دانشمندان امروز ایران

والا

تازه وارد مقطع راهنمایی شده بودم و دهنم بوی شیر که چه عرض کنم بوی گه می داد. مدرسه ی ما طوری بود که باید بعد از اتمام کلاسا می رفتیم نمازخونه و نماز ظهر و عصرو می خوندیم. اواسط سال تحصیلی بود و تو نمازخونه بودیم که اسم یکی از بچه های سوم رو پشت بلندگو خوندن و گفتن از جاش بلند شه همه ببیننش. حالا ما موندیم این بنده خدا چیکار کرده ز*ا کرده لوا* کرده چه گناهی مرتکب شده که وسط جمعیت بلندش کردن. اما برخلاف همه باورها ناظممون گفت بچه ها این پسره بخاطر تحقیق علمیش بدون کنکور میره دانشگاه و سربازی هم معافه. حالا همگی یه جیغ و یه هوراااااااااااااااااااااا … و اینم فک ما بود:

ما پیش خودمون گفتیم یعنی چه تحقیقی می تونسته کرده باشه که تا این حد بهش پاداش میدادن. البته پسره رو هم تا حدی میشناختیم. یه فرد دیلاق قوزی و کمی تا قسمتی هم شوت. رفتیم پرس و جو کردیم و پی به موضوع تحقیقش بردیم. بله ، تحقیقش درباره این بوده که اگه محیط خونه سبز رنگ باشه به آرامش ساکنین کمک می کنه.

همین چند سال پیش بود که تلویزیون با یه دختری مصاحبه کرد که گویا تونسته بوده مسئله ی مدال های اتمی انیشتین رو حل کنه و تا اون موقع هم هرکی زور زده بوده که حلش کنه فقط ری… بوده. دختره حدودا بیست اینا سنش بود و از بیست و سی گرفته تا اخبار جوانه ها ، مصاحبه اش رو پخش کردن. بعد از مدتی گند کار دراومد و فیزیکدانا گفتن که اصلا همچین مسئله ای وجود نداشته که کسی بخواد حلش هم بکنه. و در اینجا ما موندیم و یه دختر الکی معروف و غرور ملی‌مون.

از این دست اتفاقات زیاد پیش بیاد. میگن ایران بیشترین رشد رو در تعداد مقاله های علمی داشته و همه امون می دونیم که اکثر این مقالات کپی شده و یا به دردنخور هستن. نمی دونم تا حالا دقت کردین که جوانان این مرز و بوم یه ماده ای رو اختراع می کنن که مثلا در صنعت موزامبیک سازی کاربرد داره و دانش تولیدش فقط در دست چند کشور از جمله آمریکاس. خب مایی که سررشته داریم نمی فهمیم اما قطعا این علم به هیچ دردی نمی خورده که کشورای دیگه دنبالش نرفتن. یا مثلا انبوهی از اختراعات هست که فقط ثبت میشن و به تولید انبوه نمی رسن چون کاربرد ندارن.

همین یکی دو هفته پیش باز تلویزیون شاهکار دیگری رو کرد و با دختر بیست ساله ای مصاحبه کرد که تونسته بود در چهارده سالگی و تو پارکینگ خونه اشون از پلاستیک بطری آب معدنی ، بنزین بگیره. جالب این بود که با دختره تو نمایشگاه نمی دونم نفت یا صنعت یا هرچی ، مصاحبه کرده بودن. خبرنگاره می گفت این دستاورد یک انقلاب عظیم به راه میندازه و بهتره که مسئولان از این پژوهشگر مخبه حمایت کنن. حالا نمی دونم دختره باباش فر… بوده ، وزیر بوده ، مدیر مدیره بوده چی بوده اما واقعا این رسمش نیست که ما رو الاغ فرض کنن و بخاطر مشهور شدن همچین دروغ هایی رو سرهم ببافن. پیشنهاد می کنم برن بازیگر سینما شن و در این فا… خونه هم نقشی ایفا نمایند.

