اگر روزی رسد دستم به دامانت…

سلام خسوفکم!

نمی دونم از پدر و مادرم باید گله کنم یا خودم یا خدا.  نمی دونم دقیقا مقصر کیه که من دچار این وضعیت شدم. وضعیتی که بیسش رو اصل عاشق پیشگی استواره. یاد گرفتم و عادت کردم که همیشه کسی یا چیزی رو دوست داشته باشم و بسته به ارزشش ، میزان درجه ی عشق هم تغییر می کنه.

آره خسوف عزیز! من دوره ی سختی رو گذروندم. البته بسته به اینکه تعریفت از سختی چی باشه. به نظر خودم که سخت گذشته. اذیت شدم. الان هم دارم اذیت میشم. هدف دارم ولی انگیزه ندارم. مغزم مثل ساعت کار می کنه ولی حوصله ندارم. تو این حالت برای اینکه آروم بشم و بهترین روزای عمرمو از دست ندم چیکار باید بکنم؟ معتاد بشم یا دختربازی کنم؟ هان خسوفی؟

راهی که من انتخاب کردم رفتن به سمت معبوده. می دونی ، من از عشق زمینی به عشق خدایی رسیدم. یه روزی اومد که هیچ کس و هیچ چیزی مایه ی تسلام نمی شد. نیمچه اعتقادی به دینم داشتم ولی نه به قدری که طوفان هم نتونه تکونش بده. نماز می خوندم اما یکی درمیون. روزه می گرفتم ولی از حسب وظیفه. اما روزی رسید که تکیه گاهی جز نماز نداشتم. نماز خوندم و گریه کردم و آروم شدم.

خسوف خوبم!

یه زمانی تو نت می گشتم دنبال طریقه ی خوندن نمازای مختلف. من از وقتی که کوله پشتی پخش می شد با شب لیله الرغائب آشنا بودم ولی اعتقادی به این شب ها و دعا و آرزو نداشتم. رفتم نمازشو یاد گرفتم و خوندم. فکر کنم خوندنش حدود یه ساعتی طول کشید و زانوهام بس که ایستاده بودم ناخودآگاه خم می شدن. نماز شب می خوندم و وقت قنوتش اشکی بود که از چشمام سرازیر می شد.

خسوف جونم ، خدمتت عرض کنم که امسال هم میخوام روزه بگیرم. نه بخاطر اینکه خدا رو دوست دارم. نه بدلیل اینکه حاجت دارم و نه از سر تکلیف. روزه می گیرم چون آروم میشم. واسه اینکه اگه نگیرم افسردگی چیره میشه و کم میارم. خسوف نازنین ، تو این روزای بی عشق ، عاشق خدا شدم و اتفاقاتی رخ داده که موجب شده احساس نظرکردگی بکنم. کما اینکه شاید نظرکرده باشم. می دونی ، من هفت سال مرادم و پدر مادرم منو با کلی دعا و نذر و خواب و این مسائل از خدا گرفتن. اما من کمی یاغی شدم و عشق خدا رو پس زدم تا اینکه به این روز افتادم ولی برمی گردم. خسوفم! من عاشق خدام و خدا هم عاشق منه! شاید…

خسوف نامهربونم! باز برات دو بیت شعر گفتم. با اینکه شاید وزن و آهنگ درستی نداشته باشه اما پر از احساساتمه.

از ابتدا تا آخرش ، خسوف داره هر شبم

بالین سرد و یخ زده ام،آتیش می گیره از تبم

بیمارم و دلتنگ ماه ، کارم شده نگاه و آه

با این همه نمیشه ترک،ذکر خداوند از لبم

دیدگاهی بنویسید


یه درخت تن سیاه سربلند

روزی روزگاری در وسط دشتی سرسبز ، درختی تک و تنها زندگی می کرد. دور و اطراف درخت غیر از بوته و علف ، گیاه دیگری نمی زیست و بنابراین درخت بیچاره احساس دلتنگی و غربت و غم فراق و رنج هجری کشیده ام که مپرس می کرد. همیشه با خودش فکر می کرد که چی می شد خدا یه حرکتی می زد و یه حالی به ما می داد؟ وضعیت بر همین منوال گذشت تا درخت صدساله شد. احساس یأس بر او کاملا چیرگی یافته بود و شب روز دعا می کرد که یا این وضعیت تغییر کنه یا از زندگی ساقط بشه. اما خب ، درختا که دست و پا ندارن بتونن خودشونو بکشن و حتی زبون هم ندارن گاز بگیرن قطعش کنن خفه شن بمیرن.

