چه کسی خواهد دید مردنم را…؟

در راستای پست قبل عرض کنم که الان که دارم این سطور رو مینویسم به شدت خسته ام. بیش از اندازه ی معمول. دیشب نتونستم بخوابم و صبح چون کلاس داشتم ساعت پنج و نیم بیدار شدم و عملا فقط چهار ساعت خوابیدم. دانشگاه واقعا خسته کننده شده و بی انگیزگی درسی رو من اثر گذاشته.

ساعت نه رسیدم خونه و الان ساعت یازده اس. خیلی خوابم میاد. اما حقیقتش دلم میخواد بخوابم و در همون حال روح بطور کامل از تنم جدا بشه و خیلی آروم و راحت جون بدم. از ته قلب از خدا میخوام که امشب توی خواب بمیرم. امشب نشد فردا شب و شبای دیگه ولی هرچه سریعتر بهتر.

از مردن می ترسم. خیلی بیشتر از بعضیا. اگه مثلا بهم بگن سرطان داری و چند وقت دیگه می میری ، به تقلا می افتم که نمیرم. اما اگه مرگ ناگهانی سراغم بیاد شاید یه لحظه کوتاه غافلگیر بشم ولی بعد از مدتی حس خوب مردنو درک می کنم.

یکی از آرزوهای اصلی من اینه که در نزدیکترین زمان و به راحت ترین شکل قبض روح بشم. به پوچی مطلق رسیدم. حس می کنم وجودم واسه کسی مهم نیست. یه تیکه کثافت شدم که آدما پاشونو روم میذارن و اه اه می کنن. فکر می کنم خب ، حالا اومدیم و چند سال دیگه عمر کردم. چیکار میخوام بکنم؟ میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم یا دنیا رو تکون بدم؟ اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ آخر کار که باید بمیرم پس چه بهتر که همین الان خلاص شم. شاید خیلیا اینطور فکر کنن اما من به باور رسیدم. اگه امشب تو خواب بمیرم نه تنها گله نمی کنم بلکه خیلی هم شکرگزار خدام.

از خودکشی هم می ترسم. آدم معتقدی هم هستم و از عاقبت کار ترس دارم وگرنه لحظه ای به دلم شک راه نمی دادم. به مرزی از پوچی و ناامیدی و بی انگیزگی رسیدم که مرگ رو به زندگی ترجیح میدم. اما نمی تونم بمیرم چون دست خودم نیست. آدم ضعیفی هم هستم و نمی تونم خودمو درمان کنم پس بهتر اینه که صورت مسئله رو پاک کنم.

خدا رو شاکرم. جسم سالم دارم. کمی هوش و استعداد. از بهترین پدر مادرا که جونشونو واسه بچه هاشون میذارن. زندگی بدون فراز و نشیب و آینده ای مشخص. اما حس می کنم روح ندارم. من می فهمم. من بیشتر می فهمم. من روح ندارم. می فهمم که دارم عذاب می کشم. می فهمم که بقیه خوش و شادن. من نمی تونم. به خدا خود خدا می دونه که تواناییشو ندارم.

هنوز زندگی می کنم. کارای روزمره رو انجام میدم چون شاید احتمالا روزی برسه که پشیمون بشم. خودمو نمی کشم چون امکان دارم بعدش نادم بشم. ولی نمی تونم. تاب موندن ندارم. تنهام. آدما دورم هستن. منو می بینن. بعضیا می فهممن. اما هیچ کس مثل من فکر نمی کنه. به خدا که نمی تونم. نمی تونم فکرمو تغییر بدم. میخوام اما نمی تونم.

دروغ نمیگم. خالی نمی بندم. خالصانه از اله میخوام صبح بیدار نشم. ازش میخوام اگه نمی تونه خوبم کنه دست کم بمیرونتم. نمی دونم. شاید بخوابم و بیدار شم و نخوام بمیرم. شاید بازم خواستم که بمیرم. شاید هم مردم. دروغ چرا؟ احساس می کنم آدمی روی زمین وجود نداره که از من خوشش بیاد. مطمئنا خدا هم ازم خوشش نمیاد. شما نمی دونین. من می دونم. خدا می دونه.