به امید آن روز … (کدوم روز؟)

دیدگاهی بنویسید


پس چرا مردی؟

چند روز پیش یه دختر آمنه نامی که دانشجوی ارشد دانشگاه امیرکبیر بوده ، میره حموم کارکنای دانشگاه چون خودشون حموم نداشتن و اصلا خوابگاه نداشتن و تو نمازخونه می خوابیدن. این حمومه هم داغون بوده و سگ نمی رفته توش قضای حاجت کنه. خلاصه تصمیم می گیرن یه دستی به فاضلاب و چاه حموم بزنن و گالن گالن اسید می ریزن توش و این دختره هم میره حموم و اسید گاز تند میده و همونجا خفه میشه و جسدش رو چند ساعت بعد درمیارن.

خب شاید خبرو شنیده بودین اما میخوام نکته ای رو عرض کنم. فرض کنین سالیان سال بگذره و یه از همه جا بی خبری از خونواده ی دختره بپرسه دخترتون چطوری مرد؟ اونا هم بگن تو حموم. خب این خیلی ضایعه. از اینطور مردن ها زیاد داریم که حتی اگه روح آدمو احضار کنن روش نمیشه بگه چطوری مرده. قطعا آمنه زنگنه هم دوست نداشته اینطوری بمیره اما خب ، شده دیگه.

من شخصا آدمی هستم که دوست دارم وقتی می میرم عده ای زیادی ناراحت بشن. همه اینطوری هستیم. اما درحال حاضر اگه مرگم فرا برسه غیر از تعداد انگشت شماری برام گریه نمی کنن و بعد از چندسال به کلی از یادها فراموش میشم. البته سنی ندارم و امیدوارم در آینده یه پخی بشم.

امروز ظهر خبری رو خوندم که تا همین الان هم باور نکردم. واقعا ضرب المثل مرگ واسه همسایه اس اینجا مصداق پیدا می کنه. می دونین ، اگه فرضا اوباما می مرد ، حتما یکی بود که بیاد جاشو بگیره و شاید هم یکی بهترش پیدا می شد اما استیو جابز یه دونه بود و ایضا فقط واسه نمونه بود. حالا الان از کجا بیاریم همچین کسی رو که بیاد ظرف یک دهه دنیای آی تی رو متحول کنه؟

شرکت اپل که همین چندوقت پیش گوی سبقت رو از شرکتای عظیم نفتی هم ربود و ثروتمندترین شرکت جهان شد عملا هیچ تاثیری تو زندگی من نداشته و همچنین شخص جابز حتی قد یه نخود وارد زندگی من نشده بوده و برخلافش ، بیل گیتس که روند زندگی منو کاملا تغییر داده اما می دونم و می دونیم که استیو جابز آدم مهمی بوده. حتی مهمتر از رئیس جمهور آمریکا. تا حالا شونصدمیلیون تا رئیس جمهور اومدن رفتن ولی مگه تو همین دهه ی گذشته چندتا آدم تاثیرگذار مثل جابز داشتیم؟ مخصوصا این سال های اخیر که اپل و محصولاتش سرویس کردن مارو. الان هم با آیفون جدیدش دهن نمیذاره واسه امون.

و در آخر ، خداحافظ شیوه ارائه مطلب فنی ، خداحافظ استیو ، خداحافظ حامد ،  خداحافظ ای شعر شب های روشن و خداحافظ ای قصه ی عاشقانه… اشک تو چشام قطره زد … و همانند گذشته عمیقا آه …

دیدگاهی بنویسید


نفس اماره ی بیچاره ی من

شهریور ماه همون سالی که برجای دوقلو ریختن پایین یه خاطره ی دیگه هم تو ذهن من مونده. یکی که نه ولی یکیشو تعریف می کنم. کلا شهریور ماه پرحادثه ای واسه منه. داشتم می گفتم. چند روز بعد از یازده سپتامبر دخترخاله ام که اون زمان ارشد الکترونیک می خوند تصادف می کنه. داستان از این قراره که ماشینشون رنو بوده و با دوتا از دوستاش تو اتوبان مشغول گذر. خودش عقب نشسته بوده. داشتن می رفتن که یه اپل کورسا باهاشون کورس میذاره و اونام جوگیر میشن و گاز زیاد میدن و میرن رو گاردریل و پرت میشن اون لاین میوفتن رو یه فیات. دخترخاله ام بین هوا و زمین از ماشین پرت میشه بیرون و زنده می مونه ولی اون دوتا دوستش درجا می میرن.

می برنش بیمارستان. راننده فیات هم همینطور. راننده فیات عمرش به دنیاس ولی دخترخاله ام چند ساعت بعد می میره. صفحه حوادثا مینویسن. صفحه اول ضمیمه حوادث روزنامه جام جم عکس سه تاییشونو رو صفحه اول کار می کنه. عکس خاله ام و مادرای دوستاش هم میذارن.

یکی از موضوعات داغی که الان توی صفحات حوادثه ، بحث قصاص اسیدپاشس. شاید کسی پیدا نشه که حقو به پسره بده. یعنی بهش حق بده که اسید پاشیده. می دونین ، به ما آدما این حق داده نشده که دیگرانو مجازات کنیم. اگه کسی حالمونو گرفته یا با حرفاش ناراحتمون کرده نمی تونیم مغزشو بیاریم پایین. مثلا وقتی تو مترو نشستم و یکی دهنش صدا میده ، دلم میخواد با مشت بکوبم تو دهنش. یا کسی که تو تاکسی ۱۸۰ می زنه میخوام مقطوع النسلش کنم. بعضی وقتا به قدری عصبانی میشم که اگه تبر دم دستم بود تو پیشونی طرف می کاشتمش. یعنی واقعا دلم میخواد این کارو بکنما. شوخی نمی کنم. اما چرا انجام نمیدم؟

از نظر فروید ساختار شخصیت ما سه عنصر داره : نهاد و خود و فراخود. نهاد همین نفس ماست. میگه بخور ، برو ، بکن ، بمیر. هرچی که به آدم حال میده میگه انجام بده. مثلا به این پسره گفته اسید بپاچ. خود ، همین خودمونیم دیگه. خود هم عوامل درونی و هم بیرونی رو مدنظر قرار میده و کاری که مناسب تر هست رو انجام میده. مثلا من دوست دارم با تبر بزنم وسط پیشونی طرف ولی خود میگه تو  خوردی. منم بهش میگم خودت  خوردی و درحال تبر زدنم که یه دفعه فراخود ظاهر میشه و مینشوندم سرجام. فراخود عوامل بیرونی و هنجارای اجتماعی و این چیزاس. اگه تبر زدن هنجار بود قطعا خود می گفت بزن. البته همیشه حرف فراخود نیست که. بعضی اوقات نهاد زورش بیشتره.

فرض کنین آدمی مثل من کلی ساله که پوست لطیفی رو لمس نکرده. فرض کنین کسی چون من همه جا می بینه که همه به سلامتی هم می زنن به بدن و خودش نمی زنه. فرض کنین همه با بقیه میرن بام تهران و نوشیدنی میل می کنن ولی یکی کسی رو نداره که باهاش بره. در حقیقت این فرد درحال ترکیدنه. نهاد خودش رو سرکوب کرده. هرچی اون میگه بکن نمی کنه. به هرحال ظرفیت آدما هم محدوده. جامعه ی ما هم سرکوبگر امیاله. می دونین ، راستش من خیلی حرفا رو نمی زنم ولی شاید هم زدم و حداقل تو وبلاگم نهادم رو ول دادم. به امید آن روز … آمین.

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان تهوع

کلا همیشه به فلسفه و روانشناسی و ادبیات علاقه داشتم اما عقل سلیم حکم می کرد که دور علایقم خیط بکشم و به فکر خربزه باشم که چیز … که نمی دونم چی آبه. هرچند معتقدم کسایی که وارد ریاضیات و علوم ریاضی و مشتقاتش میشن ذهن آماده تری واسه پذیرش سایر علوم دارن و اینو به عینه و وقتی با دانشجوهای حقوق همکلام میشم می فهمم. یا دانشجوهای مدیریت که ضرب و جمع معمولی هم براشون کابوسه. چکیده ی کلوم اینکه ریاضی مغزو فرش! (یعنی تازه) نگه می داره.

خب من یکی از رشته های مهندسی رو دارم به اتمام می رسونم و درحالیکه به علوم انسانی علاقه دارم. اصولا هم کسایی که مهندسی می خونن بیشتر به فکر کار و درآمد و پول هستن و اصلا براشون مهم نیست که آدما رو رفتارشناسی کنن و جامعه رو فرضا آسیب شناسی. سرشون تو جبین خودشونه و بعد از یک عمر زندگی ایده آل می میرن و بعد از چند سال شروع به پوسیدن می کنن و چندسال بعدترش بسته به موقعیت مکانی تبدیل به نفت یا گاز و حتی زغال سنگ میشن. حالا در این اوضاع من به علوم انسانی علاقه دارم و اکثر کسایی که میشناسم این علوم رو پست تر از تفاله ی بینی می دونن و اگه بهشون بگی فلان فیلسوفو میشناسی؟ کتاباشو خوندی؟ میگن اگه پول توشه بده ما هم بخونیم.

خب با این اوصاف نباید انتظار داشت که مثلا من معنی اگزیستانسیالیسم رو بفهمم حتی اگه یه کتاب دویست صفحه ای درباره اش خونده باشم. راستش یه جایی از کتاب اندیشه اسلامی درباره اعتقاد اگزیستانسیالیست ها به جدایی علم از دین پرداخته بود و من از کلمه ی اگزیستانسیالیسم خیلی خوشم اومد و اولش سعی کردم سه بار پشت سر هم تکرارش کنم و هنوز موفق بدین امر نشدم اما از تلاش دست برنخواهم داشت و تا رسیدن به مقصود از زور زدن دریغ نخواهم نمود.

خب بعد یه گشتی زدم و به کتاب تهوع ژان پل سارتر رسیدم که معروفترین رمان ادبی درباره اگزیستانسیالیسمه. تو خود کتاب اشاره مستقیمی به بحث اصلی این جریان نمیشه اما در قالب داستان تقریبا همه ی درونمایه های فلسفه ی سارتر رو بیان می کنه. البته کتاب بیشتر از اینکه داستانی باشه فلسفیه و اصلا داستان خاصی نداره و اتفاقات و گفتگوها طوری چیده شدن که سارتر منظورشو برسونه. مثلا یکی از شخصیتای داستان ، آنی ، دوست دختر آنتوان رو کانتن (شخصیت اصلی کتاب) که چند سالی با هم گشتن و خوردن و حال کردن و حالا چهارساله که از هم جدا شدن ولی طرف هنوز دلش پیش دختره گیره و بالاخره می بینتش و جای اینکه بغلش کنه و لاو بترکونن داره باهاش درباره وجود و تهوع حرف می زنه.

گرخیدین؟

یا یه شخصیت دیگه داره که باصطلاح بهش میگن دانش اندوز. الاغ میشینه به ترتیب حروف الفبا همه کتابا رو می خونه و درکل آدم زاغارتیه که هیچ کس ازش خوشش نمیاد. این دانش اندوز بدبخت هم مثل من ، انسان دوسته و حاضره از حق خودش بگذره تا سایر آدما احساس آرامش داشته باشن. شخصیت اصلی هم کلی باهاش بحث می کنه و حسابی هم حالشو می گیره. آخرش هم وقتی دانش اندوز تو کتابخونه نشسته دوتا پسر نوجوون پیشش میشن و اونم چون انسان دوسته، بدون منظور یکی از پسرا رو نوازش می کنه و آخرش هم از نگهبان یه کتک مفصل می خوره و دچار یاس فلسفی میشه و خودشو گم و گور می کنه.

کتاب تهوع هفتاد و خورده ای سال پیش نوشته شده و اون زمان سارتر و سیمون دوبوآر و کمی هم آلبر کامو سردمداران جریان ادبی و فکری این مکتب تو قرن بیستم بودن و هستن که نویسنده های بزرگ قرن بیستم هم تشریف دارن این دوستان. اما از من حقیر نخواین فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رو براتون توضیح بدم چون خودم کاملا نخو نگرفتم هرچند یه چیز کلی دستگیرم شده ولی پیشنهاد می کنم برای مطالعه بیشتر به صفحه ویکی پدیای اگزیستانسیالیسم رجوع کنین. و بدرود!

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان ناطور دشت

از کودکی همواره آدم جوگیری بودم و هرچند وقت یه بار جو یه چیزی منو می گرفت. کلاس چهارم که بودم تو کتاب علوم درباره کهکشان و سیاره ها یه درسی داشتیم و جو فضا و نجوم منو گرفت. بابام هم دید که من خیلی به دنبال کسب علم و تحقیق و تفحص در کائناتم ، چندتا کتاب فضایی برام خرید که متاسفانه مطالبش یه مقدار سنگین بود و هیچی حالیم نشد و بعد از مدتی هم جوش خوابید. یا قبل از شروع جام جهانی ۹۸ به شدت جوگیر شدم و آمار همه ی تیمای فوتبالو درآوردم و تا الان هم اخبار فوتبالی رو پیگری می کنم. دوران بلوغ بخاطر مدرسه ای که توش درس می خوندم جو مذهبی گرفته بودم و محرم که می شد کتابای عاشورایی مطالعه می کردم و الان هم خیلی بیشتر از کسایی که ادعای مذهبی بودنشون میشه اطلاعات دارم.

دوره ای خوره ی نرم افزارای مختلف و زمانی تشنه ی بازیای کامپیوتری. هنوز هم اخبار بازیا و نرم افزارا رو دنبال می کنم و به روزم. تابستون ۸۷ هم ته هرچی فیلم و فیلمساز و بازیگر بود درآوردم. تا قبل از اون اطلاعاتم از هالیوود در حد اطلاعات یه پیرزن از لیگ فوتبال نیجریه بود اما تو سه ماه و به کمک سایت IMDB تبدیل به دایره المعارف فیلمای هالیوودی شدم و هنوزم فیلمای جدیدو دنبال می کنم. دوره ای افتادم به دانلود کلیپای خواننده های آمریکایی و یه دوره دیگه آلبوم خواننده های ایرانی رو آرشیو می کردم. از نظر مسائل روز و سیاست هم خیلی به روزم و علاقمند به روزنامه ها و مجلاتم. اما مشکل اینه که این همه اطلاعاتی که تو مغز من جمع شده به هیچ دردم نمی خوره و خیلی بهتر بود اگه دنبال یه تخصص و دانشو می گرفتم. هرچند که خودم اینی که هستمو بیشتر دوست دارم.

حدود دو سه ماه میشه که کتابخور شدم و افتادم دنبال رمان های معروف ایران و جهان. تو این چندماهه تقریبا اطلاعات کلی و جامعی نسبت به نویسنده ها پیدا کردم و احتمالا بازم این رویه رو ادامه میدم و پیشنهاد می کنم که شما هم بیاین تو کار. لذت کتابخونی از فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و ورزش کردن هم بیشتره.

چون پست طولانی شد بریم سر اصل مطلب. حقیقتش من تا پارسال جی.دی.سلینجرو نمیشناختم اما وقتی مرد و خبرش پخش شد خیلی وسوسه شدم که رمان معروفش یعنی ناطور دشتو بخونم. یک سال گذشت و بالاخره کتابو تهیه کردم و خلاصه خیلی حال داد.

جروم دیوید سالینجر با اینکه وقتی مرد سنش خیلی زیاد بود و همچنین از دوران جوانی می نوشت اما کتابای زیادی ازش منتشر نشده. علتش هم برمی گرده به شخصیت خودش که دوست نداشته تو مرکز توجه باشه و حتی  چندتا عکس هم بیشتر ازش موجود نیست. رمان معروف ناتور دشت هم که به معنی نگهبان دشته از معروفترین رمان های دنیاس و همچنین جزو پرفروشترین ها هم هست. سال ۱۹۵۱ منتشر شده و تا الان بیشتر از شصت میلیون نسخه فروش رفته.