روزی از روزها که درخت مشغول چرت بعدازظهرش بود یکی با صدای “رسایی” گفت: «برخیز ای درخت کهنسال!» درخت از عمق این صدا گرخید و چشماشو باز کرد و نگاش به یه موجود فرشته مانندی افتاد. با ترس و لرز گفت: «بابا کی هستی تو ، سر ظهری منو از خواب پروندی؟ یعنی ما نمی تونیم بعد صد سال عمر چند دقیقه راحت چرت بزنیم؟»  فرشته گفت: «خواب بودی؟» درخت جواب داد: « پـَ نـه پـَ ، داشتم چشم بسته می شا*یدم.» فرشته گفت:« خموش! من فرشته ی خدا میکاییل هستم و برات پیامی دارم.» درخت گفت: «میکاییل؟ والا تا جایی که ما خبر داریم خدا واسه این کارا جبرئیلو میفرستاد.» فرشته پاسخ درداد: «این فضولیا به تو نیومده» درخت گفت: «لااقل جبرئیلو نفرستاده حداقل یه حوری ای چیزی آخه» فرشته گفت: «ساکت شو تا ساکتت نکردم. اگه نمیخوای برم اصلا.» درخت گفت: « نه نه غلط کردم، شیره خوردم.» – : « خیلی خب. بعد از اینکه تو شب و روز دعا کردی و ضجه موره نمودی ، با اینکه به صلاحت نیست اما خدا سه تا راه حل پیش پات گذاشته تا یکیشو انتخاب کنی. اولیش اینه که همینطوری که هستی بمونی و هی نق نزنی. دومیش اینه که خدا یه زبون برزخی بهت بده تا بتونی با همه موجودات به زبون خودشون حرف بزنی. و سومیش اینه که یه عده آفت و ملخ و مورچه های گوشت خوار بریزن سرت و همه جاتو بخورن.»

درخت دقایقی اندیشید هرچند نیازی هم به اندیشه نبود و هر خری متوجه می شد که کدومو باید انتخاب کنه. بالاخره گفت: «میکی جون همین دومی رو مرحمت کنه قربون دستت.» فرشته گفت: «اوکی ، پس زین به بعد تو قادری با تمامی موجودات زنده ی عالم سخن کنی. فقط صبر کن من برم بعد.» و زین گونه بود که در غم غربت شکیب نیست.

درخت در تنه ی خودش نمی گنجید و از اینکه خدا بهش حال داده خیلی خوشحال بود. حتی به قدری دُز شادیش زد بالا که یهو میوه داد و از اونجایی که درختِ میوه نبود به یاد حضرت مریم افتاد و های های گریست. اما بعد از مدتی متوجه شد که یه جای کار می لنگه و گویا یک چیزی سر جای خودش نیست. او متوجه شده بود که خودش می تونه به زبون سایر موجودات حرف بزنه ولی اونا که نمی تونن به زبون درختا حرف بزنن. و فهمید که علاوه بر زبون برزخی به گوش برزخی هم نیاز داشته و از اونجایی که درخت بی سواد بود و مهندس نشده بود ، همون اول متوجه این جزئیات نشده و در نتیجه حالا ری*ه بود به خودش.

صد سال به همین ترتیب گذشت. یک روز درخت داشت به علفی می گفت: « آره ، یادمه زمان ما زمستون و تابستون برف و بوران بود. نه مثل الان که کلی اس*رم می ریزن رو ابرا بلکم چارتا قطره بارون ازشون دربیاد. یادش بخیر دورانی بود. ببینم تو نمیخوای چیزی بگی؟ همه اش من حرف بزنم؟ بابا یه حرفی ، حرکتی ، قری ، فری. عجبا. میکی جان خدا بگم چیت نکنه. خب قبل از اینکه پیامو بیاری یه چک می کردی ببینی چیزی یادت رفته ، نرفته ، چیزی جا گذاشتی نذاشتی. هیییییییییییییییییییییییییییییییییی …

در همین احوالات بود که صدایی به گوشش رسید. صدا دور بود و نامفهوم. اولش فکر کرد میکاییله. ولی وقتی صاحب صدا نزدیکتر شد یه آواز آشنا به گوشش خورد: « یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ ، توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ ، شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید ، … سبز خیالش سر به آسمون … ای بابا ، بقیه اش یادم نمیاد.» طرف درهمین حال بود که از کنار درخت رد شد. درخت هم با خوشحالی از اینکه بالاخره زبون یکیو میفهمه با وجد فریاد زد: « ببینم آقا ، شما حبیبی؟» مرد گفت:« نه ، طبیبم. هار هار هار …» درخت از بی بند و باری مرد کمی ناراحت شد ولی نمی خواست این موقعیتو از دست بده. گفت: « حاجی تو زبون منو می فهمی؟» مرد گفت:« معلومه که می فهمم. فقط نمی دونم این صدا از کجا داره میاد.» -: « بابا منم دیگه. همین درخت گنده ی کنارت.» مرد که انسان فرهیخته و روشنفکری بود و البته کمی هم به مقدار زیاد اسکیزوفرنی داشت ، گفت: « اِ ، درخت جان خوبی؟ ببخشید نشناختما.» – : « خدا ببخشه. حالا اگه عجله نداری بشین چند دقیقه دور هم چایی بخوریم. تازه دمه.» و مرد که خسته بود قبول کرد.

درخت داستان زندگیشو و ماجرای میکاییلو واسه مرد شرح داد. مرد گفت: «حالا میخوای چیکار کنی؟» درخت گفت: «میخوام خودمو بکشم. فقط نیاز به یه قاتل دارم.» مرد گفت: «خب من پایه ام. چیکار باس بکنم؟» -: «نمی دونم. اگه تبر داری با تبر. اره هم جواب میده.» -: « ولی من نه تبر دارم نه اره. میخوای آتیشت بزنم؟» – : « اگه این کارو بکنی که لطف کردی.» و مرد شروع به جمع آوری خس و خاشاک کرد و اطراف درخت ریخت.

نزدیک غروب بود و تلی از خاشاک اطراف درخت جمع شده بود. مرد فندک سوسمارنشانشو از جیبش درآورد و چندبار فندک زد. فندک جرقه می زد ولی روشن نمی شد. گویی اینکه گازش تموم شده بود. درخت گفت: « چیکار کنیم حالا؟ گاز نداری پرش کنیم؟» مرد گفت: «گاز که نه ولی گلاب به روت یه چیز دیگه دارم منتها بلد نیستم پرش کنم. گوش کن. من الان دیرمه. میرم یه روز دیگه میام کارو تموم می کنیم. باشه؟» درخت که چاره ای نمی دید گفت: « باشه حله. فقط زود برگرد دیگه.» و مرد رفت و درخت دوباره تنها شد.

پنج سال گذشت و هیچ خبری نبود. درخت ، پیر و فرتوت شده بود و از زندگی نکبت بارش ناراضی. اما ناگهان میکاییل بر او وارد شد و گفت پیام جدیدی واسه اش داره. درخت هم که پیر خرفت شده بود گفت: «میکی جان ، من این همه سال خیلی فکر کردم. یه سوالی واسه ام پیش اومده. سوال اینه که جبرئیل که فرشته ی وحیه.  اسرافیل هم منتظر نشسته قیامت بشه تو صور بدمه. بعد اونوقت تو چیکاره حسنی؟» فرشته گفت: «حالا وقت این نیست که شرح وظایفمو برات بگم. ببین چی میگم. خدا گفته که تو نیاز به یه همدم داری. یکی که وقتی خسته و کوفته میای خونه بهت بگه پاشو بریم خرید. یکی که هروقت بهت نیاز داره کنارش باشی و هرشب که بهش احتیاج پیدا می کنی بهونه بیاره و بگه فلانم و بیسار. حالا منم این بذرو آوردم تا کنارت بکارم و یه مونس برات دربیاد.» درخت گفت: «این زوجه ی من چند سال دیگه آماده میشه اونوقت؟» – : « حدودا بیست سال دیگه. البته می دونم ، فاصله سنیتون زیاده ولی خب ، کاچی به از هیچی. بعدش تو که دویست سال صبر کردی ، این چند سال هم روش.»

فرشته وقتی سکوت سفیه اندر عاقل درختو دید ، بی هیچ حرفی راهشو کشید و رفت. وقتی به عرش رسید انگار که مطلبی یادش افتاده باشه به خودش گفت: « اِ اِ اِ … دیدی چی شد؟ یادم رفت بهش بگم دیگه نمی تونه حرف بزنه. حالا ولش کن خودش می فهمه دیگه حال ندارم این همه راهو برگردم. این براق فلان فلان شده هم نمی دونم کجاست. کل کارامون لنگ مونده.»

ده سال گذشت و درخت همون چند روز اول فهمیده بود که نمی تونه حرف بزنه و این رو هم می دونست که خدا گر ز حکمت ببندد دری ، ز رحمت گشاید در دیگری. بذری که فرشته کاشته بود به نهالی جوان و شاداب تبدیل شده بود اما هنوز واسه بعضی کارا زود بود. هر روز صبح که درخت پیر از خواب برمی خواست به اندام رعنا و خوش استیل نهال خیره می شد و از انحناهای موزون بدنش لذت می برد. در یکی از همین روزهای بهاری و دل انگیز ، صدای خنده ی دو آدم فضای دشتو پر کرد و صدا کم کم به درختا نزدیک شدن. درخت به چهره ی زوج جوان نگریست و قیافه ی مرد رو شناخت. بله ، همون حبیب بود و فقط موهاش کمی جوگندمی شده بود. مرد وقتی از کنار درخت گذشت یاد دوران قدیم افتاد و فندکو درآورد و هرچه درخت فریاد برآورد که «الاغ ، نکن» نشنید و همراه همسرش به تماشای جزغاله شدن درخت نشستن. فوقع مالاوقع. پس شد آنچه نباید می شد.

نتیجه گیری غیراخلاقی: به مشیئت خدا اعتراض نکنین و هی آرزوهای بیخود نداشته باشین. چون میگن هرکی که زیاد دعا کنه و مقرب تر باشه ، از جام بلا بیشتر بهش میدن بخوره.

دیدگاهی بنویسید


چه کسی خواهد دید مردنم را…؟

در راستای پست قبل عرض کنم که الان که دارم این سطور رو مینویسم به شدت خسته ام. بیش از اندازه ی معمول. دیشب نتونستم بخوابم و صبح چون کلاس داشتم ساعت پنج و نیم بیدار شدم و عملا فقط چهار ساعت خوابیدم. دانشگاه واقعا خسته کننده شده و بی انگیزگی درسی رو من اثر گذاشته.

ساعت نه رسیدم خونه و الان ساعت یازده اس. خیلی خوابم میاد. اما حقیقتش دلم میخواد بخوابم و در همون حال روح بطور کامل از تنم جدا بشه و خیلی آروم و راحت جون بدم. از ته قلب از خدا میخوام که امشب توی خواب بمیرم. امشب نشد فردا شب و شبای دیگه ولی هرچه سریعتر بهتر.

از مردن می ترسم. خیلی بیشتر از بعضیا. اگه مثلا بهم بگن سرطان داری و چند وقت دیگه می میری ، به تقلا می افتم که نمیرم. اما اگه مرگ ناگهانی سراغم بیاد شاید یه لحظه کوتاه غافلگیر بشم ولی بعد از مدتی حس خوب مردنو درک می کنم.

یکی از آرزوهای اصلی من اینه که در نزدیکترین زمان و به راحت ترین شکل قبض روح بشم. به پوچی مطلق رسیدم. حس می کنم وجودم واسه کسی مهم نیست. یه تیکه کثافت شدم که آدما پاشونو روم میذارن و اه اه می کنن. فکر می کنم خب ، حالا اومدیم و چند سال دیگه عمر کردم. چیکار میخوام بکنم؟ میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم یا دنیا رو تکون بدم؟ اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ آخر کار که باید بمیرم پس چه بهتر که همین الان خلاص شم. شاید خیلیا اینطور فکر کنن اما من به باور رسیدم. اگه امشب تو خواب بمیرم نه تنها گله نمی کنم بلکه خیلی هم شکرگزار خدام.

از خودکشی هم می ترسم. آدم معتقدی هم هستم و از عاقبت کار ترس دارم وگرنه لحظه ای به دلم شک راه نمی دادم. به مرزی از پوچی و ناامیدی و بی انگیزگی رسیدم که مرگ رو به زندگی ترجیح میدم. اما نمی تونم بمیرم چون دست خودم نیست. آدم ضعیفی هم هستم و نمی تونم خودمو درمان کنم پس بهتر اینه که صورت مسئله رو پاک کنم.

خدا رو شاکرم. جسم سالم دارم. کمی هوش و استعداد. از بهترین پدر مادرا که جونشونو واسه بچه هاشون میذارن. زندگی بدون فراز و نشیب و آینده ای مشخص. اما حس می کنم روح ندارم. من می فهمم. من بیشتر می فهمم. من روح ندارم. می فهمم که دارم عذاب می کشم. می فهمم که بقیه خوش و شادن. من نمی تونم. به خدا خود خدا می دونه که تواناییشو ندارم.

هنوز زندگی می کنم. کارای روزمره رو انجام میدم چون شاید احتمالا روزی برسه که پشیمون بشم. خودمو نمی کشم چون امکان دارم بعدش نادم بشم. ولی نمی تونم. تاب موندن ندارم. تنهام. آدما دورم هستن. منو می بینن. بعضیا می فهممن. اما هیچ کس مثل من فکر نمی کنه. به خدا که نمی تونم. نمی تونم فکرمو تغییر بدم. میخوام اما نمی تونم.

دروغ نمیگم. خالی نمی بندم. خالصانه از اله میخوام صبح بیدار نشم. ازش میخوام اگه نمی تونه خوبم کنه دست کم بمیرونتم. نمی دونم. شاید بخوابم و بیدار شم و نخوام بمیرم. شاید بازم خواستم که بمیرم. شاید هم مردم. دروغ چرا؟ احساس می کنم آدمی روی زمین وجود نداره که از من خوشش بیاد. مطمئنا خدا هم ازم خوشش نمیاد. شما نمی دونین. من می دونم. خدا می دونه.

گریه میخوام. بغل مامان میخوام. امشب نیست که تو بغلش گریه کنم. ولی بسه. تو رو خدا بسه. میخوام بخوابم. بخوابم شاید دیگه روز فردا رو ندیدم. من دیگه نمی دونم. من نمی تونم.

دیدگاهی بنویسید


آرزوم مردن محضه

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، به ماشینای تندرو ، یا مردم پیاده

نسیم پوست نوازی ، رو صورتم میشینه ، از بهترین لذتا ، برای من همینه

دلم میخواد لحظه ای ، خواب به چشام بیارم ، دلم میخواد سرم رو ، رو پنجره بذارم

غرقه ی افکارمم ، اندیشه های نافهم ، چیزی نمیشه فهمید ، از این خیال مبهم

آخر خط رسیدم ، به انتها و بن بست ، بریده و منقطع ، از هرچی بوده و هست

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از خوشیای دنیا ، بیزارم و فراری

نه اهل فسق و جورم ، نه اهل مهربونی ، نه با کسی رفیقم ، نه اهل همزبونی

نه عشق می دونم چیه ، نه طعم دوست داشتنو ، نه نرمی ِ جسم گرم ، نه سختی ِ آهنو

زندگی من تو این ، دنیای پویا گمه ، وجود من بی تاثیر ، در احوال مردمه

بسته اس چشام هنوزم ، دوست ندارم که وا شن ، می خوام که تا همیشه ، بسته ی بسته باشن

یکی از آرزوهام ، مردن به وقت خوابه ، آرزویی غیر از این ، برای من سرابه

کاش اتوبوس همین وقت ، پرت بشه توی دره ، درجا بمیرم و تن ، تقسیم بشه به ذره

زندگی اما هنوز ، برای من جاریه ، با اینکه روز و شب هام ، پر از غم و زاریه

دلم میخواد بمیرم ، اما خدا نمیخواد ، قدرت مطلقه لیک ، راه با دلم نمیاد

—————————————-

منم یه مرد مظلوم ، که خدا نفرتش از من ، نفرت روح و خیاله ، از به دنیا بودن ِ تن

آرزوم مردن ِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه ، بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند ، نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما ، آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل ، تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گِل

—————————————-

به نظرم افسرده شدن واسه غربیا و سوسولاس اما احساس می کنم واقعا افسردگی گرفتم. امیدوارم هرچه زودتر درمون بشم.

دیدگاهی بنویسید


دل من گیره هنوز

گوشه ای کز نشستم ، زار و ضعیف و داغون ، از سختی روزگار ، مات و ملنگ و حیرون

دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از لذتای دنیا ، بیزارم و فراری

شبانه روز مداوم ، بغضی توی گلومه ، حاضره که بشکنه ، وقتی که رو به رومه

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن ، درون من گذاشتن ، حجم عظیم اندوه

تمسخر مردمو ، تحقیر و انگ و تخریب ، نامه ی هر روزمه ، تو این شبای غریب

بنده نوازی تلخ ، رسم عجیب دنیاس ، هرکی که ساده باشه ، در انزوا و تنهاس

حتی خدا نگاهی ، به حال من نکرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

طاقت این روزا رو ، چشمم دیگه نداره ، دلش میخواد شب و روز ، به حال من بباره

نبرد با غم دل ، حالی برام نذاشته ، زندگی جز رنج و درد ، چیزی واسه م نداشته

فکر و خیالات تلخ ، آه منو درآورد ، هرچی خوشی برام بود ، از عمر من سرآورد

تو تنهایی و عزلت ، ثانیه ها هدر شد ، روزای رفته ی عمر ، چه پوچ و بی ثمر شد

کورسوی نور امید ، برای من نمونده ، هیچ کسی از فال من ، جز مصیبت نخونده

ناله و ضجه هنوز ، برای من باقیه ، نمی تونم تموم کن ، خدا برام کافیه

چند سالیه ندیدم ، روی لبای خشکم ، خنده ای جا بگیره

از گریه ی شبونه ، بغض عمیق و مزمن ، تنم میخواد بمیره

چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد

چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز

این روزا بی همدمی ، تنهایی و انزوا ، قاتل جونم شده

نمیشه و نمیخوام ، نمی تونم نمیام ، ورد زبونم شده

نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا

————————–

دل من گیره هنوز ، داره می میره برات ، می کنن لب های من ، شب و روز غرق دعات

من دیگه نمی تونم ، یه جا آروم بشینم ، بذار از عشق ِ به تو ، خوبیا هم ببینم

————————–

یه مقدار دلم گرفته. شاید اشکال نداشته باشه برای آروم شدنم یه پست اینطوری بزنم. برای حسن ختام پست هم یه آهنگ از چاوشی میذارم که به نظر خودم تلخ ترین آهنگشه.

دانلود آهنگ تو که نیستی از محسن چاوشی

امیدوارم منو بابت این مطالب ببخشید. واقعا رو دور نیستم.

دیدگاهی بنویسید


آروم من پس کجاست؟

این پست رو دقیقا یک سال و پونزده روز پیش نوشتم. اون موقع اتفاقاتی افتاد که فعلا نمیخوام یادآوریشون کنم و بعدش وقتی رسیدم خونه همینطوری گریه می کردم و این باصطلاح شعرا می اومد تو ذهنم. البته الان که می خونم ، می بینم به لحاظ تکنیکی و وزن و قافیه بعضی جاهاش مشکل داره و یه جاهاییش هم معنی رو فدای قافیه و مقصودم کردم اما به هرحال بازخونیش خالی از لطف نیست. البته اون موقع خیلی به آینده امیدوار بودم. برخلاف الان.

———————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرد خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

———-

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من تاب شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود نوشتن (سرشتن)

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

دیدگاهی بنویسید