گریه میخوام. بغل مامان میخوام. امشب نیست که تو بغلش گریه کنم. ولی بسه. تو رو خدا بسه. میخوام بخوابم. بخوابم شاید دیگه روز فردا رو ندیدم. من دیگه نمی دونم. من نمی تونم.

دیدگاهی بنویسید


زرافه راه راه

چندی پیش با پدر گرام می خواستیم دوتایی جایی بریم که نمی شد با ماشین شخصی رفت. رفتیم سر خیابون و قصد سوار شدن به تاکسی داشتیم و هرچه مقصدمونو فریاد می زدیم چهره ی راننده بود که درهم می رفت. بالاخره پراید آلبالو رنگ براقی جلو پامون توقف کرد و با اینکه من فهمیدم که راننده‌ش زنه سوار شدیم. می دونین ، من اگه راننده ی تاکسی ای خانوم باشه سوار نمیشم. دلیلش هم همون مشکلم با نسوانه. به هر روی. یه نگاهی تو ماشینش چرخوندم و واقعا تر تمیز بود. حتی این لاستیکایی که زیر پام بود انگار همین الان خریده بود ، دلم نمی‌اومد خاکیش کنم. خود راننده هم با اینکه خوشگل نبود ولی سانتی مانتال بود. بعد یه دفعه متوجه شدم داره گاز تند میده و جلو ملت بوق و نوربالا نمی زنه. گفتم الانه که دوتا مرد دویست کیلویی بپرن بالا خفتمون کنن یا حداقلش خودش یه اسلحه ی کوچولوی طلایی دربیاره و مغزمونو نشونه بگیره. ولی نه ، خانوم خوبی بود فقط حیف که سنش یخده زیاد بود.

انصافا من خودم با این همه ریش سیبیل چیز نمی کنم جاهای خلوت سوار مسافربرای شخصی بشم و همیشه وقتی مجبورم در ظلمات شب پیاده برم بر سرعتم می افزایم که از خفت شدن مصون بمونم. وانگهی من پول و وسیله ی ارزشمندی همراهم نیست ولی خب اونا وقتی ببینن کسی بهشون حال نداده می زنن یه دستشو قطع می کنن همینجوری دورهمی. البته فوبیای خفت شدن ندارم ولی به هر حال خطر هر لحظه در کمینه.

حالا من که مَردم و اگر هم قرار بر خفت گیری باشه فقط پول و موبایله. من یادم میاد خفاش شب فوقش یه پولی طلایی چیزی می دزدید و یه کاری هم می کرد و بعد طرفو می کشت. اما الان و با پیشرفت تکنولوژی حرکات جدیدی هم از دوستان خفتگیر می بینیم.

مثلا همین عقرب سیاه که تازگیا تبرئه شد. البته بنده ی خدا مثل من بعضی وقتا سادیسمش اود می کرده و طفلک نمی تونسته جلو خودشو بگیره بیچاره و هرکیو سوار ماشینش می کرده به انواع و اقسام شکن*جه ها مهمون می کرده.

واقعا حیفه که خدا دست و پای مارو بسته وگرنه کلی کارا هست که حتی تو بهشت هم عمرا بذاره انجامشون بدیم. مثلا همین شکن*جه کردن آدما. وقتی فکر می کنم که یه نفرو تو یه زیرزمین زندانی کردم و هرچند وقت یه بار یه تفریحی باهم می کنیم و آزمایشات پزشکی ای که از اوان کودکی ذهنمو مشغول کرده روش پیاده می کنم مشعوف میشم اما بعد از مدتی سرخورده میرم چون نمی تونم این اعمال جذابو انجام بدم. صد افسوس …

الان دارم می گردم دنبال یه اسم دهن پر کن. کرکس و عقرب و خفاش و گوزن دیگه خز شده. می دونین من قبل از اینکه به سرنتی پیتی علاقه پیدا کنم یه عروسک بادکنکی زرافه ای داشتم که خیلی خوشگل بود و از همون موقع ارادت خاصی به زرافه ها پیدا کردم. هروقت هم می تونستم زرافهه رو با اعمال شاقه ملذوذ می ساختم. بنابراین من کنیه ی زرافه ی راه راه قرمز و مشکی (پیرهن میلان) رو برای خودم انتخاب می کنم و فعلا باید به فکر یه سواری باشم که کارمو باهاش انجام بدم. بدبختی محلش یادم نبود. یه خرابه ای چیزی هم باید جور کنم که صدا به صدا نرسه. گرفتاریم یکی دوتا هم نیست که ، ابزارش رو هم باید تهیه کنم. خداییش تو مملکت ما به جوونا بها نمیدن فقط یه او*ین هست. والا

دیدگاهی بنویسید


دندون مغز

همونطوری که قبلا گفتم یه هفته میشه که سرماخوردم و هنوز هم کامل بهبود پیدا نکردم و جدا از این دندون عقلم هم شاخ شده و عملا فکم بسته نمیشه و نمی تونم غذاهای جویدنی بخورم و بعد از اینکه یه لقمه هم می خورم معده ام درد می گیره چون نتونستم غذاها رو کاملا بجوم. حالا الان دیدم که سقف دهنم دوتا آفت نسبتا بزرگ زده و همین روزاس که بزنیم تو کار سرطان و شیمی درمانی و پیوند استخون و این حرفا.

هنوز پیش دندنپزشک نرفتم. یعنی رفتم ولی دکتره نگاه نکرد و منشیش گفت باید عکس بگیری بعد دکتر میگه که کشیدنیه یا نه. از اینکه دکتر دندونام رو ندید دلخور شدم و واسه گرفتن عکس هم نرفتم. اما عذاب نخوردن مواد غذایی امونمو بریده و باید به یه دندونپزشک دیگه مراجعه کنم و احتمال زیاد دندونای عقلمو خوهد کشید. منم یه سرچی تو اینترنت کردم ببینم وضعیت چطوریاس که اونقدر از درد و خونریزی و تورم حین و بعد از کشیدن دندون نوشته بودن که لرزه بر تمام وجودم سایه افکنده و منی که تجربه ی خیلی بد عصب کشی رو هم داشتم واقعا  سختمه که بخوام این عملیات رو انجام بدم. دو سال پیش برای عصب کشی دندون نیشم رفتم دکتر و به حدی درد زیاد بود که قند خونم افتاد و دکتر با قاشق قند میداشت تو حلقم.

همه چیز هم از اون روزی شروع شد که رفتیم بوفه و دوستم عین گاو ساندویچشو کوفت کرد و هی به من گفت بدو بدو. منم مجبور شدم محکم تر بجوم و از اونجا بود که درد دندونم شروع شد. دیشب هم نزدیک به یازده ساعت پشت سر هم خوابیدم و یه مقدار غیر عادی بود و فکر کنم تحت تاثیر فیلم اینسپشن تو لایه های خواب گم شده بودم. اما احتمال میدم همین روزاس که بمیرم و حتما اگه مردم میام به خواب یکیتون و وصیت می کنم که سایتو چیکارش کنین.

دیدگاهی بنویسید


اونا هم آدمن مگه؟ نمی دونستم

دوست دارم وقتی یه مطلبی مینویسم جامع و مانع (؟) باشه. میخوام رو هر پست یه ذره فکر کنم تا بعدا نگم اه کاش فلان چیز رو هم می نوشتم. واسه همین فاصله ی بین آپدیتام زیاد میشه وگرنه من اونقدر وقت فیری دارم که حتی الان می تونم رمان بیست و یک سال تنهایی رو بنویسم.

چند سال پیش وقتی بچه سال بودیم و بی خیال آینده خیلی هم خر بودیم. انده انده آرزوهام اومدن فیفای جدید بود. یا فوقش تعطیل شدن مدرسه بخاطر آلودگی هوا و برف و بارون و تازگیام گرما. با پسرعمه ام روابط حسنه ای داشتم ولی چون اون شهرستان بود کم می دیدمش. الان یه دو سالی میشه که برحسب اتفاقاتی میونه امون شکراب شده و فقط دورادور خبراش بهم می رسه که زن گرفته و میخواد بره بلاد خارجه.

داشتم می گفتم. تابستون چند سال پیش اومده بود خونمون. رو به روی خونه ی ما یه آپارتمان ده طبقه بود و هم اهالی اون ساختمون به ما اشراف داشتن و هم ما به اونا. این پسرعمه ام توی طبقه ی هفتم این ساختمون یه دختری رو کشف کرده بود که همیشه دم پنجره اتراق می کرد و دور از جون شما زیاد هم خوشگل نبود. زشت هم بود حتی. پسرعمه ام هر روز می رفت دم پنجره و نگاش می کرد. شاید یه دستی هم واسه اش تکون می داد. چون چند سال از من بزرگتر بود به نصایحم گوش فرا نمی داد و کار روزانه اش شده بود. احتمالا اگه ادامه می داد کار به جاهای تنگ تر و باریک تر هم می کشید.

عکس تزئینیه !

یادتونه تو یکی از پستا گفتم یکی از پسرا به اسم پیروز … نه؟ حس توضیح دوباره ندارم ولی گفته بودم که کلا پسر راحتیه و مثلا وقتی دم در واگن مترو وایستادیم تا پیاده شیم تا در باز میشه یه دفعه داد می زنه حملهههههههه ! امروز کلاس نداشتم . یه کار اداری هم داشتم که فرصت خوبی برای انجامش بود.  تو راه برگشت با پیروز و یه تعداد از دوستان هم مسیر شده بودیم. می خواستیم سوار اتوبوس بشیم که دیدیم کلهم اجمعین اتوبوسو دخترا قُرق کردن و یالا یالا گویان وارد اتوبوس شدیم. خود دخترا هم از اینکه کل اتوبوسو اشغال کرده بودن خنده اشون گرفته بود. اتوبوس راه افتاد و اواسط مسیر چندتا از خواهران لواشک درآوردن و مشغول تناول شدن که من به پیروز گفتم من لواشک میخوام! اونم اونقدر زبون ریخت و لودگی کرد تا صاب لواشکه یه تیکه داد بهمون و خیلی با شعف ابراز داشت که خودش لواشکو درست کرده و طوری خوشحال شده بود که تو گویی به خر تی تاب داده باشه. (یعنی دختره به خر تی تاب داده باشه)

ترم اول بود و آزمایشگاه کامپیوتر داشتیم. یکی از جلسات جاهامونو عوض کردیم و یکی از دخترا رفته بود جای گروه ما نشسته بود. منم با سیستم کناریش ور می رفتم. دختره دنبال برنامه ای که ما هفته ی پیش نوشته بودیم می گشت و از من پرسید که کجا سیوش کردیم. منم با بی تفاوتی گفتم نمی دونم و اونم رفت از دوستام پرسید. ترم سوم بود. توی سایت کامپیوتر بودیم. صندلی من یه مشکلی پیدا کرد و پا شدم که برم یه صندلی بیارم. از چندتا دختر دم بخت! گذشتم و یه صندلی خالیو بلند کردم و قصد رجعت داشتم. بالطبع نمی تونستم که صندلی بالای سرم ببرم چون نه زورم می رسید و نه عقلانی بود. در حال مانور ولایت ۶ بودم که چرخای صندلی گرفت به پای یکی از داف ها و من درحالیکه به رو به رو نگاه می کردم فشار به جلو رو مضاعف نمودم تا اینکه به هر ترتیب صندلی رد شد و یک صدای آی و بلکمم آه و آخی به هوا برخاست و من همچنان از مسیرم منحرف نشدم. چند سانتی متری بیش دورتر نشده بودم که یه صدایی گفت پای دوستم درد گرفت و من بازم به رو به رو نگاه می کردم.

چند سال پیش دختر عمه ام اومده بود توی اتاقم و رفت سراغ دفتر شعر و چرک نویسایی که برای سایت توش مینویسم. من متوجه نشده بودم تا اینکه گفت این شعرا رو خودت گفتی؟ که گفتم آره و سریع دفترو از دستش قاپیدم. اونم ناراحت شد رفت. دوتا از دخترا توی دانشگاه هستن که هر وقت منو می بینن سلام می کنن. یکی دوبار سوال درسی پرسیده بودن. اما وقتی من می بینمشون سلام نمی کنم. حالا اینکه چطور میشه که وقتی اونا منو می بینن سلام می کنن ولی وقتی من اونا رو می بینم سلام نمی کنن جای بحث و سواله!(متوجه شدین که چی میگم؟) یه دختر همکلاسی توی محیط چت گفت وقتی منو تو یونی می بینی سلام کن. گفتم من الانم که دارم با تو چت می کنم رو این حسابه که فکر می کنم پسری. یعنی طوری به خودم القا کردم که دارم با یه پسر چت می کنم چون نمی تونم با دخترا ارتباط برقرار کنم. حالا چرا نمی تونم؟ یعنی از بچگی اینطوری بودم؟ قطعا نبودم. این برمی گرده به یه مسئله ی خیلی مهم که فعلا رغبتی به بیانش ندارم.

نتیجه گیری غیراخلاقی: من تو ارتباط با جنس غیر همجن*سم به شدت دچار مشکلم و همیشه یه حس ترس همراه با نفرت نسبت بهشون دارم. پیر و جوون هم نداره. اما اونا هم مثل منن و مثل من فکر می کنن و مثل من زندگی می کنن. اما اگه من بگم چه مشکلی دارم حتما حق رو به گردن من میندازین. ولی نمیگم!

موزیک نوشت: همینطوری هوس کردم آخر پست یه آهنگ بذارم. یه آهنگ از آلبوم آخر مایلی سایرس میذارم که کم کم داره میره قاطی پو** استارا ! ماشالا بچه ام داره رشد می کنه. فقط نمی دونم چه نسبتی با کوروش کبیر داره!

دانلود آهنگ Scars از Miley Cyrus

دیدگاهی بنویسید


رانندگی در شب با عینک ۱۴

از وقتی دوران مدرسه ام تموم شده حس خوبی نسبت به پاییز داشتم. همیشه قوی ترین نوستالژی هام برای این فصل بوده اما تا اینجا که روزا خیلی کسل کننده و رو اعصاب گذشته. هوا هم خنک نمیشه تا دوباره اون کت (یا اورکت) معروفمو بپوشم و از اینکه هیکلم رو فرم اومده احساس غرور کنم. البته سایر اعضای خونواده هنوز تو جو تابستون موندن و همچنان کولرو روشن می کنن درحالیکه من اینجا جلوی مانیتور دارم قندیل می بندم.

دوشنبه کلاس داشتم که تعطیل بود. . چهارشنبه یه کلاس داشتم و ساعت قبلش یه درسی داشتم که کلاسش پرده نداشت و آفتاب دل انگیزی مستقیم می خورد پس کله امون. حالا شاید این سوال پیش بیاد که چرا جاتو عوض نکردی که منم جواب میدم مگه صندلی خالی بود که بخوام تغییر مکان بدم؟ حالا این هیچی ، شوربختانه نمی تونیم به کسی بگیم بیاد پرده ی این کلاسا رو بزنه. ملت همه ذهنشون منحرفه.

ساعت بعد در اوج کسالت و خواب آلودگی همراه با تنی چند از دوستان درب و داغون توی کلاس ولو شده بودیم. بعد از اینکه کلاس تموم شد دیدم که ای بابل. الان تک و تنها باید برم خونه. دونه دونه از بچه ها می پرسیدم ماشین دارن یا نه که بالاخره یکیشون که دوست دختر نداشت گفت دارم ولی میخوام خواهرمو ببرم. این خواهر و برادر با یه سال اختلاف سنی با هم اومدن دانشگاه.

یه نگاه تو کلاس انداخت و فهمید خواهرش نیست. گفت خب پس بیا با هم بریم. بعد از پایان کلاس با چند نفر داشتیم به سمت در خروجی می رفتیم که بحث سربازی شد. اون دوستمون گفت من معاف شدم. گفتیم چرا؟ گفت آخه شماره چشمام چهاردهه. یه مقدار ترسیدم. یکی دیگه از بچه ها گفت این پنجاه پنجاه رانندگی می کنه سالم برسی خونه باید یه سفر بری مشهد. گفتم میتی! (اسمش مهدیه. مهدیه نه ، مهدی) ماشینت چیه؟ گفت کورولا ! اینو که گفت کلی به وجد اومدم و به بچه ها گفتم میخوام با کرولا برم دلتون بسوزه! اونا هم متفق القول گفتن ما هم تا یه جایی برسونین دیگه. خلاصه اینجا بود که فهمیدم چرا دخترا ماشینای مدل بالا رو بیشتر دوست دارن!

به ماشینش رسیدیم دیدم که زرشک! ماشینش پرایده که. ای خدا اینم دیگه مارو دست میندازه. صندلی جلو نشستم. انگار رو کاپوت نشسته باشم. نه که خودشو خواهرش قدشون کوتاس ، صندلیو تا جایی که می تونسته کشیده جلو. راه افتادیم و با اینکه سعی می کرد خیلی محتاطانه رانندگی کنه و سرعتش از هشتادتا بالاتر نره ولی همون شماره عینکه کار دستمون داد و چندباری چسبوند به ماتحت ماشینای دیگه. گفتم میتی یه ذره دقت کن نزنی به ماشین جلویی. گفت نه بابا نترس پراید خیلی محکمه طوریش نمیشه. تازه نوربالاشم خیلی قویه نگاه کن! و چندبار پشت هم نور بالا زد که نزدیک بود ماشین جلویی تصادف کنه. توی مسیر کلی هم خالی می بست. می گفت یه بار ماشینم ۴۰۵ بود با یه پرایده کل انداخته بودم. بعد با سرعت صد تا رفتم کنارش گفتم خوار…. ننه…. . چندتا زنم عقب نشسته بودن حسابی حساب کار دستش اومد!

خونه هامون تقریبا به هم نزدیک بود منتها چون از یه جایی مسیرمون جدا می شد زنهار منو وسط اتوبان پیاده کرد و گفت اینجا تاکسی زیاد میاد من همیشه دوستامو هیمنجا پیاده می کنم. هر جوری فکر کردم دیدم هیچ رقمه ارزش نداره واسه پنج دقیقه پیاده روی شیشصد تومن پیاده شم زنهار راه افتادم هرچند که مسیرو بلد نبودم و هوا هم تاریک بود. با خودم گفتم بالاخره به یه جایی می رسم دیگه. از کوچه های تاریک و خرابه های متروک و خیابونای خلوت گذشتم و همواره آماده به یراق بودم که اگه بعضی از دوستان قصد خفت کردنمو داشتن شروع به دویدن کنم. بعدش هم رسیدم خونه و گرفتم خوابیدم. همین.

دیدگاهی بنویسید


کفر نعمت ، نعمتت افزون کند؟!

طاقواز روی تخت دراز کشیدم . باد خنک و مطبوع کولر فضای اتاقو پر کرده . در اتاقم بازه و یه نور ملایم سفیدرنگی وارد اتاق میشه . احساس آرامش می کنم . این بیشترین لذتیه که از زندگی می برم . کلا با روند زندگیم حال نمی کنم . ازش لذت نمی برم .

نگرانم . از این می ترسم که اومدیم و روزه گرفتم ، نماز خوندم ، سعی کردم طبق اصولی که یاد گرفتم آدم خوبی باشم ، حیا داشتم و زیر این همه فشاری که به هر جوونی وارد میشه تسلیم نشدم ، خودمو از لذتای جسمی و مادی محروم کردم و آخرش هیچی به هیچی . می ترسم که نتونم تحمل کنم و آخرش بند اعتقادات سستم پاره بشه .

توی دوستای دانشگاهیم کم پیدا میشن که اهل مذهب باشن . یا اگر هم باشن فقط نماز خوندن و روزه گرفتنشو یاد گرفتن . بعضیاشون خیلی صریح اعلام می کنن که مشروب می خورن و هر از چندگاهی رابطه ی جن*سی دارن و بعضی دیگه هم این کاراشونو حداقل از من مخفی می کنن ولی از وجناتشون مشخصه که اهلشن . خیلی هم شاد و خوش خرمن و محبوب قلب ها . اما منو امثال من دچار یاس و سرخوردگی شدیم . از مسلمون بودن خیری ندیدیم . نه لذتی نه آرامشی نه موفقیتی .

تاثیرشو کاملا حس می کنم . تا همین دو سه سال پیش خیلی به شبای قدر معتقد بودم و با اینکه اهل مسجد و قرآن به سر گرفتن نبودم ولی از تلویزیون و رادیو دعاها رو گوش می کردم . الان دیگه اینطوری نیستم . هیچ حسی نسبت به این شبا ، هیچ حسی به ماه رمضون ، کلا هیچ حسی نسبت به مراسم و شئونات مذهبی ندارم . نمی دونم ، شاید سال دیگه که اینجا سر زدین ، بگم که کافر شدم . مثل خیلی از همکلاسیام .

دیدگاهی بنویسید