سال ۹۱ مبارک!

وقتی سالی تموم میشه دوست دارم به اتفاقات مهم گذشته فکر کنم. به اینکه اول سال چه برنامه هایی داشتم و الان به کجا رسیدم. اینکه چه اتفاقاتی رخ داده که دور از تصورم بوده و چطور با این حوادث کنار اومدم. اینکه چه کسایی نبودن و هستن و چه کسایی بودن و نیستن و چه مسائلی روز بودن و شدن. آخر سر بین سال های قبل مقایسه می کنم و بعدش برای سال جدیدم برنامه می ریزم.

پارسال همین روزا بود که یه مطلب درباره کارایی که تو سال نود میخواستم انجام بدم نوشتم و تا جایی که در اختیار من بود سعی امو کردم. نود نسبت به چند سال پیش کم اتفاق تر اما نسبتا سال بهتری برام بود مخصوصا نیمه ی دومش اما بعضی برنامه ریزی هام به هم ریخت و یه موردش سربازی بود که یه شبه مشمول شدم. سال نود و یک هم مثل نود از مهمترین سالای زندگی منه و میریم که بزنیم تو گوش دنیا.

سال جدید و عید نوروزو به کسایی که شماره اشونو داشتم تبریک گفتم. دلم نیومد اینجا هم تبریک نگم. از صمیم قلبم آرزو می کنم امسال بهترین دوره ی عمرتون باشه هرچند اگه به حرف گربه سیاهه بود که …

دیدگاهی بنویسید


غرق تو بهت یه تصویر

شاید بعضی اوقات بهتر این باشه که ندونی. که بی خبر باشی. و بعد یکدفعه و ناگهانی باخبر بشی و دیگه کاری از دستت برنیاد. در غیر این صورت عذاب وحشتناک زمینی بر روحت نازل میشه و می خوره و می بره.

دو سه هفته اس برام خبری از اخبار خوب نیست. همه چیز در هم تنیده شده و تشخیص سره از ناسره ناممکنه. بطور بی سابقه ای نگران آینده هستم و روالی که برای زندگیم چیده بودم از ریشه خراب شده. اخبار بد تمام برنامه ها رو مختل کرده و فقط کاش وقتی خبردار می شدم که کار از کار گذشته بود.

این روزا با بهت و حیرت فقط نظاره می کنم. رمان عاشقانه ی زندگیم به ژانر معمایی تغییر حالت داده و من از معما و راز هیچ خوشم نمیاد. واقعا ته این فیلم چی میخواد بشه؟

پی نوشت: بعد از ایام عزاداری سعی می کنم از بهت دربیام و مثل آدم بنویسم.

دیدگاهی بنویسید


کانا مشهور می شود

از قدیم و ندیم گفتن ایرانیا خیلی باهوشن و قله های علم و دانشو درنوردیدن و اینا. اما طبق آمارهای سازمانای بین المللی ضریب هوشی ایرانیا حدود هشتاد و خرده ایه که تقریبا هوش متوسط رو به پایینی به حساب میاد. من خودم شخصا با این اطلاعات بیشتر موافقم تا اون حرافی شعاری. اما این بهره ی ثابت هوشی برای زندگی روزمره چندان اهمیتی نداره اما هوش هیجانی یا اجتماعی و یا همون EQ تاثیر مهمی تو روند زندگی آدما داره و با اینکه تا درصد خیلی زیادی ناشی از ضریب هوشیه اما امکان بالا بردنش در طول زندگی هست.

به نظر من – که صاحب نظر نیستم – آدما کلا سه دسته‌ن. یه تعداد نخبه و سرآمد سایرین هستن. عده ای هوش متوسطی دارن و زندگیشون خلاصه میشه در درس خوندن و کار و ازدواج و تولیدمثل و بازنشستگی و مرگ. اکثر مردم از جمله ما فعلا جزو همین دسته ایم. بعضیا هم هوش هیجانی پایینی دارن و مصداقش همین معتادا و خلافکارا و فاحشه ها و اینان.