داستان کتاب درباره پسر نوجوونیه که اهل درس خوندن نیست و به همین خاطر از مدرسه اخراجش کردن و ادامه ی ماجرا. همه ی اتفاقات توی سه روز می افته و بیشتر هدفش نشون دادن وضعیت بد جامعه ی آمریکا و شاید کل دنیاس اما اینقدر قشنگ به این موضوعات پرداخته شده که من بعضی جاها کاملا با شخصیت اصلی همذات پنداری می کردم. بعضی جاها خنده ام می گرفت و بعضی مواقع هم ، مخصوصا اونجاهایی که هولدن کالفیلد (شخصیت اصلی) غمزده و دلتنگ می شد ، می خواستم بشینم زار بزنم. البته بازم میگم ، کسی که الکی گریه بکنه یا تحت تاثیر قرار بگیره یا زنه یا فوفول و من هیچ کدومش نیستم ولی هرچند وقت یکبار حساس میشم و این حساسیتم هم علت داره.

در کل رمان خیلی پیچیده نیست و درعین حال جذاب هم هست. البته با اینکه تو ترجمه یه ذره از اصل کتاب زده شده بود و در اصل سان%سورش کرده بودن اما بازم خوندنش رو به خانومایی که نسبت به بعضی مسائل حساسن توصیه نمی کنم چون داستان عملا زن ها رو به شکل ابزاری نشون داده. دوتا ترجمه هم ازش تو بازار هست که من ترجمه ی احمد کریمیش رو خوندم و با اینکه نثر روونی داشت و از الفاظ رکیک هم استفاده کرده بود اما بازم حس می کنم ممیزی داشت. به هرحال تو این پست یه ذره از خودم تعریف کردم و کلی به خودم حال دادم. از خودم ممنونم بابت این همه تعریف. دمم گرم.

پی نوشت : شاعر میگه انگاری صد ساله ، که تو رو میشناسم ، واسه اینه اینقدر ، روی تو حساسم!

دیدگاهی بنویسید


اوتانازی

اکثر قریب به اتفاق خودکشیا ناشی از شکست عشقیه و طرف باید خیلی ژاپنی بازی دربیاره که بخاطر ورشکستگی خودشو بکشه. من شاید هنوز هیچ مصیبت بزرگی رو تجربه نکرده باشم اما مطمئنم حتی اگه شکست عشقی هم بخورم باز خودمو نمی کشم و فوق فوقش یه مدتی افسردگی بگیرم و بعدش برمی گردم به زندگی. اما بعضی موارد هست که هنوز مطمئن نیستم. مثلا فوت پدر یا مادر. یا اینکه یه مریضی سختی بگیرم که خودمو و اطرافیام عذاب بکشن. مثلا یه سری به اینجا بزنین. دختره برحسب اتفاق نصف صورتش از بین رفته و بدتر از همه اینکه علاوه بر زیبایی چشماشو هم از دست داده. شک نداشته باشین اگه همچین اتفاقی برای من می افتاد خودمو می کشتم. شاید بتونم کر و لال شدنو تحمل کنم اما کور شدنو عمرا. حتی تصورش هم نمی تونم بکنم.

یا اینکه اگه دلشو دارین عکسای اینجا رو هم ببینین. واقعا تحمل طولانی مدتش خیلی سخته. بیماری های دیگه ای هم هستن مثل سرطان و ام اس که جون آدمو به لبش میارن تا جونشو بگیرن. البته ممکنه بعضی بیماری ها هم از بدو تولد با آدم باشه که به هرحال قابل تحمل تره اما مثلا بیماری دوشن یا اسم کاملترش دیستروفی ماهیچه ای دوشن رو در نظر بگیرین. طرف با انواع و اقسام زجرها رو به رو میشه تا اینکه تو عنفوان جوانی می میره. من که از خودم اطمینان دارم. اگه یکی از این مریضیا رو بگیرم یه جوری خودمو خلاص می کنم و بی خیال بهشت و تجری من تحتهم النهار میشم.

احتمالا کلمه ی اوتانازی به گوشتون خورده. یه فیلمی بود که چند سال پیش اکران شد. شاید شما هم مثل من فیلمو ندیده باشین و مثلا الان فکر می کنین که اتانازی لابد اسم دختره نقش اول فیلمه. اما اوتانازی یه لفظ لاتینه که به فارسی میشه مرگ راحت و خوب. یعنی وقتی یه بنده خدایی داره زجر می کشه با اوتانازی خلاصش می کنن. فیلم عزیز میلیون دلاری ساخته ی کلینت ایستوود هم یکی از مصادیق اوتانازی رو به نمایش گذاشته بود و واقعا هم فیلم قشنگی بود. اوتانازی طوریه که یا بیمار خودش خسته میشه و از پزشکا میخواد که خیلی راحت و آروم بکشنش یا اینکه مریض دچار مرگ مغزی شده و عملا فقط یه زندگی نباتی داره. گفتم نبات چقدر هوس چایی کردم. به قولی یک جلد کلام ا… مجید و یک عدد آینه و شمعدان و یک شاخه نبات و یک عدد گل آیا وکیلم؟ (بچه ام چقدر عروسی دوست داره. آخی!)

اوتانازی توی کشور ما غیرقانونیه. تو خیلی از کشورای دیگه هم هست. مهمترین دلیلش اینه که ادیان الهی به شدت با این عمل مخالفن و میگن که کسی حق نداره خودشو دیگرانو از بین ببره. ولی تو این دوره زمونه کی به این چیزا گوش میده. الان تو بعضی کشورای اروپایی عملیات مرگ خوش و خرم انجام میشه و حتی اگه بیماری خاصی هم نداشته باشی اونا می کشنت! دلیل دیگه ی مخالفت با اوتانازی اینه که جلوی پیشرفت علم پزشکی رو می گیره و هر دکتری واسه راحتی خودش میاد می زنه طرفو سَقط می کنه. البته بعضی موارد هست که تو اکثر کشورا انجام میشه و اونم بریدن لوله های اکسیژن یا لوله ی غذای بیمار مرگ مغزیه که تو کشور ما هم هست. خب پس تا اینجا میشه نتیجه گرفت که اتانازی خوب و اخلاقی نیست اما یه مسئله ای هست. بعضیا میگن بر فرض اومدیم و یارو بیماریش خیلی پیشرفته بود و داشت زجر می کشید. خودش هم دائم اصرار می کرد که راحتش کنن. بعد زدو یهویی سکته کرد. حالا میشه بی خیال احیای طرف بشیم و بذاریم به درد خودش بمیره؟ میگن نه. بعد موافقا میگن چرا؟ اونام جواب میدن محض اِرا !

به شخصه آدم فوق العاده سالمی هستم. نه به لحاظ خونی ، نه از نظر پوستی و نه از لحاظ مغزی هیچ مشکلی ندارم. اما بخاطر اینا باید خدا رو شکر کنم؟ آیا این حق طبیعی من نیست که سالم باشم و اگه نباشم یعنی اینکه از حقم محروم شدم؟ یعنی وقتی دچار نقص و بیماری شدم نباید به خدا ایراد بگیرم؟ اگه یکی دچار مشکل بشه ، بهش اون دنیا حوری میدن؟ حالا نمیشه همین دنیا بدن؟ حالا اگه حوری هم نشد ، نمیشه یه دوست دختر در حد حوری بدن بهم؟ باز اگه اینم نشد میشه یه دوست خوب برام جور کنن؟ بعد میشه من با این دوستم برم یه ذره شهرو بگردم و هی غر غر نشنوم؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه ولی من با این چیزا خر نمیشم. سلامتی از همه چی بهتره. حوری هم مال خودتون نخواستیم خسیسا .

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <