این من، چون اسیدی گم کرده راهم

آیا وقت اون نرسیده که امیر اسید روی اسمش تجدید نظری داشته باشه؟
————————————————–
-: الو… بله؟ بفرمایید
-: کار داشتم باهات
-: ببین داری مزاحمم میشیا
-: واقعا این کار مزاحمته؟ اگه اسید می پاشیدم چی می گفتی؟
-: برو بابا مال این حرفا نیستی
-: جان؟
————————————————–
باید یه کمپینی جنبشی چیزی راه بیفته که دخترا اسید بپاشن تو صورت پسرای بی حجاب… بدحجاب حالا…. با حجاب… نمی دونم خلاصه به یه بهونه ای بپاشن دیگه…. نه، صورت خیلی واسه پسرا مهم نیست بهتره سایر نقاط بدن رو امتحان کرد :evil:
————————————————–
کلاس دوم ابتدایی که بودم انار خورده بودم و سرانگشتای دستم سیاه شده بود. بعد همکلاسیا همش مسخره می کردن. هرچقدر هم با انواع شوینده ها می شستم پاک نمی شد. آخر سر به والده ی گرام گفتم و با اسید رقیق و یا همچین چیزی دستمو شست و بطور معجزه آسایی لکه ها پاک شدن.
یعنی می خوام بگم اسید همچین بد هم نیست. اسید دوست ماست. اسید، دوست خوب بچه ها…
————————————————–
پسره تا همین دیشب به پیرزن چادر گل گلی هم رحم نمی کرده و بهش تیکه مینداخته و از افتخاراتش این بوده که از صد متری سایز لباس دخترا رو تشخیص می داده، بعد یهویی امروز تصمیم گرفته توی صفحه اش اینو پست کنه:
چه کسی می تواند درک کند جز تو؟ گریه… در برابر ظلم نمی ایستد… چقدر دیدن صورت زیبای خواهرم که با قطرات اسید نوازش شده اند دردناک است. شوک زده ام و نگران تمام دختران این سرزمین.
تو رو خدا. نمیشه یه طور دیگه مخ بزنی؟ چرا هرچیزی باید اینطوری لوث بشه آخه؟

دیدگاهی بنویسید


حسن خاتمه

می خواستم لباس پاییزی بگیرم و با یکی از دوستان رفته بودیم توی یکی از مغازه های پاساژ. یکی از لباس ها رو پوشیدم و برای اینکه اجناس مغازه های دیگه رو هم دیده باشم، لباسو درآوردم و گفتم بریم یه دوری بزنیم دوباره میایم.
دوستم به فروشنده گفت: آره حالا واسه “حُسن خاطره” باز بریم ببینیم بعدش برمی گردیم.
آقا من کفم بریده بود از این کلمه ای که گفت. با این همه ادعا نشنیده بودم اصلا. بالاخره بعد از چند دقیقه تحملم تموم شد و ازش پرسیدم: این حسن خاطره که گفتی یعنی چی؟
-: من گفتم؟ کی؟
-: تو مغازه دیگه. گفتی واسه حسن خاطره یه دوری بزنیم برگردیم.
-: آهان… گفتم حسن خاتمه بابا
-: همین حسن خاتمه یعنی چی حالا؟
-: نشنیدی میگن واسه حسن خاتمه؟
-: (بعد از کمی در فکر فرو رفتن) نکنه منظورت حسن ختامه؟
-: آره دیگه. همون.
-: :-|
حالا کاری نداریم که حسن ختام رو حسن خاتمه گفت، ولی آخه اصلا چه ربطی داشت؟ یعنی عمرا اگه معنیشو بدونه.