خیلی کم پیش میاد که آدمای معمولی به شهرت برسن و اصولا این نخبه ها هستن که برای عامه ی مردم معروف میشن. این شهرت هم می تونه تو زمینه های علم و هنر، دین و سیاست، و ورزش باشه. (استثنا هم داره. مثلا من نمی دونم سیلویا سنت جزو کدوم دسته اس) سرآمد شدن توی علم و ورزش که کلی مکافات داره. دین و سیاست هم بیشتر به اعتقادات آدما برمی گرده و کسی که میخواد مشهور بشه دنبال اینا نمیره. می مونه یه هنر. خیلی هستن که به یه هنری علاقه دارن و استعدادش رو هم دارن و بهشون میگن هنرمند. اما بعضیا نه استعداد دارن و نه علاقه و فقط میخوان از این راه معروف بشن.

مثلا یکی مثل پوریا پورسرخ با پول میره بازیگر میشه. بعضی خانمای خواننده با یه کار دیگه خواننده میشن. بعضیا به ضرب و زور پارتی. یعنی اصلا براشون مهم نیست که دیگران درباره اشون چه فکری می کنن فقط میخوان شناخته شده باشن و حتی المقدور تو خیابون که راه میرن همه با انگشت نشونشون بدن. پسرا واسه دخترا تیریپ بیان و برعکس. مثلا من یه دوستی دارم که نه استعداد داستان نویسی داره نه خوانندگی. اما به زور میاد مثلا یه آهنگ درپیت می خونه و هی تو سایتای اجتماعی لینکشو میذاره. یه دوست دیگه هم دارم ادعای شاعریش میشه و حتی میگه عبدالجبار کاکایی شعرای منو به اسم خودش می دزده.

اما برخی هستن که جزو همون دسته ی کم هوشان و نه استعداد دارن و نه امکانات. برم سر اصل مطلب، همین کسایی رو میگم که میان تو مسابقه های خالتوری مثل نکست پرشین استار و اون آکادمی بوووووق! شرکت می کنن. یه بابایی تعبیر بسیار جالبی درباره این افراد کرد و از لفظ مطربا و رقاصای فراری برای توصیفشون بهره برد! الحق که معنی رو عالی ادا کرد. این دوستان میرن اونور آب برای تست صدا و رقص و بعضیاشون چنان وضعیت مسخره ای دارن که حتی خود داورای بیسواد هم اینو می فهمن. اون مسابقه ی رقص که واقعا افتضاحه. دختره بچه ی نه ساله رو بر*هنه میکنن و بهش میگن جلو ملت برقص. یا همین آکادامی بوووووق که چند نفرو میارن که اصلا تا حالا ایرانو ندیدن و فارسی به زور حرف می زنن و روابط خارج از عرف و شئون با هم دارن.

جالب اینجاست که هیچ کدوم از این افراد استعدادی در زمینه خالتوری ندارن و فقط واسه اینکه چند دقیقه تو تلویزیون نشونشون بدن حاضرن به هر مسخره بازی ای تن بدن و بدتر اینکه کلی هم طرفدار موقتی پیدا می کنن. الان چهارساله این مسابقات برگزار میشه و از بینشون حتی یه خواننده هم ظهور نکرده. نفر اول نکست پرژن استار پارسال هم که به اذعان خودشون الکلی بوده. واقعا نمی فهمم مسئولین چه گندی تو فرهنگ مردم زدن که به این وضعیت افتادیم. سرانه مطالعه که ریده مونه و سطح سلیقه ی مردم هم در حد عن و گه. اصلا خاک تو سر من با این وضع سلایق و علائقم. گِل تو دهنم. منم یه خری هستم مثل خودم که از آوا خوشم میاد چون شبیه یکی از همکلاسیامه. ای کثافات در دماغم.

این بود از پست جامعه شناسانه و روشنفکرانه ی ما.

دیدگاهی بنویسید


سیب چادری!

