معرفی کتاب آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند

آخ آخ باز شب شد و من چت زدم و قلندر بیدار. می دونین، حالا که فضای اینترنت انت*اباتی شده و هرکی برا خودش یه نظرسنجی راه انداخته، منم می خواستم این بغل مغلا یه نظرسنجی بذارم ولی سایت قبلیم که هیتلر شد تصمیم گرفتم دیگه از این کارا نکنم. البته تو نظرسنجی هر سایت یه نکته نهفته اس. و اون هم این است که کاندید مورد حمایت اون سایت با صد درصد اختلاف نسبت به رقبا در صدر قرار داره.

و من این رو برنمی تابم … [ناگهان فریاد جمعیت طرفدار من]: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر انگلیس، مرگ بر کانادا، مرگ بر فرانسه، مرگ بر آلمان، مرگ بر عربستان، مرگ بر بحرین، مرگ بر اردن، مرگ بر امارات، مرگ بر ژاپن، مرگ بر کره ی جنوبی، مرگ بر دانمارک، مرگ بر هلند، مرگ بر قطر، مرگ بر کجا موند دیگه کمک کنین، مرگ بر سودان جنوبی، مرگ بر استرالیا.

بگذریم. همیشه بعد از نمایشگاه تب کتابخونی در من بالا می زنه و پارسال کتاب نازک خیالت راحت رئیس رو خوندم و معرفیش هم کردم اما امسال بخاطر یه وبلاگ تصمیم گرفتم یه کتابی رو از نظر بگذرونم. قبلا مطالب وبلاگ حامد حبیبی رو دنبال می کردم و همچنین داستان دنباله دار طنزی که توی همشهری داستان می نوشت.

خوشم می اومد. طنز خوبی داشت. خواستم یه کتابی هم ازش داشته باشم بنابراین کتاب آنجا که پنچرگیری ها تمام می شوند رو بخاطر بردن جایزه ی گلشیری انتخاب کردم و خریدم و خوندم. چند تا داستان کوتاه توی کتاب هست که اگه راستشو بگم با هیچ کدومش حال نکردم. اکثرشون یه فضای غیرواقعی و تقریبا سورئال داشتن که من اصلا با این سبک حال نمی کنم.

میشه گفت تو هیچ کدوم از داستان ها طنزی وجود نداشت. اصلا یه فاز دیگه بودن. تنها خوبیشون این بود که کوتاه بودن و نثر روانی داشتن و زود تموم می شدن. البته کتاب قیمتی هم نداره، دو و پونصد چی میدن آخه. شرت هم نمیدن. من خودمو با برگ درخت پلاتانوس ارینتالیس بپوشونم ارزونتر درمیاد. خلاصه اگه خواستین کتابو بخرین که پیشنهاد می کنم در کنارش از فروشنده یه پفکی قاقا لی لی ای چیزی هم بگیرین، باید عرض کنم که انتشارات ققنوس کتابو چاپ کرده.

و در آخر توجه شما رو به جمله ای قصار جلب می کنم. «باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند، نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن!» البته ناگفته نَمونه که من برف رو بیشتر دوست دارم و سفیدبرفی رو بیشتر اگه این هفت تا ازگل بذارن.

دیدگاهی بنویسید


ماشه آهو لاشه، واعظ؟

در حالیکه داره بارون میاد و هوا دو نفره اس، من ماتم گرفتم که چرا محمدصادق واعظ زاده کرمانی مقدم تایید نشده و از دوران طفولیت آرزوم بوده که یه روز بهش رایمو تقدیم و حالا چیز شده توش. آخه دردمو به کی بگم تنهای تنها؟

در راستای همین ماتم زدگی یاد یک خاطره ی مزخرفی افتادم. با دوستان رفته بودیم نمایشگاه کتاب ببینیم و احیانا بخرم، که چشم و چالمون افتاد به یه کتاب شعر و لاشو باز کردیم و بلادرنگ میخکوب شدیم و در همین حین زمین به اذن خدا به لرزه در اومد و ما متحول گشتیم. بیناییتون رو گوش جان می سپارم به کلامی چند از این دفتر:

حالا حرف نمایشگاه شد. رفته بودم یه کتاب تاریخ بخرم که یه ذره قیمتش بالا بود و همونطور که می دونین، من پول بالای پیتزا میدم ولی برای کتاب هم پول میدم. رفتم به فروشنده گفتم چطوریاس این؟ و نمی دونم منو چی دیده بود و آیا شبیه مرغ سوخاری بودم یا چی، شروع کرد به تعریف از کتاب و کم مونده بود منو به دین اون کتابه رهنمون کنه.

همیشه یه ضرب المثلی هست که میگه کتاب تعریفی پاره از آب درمیاد. به همین روی، درحالیکه انگشت شستمو می خاروندم گفتم نمیخوام و خداحافظی ملیحی با فروشنده کردم و رفتم غرفه ی بعدی. غرفه ی بعدی کتابو گرونتر می داد ولی از اونجایی که یه ضرب المثل لعنتی هست که میگه هرچی آش بخوری پاته، با کلی عجز و التماس از فروشنده می خواستم که تخفیف بده و البته داد اما فقط سی و پنج درصد. می خواستم بکنمش، در اصل می خواستم تخفیفو بکنمش چهل درصد و به طرف گفتم آقا من دانشجوئما، دانشجویی حساب کن و بدون فکر گفت اینجا همه دانشجوئن و من در اون لحظه چرت ترین و خزعبل ترین پاسخ ممکنه رو دادم و گفتم خب دانشجوی تاریخ که نیستم. خوب شد نشنید چی گفتم وگرنه می رفت تو همون کتاب تاریخ ثبتش می کرد.

آخ کجایی صادق زاده، نه چی واعظ زاده که کلی برات برنامه داشتم. می خواستم با افتخار هرچه تمام اسمتو توی برگه ی رای بنویسم و بکنم تو صندق مسئول اخذ رای و البته در اصل صندوقی که مسئوله بالاش وایستاده. خدا یعنی میشه یه روز صادق زاده، نه چی میگم واعظ زاده منو ببینه و برام بای بای تکون بده؟ می خواستم تو اتاقم یه ستاد توپ براش راه بندازم و در و دیوار عسکشو پر کنم از قیافه ی دلفریب منگلیش که به بچه های تی اسی گفته زکی. آخ آخ دلم خونه صادق زاده نه چی بود این اسمش هان واعظ زاده …

خلاصه ی کلام اینکه هفته ی دیگه امتحان دارم و احتمالا زیر فشار درسا توی این یکی دو هفته مثل خرم سلطان شیش تا شیکم میزام و الان نشستم ماتمکده گرفتم. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه سگ صاحبشو نمیشناسه. و البته مادربزرگم یه ضرب المثلی گفت که بعد از اون شعره برا بار دوم متحول شدم و به دین مادربزرگم گرویدم. گفت به گربه گفتن مدفوعت (اون یه چیز دیگه گفت) دواس، ریـ* و مدفوعشو خاک کرد.

واعظ صادق زاده چی بود کاظم زاده هرچی وای وای … (بر وزن کفتر کاکل به سر بخونین)

دیدگاهی بنویسید


معرفی چند کتاب ۱

خب شاید مستحضر باشین که چند روزه نمایشگاه کتاب تهران به راه افتاده و البته خیلی هم مسئله ی مهمی نیست اما به هرحال شاید عده ای در دنیا بخوان کتاب بخرن و بیان تو گوگل سرچ کنن و به وبلاگ من برسن و حال کنن. حالا نمایشگاه هم بهونه ای شده تا چندتا از کتابایی که خوندم و استفاده کردم و دارم رو معرفی کنم. هرچند با این وضعیت قیمت کتاب و سطح فرهنگ کتابخونی خیلی هم نباید به خودمون فشار بیاریم.

رمان بیگانه- آلبر کامو. اگه فیلم خوابم می آد عطاران رو دیده باشین، پی به شباهت تم کلی فیلم به رمان بیگانه می برین. حتی تو یک صحنه، کتاب بیگانه تو دست عطارانه. من این رمانو خرداد دو سال پیش و تو اوج شکست عشقی! و استیصال خوندم و اگه بهم می گفتن تا دو ساعت دیگه می میری، هیچ حسی در من بوجود نمی اومد بس که پوچ شده بودم. من ترجمه ی آل احمدشو خوندم که واسه انتشارات نگاهه ولی گویا انتشاراتی های دیگه هم با ترجمه ی بهتر چاپش کردن.

رمان پیرمرد و دریا- ارنست همینگوی. تابستون دو سال پیش بود و همچنان شکست عشقی! برای تغییر روحیه رفته بودیم مسافرت که اونجا نمایشگاه کتابی بود و منم از انتشارات نگاه با ترجمه ی محمدتقی فرامرزی خریدمش. حرف خاصی ندارم. داستان خوبی داشت.

رمان مرگ ایوان ایلیچ- لئو تولستوی. برخلاف دو تای بالایی، ایندفعه دیگه شکست عشقی! نخورده بودم و شوربختانه اصلا هم از داستانش خوشم نیومد. فقط وقتی شخصیت اول قصه وقتی پاهاشو می داد بالا و دردش کم می شد، دلم می خواست یکی بیاد مشت و مالم بده. ترجمه ی صالح حسینی و انتشارات نیلوفر هم بود.

کتاب هنر گفتگو با هر کس، در هرجا- انتشارات نسل نواندیش. خب من توی حرف زدن و ارتباط برقرار کردن کمی مشکل داشته و دارم. تعریف کتابو جایی خونده بودم و دهنم پیاده راه شد تا تونستم کتابو پیدا کنم. تا وسطاش خوندم و با اینکه متحولم نکرد اما نکات خوبی رو گوشزد کرد که به کار بستم و مودب تر شدم و خیلی هم خوشحالم و میخوام درسمو ادمه بدم و قصد هیچ کاری هم ندارم.

رمان گور به گور- ویلیام فاکنر. کلا فضای خاصی داشت و رمان هایی که اینطوری هستن خاطره سازی می کنن. اول که شروع به خوندنش کردم نمی تونستم درست درکش کنم ولی کم کم بهتر شد و قلق کار دستم اومد. رمان خوبی بود. انتشارات نیلوفر و ترجمه ی نجف دریابندری که اتفاقا از سایت آدینه بوک هم سفارشش دادم و با چندتا کتاب دیگه اومد در خونه.

رمان تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال. برخلاف انتظارم رمان فوق العاده ای بود. حیف که زود تموم شد و چهارتا برگ بیشتر نداشت. اینو از کتابفروشی گرفته بودم و نسبت به تعداد صفحاتش قیمت بالایی داشت. ترجمه اش از پرویز دوایی بود و انتشاراتش هم کتاب روشن.

کتاب مبانی کامپیوتر و الگوریتمها- عین الله جعفرنژاد قمی. بچه های کامپیوتری و کسایی که اهل برنامه نویسی هستن جعفرنژادو خوب میشناسن. فکر کنین یه نفر سه هزار تا کتاب در بی نهایت زمینه ی مختلف منتشر کرده. البته کیفیت اکثر کتاب ها هم پایینه. اما این کتاب برای آشنایی با الگوریتم و شروع برنامه نویسی واقعا مناسبه. استاد مبانی کامپیوترمون که دکترای ریاضی داشت اینو معرفی کرد و متاسفانه چیز زیادی هم از برنامه نویسی حالیش نبود.

خب فعلا اینا رو داشته باشین تا بعدا بقیه رو هم معرفی کنم. البته کتابایی که قبلا معرفی کردم رو اینجا نیاوردم و اگه خیلی حال و حوصله داشتین به دسته بندی کتاب مراجعه کنین.

دیدگاهی بنویسید


کلبه تنهایی

یکشنبه ی هفته ی پیش بخش اول امتحان تربیت بدنی رو ازمون گرفتن و درحالیکه شب قبلش تا ساعت سه نخوابیده بودیم و تو خواب هم خواب دروگبا و پیتر چک رو می دیدیم که کلاه مسخره اش رو بعد از بیست سال برداشته. بعد تصمیم گرفتیم (در اصل گرفتم، ولی چون از اول پاراگراف ضمیر جمع به کار بردم دیگه *دم توش) که بریم سینما فیلم چک رو ببینیم، لکن این دسته از فیلما رو برای زوجین می سازن و هیچ الاغی – و به تعبیر یکی از دوستان هیچ دیوانه ای – تنها پا نمیشه بره از این فیلما ببینه.

البته تعریف تنهایی در جوامع مختلف فرق می کنه. مثلا منظور ما از تنهایی اینه که هیچ کس دور و اطرافمون نباشه و به قولی در داخل مکان باشیم. اما در جوامع غربی تنهایی یعنی با جنس مقابلت اینجوری نباشی و کسی از اونا نباشه که باهاش اینجوری باشی.(دو انگشت اشاره رو به هم گره بزنید.) همه ی این تعاریف جای خود، ولی به این تعریفی که من میگم هم توجه مرقوم فرمویید.

سه هفته پیش که می شد هفته ی قبل از کنکور کذایی به بعضی از دوستان به نسبت نزدیکتر پیشنُهاد کردم که بریم نمایشگاه کتاب. می دونین که من خوره ی کتاب گرفتم. خلاصه گفتم و یکی گفت معده اش اسپاسم گرفته، دیگری بیان نمود که با سایرین قرار داره و اون یکی فرمود کتاب چیه؟ دست آخر یه نفر باقی موند که قبول کرد با من بیاد اما ساعاتی قبل از اعزام اطلاع داد که روده اش اسپایر شده و اگر هم نمی شد اصلا حوصله ی اومدن نداشت.

همچون الاغی که کیف دستش باشه به تنهایی راهی نمایشگاه شدم و بسان وزغ شروع به خریدن کتاب کردم که اگه همراه داشتم دائما غر می زد که بریم، بسه، خسته شدم، خوابم میاد، گشنمه … . و در اونجا مردمانی رو دیدم که فوج فوج با همدیگه اومده بودن و عده ای با دوست دخ&رهاشون (یعنی یه پسر با چندتا دختر) و عده ای شماره به دست و تعدادی شماره بگیر و بعضی مشغول شخم زدن مخ، و تنها چیزی که مهم نبود کتاب بود.

نگاهی به چهره ها که می نگریستم جز داغونی و شوتی نیافتم و بعد به خود نگریستم و یافتم که چقدر خرم آخه. ملت کیلو کیلو دختر از تو کوچه خیابون جمع می کنن که بعد از نمایشگاه وزن کنن اما برای من یه پسر هم نبود.  من ِ عاشق، من خوب، منی که غایت بچه مثبتم. منی که برای کتاب اومدم نه لاس و مخ و … زدن. و در همونجا بود که شعری از خودم تراوش کردم که اگه مورد وزن و معنی داره، گیر ندین دیگه.

روی پله ها نشستم، رو به روم سالن زرده، توی دستم کتاب و کاغذ، توی سینه ام پر ِ درده

مردمی رو می بینم که، دستشون تو دست یاره، اما هرکی با من سفر کرد، رفته و برنمی گرده

می زنم با دست رو شونه ام، به خودم میگم بلندشو، حال و روزی که تو داری، ته تنهایی مَرده

میگم و بلند نمیشم، توی فکرم باد و بارون، می بینم که از غم دل، آسمون هم گریه کرده

حالا از این همه آدم، فقط یه خدا برام هست، اما اینو هم می دونم ، که اونم به فکر طرده

همونطور که پارسال هم نوشتم، یه فروشنده ی خانمی بود که بهش گفته بودم سلاخ دارین؟ و یحتمل فکر کرده بود که میگم بیل&اخ دارین؟ همون. گفتم برم پیشش خاطره ای تازه کنم اما به یاد آوردم که ناشرش ترکیده. همینطور خیاری مشغول خرید بودم و جلو یکی از غرفه ها وایستاده بودم که یه پسری اومد و با ته لهجه به دختر فروشنده گفت یه کتاب بده که داستانش عمیق باشه. دختره گفت من چه می دونم چی میخوای آخه. بعد پسره نگاهی به کتابا انداخت و گفت الیور تویستو بده. واقعا کل هیکلم تو عمق الیور تویست.

در غرفه ای دیگر دیدم یه مرد سیبیل کچلی نشسته و داره یه کتابو امضا می کنه. به خودم گفتم اگه این بابا نویسنده اس پس چرا هیشکی پشمم حسابش نمی کنه؟ رفتم نزدیکتر و از روی کتابی که داشت امضا می کرد فهمیدم اسدالله امرایی مترجمه که قیافه اش رو تو جراید دیده بودم. یه کتاب برداشتم و دادم امضا کرد. یه کتاب دیگه هم پیشنهاد داد و گفت اینم کلی جایزه برده. نگاهی به درون کتاب انداختم و با شست به وی اشاره نمودم.

در پایان لازم به ضروریه که بگم اصولا و منطقا آدم تنهایی نیستم و همچنین لنگ و دنبال دوست از جنس دیگر هم نیستم و با خودم خیلی حال می کنم هرچند که خودم با خودش حال نمی کنه. همونطور که شاعر خوش الحان می فرمان : حالا من موندم و سایه ام، که از تنهایی بق کرده، من و این نقطه ی پایان، که دنیامو قرق کرده … .

پی نوشت: تریپ تنهایی برداشتن خعلی کلاس داره. آخر پز روشنفکریه …

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان خیالت راحت رئیس

یه کتاب خریدم چگونه استرس خود را درست کنیم یا همچین چیزی. بعد وقتی می خونمش استرس می گیرم. مثلا استرس می گیرم که یکشنبه اگه نتونم کش بیام و نمره ی تربیت بدنیم کم بشه آبروم جلو ملت بره چی کنم؟ حالا این هیچی میگذره، استرس جواب کنکورو چیکارش کنم که هرچی تست مطمئن بودم درسته غلط شده و هر تستی که فکر می کردم اگه بزنم غلط میشه درست بوده.

حالا که رفتم نمایشگاه و خودمو پاره کردم و گونی گونی کتاب خریدم، بد نیست بعضیاشونو معرفی کنم تا هم کسایی که دنبال کتابن، برن دنبالش و کسایی هم که دنبال کتاب نیستن، برن دنبالش بازم. باور کنین خوندن کتاب تفریح خیلی سالمتری از قلیون کشیدنه البته مدنظر داشته باشین که قلیون رو میشه با داف ها(!) کشید ولی کتاب رو باید کنج عزلت و در غم غربت و فلاکت و بدبختی و کثافتِ الاغ نفهم. مضر.

رمان کوتاهی که تو این چند روزه ی بعد از کنکور خوندم اسمش “خیالت راحت رئیس” بود که احمد پورامینی نوشتتش و افق هم منتشرش کرده و فعلا چاپ اولشه. می دونین، من فعلا از هیچ نویسنده ی زنی رمان نخوندم و نظری هم ندارم اما نویسنده های مرد ایرانی یه سبک خاص و شبیه به هم مینویسن که بیشتر سعی می کنن اطلاعات عمومیشونو بکوبن تو فرق سر خواننده و این خیلی رو اعصابه. صابشون هم مصطفی مستوره که فقط اطلاعات عمومی میده و اصلا ایده های خلاقانه نداره و تو همه ی داستاناش یکی دو سه تا زن فاحشه هست.

البته نکته ای بگم خدمتتون که جواد خیابانی از نیروی انتظامی عاجزانه درخواست کرد که از این به بعد اگه فاحشه گرفتن نگن زن خیابانی.

خیالت راحت رئیس یه داستان متوسط رو به پایینه که درباره ی سربازی و مشقات و سختیای خدمت قلم می فرساید و جوری توصیف می کنه که ترجیح میدم دو هزارتا مامور دنبالم باشن تا اینکه برم خدمت. کلیات، جزئیات و روایت داستان طوریه که عمرا دخترا خوششون بیاد و داستان کاملا مردونه اس و البته وقتی شروع کردم به خوندنش دوست داشتم زودتر تموم بشه بس که کند پیش می رفت.

خلاصه اینه. پیشنهادش نمی کنم. بشینین درس بخونین که ما که خوندیم کجا رو گرفتیم.

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه کتبز

در حقیقت بعد از اینکه چندماه پیش و بعد از خوندن بوف کور که خریدش هم داستانی داشت ، جو کتابخونی گرفتتم و افتادم دنبال پیدا کردن و خریدن و خوندن کتابای رمان معروف. اما سال نود تصمیم گرفتم تا شروع نمایشگاه کتاب نخرم و یه دفعه تو نمایشگاه خودمو تخلیه کنم. البته روز شروع نمایشگاه از یکی از دستفروشای انقلاب که افغانی هم بود ، یه کتاب غیرمجاز خریدم.

نمایشگاه شروع شده بود و با چندی از دوستان قرار گذاشتیم بریم. هفت هشت نفر می شدیم و در آخر فقط سه نفر بودیم. یکی ساعت هشت صبح واسه اشون مهمون اومده بود و یکی ظرفاشو نشسته بود (پسره طرف). اون یکی رگ سیاتل پاش گرفته بود و یکی دیگه باباش اجازه نمیداد بیاد. خلاصه رسیدیم و من یه لیستی تهیه کرده بودم و با توجه به پراکندگی غرفه و ناشرا باید همه جا رو می گشتم تا پیداشون کنم اما با توجه به اینکه سرانه ی مطالعه ی اون دوتا دوست در سال حدود چند دقیقه اس تصمیم گرفتم اول بریم ببینیم اونا چی میخوان بخرن و بعدش موقع برگشت کتابامو پیدا می کنم.

حدود دو ساعت تو سالن کتب دانشگاهی یورتمه می رفتیم تا یکی از بچه ها کتاب برنامه نویسی بخره واسه انجام پروژه اش. فی الواقع یه پروژه برداشته که برنامه نویسیش رو از بیخ بلد نیست. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت یه کتاب چهار هزار تومنی خرید و برگشتیم سمت سالن عمومی تا منم رمانایی رو که می خواستم بگیرم اما همونطور که پیش بینی می کردم غر غر و نق نقشون شروع شد. دو سه تا از ناشرا رو دیدم و چندتا کتاب خریدم و کلافه از اون دوتا بی خیال بقیه ی لیست شدم. در راه برگشت هم بخاطر اینکه ژامبون با نوشابه و آب خورده بودم داشتم بالا می آوردم و بوی عرق توی مترو مزید بر علت شد که بیارم بالا اما با استفاده از تکنیک هایی مقاومت کردم و با بدبختی رسیدم خونه.

همون شب به یکی دیگه از بچه ها که بهونه آورده بود و نیومده بود گفتم بیا فردا بریم و گفت باشه. ساعت هفت صبح اس ام اس داده که امروز نمی تونم بیام بارون میاد. نمی خواستم برم اما یه حسی هی وول می زد و پا شدم شال و کلاه کردم و رفتم.

هفت هشت تا کتاب خریدم و یکی از کتابا رو پیدا نمی کردم. مجبور شدم از غرفه دارا بپرسم که این کتابو دارن یا نه. یه نکته ای که متوجه شدم و یاد گرفتم اینه که وقتی یه کتابو میخوای لازم نیست اسمشو کامل بگی. مثل دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم میشه دلتنگیا. عقاید یک دلقک میشه عقاید. یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم میشه بار دیگر و الی آخر. خلاصه این کتابی که من می خواستم و ناشرش نمایشگاه رو تحریم کرده بود ، اولش سلاخ داشت.

رفتم تو یکی از غرفه ها که بقیه کارای نویسنده رو داشت و یه خانوم زیبارویی اونجا بود. البته اینکه میگم زیبارو بود صرفا چیزی که دیدمو میگم وگرنه نظر ندارم که. بهش گفتم ببخشید سلاخ دارین؟ نمی دونم ، انگار امواج اصواتم با صدای ملت قاطی شد و فکر کنم به گوشش رسید که ببخشید بیلاخ دارین؟ یه مقدار جا خورد و بعد از مدتی گفت نه.

عین الاغ دونه دونه غرفه ها رو از نظر گذروندم. گفتم الاغ. یه کتابی بود عاشقانه های یک الاغ خر. یه کتاب روانشناسی هم می خواستم منتهای مراتب یا خیلی گرون بودن یا خیلی تخصصی. انصافا تنها بودم و آقای خودم. فقط از این پسرایی که با دختر اومده بودن و هیچ از کتاب نمی فهمیدن زورم می گرفت. اصلا یه وضعی بودا. اعصابم خرد شد. من اینقدر کول ، انقدر روشنفکر. اون پشمای …نش از شلوارش زده بیرون و صبح تا شوم فکر اینه که بگرده بهترین رستورانای شهرو پیدا کنه. فی نفسه هرچی احمق تر باشی راحت تری.

جمعه کنکور داشتم. به نیت چهارده معصوم از هشتادتا تست چهارده تا زدم و بیسکویت و ساندیسمو گرفتم و اومدم بیرون. تصمیم داشتم بازم برم نمایشگاه چون اولا یکی دوتا کتاب تو مغزم وول می زدن و ثانیا اون جایی که کنکور دادم به نمایشگاه خیلی نزدیک بود و چندتا ایستگاه فقط فاصله داشت.

ساعت یازده نمایشگاه بودم و خیلی شلوغ بود. به خدا سه چهارم جمعیت واسه کلک بازی اومده بودن. واقعا یعنی جای بهتری واسه تفریح و گردش نیست؟ آخه نمایشگاه شلوغ و بمال بمال چه لذتی داره من نمی فهمم.

بعد از اینکه کتابامو خریدم همون دوستی که گفته بود بارون میاد اس ام اس داد که چند ساعت دیگه میخواد بره نمایشگاه. زنگ زدم گفتم من اونجام بیا تا یه ساعت دیگه. اومد و دو بار من شبستانو از این سر تا اون سر رفتم تا پیداش کردم. باز خدا رو شکر موبایل اختراع شده. اونم مثل اسب منو راه برد. هی میگم بابا من از پنج صبح دارم راه میرم میگه چقدر سوسولی بابا. کتابام هم سنگین. ناهارم که نخوردیم. در عین جنازگی و درحالیکه خودمو برای یه ساعت وحشتناک در مترو آماده می کردم که دیدم یه اتوبوس نسبتا خالی میره اونجایی که میخوام.

بیشتر از بیست تا کتاب و نزدیک به صدهزار تومن خرید کردم. بازم شنبه می خواستم برم ولی جونی واسه ام نمونده بود. البته من چون یه مقدار لاغرم خیلی دیر خسته میشم و خیلی کم به غذا نیاز پیدا می کنم و تازه هرچی هم دلم بخواد می تونم بخورم. (چه ربطی داشت؟) به هر روی امیدوارم سال دیگه با انسان های بهتر و زیباتر و فرهیخته تری برم نمایشگاه و امیدوارم با پولایی که خودم بدست آوردم کتاب بخرم و بیش از همه امید دارم که زنده باشم که بتونم برم. آمین.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2