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه همسریابی

با اینکه چند مدتیست از برگزاری نمایشگاه کتاب گذشته و متاسفانه این نمایشگاه فقط برای پایتخت نشیناس، اما بد نیست به برخی اتفاقات مهم و جالب در متن و حاشیه ی نمایشگاه اشاره کرد. منظور از الف و میم هم افرادی هستن که یک بار با هم رفتیم و البته خودم هم چندبار تنها رفتم.
—————————————————–
در غرفه ی انتشارات مروارید، کامران رسول زاده نشسته بود و کتاباشو برای دخترای جوان امضا می کرد.
من: عه؟ کامران رسول زاده …
میم: هان؟ کی هست این؟
-: «شاعره. ببین میخوام ازش امضا بگیرم ولی همش دخترا میرن من روم نمیشه بیا با هم بریم تو برام امضا بگیر.»
رفتیم پیش رسول زاده و دوستم با اسم من گرفت.
رسول زاده: شما کار هنری هم می کنید؟
ما: نع!
این نه به قدری تحقیرآمیز بود، چنان له شدم که احساس حقارت از سر و کولم میره بالا میاد پایین. با اجازه من الان برم دستشویی یه کار هنری بکنم بیام.
—————————————————
یکی از دخترای غرفه دار اونقدر خوشگل بود که روم نشد برم کتابی که می خواستم رو بگیرم. حالا باید برم بیرون بخرم.
—————————————————
رایتل سیمکارت می داد با ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه مکالمه ی رایگان. چندتا دختر سانتی مانتال هم گذاشته بودن واسه ثبت نام.
الف (خطاب به یکی از دخترا): این مکالمه ی رایگان چطوریاس؟
دختر: ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه رایگان می تونین درون شبکه حرف بزنین.
الف: این همه با کی حرف بزنیم؟
دختر: خب همه‌تون سیمکارت بگیرین با هم حرف بزنین.
من: ۱۰۰۰۰۰۰۰ دقیقه چی بگیم به هم آخه
الف (خطاب به دختر): نمیشه با خودتون حرف بزنیم؟
————————————————-
وقتی کنار غرفه ای می ایستادم، غرفه دار کتاب پیشنهاد می داد که من بعد از کمی ورق زدن کتاب درحالی که با لبخندی هیستریک سرمو به چپ و راست تکون می دادم، می گفتم نه! گرونه. و رد می شدم می رفتم و غرفه دار حرص می خورد.
————————————————-
میم: من گشنمه صبونه نخوردم
من: خب بیا یه کیک بخر بخور
-: نه کیک تشنه می کنه بیا پفک بگیریم
————————————————-
الف جوک تعریف می کرد. می گفت یه بنده خدایی گاو گوسفنداشو می فروشه و از روستا میاد تهران و کلی لباس نو می گیره و عطر و ادکلن و کت و شلوار و اینا. بعد پولش تموم میشه به کفش نمی رسه و با همون کفشای تاپال قبلی برمی گرده ده. وقتی همولایتی‌هاش این صحنه رو می بینن درحالیکه از بالا به پایین و از سر تا پاشو با تعجب نگاه می کردن همینطوری سوت می زدن و وقتی به پایین می رسیدن …. اینجا یه دفعه الف می زد زیر خنده و نمی گفت عکس العملشون چیه. گفتیم خب همین یه تیکه آخرشو بگو، نمی خواد از اول سوتشو بزنی. می گفت نمیشه و باید سوتشو بزنم و هر دفعه هم خنده ش می گرفت. خلاصه هر کاری کردیم نفهمیدیم دوستای اون یارو وقتی کفشاشو می بینن چه صدایی میدن.
————————————————–
فروش انتشارات نگاه به این صورت بود که غرفه دار اسم کتابو روی کاغذ می نوشت و کاغذو باید می بردیم می دادیم به صندوقدار که تو سیستم بزنه و حساب کنه. صندوقدار یه دختر با آرایش نسبتا زیاد بود. غرفه دار اسم کتاب همیشه شوهر رو روی کاغذ نوشته بود که دادمش به دختره.
دختر: همیشه چی؟
من: همیشه شوهر
بعد همچین ابروهاشو داد بالا و لباشو جمع کرد که یعنی مردم چه کتابایی می خرن. می خواستم بگم چیه شوهر گیرت نمیاد حسودیت میشه؟ نگفتم چون ناراحت می شد.
————————————————-
تنها و خسته درحالی که تعداد زیادی کتاب خریده بودم سوار اتوبوسی شدم که در پارکینگ پارک بود و فقط یه دختر روی صندلی اول نشسته و مشغول حرف زدن با موبایل بود. دوتا صندلی عقب تر نشستم.
بعد از اینکه تلفنش تموم شد، ناگهان برگشت بهم گفت: کتاباش خوبه؟
لبخند فجیعی داشت طوری که لثه های فک بالایی کاملا پیدا بود. ابروهای شدیدا پاچه بزی، صورت مثلثی شکل، کمی سبیل، مقدار متنابهی جوش و لک و موهای فرق وسط و گره گره هم چاشنی کار کرده بود.
من: آره فقط گرونه
-: آره خیلی گرون شده… (چشماش از خوشحالی برق می زد) شما کتابایی که می خواستین گرفتین؟
-: آره ولی بازم میام
-: میشه یکیشو ببینم؟
من حاضرم کلیه ام رو قرض بدم ولی کتابامو نه. خیلی رو کتاب حساسم. اگه کتابو بهش می دادم نوی نو خرابش می کرد چی؟ نپیچونه کتابو؟ باز اگه خوشگل بود خیلی دلم نمی سوخت… توی کیسه گشتم و ارزونترین کتابو پیدا کردم و بهش دادم: پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است. یه کتاب فلسفی نسبتا سنگین.
یه کم ورق زد و نگاه عاقل اندر فقیهی به کتاب انداخت و خیلی زودتر از اونچه فکرش رو می کردم پسش داد. تاکتیکم به درستی جواب داد.
دختر: حالا منم یه روز میام
من: هومممممممم
-: شاید جمعه با دوستام بیام
-: هممم
-: حالا الان تا اینجا اومدم نمیرم!
-: اومممم
-: راستش من می خواستم یه جا دیگه برم، به راننده گفتم گفت مسیرش می خوره و یادش رفت بهم بگه پیاده شم و تا آخرش اومدم. حالا گفت ده دقیقه بشین زود حرکت می کنیم.
-: تا نیم ساعت دیگه راه نمی افته
-: نه خودش گفت زود حرکت می کنه
-: ممممم
و خدا رو شکر چند نفر وارد اتوبوس شدن و پروژه ی شوهر یابی در نمایشگاه به شکست انجامید.
————————————————-
بگید دم یکی از غرفه ها کیا رو دیدیم؟ سیدا و نفیسه معتکف (کی هستن اینا حالا؟). نفیسه معکتف داخل غرفه بود و کتاباشو امضا می کرد. سیدا هم از بیرون غرفه باهاش لاس می زد. خواستم برم کتابای معتکفو بدم سیدا امضا کنه که جبرئیل نازل شد گفت زشته.
————————————————-
توی ایستگاه مترو داشتم از آبسرد کن آب می خوردم. تازگی ها یاد گرفتن و شیرها رو مثل خارجیا طوری میذارن که آب رو به بالا میاد بیرون و باید دهنو همینطوری باز نگه داری تا بتونی آب بخوری. کنارم هم دختری داشت از شیر کناری آب می خورد. چون نوشیدن با این سیستم کار سختیه، اول آبو تو دهنم نگه می دارم و بعد می ایستم و فرو میدم.
تقریبا حجم بالایی آب رو تو دهنم ذخیره کرده بودم که الف اومد بالای سرم و گفت لبو!(لب رو). اینو که گفت پقی زدم زیر خنده و کل محتویات دهنمو فواره ای پاشیدم رو دختره.
بعد الف گفت که تیکه ی آخر جوکه همین صدایی بود که من درآوردم.

دیدگاهی بنویسید


سلاخ خانه ی شعبه ی ۴۴۹

بعد از خریدهای جنون آمیز چندصدهزار تومنی از نمایشگاه کتاب در سال های قبل، امسال تصمیم گرفتم مقتصدتر باشم و تا جایی که جا داره از دولت بکَنم. بعد از اینکه از ترس تموم شدن بن ها با مکافات تونستم برای تعدادی از آشنایان و دوستان ثبت نام کنم به این نتیجه ی مهم رسیدم که بهتره خیلی هم شورشو درنیارم و کمتر حرص دنیا رو بزنم.

امروز تصمیم گرفتم برای دریافت بن کارت با اعوان و انصار راهی شعبه ی مذکور بشیم که همون اول صبح متوجه شدم از دنده ی چپ بلند شدم و همش دلم میخواد پاچه بخورم. اصولا وقتی این حالت بهم دست میده یا باید دوست دخترم بهم زنگ بزنه یا دوباره بگیرم بخوابم اما مسئله اینه که من اصلا دوست دختر ندارم و خواب نیمروزی هم باعث گندتر شدنم میشه و تنها راهش خواب شبانه اس که با توجه به مشکل اختلال خوابی که دارم، شب ها خوابم نمی بره. از همین روی همیشه عنقم.

شوربختانه و شاید هم خوشبختانه غیر از حالت عصبی وار، دچار تهوع معکوس هم شده بودم و برای مثال وقتی مچ پای بیرون افتاده ی مونث زیبای ایستاده روی پله برقی مترو رو بصورت حلال می دیدم حالم به شدت به هم می خورد بس که کبره بسته بود. حالا بعضیا عاشق همین چیزان ها، ولی من کلا حالم بد میشه و ترجیح میدم برم کشیش شم.

رسیدیم شعبه. در رو که باز کردیم دیدیم تو دهن رئیس شعبه ایم. یعنی انباری خونه ی ما بزرگتر بود. بعد از یه کم وول خوردن تو دهن رئیس شعبه، باجه موردنظر رو پیدا کردیم که متصدیش خانوم جوانی بود. تک تک (و نه بطور گروهی) برای گرفتن کارت اقدام کردیم. متصدی طوری به کارت شناسایی و چهره ی ما نگاه می کرد که هر آن منتظر بودم پلیس فرودگاه دستگیرمون کنه. حالا برگشته باشه به من چی گفته باشه خوبه؟ میگه «هه هه هه هه همین لباسی که روی کارته رو الان پوشیدی؟» به نظر من اصلا موضوع خنده داری نبود. گفتم «بله موقع ثبت نام دانشگاه یهو این عکسو ازمون گرفتن» بعد بی تربیتِ پررو میگه «پس داغه داغه!» ببخشید که تو راه هوا سرد بود یه کم یخ کرد.

واقعا کی فکرشو می کرد گرفتن یک بن کارت ساده تبدیل به یک فاجعه ی بزرگ بشه؟ هیچکس. بذارید مسئله رو باز کنم. موقع ثبت نام و واریز مبلغ به یکی از دوستان گفتم: اگه ثبت نام نهایی کنم می تونی بیای دیگه؟ گفت: آره بابا. -: این شعبه ای که میخوام بزنم بهت دوره ها. مشکلی که نیست؟ -: نه بابا. -: پس من ثبتش کردم. -: باشه بابا.

اما این هفته ناگهان جایی مشغول به کار شد که اگه مرخصی بگیره کلا مرخصش می کنن. ساعت کاریش هم دقیقا ساعت کاری بانکه. این اتفاق یکی از بزرگترین چالش های بوجود اومده توی زندگیمه که باید یکی از راه حل های زیر رو انتخاب کنم:

قید ۹۰ هزار تومنو بزنم. (سی هزار تومن سهم دانشجو که واریز کردم و ۶۰ هزار تومنی که قراره جای بن از جیب بدم)

بهش اصرار کنم مرخصی بگیره.

تقلب کنم و یک نفر دیگه رو جاش ببرم.

برم کبره های پای رئیس شعبه رو با دندون لیس بزنم که یه ایندفعه رو کوتاه بیاد و کارتو بده به من.

با طناب جعبه شیرینی خودمو حلق آویز کنم تو ارومیه.

حالا بعد از گرفتن کارت ها رفتیم توی پارکی در نزدیکی بانک نشستیم. بعد من میگم: «عه؟ دختره داره سیگار می کشه.» بعد یکدفعه چهل تا سر و نود تا چشم برمی گردن عقب و دختره رو نگاه می کنن. نه واقعا یه دختر سیگار بکشه چه حادثه ی غیرمترقبه ای رخ داده؟ یعنی دختر چون دختره نباید سیگار بکشه؟ چون داره سیگار می کشه باید نگاش کنین؟ کِی می خوایم اُپنمون رو مایند کنیم؟ من همین جا در حمایت از حقوق زنان اعلام می کنم که هروقت من مشغول سیگار کشیدن بودم، همه ی دخترها برگردن نگام کنن.

اعصاب ندارم واقعا. به پنجاه نفر گفته بودم اگه واسه یکی دیگه ثبت نام کنین، خودتون می تونین برید جاشون بن رو بگیرید و اونا هم به پنجاه نفر دیگه گفتن و این صد نفر برای دویست نفر ثبت نام کردن. اون دویست نفر هم یا تو زندانن یا رو تخت بیمارستان دارن وصیت می نویسن یا دارن تو سواحل آلمان کنار آفتاب، ساحل می گیرن. همین الاناس که پونصدتا طلبکار بیان در خونه امون کارتشونو بخوان. به قول شاعر: مرا تا عشق تعلیم سخن کرد، حدیثم نکته ی هر محفلی بود…

دیدگاهی بنویسید


یک حادثه با دو روایت

توی یکی از صندلی های متروی تهران-کرج تنها نشستم و قصد رفتن به دانشگاه رو دارم. در میانه های مسیر، از یکی از مسافرین صدای عطسه ای بلند میشه. صندلی مسافر نزدیکه ولی هیچ دیدی ازش ندارم.

پسر: ببخشید شما دستمال دارین؟

دختر: بله … اجازه بدین [صدای باز شدن زیپ و گشتن توی کیف میاد] … بفرمایید

پسر: ممنون … این مامانا همیشه به فکر هستن (اشاره به اینکه یعنی مامان دختره دستمالو گذاشته تو کیف دخترش. دختر اما متوجه این موضوع نمیشه و فکر کنم فقط من فهمیدم منظور پسره چیه)

دختر: [با خنده] بله …

پسر: شمام دانشگاه کرج میرین؟

دختر: آره آزاد کرج

پسر: چی می خونین؟

دختر: میکروبیولوژی

پسر: عه، خیلی رشته ی خوبیه، موفق باشین. من عمران می خونم.

دختر: مرسی رشته ی شمام خوبه

پسر: درسای اصلیتون چی هست حالا؟

دختر: [بعضی از دروس رو با ذکر برخی جزئیات توضیح میده]

پسر: درسای جالبی دارینا، خوش به حالتون!

.

.

من پیاده میشم ولی تصور ادامه ی این ماجرا خیلی سخت نیست. گرفتن و دادن شماره و بعدش هم خدا بزرگه و به قول مهرداد پولادی، یا علی از تو مدد …

—————————————————————

توی تاکسی، صندلی عقب، وسط نشستم. دختری زیبا و شیک هم سمت چپم نشسته. راننده پسر کچلیه که دائما از چشماش اشک میاد و هر چند دقیقه عینکش رو برمی داره و با آستین اشک هاش رو پاک می کنه. وقتی هم ترافیک میشه بوق ممتد می زنه تا با استفاده از پژواک صدا بتونه فاصله از ماشین رو به رویی رو تشخیص بده و با اطمینان میشه گفت اصلا جلوش رو نمی بینه. غیر از این مسئله، مسیر رو هم بلد نیست و مدت ها توی ترافیک مشغول زدن دور شمسی قمری هستیم. به نزدیکی های مقصد می رسیم.

دختر زیبا: [خطاب به من] ببخشید همیشه اینقدر طول می کشه؟

من: الان می رسیم

دختر زیبا: خب باید اینقدر طول می کشید؟

من: نمی دونم

دختر زیبا: آخه به من گفته بودن یه ربع راهه ولی الان چهل و پنج دقیقه تو راهیم

من: نمی دونم

دختر زیبا: واسه شما همیشه چقدر طول می کشید؟

من: نمی دونم

دختر زیبا: شما قبلا این مسیرو اومده بودین؟

من: نه

دختر زیبا: ممنون

.

.

به مقصد می رسیم و درحال پیاده شدن هستیم.

دختر زیبا: [خطاب به راننده] ببخشید اون طرف میدون هم میرید؟

راننده ی کور و کچل: نع

دیدگاهی بنویسید


چالش برخورداری

خب درحالی دارم این سطور رو تقریر می کنم که به لحظات پایانی روز آخر سال رسیدیم. نگاهی که به گذشته میندازم، پارسال رو سالی می بینم که هیچ اتفاق خاص و قابل تعریفی برام نیفتاد و برخلاف سال های قبلش که حداقل حادثه ای بوده که به اسم اون سال سند خورده باشه، سال ۹۲ تقریبا مالک هیچ خاطره ای نیست. نمی دونم آرامش و سکون پارسال خوب بوده یا نه، ولی من خیلی راضی نبودم. امیدوارم امسال چالش های مثبتی در پیش رو داشته باشم و داشته باشین.

خواستم در لحظات پایانی سال، خودمو دچار چالش کوچکی کنم و بنابراین اس ام اس تبریکی به یکی از شماره هایی که با عنوان “مزاحم” ذخیره کرده بودم فرستادم.

مهرماه بود که حوالی ساعت ده شب موبایلم زنگ خورد. جواب دادم و الو الو و بله بله کردم و جوابی نشنیدم و طرف خودش قطع کرد. دقایقی بعد اس ام اسی از همون شماره با این متن برام ارسال شد:

«تا حالا دلت گرفته؟ تا حالا شده که احساس کنی دیگه جلوت ی راهه سخت پیش داری؟ تا حالا شده که احساس کنی تنهایه تنها شدی و هیچکس رو نداری؟»

چه انتظاری داشتین؟ حوصله نداشتم و جوابشو ندادم. یکی دو هفته بعد به دوستم گفتم زنگ بزنه ببینه اصلا دختره طرف یا پسره؟ مرده زنه پیره جوونه خره گاوه حوریه قلمانه چیه. در مسیر برگشت از دانشگاه زنگ زد و گفت الووووووو … الو …… ببخشید سارا خانوم؟ … ببخشید اشتباه گرفتم.

گفتم خب تعریف کن. گفت دختر بود. گفتم خب صداش چطور بود پیر می خورد یا جوون؟ گفت یجوری بود دهاتی می زد مثل صدای اون دختره بود تو خواب و بیدار. منظورش لیلا برخورداری بود. گفتم حالا چرا سارا؟ متاسفانه جوابی نداد که بهتون بگم چرا سارا

آدمی نیستم که دنبال مخ زدن و تور کردن ملت باشم ولی دیدم تبریک عید فرصت خوبی برای فهمیدن اینه که طرف شماره منو از کجا پیدا کرده. اس ام اس دادم و جواب داد مرسی شما؟ گفتم پنج شیش ماه بهم اس ام اس داده بودی. گفت معرفی کن چون چیزی یادم نمیاد. گفتم این اس ام اس رو داده بودی و اگه اشتباه کردم ببخشید پس. و بخشی از متن اس ام اسشو نوشتم و فرستادم. گفت در مورد خودم چی بهت گفتم؟ براش فرستادم که فقط همین اس ام اس بوده.

تلفنم زنگ خورد و نام مزاحم نمایان شد. جواب دادم. بعد از چند بار الو و بله متقابل گفتن و اینکه من نمیشناسم و تو نمیشناسی، طرف یکدفعه زد شبکه استانی و گفت: «تو ایلا یاسنم تیانس میت چخ  پنج شیش ماه  متدره ایلدع خدافظ.» و قطع کرد. منم اینطوری جان؟ ……. و سپس :-|

هرچند هنوز هم فلسفه ی تبریک گفتن رو نمی فهمم، لکن عید نوروز و شروع سال جدید رو به شما تبریک میگم و امیدوارم لحظات خوب و خوش و پرچالشی داشته باشیم. به امید آن روز … ایمین

دیدگاهی بنویسید