باز چت زدم. دیشب خوابای نافرم دیدم و اثراتش هنوز تو مغزم مونده. سرشب یه پارچ شربت آناناس! خوردم و تا الان نزدیک سی چهل بار رفتم دستشویی و هرچی دفع می کنم تموم نمیشه. اصلا نمی دونم این حجم عظیم کجا ذخیره شده و طبق آموزه های استاد تنظیم خانواده ، مثانه حداکثر یه لیتر ظرفیت داره ولی اگه بطور میانگین در هر بار حدود سیصد سی سی دفع شده باشه یه عددی درمیاد در حدود شیش لیتر و فکر کنم کل حجم خونم هفت لیتر باشه. حالا این همه مایعات کجام مخفی شده برام سواله.

پریشب یه کلیپی دیدم از مینا لاکانی که اومده بود صدای آمریکا. وقتی دیدمش یاد موضوعی افتادم و اینکه بعضی چهره ها هستن که میمیک صورتشون طوریه که رگ سادیسماتیکی آدم رو قلمبه می کنن و صورتشون طوریه که آدم دلش میخواد بگیرتشون شکنجه اشون کنه. نمونه اش هم همین خانوم که از گفتن اسمش خجالت می کشم و به هرحال اگه جاش بودم حتما می رفتم فامیلیمو عوض می کردم. خب زشته خب. فامیلیش فحشه. حالا یه وقت پیش خودتون نگین این پسره چه آدم سادیسمی مازوخیسمی اسکیزوفرنیکه ، وانگهی شاید هم باشم و این خیلی باکلاسه.

اون قضیه ی دختره تو پست قبل رو واسه مامانم تعریف کردم. همونی که جلوش عین زرافه سه نفری سه پرس چلو جوجه خوردیم با نوشابه و یه تعارف هم بهش نزدیم. همچین بویی پیچیده بود تو اتاقا. خلاصه والده ی گرام گفت که خب چرا؟ بنده خدا گناه داشت حداقل یه نوشیدنی براش می گرفتین. گفتم اتفاقا برامون چایی هم آورده بود. گفت چه آدمایی هستینا. و بعد پا شد رفت. البته زیاد هم ناراحت نشد. می دونین ، کلا نظر ویژه ای رو من داره. قبلا بهم می گفت نمی تونی با یکی از دخترای همکلاسیت دوست شی؟ واقعا ، تجدد و اوپن مایندی تا کجا آخه؟ البته ما از اون خونواده هاش نیستیم. شوخی می کرده.

میگن امروز روز دختره. البته خارجیا یه روز دیگه دارن که خب چون هنوز زمانش نرسیده کاری به نسخه ی خارجیش نداریم و من روز دخترو به این قشر! و بهتر بگم به این جنس! تبریک میگم. راستش معتقدم که کلا زن ها بهتر از مردا هستن و کلا زن بودن بهتر از مذکر بودنه و اصلا اگه کل دنیا همه مونث بودن خیلی دنیای قشنگ تری می شد.

به سایر جوامع کاری ندارم. اما حداقل تو جامعه ی ما زن بودن خیلی سخته. یه زن نمی تونه کار مهمی انجام بده و نمی تونه آدم بزرگی بشه. به عنوان یه آدم معمولی به دنیا میاد و همونطور ساده و عادی از دنیا میره. حتی اگه پسرش هم کاره ای بشه هیچ کس اسم مادرشو نمیاره و همه از باباش اسم میارن. میگن طرف پسر فلانیه. موضوع حجاب هم مسئله ی دیگه اییه. فعلا در موردش نمی نویسم اما نظر خودمو درباره اش دارم. اما در کل بنظرم اگه دختری بگه دوست داره پوشش اختیاری باشه بهش حق میدم. واقعا اذیت میشن. اما اینکه یه پسری توی فیص بوق بیاد بگه طرفدار حجاب اختیاریه به نظرم بی غیرت و چشم چرونه. دوست داره دخترا عور و پتی بیان بیرون که نگاشون کنه و حالشو ببره.

به هر حال روز دخترو به خودشون تبریک میگم و امیدوارم روزی بیاد که به معنای واقعی از زندگیشون لذت ببرن و این همه محدودیت الکی و دست و پاگیر براشون وجود نداشته باشه. البته بعضیاشون معتقدن زندگی ظرف شستن و جارو کردن نیست اما باور کنین زندگی میک آپ کردن و دریافت و ارسال اس ام اس عاشقونه هم نیست. باید بزرگ شد.

و همچون همیشه آه …

دیدگاهی بنویسید


پراگماتیسم و یا همچین چیزی

شاید تا پارسال قبول داشتم که احتمالا خدایی هم وجود داره اما الان کاملا بهش ایمان دارم. یه سری نشونه هایی بوده که غیرطبیعی و مشخصا از طرف کسی فرستاده شده که به همه چیز مسلطه. من شاید خیلی مذهبی نباشم ولی به خدا اعتقاد داشتم و کارایی که می گفت بکن رو می کردم و نهی شده ها رو هم تا اونجایی که می تونستم انجام نمی دادم. اما دیگه واقعا خسته شدم. انصافا بریدم.

همچنان به خدا یقین دارم اما ازش ناامیدم. هرچند ناامیدی از خدا هم از مصادیق کفره. تا حالا سعی کردم خودمو گول بزنم اما امروز به این نتیجه رسیدم که من پراگماتیستم. از وقتی سعی کردم خودمو به خدا نزدیکتر کنم حالگیریا هم شروع شد. هرچی بیشتر صداش می کردم اونم بیشتر غمگینم می کرد. بهش می گفتم که من اهل امتحان و آزمایش الهی و این حرفا نیستما. من آدم ضعیفی هستم ، یه ذره بهم فشار بیاد ازت دور میشم.

می دونی خدای من ، دیگه نمیخوام تو زندگیم باشی. از اینکه هر کار خبطی کردم فی الفور یه حال اساسی ازم گرفتی خسته شدم. نمی دونم به چه زبونی بگم نمیخوامت. هردفعه مایوسم کردی و منم فحش دادم به هرچی اعتقاداته ، دو روز بعدش امیدتو تو دلم انداختی. بابا نمیخوام. بذار راحت باشم. این همه دعا و نماز و روزه و گریه و زاری به خدا همه اش کشک بوده. غیر از افسردگی هیچی برام نداشته. خواهشا ولم کن. بذار بچسبم به دنیا. بذار عشق و حالمو بکنم.

نمی تونم بخاطر وضعیت زندگیم ازت تشکر نکنم. خیلی ازت متشکرم که معلول خلقم نکردی. ازت ممنونم که یه پدر مادری دارم و یه زندگی نرمالی. ولی باور کن اینا کافی نیست. من حاضر بودم تو کوره دهاتای افغانستان به دنیا می اومدم ولی شاد بودم. نمی دونم ، واقعا می فهمی مایوس بودن یعنی چی؟ می دونی وقتی دلت میخواد افسرده باشی ولی نمی تونی چه معنی میده؟ درک می کنی که وقتی یه پدر موفقیت بقیه بچه ها رو میشنوه و فرزندش تواناییشو داره و نمی تونه چه حس و حالی داره؟ می فهمی کسی که میخواد درس بخونه و علاقه هم داره و امکاناتش هم هست ولی نمی تونه یعنی چی؟ می فهمی وقتی یکی چند ساعت یه کنجی می افته و فقط فکر می کنه و فکر … آره ، می فهمی.

خب حالا گوش کن. خالق منی ، صاحب منی ، هرچی هستی باش. من دیگه تو رو نمیخوام. هرباری که نماز خوندم و روزه گرفتم آخرین بار بوده. تا وقتی شادم نکردی خواهشا دوباره منو نکشون سمت خودت. نمی دونم ، اگه بذاری بمیرم که لطف کردی و اگه خوشحالم کنی لطف مضاعف. اما در غیر اینصورت دیگه بی خیال من شو. به قول فردوسی پور : خداحافظ معنویات ، خداحافظ خالق من.

