نمی تونم بگم اما آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه دختر چاقی ساعت قبل روی صندلی نشسته بوده.

سر یکی از کلاسا درحالیکه استاد داشت درس می داد یه دختری که صندلیش کنار پنجره بود از جاش بلند شد کنار پنجره وایستاد. چون قبلا هم از این دست اتفاقات افتاده بود و یه دختری وسط کلاس پا می شد وایمیستاد ، دوستان شروع به ایده پردازی کردن. اولین ایده چیزی بود که نمی تونم بگم. یکی دیگه گفت شاید بواسیر حاد داره. اون یکی گفت نه بابا اگه اونطوری بود که اصلا نمی تونست بشینه. منم اظهار فضل کردم که خب شاید حاد نباشه معمولی باشه. یکی دیگه گفت حامله اس. یکی فرمود آره من دیدم حلقه دستشه. دیگری گفت چه ربطی به حلقه داره ، یعنی حلقه نداشته باشه نمی تونه حامله بشه؟ گفتم شاید بنده خدا عرق سوز شده باشه. گفتن بابا تو این سرما که ما با کاپشن نشستیم تو کلاس چطوری عرق سوز شده آخه؟ تو راه برگشت هم این بحث ادامه پیدا کرد و البته به نتیجه ی قطعی نرسیدیم و قرار شد روز آخر دانشگاه بریم از خودش بپرسیم. البته تصویر زیر هیچ ربطی به دختره نداره و فقط یکی از دوستان مسن رو نشون میده که وسط درس استاد و در پیشگاه وی ، پاهارو داده هوا.

یه مدیر گروهی داریم که علاوه بر قهوه ای کردن دانشجو ، علاقه ی وافری به استفاده از کلمات انگلیسی داره. مثلا یه بار موقع انتخاب واحد یه دختری رفته بوده پیشش و بهش گفته که بین کلاسام خیلی ساعت خالی دارم و استاد در جوابش فرموده که خانوم آخه من فضای گپ شما رو چطوری پر کنم؟ حالا من که اون موقع معنی گپ رو نمی دونستم تا اینکه سر کلاس اندیشه اسلامی ، استاد حرفای خوبی زد. بحث رسیده بوده به انحرافات اخلاقی کشیشا و کودک آزاری و بعضی بازیاشون که کم کم رسیدیم به بحث پوشاک خارجی و یه دفعه استاد گفت اصلا شما می دونین این مارک گپ یعنی چی؟ بعضی پسرا گفتن استاد می دونیم ولی نمیگیم. خود استاد با هیجان خاصی فریاد برآورد یعنی شکاف ، یعنی سوراخ. اینارو روی لباسای زیر زنونه مینویسن بعد مثلا این خانوم (اشاره به یکی از دخترا) می پوشه معنیش هم نمی دونه. کلا بحثای جالبی می کنه که اونقدر جالبه که من نمی تونم همه چیزشو اینجا بگم.

آخرش اینکه خیلی دوست دارم پنجشنبه تعطیل بشه چون بیشترین کلاسام تو همین روزه. یکی از بچه ها هم می گفت دوست استادمون تو شورای شهر …. (همون شهرستانی که توش درس می خونیم) به استاد زنگ زد گفت پنجشنبه تعطیله. حالا شایدم طرف آدم با نفوذی باشه ولی شهری که ما توش درس می خونیم حتی تو نقشه هم نیست و اسم دانشگاهمون هم توی لیست دانشگاها برای کنکور ارشد نبود. پس چی؟ زنهار !

دیدگاهی بنویسید


آقای پیری

نشستن توی اتاق و لم دادن روی صندلی و خیره شدن به مانیتور هیچ وقت نمی تونه اون حس هنری آدمو زنده کنه . الان و تو همچین وضعیتی بیشتر دوست دارم بخونم تا بنویسم . می ترسم سوژه هایی رو که قبلا به ذهنم رسیده سوخت بشن . فعلا تا باز شدن مدرسه ها! صبر می کنم .

حدود بیست روز پیش آخرین هفته ی ترم تابستونی بود و قرار بود من و دو تن دیگه از دوستان یه مطلبی رو سر کلاس ارائه بدیم. البته استاده که مدیر گروه هم هست برای اینکه وقت بگذره این ایده به ذهنش رسیده وگرنه اصلش اینه که درس بده و یه ذره اونجای مبارکو هم تکونی بده . به هرحال به هر زحمتی بود چند صفحه مطلب جور کردیم و یه روز که من و یکی دیگه از دوستان کلاس داشتیم قرار گذاشتیم پاورپوینت قضیه رو هم درستش کنیم . اون یکی دوستمون که کلاس نداشت بهمون خبر داد که بخاطر آماده کردن پاورپوینت رفته لپ تاپ نهصد تومنی خریده و ما هم از حسودی تا مرز ترکیدن پیش رفتیم . حتی هفته ی بعدش منم می خواستم برم لپ تاپ بخرم اما با خودم گفتم که من همیشه ی خدا که تو خونه ام . کامپیوترم هم که بازیای جدیدو اجرا می کنه دیگه واسه چی برم لپ تاپ بخرم؟ اینارو میگم اما بعضی اوقات جو گیر میشم. نمی دونم . شایدم تا قبل از دانشگاه خریدم .

اون روز با کلی دردسر و ناهماهنگی یه چندتا اسلاید درب و داغون درست کردیم و باقی کارا رو هم واگذار کردیم به خدا . می دونین ، حقیقت اینه که این دوتا یکی دوساعت با خودشون ور رفتن نتونستن چندصفحه مطلبی رو که از اینترنت گرفته بودمو مرتب کنن اما من ظرف چند دقیقه هم مطلبو آماده کردم هم پاورپوینتو . خداییش اگه یه ذره همت می کردم الان مدیر پروژه ای چیزی شده بودم . بعد از اینکه رفتیم خونه و یه خرده استراحت کردم بخشایی که هرکس باید ارائه می داد رو مشخص کردم و بعد از اینکه فایل مطلب رو براشون فرستادم بهشون زنگ زدم که از صفحه ی فلان تا فلان مال توئه . خودمم چون می دونستم استاده اصلا گوش نمیده چی میگیم و دانشجوها هم که نمی فهمن زیاد نگرانی نداشتم و تا شب قبل از ارائه حتی یه بار هم مطلبو نگاه ننداختم.

روز موعود فرا رسید . مطلبی که قرار بود من ارائه بدم حدود چهار صفحه بود که خوندنش نزدیک بیست دقیقه طول می کشید . وقتی داشتیم با هم تمرین می کردیم نمی تونستیم جلوی خنده امونو بگیریم و نگران بودیم که نکنه وسط ارائه هم این کنترلو رو خودمون نداشته باشیم . به هر ترتیب رفتیم سر کلاس و اول یه دختره ارائه داد که بعدا درباره شخصیتش بهتون توضیح میدم . حدود پنج دقیقه درباره ویندوز ویستا و اینکه منوش کجاست و ویندوز مدیا پلیرش چطوریه حرف زد . بعدش استاد که اصلا گوش نمی داد دختره چی میگه بهش گفت اینا که داستانه اصل موضوع رو بگو . دختره هم گفت تموم شد استاد . بعد استاد هم خنده ای شیطانی کرد و گفت باشه . بعدش به ما گفت من ساعت سه جلسه دارم ارائه اتونو تو یه ربع تمومش کنین . حالا ارائه ی هر کدوممون بیست دقیقه اس . موضوع ما هسته ی لینوکس بود که یه موضوع خیلی تخصصی و سنگینیه . یکی از دوستان شروع کرد و عملا دو سوم مطالبو نگفت و نوبت به من رسید . هنوز دو سه کلمه از دهنم خارج نشده بود که یه دفعه بلندگوی کلاس به صدا دراومد و گفت : آقای پیر هرچه سریعتر به دفتر پژوهش مراجعه کنن. آقای پیر … . سعی کردم نخندم و فقط یه لبخند زدم . یکی دو خط دیگه ادامه دادم و یارو دوباره گفت آقای پیری بیا دفتر . دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و درحالیکه کل کلاس و دوستایی که کنار دستم نشسته بودم داشتن ریسه می رفتن یه پوزخند کوتاهی زدم و ادامه دادم . هنوز یک دقیقه نگذشته بود که استاد گفت نفر بعد … افتضاح بود . حالا خوبه اصلا گوش نمی داد چی میگم و داشت با یه استاد دخترباز حرف می زد . دوستم شروع به ارائه کرد و بازم استاد گفت اینا داستانه . مطلب تخصصی بگو . حدود بیست نفر ارائه دادن و به همشون همینو گفته . بدبختی مدیر گروه هم هست نمیشه بهش چیزی گفت .

این پیری هیچ جا ولمون نمی کرد

یه هفته قبل از این ماجرا برای اینکه در مورد کارآموزی توجیه بشیم با یکی از دوستان که قراره با همدیگه بریم شرکت باباش و الکی مهر بخوریم ، رفتیم پیش استاده . حالا استاده کیه؟ همونیه که رئیس دانشکده اس و بخاطر سایت ازم تعهد گرفته بود . خلاصه گفتش که به جای گزارش کار برام سایت طراحی کنین میخوام نمره هارو بذارم توش . ما هم گفتیم خب خودش میگه ساده دیگه زنهار قبول کردیم و قرار شد هفته ی بعد درباره جزئیاتش بیشتر توضیح بده . هفته ی بعد رفتیم و اونم شروع کرد . سایتو با asp.net طراحی کنین . بعد چندتا بخش داشته باشه . یه قسمت یه جدول باشه که بتونم لیست نمره ها رو توش بذارم . بعد وقتی رو این جدوله کلیک می کنم فیلدا باز بشه تا اگه خواستم تغییری بدم بتونم . یه گزینه ی اعتراض هم داشته باشه . بعدش یه صفحه ی اخبار میخوام . یه قسمت هم برای فرم تماس باشه که توش گزینه های اعتراض و پیشنهاد و انتقاد داشته باشه و اینا رو تو صفحه ی مدیریت دسته بندی کنه . یه دیتابیس هم داشته باشه که هر دانشجویی برای اعتراض اسمشو ثبت کرد بره توی دیتابیس .

نمی دونم استاده چه فکری کرده بود . اصولا این کارا رو برای درس پروژه میدن . ما هم موندیم تو رودرواسی و هیچی نگفتیم . به دوستم میگم ما نمی تونیم این سایتو طراحی کنیما . من فقط بلدم وردپرس و جوملا و این چیزا رو نصب کنم. میگه اشکال نداره یاد می گیریم خب . میگم asp.net خودش تنهایی یه دوره ی شیش ماهه کلاس آموزشی داره غیر از اون پیاده سازیش هم هست . قبول نمی کنه . حالا هم میخوام زنگ بزنم بهش ببینم چه گلی زده به سرمون .

دیدگاهی بنویسید


گواهینومچه‌ام

میگن که بعد از هدفمندی یارانه ها قیمت بنزین آزاد میشه و دیگه مردم ماشیناشونو بی جهت بیرون نمیارن . ولی این یک حرف مهمل بیش نیست . با واقعی شدن قیمت بنزین هزینه ی جابجایی مسافر هم زیاد میشه و چون اکثر سواریایی که مسافرکشن شخصی تشریف دارن از بنزین آزاد استفاده می کنن درنتیجه استفاده از اتومبیل شخصی به صرفه تر هم هست . تازه استفاده از ماشین شخصی خیلی مزایای دیگه هم داره . مثلا می تونی آهنگ مورد علاقه ات رو گوش کنی یا هر وقت دلت خواست کولر بگیری . مزایای جانبی هم داره . می تونین توی مسیرتون دخترای جوونی که منتظر تاکسی هستن رو سوار کنین و مخشونو کار بگیرین و باقی قضایا .

حقیقتش من بعد از سن بلوغ هیچ علاقه ای به رانندگی از خودم نشون نمی دادم . وقتی هم که هیجده سالم شد سریع نرفتم آموزشگاه ثبت نام کنم . با ماشین بابام هم فقط دو سه بار به مدت کوتاه تو کوچه های خلوت رانندگی کرده بودم اما یکی از روزای مهرماه سال ۸۷ از خواب پا شدم و هم رفتم آموزشگاه ثبت نام کردم و هم برای شروع به کار سایتم هزینه اش رو واریز کردم . کلاسای تئوری از هفته ی بعد شروع می شد ولی یه مشکلی وجود داشت . یکی از کلاسا با کلاسای دانشگام تداخل داشت و منم آدمی نبودم که بخوام غیبت کنم.(البته نبودم! الان هستم!) به هرشکل کلاسای تئوری شروع شد و بالطبع منم می رفتم سر کلاس . بعضی از آقایونی که برای ثبت نام اومده بودن از حضور خانوما توی کلاس ذوق زده شده بودن و خانوما ذوق زده تر . منم که دانشجو بودم و این چیزا برام عادی بود و اینجاست که تحصیلات خودشو تو فرهنگ جامعه نشون میده . (بابا فرهنگ! بابا فرهیخته! دانشمند!)

یه آقای گیلکی میومد و پشت سر هم حرف می زد مغزمونو شوسه کرد . بالاخره روز تداخل رسید . من حساب کردم که حتی اگه کلاس آخریم رو هم بپیچونم به کلاسای آموزشگاه نمی رسم . بنابراین بابام چند ساعتی کارشو ول کرد و اومد دنبال من . اون روز سرما هم خورده بودم و کلاسام هم از هشت صبح شروع شده بود . به هر شکل با هر زحمتی که بود چند ثانیه قبل از شروع کلاس رسیدم . من کلا آدم خوش شانسی هستم عدل همون روز آزمون هم می خواستن بگیرن . البته من که به خودم مطمئن بودم به هرحال جوون بودم و جویای نام . خب سوال اول . تابلوی رو به رو چه چیزی رو نشون میده ؟ مدرسه؟ محل عبور دانش آموزان؟ محل عبور بچه مدرسه ای ها؟ بچه ها میخوان رد شن ؟ خب حالا یه غلط که اشکالی نداره . سوال دوم . در تصویر زیر تقدم عبور با کدام وسیله است ؟ آتش نشانی؟ آمبولانس؟ سه چرخه ؟ سیبیل بابات می چرخه ؟ فعلا تا چهارتا جا دارم . سوال سوم . رنگ سبز در بزرگراه ها نشانه ی چیست ؟ چراغ سبزه حرکت کن؟ مسجد؟ آزادراه؟ جنبش سبز؟ خلاصه همه ی سوالاش به همین شکل بود و منم اصلا رو دور نبودم .

غلطام ۵ تا شد. زیادم مهم نبود یه بار دیگه رفتم امتحان دادم و قضیه ختم به خیر شد . حالا نوبت رسید به کلاسای عملی . رفتم پیش یه خانوم تپلی گفتم ایلده وضعیت من اینجوریاس. یه دفعه یه آقایی اومد گفت با روآ میخوای برداری؟ خیلی عالیه آخرش هم با همون ازت امتحان می گیرن. منم که اون موقع چیزی حالیم نبود (مثل الان) گفتم اوکیه ردیفش کنین . فردا صبح رفتم تو آموزشگاه نشستم تا مربیم بیاد که بالاخره اومد. لهجه ی ترکی داشت و خیلی هم قاطی بود . مثلا خیرسرش می خواست با شاگرداش صمیمی بشه. این بابا عملا ارواح منو آورد جلوی چشمام بس که از سر شوخی قاطی می کرد . منم که کم حرف . یه بار گفت بنزین ندارم بریم بنزین بزنیم. گفتم بی خیال باید از اتوبان رد شیم خودت بعدا برو بزن . گفت نه ترس نداره بریم . یه بار گفت بریم میدون آزادی دور بزنیم. یه بار پیاده شد گفت خودت برو من همینجا هستم قدم می زنم . همون یه بارم داشتم دور می زدم به فاصله چند سانتی متر از کنار ماشین یکی دیگه از کارآموزا پیچیدم پسره داد زد یا ابوالفضل . یه بارم گیر داده بود آواز بخون . گفتم نکن من جلو زنمم آواز نمی خونم گفت اگه نمی خونی برو با یکی دیگه بردار . دیدم اهل مداحی و آهنگای سنتی و ابوعطا و قورباغه و این حرفاس یکی از آهنگای آلبوم تنها ماندم اصفهانی رو براش خوندم . البته تعریف از خود نباشه کلا صدای خوبی هم دارم و زیاد خارج نمیشم .

یه روز که دانشگاه بودم بهم زنگ زدن گفتن این یارو تصادف کرده دیگه نمی تونه بیاد . یه سر بیا آموزشگاه ببینیم چیکار باید کنیم . رفتم . همون خانوم تپله گفت اگه میخوای ده بیست روز صبر کن تا ماشینش آماده بشه یا اینکه با پراید بردار . گفتم سگ خورد همون پرایده بده . فردا رفتم نشستم تو آموزشگاه تا مربی بیاد . حدود یه ساعتی گذشت و خبری ازش نشد . به خانوم تپله گفتم پس چی شد این مربیه ما ؟ زنگ زد بهش گفت سر چهار راهه . رفتم سرچهار راه نبود برگشتم . گفتم نبود که . دوباره زنگ زد گفت پایین منتظرته . رفتم و بازم یه آقای آذری لهجه ای بود . نشستم پشت فرمون و ماشینو روشن کردمو ده برو که رفتیم . حالا هی زور می زنم این فرمونش نمی چرخه . گفتم عمو این نمی چرخه ها؟ گفت دست نزن میخوام ماشینو بفرومش واسه چی برم پنجاه تومن خرجش کنم ؟ هان؟ وقتی هم می رفتم رو چشم گربه ای می گفت فرمونو بجیر اونور میخوام بفروشمش خراب میشه . گفتم خب فرمون نمیره اونور ای تو روحت .

بالاخره تموم شد و رفتیم واسه آزمون . یه خانوم مسنی اومد ازمون امتحان گرفت و همونجا صحیح کرد و قبول شدم و رفتیم واسه شهری . هوا خیلی سرد بود . من و سه تا پسر دیگه بودیم با تعداد زیادی خانوم . نمی دونم چرا اینقدر نسوان زیاد شدن . بخاطر آلودگی هواس؟ اونوقت ما یه دختری رو میخوایم باید شوسه بشیم . بگذریم . افسره که مشخص بود پیرمرد گنده دماغیه به ما گفت برید چهارتا کوچه پایین تر اول از اینا امتحان بگیرم بعد از شما . رفتیم یه سه چهار ساعتی تو سرما سگ لرز زدیم تا بالاخره تشریفشو آورد . چهارتایی با کلی تعارف و اول من نه و دوم تو چپیدیم تو ماشین . زیاد ذکر جزئیات نکنم خلاصه رد شدیم هممون دور همی . واسه منم یه جلسه آموزشی نوشت . دوباره با همون یارو که می خواست ماشینشو بفروشه برداشتم . تا هفته ی بعدش صبر کردم و دوباره آماده امتحان شدم .

اون روز هوا یه مقدار بهتر بود . خیلی صبر کردیم . نگران بودیم از اینکه نکنه دوباره همون پیریه بیاد . هر ماشینی که رد می شد همه کف و سوت می زدن ولی فایده نداشت . بالاخره اومد . افسره یه خانوم میانسالی بود . برخلاف اون پیرمرده یه نوبت درمیون زن و مرد کرده بود واسه همین خیلی زود نوبت بهم افتاد . چهارتایی تو ماشین چپیده بودیم و من نفر دوم بودم . نوبتم شد و نشستم پشت رل . اول که خواستم راه بیوفتم طوری ماشینو خاموش کردم که نزدیک بود سر افسره بره تو شیشه . ولی گفت تا دو دقیقه اگه خاموش کنی اشکال نداره . راه افتادیم و گفت پارک دوبل بزن . خیابون سربالایی بود و ماشین پارک شده هم ۲۰۶ . یه مقدار پارک کردنش سخت بود واسه همین خدا امداد غیبی واسه ام فرستاد . کاملا حس می کردم که پدالا زیر پام دارن خود به خود حرکت می کنن . یه دو سه بار دیگه هم ماشینو خاموش کردم و کارم تموم شد . تقریبا اطمینان داشتم که قبول نمیشم اما افسره گفت خوب بود ولی بیشتر تمرین کن. و بدین ترتیب گواهینومه امو گرفتم .

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 4 از 4
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4