پروستات بی قرار

امروز با اینکه کلاسم ساعت ۴ شروع می شد اما برای انجام پروژه ی با همگروهیام قرار گذاشتم که دو ساعت زودتر برم دانشگاه. از نکات قابل توجه این پروژه اینه که حتی با تعالیم ارزشمند استاد هم امکان نداره بتونیم انجامش بدیم. بنابراین باید تو اینترنت بگردیم تا شاید بلکه یه فایلی به درد بخوره. البته این پروژه ی ما رو با قیمتای ناعادلانه به فروش می رسونن اما من به یکی از دوستانی که الان داره ارشد می خونه ابراز کردم که آره ، همچین پروژه ای لازم داریم. اون بنده خدا هم دریغ نکرد و یه پروژه ی کامل برام فرستاد.

حالا امروز ساعت ده صبح و درحالیکه در خواب غوطه ور بودم و خواب دختر پادشاه! رو می دیدم یکی از همگروهیا زنگ زد که آقا ، این پروژه امون که کامله ، پس فقط داری میای از نموداراش پرینت هم بگیر. خلاصه من قبول نکردم و گفتم میام دانشگاه دستی می نویسیم. اومدم دانشگاه و چون دوستان نیومده بودن بعد از نیم ساعت چرخیدن با یکی قصد کردیم بریم بوفه. من تازه شیکم رو پر کرده بودم و دوستم ناهار می خواست. خلاصه من چایی خوردم و همینجا بود که کار افتاد دستم.

همگروهیای گرام تشریف فرما شدن و بنده هم شروع کردم به کشیدن نمودارا. بعد حالا هی غر می زنن که چرا اینقدر کند می کشی زود باش دیگه. بیان نمودن که همه کارا رو ما کردیم تو چیکار می کنی پس؟ به هرحال گذشت و تصمیم گرفتیم بی خیال امروز بشیم و یه وقت بهتر روی پروژه امون کار کنیم.

سر کلاس نشسته بودم و هنوز ربعی از ساعت نگذشته بود که حس غریبی در مثانه ام ایجاد گشت. اینم بگم که بخاطر اخلاق خاص و گندی که دارم بیرون از خونه نمیرم دستشویی و کلا به نظرم قضای حاجت کاریست بس چیپ. به هرحال. اواسط کلاس یکی از دخترا که کنار یکی از دوستان نشسته بود گویا فامیلی دوستمون یادش نمیاد و حالا هم میخواد صداش کنه. پس از اسم کوچیکش استفاده می کنه و میگه سجاد ، میشه یه لحظه جزوه اتو بدی؟ و من و سایر دوستان هم که دنبال همچین سوژه هایی هستیم بسیار از این اتفاق مشعوف گشتیم.

استاد آنتراک داد و مثانه ی من لبریز شده بود. بیرون از کلاس شروع کردیم به تیکه انداختن به سجاد. یکی گفت سجاد دیگه شب خوابش نمی بره. اون یکی گفت [بوق][بـــــــوق] و بقیه هم چندتا از این حرفای بوقی زدن و بنده خدا یه دفعه قاطی کرد و بعد کلاس هم بدون خداحافظی ما رو بدرود گفت.

در راه برگشت طوری بودم که هرآن امکان داشت کنترلم از دست بره اما سعی می کردم خونسرد باشم. حتی توی مترو این حس بهم دست داد که انگار یه چیزی داره از پاهام پایین میره که خوشبختانه توهم بود وگرنه با این دوستانی که من دارم باید دانشگامو عوض می کردم. بعدش هم که رسیدم خونه و یکراست اومدم دارم براتون از خاطرات امروزم مینویسم. الانم می خوام بخوابم فردا کلی کار و بار دارم.

پی نوشت: راستی امروز خیلی سرد و بارونی هم بود.

دیدگاهی بنویسید


گواهینومچه‌ام

میگن که بعد از هدفمندی یارانه ها قیمت بنزین آزاد میشه و دیگه مردم ماشیناشونو بی جهت بیرون نمیارن . ولی این یک حرف مهمل بیش نیست . با واقعی شدن قیمت بنزین هزینه ی جابجایی مسافر هم زیاد میشه و چون اکثر سواریایی که مسافرکشن شخصی تشریف دارن از بنزین آزاد استفاده می کنن درنتیجه استفاده از اتومبیل شخصی به صرفه تر هم هست . تازه استفاده از ماشین شخصی خیلی مزایای دیگه هم داره . مثلا می تونی آهنگ مورد علاقه ات رو گوش کنی یا هر وقت دلت خواست کولر بگیری . مزایای جانبی هم داره . می تونین توی مسیرتون دخترای جوونی که منتظر تاکسی هستن رو سوار کنین و مخشونو کار بگیرین و باقی قضایا .

حقیقتش من بعد از سن بلوغ هیچ علاقه ای به رانندگی از خودم نشون نمی دادم . وقتی هم که هیجده سالم شد سریع نرفتم آموزشگاه ثبت نام کنم . با ماشین بابام هم فقط دو سه بار به مدت کوتاه تو کوچه های خلوت رانندگی کرده بودم اما یکی از روزای مهرماه سال ۸۷ از خواب پا شدم و هم رفتم آموزشگاه ثبت نام کردم و هم برای شروع به کار سایتم هزینه اش رو واریز کردم . کلاسای تئوری از هفته ی بعد شروع می شد ولی یه مشکلی وجود داشت . یکی از کلاسا با کلاسای دانشگام تداخل داشت و منم آدمی نبودم که بخوام غیبت کنم.(البته نبودم! الان هستم!) به هرشکل کلاسای تئوری شروع شد و بالطبع منم می رفتم سر کلاس . بعضی از آقایونی که برای ثبت نام اومده بودن از حضور خانوما توی کلاس ذوق زده شده بودن و خانوما ذوق زده تر . منم که دانشجو بودم و این چیزا برام عادی بود و اینجاست که تحصیلات خودشو تو فرهنگ جامعه نشون میده . (بابا فرهنگ! بابا فرهیخته! دانشمند!)

یه آقای گیلکی میومد و پشت سر هم حرف می زد مغزمونو شوسه کرد . بالاخره روز تداخل رسید . من حساب کردم که حتی اگه کلاس آخریم رو هم بپیچونم به کلاسای آموزشگاه نمی رسم . بنابراین بابام چند ساعتی کارشو ول کرد و اومد دنبال من . اون روز سرما هم خورده بودم و کلاسام هم از هشت صبح شروع شده بود . به هر شکل با هر زحمتی که بود چند ثانیه قبل از شروع کلاس رسیدم . من کلا آدم خوش شانسی هستم عدل همون روز آزمون هم می خواستن بگیرن . البته من که به خودم مطمئن بودم به هرحال جوون بودم و جویای نام . خب سوال اول . تابلوی رو به رو چه چیزی رو نشون میده ؟ مدرسه؟ محل عبور دانش آموزان؟ محل عبور بچه مدرسه ای ها؟ بچه ها میخوان رد شن ؟ خب حالا یه غلط که اشکالی نداره . سوال دوم . در تصویر زیر تقدم عبور با کدام وسیله است ؟ آتش نشانی؟ آمبولانس؟ سه چرخه ؟ سیبیل بابات می چرخه ؟ فعلا تا چهارتا جا دارم . سوال سوم . رنگ سبز در بزرگراه ها نشانه ی چیست ؟ چراغ سبزه حرکت کن؟ مسجد؟ آزادراه؟ جنبش سبز؟ خلاصه همه ی سوالاش به همین شکل بود و منم اصلا رو دور نبودم .

غلطام ۵ تا شد. زیادم مهم نبود یه بار دیگه رفتم امتحان دادم و قضیه ختم به خیر شد . حالا نوبت رسید به کلاسای عملی . رفتم پیش یه خانوم تپلی گفتم ایلده وضعیت من اینجوریاس. یه دفعه یه آقایی اومد گفت با روآ میخوای برداری؟ خیلی عالیه آخرش هم با همون ازت امتحان می گیرن. منم که اون موقع چیزی حالیم نبود (مثل الان) گفتم اوکیه ردیفش کنین . فردا صبح رفتم تو آموزشگاه نشستم تا مربیم بیاد که بالاخره اومد. لهجه ی ترکی داشت و خیلی هم قاطی بود . مثلا خیرسرش می خواست با شاگرداش صمیمی بشه. این بابا عملا ارواح منو آورد جلوی چشمام بس که از سر شوخی قاطی می کرد . منم که کم حرف . یه بار گفت بنزین ندارم بریم بنزین بزنیم. گفتم بی خیال باید از اتوبان رد شیم خودت بعدا برو بزن . گفت نه ترس نداره بریم . یه بار گفت بریم میدون آزادی دور بزنیم. یه بار پیاده شد گفت خودت برو من همینجا هستم قدم می زنم . همون یه بارم داشتم دور می زدم به فاصله چند سانتی متر از کنار ماشین یکی دیگه از کارآموزا پیچیدم پسره داد زد یا ابوالفضل . یه بارم گیر داده بود آواز بخون . گفتم نکن من جلو زنمم آواز نمی خونم گفت اگه نمی خونی برو با یکی دیگه بردار . دیدم اهل مداحی و آهنگای سنتی و ابوعطا و قورباغه و این حرفاس یکی از آهنگای آلبوم تنها ماندم اصفهانی رو براش خوندم . البته تعریف از خود نباشه کلا صدای خوبی هم دارم و زیاد خارج نمیشم .

یه روز که دانشگاه بودم بهم زنگ زدن گفتن این یارو تصادف کرده دیگه نمی تونه بیاد . یه سر بیا آموزشگاه ببینیم چیکار باید کنیم . رفتم . همون خانوم تپله گفت اگه میخوای ده بیست روز صبر کن تا ماشینش آماده بشه یا اینکه با پراید بردار . گفتم سگ خورد همون پرایده بده . فردا رفتم نشستم تو آموزشگاه تا مربی بیاد . حدود یه ساعتی گذشت و خبری ازش نشد . به خانوم تپله گفتم پس چی شد این مربیه ما ؟ زنگ زد بهش گفت سر چهار راهه . رفتم سرچهار راه نبود برگشتم . گفتم نبود که . دوباره زنگ زد گفت پایین منتظرته . رفتم و بازم یه آقای آذری لهجه ای بود . نشستم پشت فرمون و ماشینو روشن کردمو ده برو که رفتیم . حالا هی زور می زنم این فرمونش نمی چرخه . گفتم عمو این نمی چرخه ها؟ گفت دست نزن میخوام ماشینو بفرومش واسه چی برم پنجاه تومن خرجش کنم ؟ هان؟ وقتی هم می رفتم رو چشم گربه ای می گفت فرمونو بجیر اونور میخوام بفروشمش خراب میشه . گفتم خب فرمون نمیره اونور ای تو روحت .

بالاخره تموم شد و رفتیم واسه آزمون . یه خانوم مسنی اومد ازمون امتحان گرفت و همونجا صحیح کرد و قبول شدم و رفتیم واسه شهری . هوا خیلی سرد بود . من و سه تا پسر دیگه بودیم با تعداد زیادی خانوم . نمی دونم چرا اینقدر نسوان زیاد شدن . بخاطر آلودگی هواس؟ اونوقت ما یه دختری رو میخوایم باید شوسه بشیم . بگذریم . افسره که مشخص بود پیرمرد گنده دماغیه به ما گفت برید چهارتا کوچه پایین تر اول از اینا امتحان بگیرم بعد از شما . رفتیم یه سه چهار ساعتی تو سرما سگ لرز زدیم تا بالاخره تشریفشو آورد . چهارتایی با کلی تعارف و اول من نه و دوم تو چپیدیم تو ماشین . زیاد ذکر جزئیات نکنم خلاصه رد شدیم هممون دور همی . واسه منم یه جلسه آموزشی نوشت . دوباره با همون یارو که می خواست ماشینشو بفروشه برداشتم . تا هفته ی بعدش صبر کردم و دوباره آماده امتحان شدم .

اون روز هوا یه مقدار بهتر بود . خیلی صبر کردیم . نگران بودیم از اینکه نکنه دوباره همون پیریه بیاد . هر ماشینی که رد می شد همه کف و سوت می زدن ولی فایده نداشت . بالاخره اومد . افسره یه خانوم میانسالی بود . برخلاف اون پیرمرده یه نوبت درمیون زن و مرد کرده بود واسه همین خیلی زود نوبت بهم افتاد . چهارتایی تو ماشین چپیده بودیم و من نفر دوم بودم . نوبتم شد و نشستم پشت رل . اول که خواستم راه بیوفتم طوری ماشینو خاموش کردم که نزدیک بود سر افسره بره تو شیشه . ولی گفت تا دو دقیقه اگه خاموش کنی اشکال نداره . راه افتادیم و گفت پارک دوبل بزن . خیابون سربالایی بود و ماشین پارک شده هم ۲۰۶ . یه مقدار پارک کردنش سخت بود واسه همین خدا امداد غیبی واسه ام فرستاد . کاملا حس می کردم که پدالا زیر پام دارن خود به خود حرکت می کنن . یه دو سه بار دیگه هم ماشینو خاموش کردم و کارم تموم شد . تقریبا اطمینان داشتم که قبول نمیشم اما افسره گفت خوب بود ولی بیشتر تمرین کن. و بدین ترتیب گواهینومه امو گرفتم .

دیدگاهی بنویسید


کورم‌ کن

یه قسمت دیگه ی سایت مربوط میشه به خاطرات گذشته ی دانشگاه که احتمالا اصلی ترین بخش سایت هم باشه . اولین قسمتشو از این پست شروع می کنیم .

بعد از اینکه امتحانای نهایی تموم شد و نمره های درخشانمو تو کارنامه ام دیدم ، افتادم دنبال ثبت نام پیش دانشگاهی . از قبل می خواستم تو یکی از دوتا مرکزی که تو محلمون بود ثبت نام کنم که کردم . کلاسا از تابستون شروع می شد و هوا خیلی گرم بود . روز اول رفتم مرکز و برنامه ی کلاسا رو بهمون دادن . اون روز عربی داشتیم و دیفرانسیل . معلم عربی همون معلم دبیرستان بود که گلاب به روتون شاسکوله شاسکول تشریف داشت و عملا تو دبیرستان سرویسمون کرده بود . فکر کنم بچه باز هم بود چون دائما با بچه خوشگلای کلاس ور می رفت . حالا گفتم اشکال نداره این یه دونه استثناس ، تحملش می کنیم . نگو این خوبشون بوده . ساعت بعد معلم دیفرانسیل اومد . یه پیرمرد حدودا شصت ساله ی ریزنقش . اول که مثل این معلم خودشیرینا اومد تک تک به همه دست داد . بعدش گفت بالای دفترتون بنویسین عجل لولیک الفرج ، الان میام دونه دونه چک می کنم . بعدشم شروع کرد به درس دادن و مرور کردن مبحثای دبیرستان با شعر . زنگ تفریح شد و ما گیج و ویج از کلاس زدیم بیرون . وقتی برگشتیم معلمه اون روی خودشو نشون داد . مثلا یه دفعه جلوی بچه ها از این بشکن پسرونه ها می زد . هرکی چشمش یه ذره خمار بود می رفت می زد تو گوشش . خلاصه از این شوخی کارگریا . مثلا می خواست بگه خیلی با شما صمیمی ام خیرسرش .

دیدم اینطوری نمیشه . تقریبا همه ی بچه ها و دوستام رفته بودن اون یکی مرکز و این معلما هم که اینجوری چپرزیندار بودن . دیگه تصمیممو گرفتم و رفتم اون یکی مرکز ثبت نام کردم . یادمه اون موقع جام جهانی هم بود . روز بعده فینال رفتیم واسه کلاس توجیهی . هوا هم به شدت گرم بود . تو کلاس توجیهی فهمیدیم که کلا دهنمون آسفالته تو این یه ساله . گفتن یکشنبه ها روز تعطیلتونه که خود مرکز ازتون آزمون تستی می گیره ، جمعه ها هم که قلم چی مارو مورد عنایت قرار می داد . روزای دیگه هم تا ساعت سه چهار کلاس داشتیم . واقعا دوران وحشتناکی بود . معلم دیفرانسیلمون موجی بود . هر دفعه می بردت پای تخته اگه غلط جواب می دادی یا میرید بهت یا می گرفت می زدت . معلم گسسته وقتی بچه ها شلوغ می کردن سرشو میذاشت رو میز می گفت من دیگه مُردم تموم شد . معلم شیمی که میومد جوکای بالای بیست و سه سال تعریف می کرد . بابا تو زن داری بچه داری خجالت بکش . معلم هندسه وقتی حرف می زد کل کلاس خوابشون می برد . یه بار من پنج دقیقه در حالت نشسته خوابم برده بود وقتی بیدار شدم دیدم شب شده .

حالا معلما رو بی خیال . بچه های مارو تقسیم کردن . خرخونا تو یه کلاس ، تنبلا تو یه کلاس . منم به طرز محیرالعقولی افتادم با خرخون عینکیا . دوستای نسبتا صمیمیم هم از این بچه اسکولا بودن بالطبع افتاده بودن تو کلاسای دیگه . اینطوری شد که تا یه ماه کسی بغل دست من نمی نشست و سرور و سالار خودم بودم . تا اینکه یه پسر درب و داغونی به جمعمون اضافه شد و اومد کنار من نشست . اسمش آرمان بود . این بشر از هر پنج کلمه ای که از دهنش خارج می کرد سه تاش الفاظ زیر شکمی و بالا شکمی بود . بنده ی خدا نمی دونم چه مشکلی داشت که همه جاش مو درمیاورد . باید مدام می رفت دکتر دارو می خورد و کرم می مالید . هر دفعه هم تعریف می کرد . می گفت آخ حامد نبودی رفتم مطب عجب منشیه …… داشت . یه بار از مریضای دیگه تعریف می کرد . یه بار از دکتر . چند بارم می گفت حامد بیا بچه ها دختر هرزه آوردن مکان یا پسر مفعول آوردن بیا بریم حال کنیم. (اون از کلمه های دیگری استفاده می کرد) . پشت سریم یه پسر که چه عرض کنم ، یه مردی بود بهش می گفتن آقاجون کلاس . این از معلم اجازه می گرفت می رفت بیرون چند ثانیه بعد میومد تو . بعدم که بهش می گفتیم چقدر کارت زود تموم شد می گفت حتما بایدم برینم تا راضی بشین ؟

حالا تعریف نمی کنم ولی اعجوبه هایی بودنا . عید شد و فی الواقع دهنمون از سه طرف کاملا جر خورد . باید هر روز می رفتیم مرکز تو کلاسا میشستیم و بدون سرصدا درس می خوندیم . از ساعت هشت صبح تا شیش شب . خداییش عذاب الهی بود که بر سر ما نازل گشته بود . همه هم خرخون ، یه کلمه باهاشون حرف می زدی لختت می کردن . به هرشکل این عذاب تموم شد و برگشتیم به همون عذاب قبلی . بعد از عید کم کم موتور منم روشن شده بود و ساعتای بیشتری درس می خوندم . کاملا احساس می کردم که گیراییم چند برابر شده و هر مطلبی رو به سرعت می گرفتم . برخلاف الان که کودن احمق خنگ شدم . بعد از اتمام امتحانای خرداد یه عذاب دیگه از جانب پروردگار فرو فرستاده شد . باید هر روز می رفتیم مرکز و معلما درسو مرور می کردن و ما هم گوش می دادیم. از همون ساعت هشت صبح تا شیش شب . این دوران هم گذشت و روز کنکور رسید . شب قبلش به هر ضرب و زوری که بود ساعت ده خوابیدم و صبح سرحال رفتیم که کنکور بدیم . رو صندلیم مستقر شدم و برگه ها رو پخش کردن . رو به روم دیوار بود و پشتم یه در ، که وقتی باز می شد از سه طرف محبوس می شدم . وسط امتحانم یه پنکه آوردن کنار دست من نشوندن .  همینطوری تو حال و هوای خودم بودن که دیدم صدای چق چق زیاد میاد . من که هیچ جارو نمی دیدم ولی کم کم داشت اعصابم خرد می شد . بعد از امتحان فهمیدم که وزیر از کنارم رد شده و من حالیم نبوده . وقتی تو تلویزیون تصاویر کنکورو نشون می داد همه ی بچه ها رو میشناختم . اون پسره آرمانم توشون بود . یه دستکش زنونه ی سفید دستش کرده بود چون دستش خیلی عرق می کرد برگه اش خیس آب می شد . اواخر امتحان گلاب به روتون شدید نیازمند به مستراح شدم . همینطوری هول هولکی تستا رو زدم و اومدم بیرون . احساس خاصی نداشتم فقط می خواستم برم بش.اشم .

هفته ی بعدش کنکور دانشگاه آزاد بود . روز کنکور وارد محوطه شدم . چقدر دختر ! طبق محاسبه ای که داشتم به این نتیجه رسیدم که به هر کدوممون سه تا می رسه . به هرحال کنکور شروع شد و باز هم اواخر امتحان مستراح لازم شدم طوریکه نیم ساعت مونده به پایان امتحان برگه رو دادم و رفتم . و این بود داستان کنکور ما . قسمت بعدی ثبت نام و ترم اول دانشگاهو با هم مرور می کنیم .

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2