دیدگاهی بنویسید


بیا کز غیر تو بیزار گشتم

سلام خسوفم!

خدمتت عرض کنم که چند روز پیش و دقیقا شبی که بارش ها شروع شد بیرون بودم و با ماشین بابام داشتیم به سمت خونه برمی گشتیم. در حال حرکت بودیم که از محلی گذشتیم که حس عجیبی نسبت به اون مکان داشتم. تا حالا توی شب از اونجا رد نشده بودم. یک دفعه حالم دگرگون شد. منقلب شدم و به تحول رسیدم. تحولی که شب قدر هم نتونسته بود در من ایجاد کنه.

خسوف خوبم! این وقتا خیلی تاثیرپذیر شدم. از جملات و رفتارها و اتفاقات ، تحت تاثیر قرار می گیرم. دلیلش اینه که گیر کردم. نمی تونم هدف اصلی زندگی رو مشخص کنم و برای روش زندگی ، بین ایدئولوژی های مختلف واموندم. هر زمان که طرز فکرم رو عوض کردم به تضاد رسیدم. برگشتم به عقب.

خسوفکم! من هیچ مشکلی ندارم. یعنی هیچ مشکل لاینحل و لاعلاجی ندارم. اما توانایی حل مسائل ساده هم از من سلب شده و تنهایی نمی تونم از پسشون بربیام. و من تنهام چون خودم خواستم که باشم. می دونی ، از آدما متنفر شدم. اولش شدید نبود. کم کم رسید به خوش نیومدن و الان هم تنفر. حتی از دوستام هم بدم میاد. شاید در ظاهر اینطور نشون نده اما اگه اختیار داشتم ، انسانی رو زنده رو زمین نمیذاشتم. دارم به این نتیجه می رسم که اینجا ته خطه. تغییر ممکن نیست و حداقلش من نمی تونم.

خسوف عزیزم! همیشه دوست داشته شدن خیلی سخت تر از دوست داشتنه. آدم می تونه هرکسی رو دوست داشته باشه ولی نمی تونه هرکسی رو که خواست دوستدارش کنه. اما واسه من اینطور نیست. نمی دونم کسی منو دوست داره یا نه و اصلا برام مهم هم نیست. اما من نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم. از هیچ کس خوشم نمیاد. از همه نفرت دارم. چه اونایی که دوستم دارن چه کسایی که حتی منو ندیدن و نمیشناسن.

خسوف نازنینم! من مامانمو خیلی دوست دارم ولی این دوست داشتن فطریه نه اکتسابی. وقتی دستشو می گیرم و  پشتشو روی گونه ام میذارم بخاطر دوست داشتنش نیست بخاطر حس خوبیه که بهم منتقل میشه. خجالت می کشم دستشو بوس کنم. یکی از آرزوهام اینه که کسی باشه که از روی دوست داشتن دستشو بگیرم و ببوسم. دوست دارم کسی وجود داشته باشه که فداییش باشم. کسی که لاوصف دوسش داشته باشم و برای اینکه اونم منو دوست داشته باشه به در و دیوار بزنم. جنس طرف اهمیتی نداره. چهره اش مهم نیست. حتی خلق و خوش هم. فقط ذاتش طوری باشه که بشه دوستش داشت. باید کسی باشه که اجازه بده تا از فرط دوستی براش بمیری. لکن برای من کسی نیست و اگه امید به فرداها نبود زندگیمو به گند و کثافت می کشیدم.

خسوف جونم! بازم برات شعر گفتم. فقط واسه خودت! فرق این دو بیت با چهار بیت قبلی اینه که خیلی زور نزدم و فکر نکردم و به قولی یکباره بهم الهام شده. هرچند خیلی تاپ نیست ولی مملو از احساساتمه.

مدتیه که شب ها ، خسوف گرفته ماهم

برای دیدن اون ، همیشه چشم به راهم

وقت غروب دَمی که ، به شب میشینه روزم

میره برای رؤیت ، تا آسمون نگاهم

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <