اندر کفانیم

این پست رو برای وبلاگ یکی از پسرای دانشگاه نوشتم. لازم به ذکره که تو این مطلب مقدار زیادی تخیل و شوخی به کار رفته و صرفا برای جذب مخاطب از خودم مایه گذاشتم.

—————————————————————-

فی الحال من حیث المجموع امیدوارم الان که امتحانات شروع شده درساتونو خوب حاضر کرده باشین و همینطوری خیاری نرید سر جلسه امتحان بشینین و اگه بنابه هر دلیلی نتونستین حاضر بشین هیچ اشکالی نداره ، توصیه ی من به شما جوانان ، حذفه. حذف کنید و به ریش دوستان و رفیقان بخندید.

چندی پیشتر با کراهت از خواب بهاری برخاستم و درحالیکه خیلی گرمم بود عزم سفر کردم. البته ذکر این نکته ضروریه که هوا گرم نبود ولی اینکه چرا گرمم بود خودش سوال خوبیه. فی الواقع نمی دونم گرمایی هستم یا سرمایی اما هر چی که هستم باشم آسمان مال من است. خلاصه شال و کلاه کردم و زدم بیرون و سوار آسانسور شدم و دکمه ی جی اف رو فشار دادم و از اونجایی که در کف هستم ، چند بار دیگه هم این دکمه رو فشار دادم و حتی یه بار اونقدر فشار دادم که چیز شد.

همینطور که کف از درو دهنم پاک می کردم متوجه شدم که رسیده ام ایستگاه مترو صادقیه و یهویی بیرون درب ورودی یه خانوم میانسالی پرسید: “پسرم سیل بند از این طرفه؟” والا من هرچی فکر کردم دیدم دستبند و هدبند و کمربند و …ـه بند و حتی .اش بند شنیدم ولی سیل بند به گوشم نخورده بود. اما نخواستم دلشو بشکونم و گفتم آره از همین طرفه.

رسیدم دانشگاه و کوله بار غربتو که لایق شونه ام نبود روی صندلی گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم و از اونجایی که در کف هستم به حاضرین خیره شدم. استاد اومد و قرار بود یکی از مکفوف ها (مکفوف یعنی کسی که بقیه در کفِش هستن. اسم مفعول کفاف. ریشه از کف) بیاد مطلبی رو ارائه بده. صداش خیلی زیر و لرزون بود ، بعد این دوستان ما اجازه ندادن ارائه ی این بنده خدا تموم شه لااقل. یکی می گفت چه صدایی داره . اون یکی می فرمود بیچاره شوهرش. یکی دیگه عرض می کرد پنبه بدین پنبه بدین پرده ی گوشم پاره شد . یه نفر دیگه هم گفت خفه شید بیشعورا ! من از این خوشم اومده میخوام برم بستونمش! یکی هم فریاد برآورد که خودت خفه شو الاغ! این دوست دختر منه. منم زیاد کار به کار کسی نداشتم و درحالیکه انگشتان اشاره رو تو گوشم فرو کرده بودم ، در کف خویش غوطه می خوردم.

بعد از کلاس بود که دیدیم بَه! ببین کی اومده! همون پسره که تو رنگ خدا بازی می کرد. فقط یه ذره خوش تیپ تر شده بود. خلاصه رفتیم باهاش گرم گرفتیم و همینطور کف بود که ازمون می ریخت. گفتیم بیا یه عکس دسته جمعی بگیریم بریم به فامیلامون نشون بدیم کلاس بذاریم. قبول نکرد و گفت فقط تکی و فقط به یه شرط حاضرم دسته جمعی بگیرم. گفتیم چی بگو ما شرطتو داریم. گفت نه ندارین. هی از ما اصرار و از اون انکار. آخرش فهمیدیم رنگ خدا هم تو کفه. یه عکس تکی ازش گرفتیم و بهش قول دادیم به هیشکی نشون ندیم مگه اونایی که شرایطشو داشته باشن.

در راه برگشت سوار مترو شدم و گوشه ای اتراق گزیدم. خسته بودم و کف هام تموم شده بود. دیدم یه بابایی با پسر خردسالش یه جا نشسته و چندتا صندلی اونورتر یه مادری با دختر چهار پنج ساله اش. پسره خیلی نق و نوق می کرد و بالا پایین می پرید تا اینکه چشمش به دختره افتاد. صحنه ی فوق العاده رومنسی بود. یه دفعه ساکت شد و یه ذره خجالت تو چهره اش نمودار گشت. دختره هم با ناز گفت کفشمو نگاه کن و پسرک همچنان خجالت می خورد. باباهه که این صحنه رو می دید رو کرد به فرزند و با هیجان خاصی که فقط از یک پدر میشه دید گفت : بوسش کن بوسش کن.

رسیدیم صادقیه و همه ی کفامو کرده بودم و زار و نحیف و رنجور از واگن مترو خارج شدم. در همین احوال داغون و روحانی بودم که پیرمردی ازم پرسید : ببخشید میخوام برم ایستگاه صادقیه ، کدومو باید سوار شم؟ و من با چشمانی خمار با دست به سمت متروهای شهری اشاره کردم و گفتم : همینو سوار شین. گفت : ممنون. پیر شی جوون. و او نمی دانست که من در جوانی پیر شده بودم بس که کف کرده بودم. وقتی هم رسیدم خونه پدر گرام فریاد برآورد که : اومدی؟ خواستم بگم نه نیومدم ، که یاد پدر پسربچهه افتادم و به این نتیجه رسیدم که همه ی پدران صلاح پسراشونو میخوان و جواب دادم : آره.

در انتها توجه شما رو به جمله ی قصاری از خودم جلب می کنم و امید دارم که تکونتون بده.

آن کس که نداند و نداند که بداند ، تا ابدالدهر در ظرف مرکب بماند.

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه کتبز

در حقیقت بعد از اینکه چندماه پیش و بعد از خوندن بوف کور که خریدش هم داستانی داشت ، جو کتابخونی گرفتتم و افتادم دنبال پیدا کردن و خریدن و خوندن کتابای رمان معروف. اما سال نود تصمیم گرفتم تا شروع نمایشگاه کتاب نخرم و یه دفعه تو نمایشگاه خودمو تخلیه کنم. البته روز شروع نمایشگاه از یکی از دستفروشای انقلاب که افغانی هم بود ، یه کتاب غیرمجاز خریدم.

نمایشگاه شروع شده بود و با چندی از دوستان قرار گذاشتیم بریم. هفت هشت نفر می شدیم و در آخر فقط سه نفر بودیم. یکی ساعت هشت صبح واسه اشون مهمون اومده بود و یکی ظرفاشو نشسته بود (پسره طرف). اون یکی رگ سیاتل پاش گرفته بود و یکی دیگه باباش اجازه نمیداد بیاد. خلاصه رسیدیم و من یه لیستی تهیه کرده بودم و با توجه به پراکندگی غرفه و ناشرا باید همه جا رو می گشتم تا پیداشون کنم اما با توجه به اینکه سرانه ی مطالعه ی اون دوتا دوست در سال حدود چند دقیقه اس تصمیم گرفتم اول بریم ببینیم اونا چی میخوان بخرن و بعدش موقع برگشت کتابامو پیدا می کنم.

حدود دو ساعت تو سالن کتب دانشگاهی یورتمه می رفتیم تا یکی از بچه ها کتاب برنامه نویسی بخره واسه انجام پروژه اش. فی الواقع یه پروژه برداشته که برنامه نویسیش رو از بیخ بلد نیست. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت یه کتاب چهار هزار تومنی خرید و برگشتیم سمت سالن عمومی تا منم رمانایی رو که می خواستم بگیرم اما همونطور که پیش بینی می کردم غر غر و نق نقشون شروع شد. دو سه تا از ناشرا رو دیدم و چندتا کتاب خریدم و کلافه از اون دوتا بی خیال بقیه ی لیست شدم. در راه برگشت هم بخاطر اینکه ژامبون با نوشابه و آب خورده بودم داشتم بالا می آوردم و بوی عرق توی مترو مزید بر علت شد که بیارم بالا اما با استفاده از تکنیک هایی مقاومت کردم و با بدبختی رسیدم خونه.

همون شب به یکی دیگه از بچه ها که بهونه آورده بود و نیومده بود گفتم بیا فردا بریم و گفت باشه. ساعت هفت صبح اس ام اس داده که امروز نمی تونم بیام بارون میاد. نمی خواستم برم اما یه حسی هی وول می زد و پا شدم شال و کلاه کردم و رفتم.

هفت هشت تا کتاب خریدم و یکی از کتابا رو پیدا نمی کردم. مجبور شدم از غرفه دارا بپرسم که این کتابو دارن یا نه. یه نکته ای که متوجه شدم و یاد گرفتم اینه که وقتی یه کتابو میخوای لازم نیست اسمشو کامل بگی. مثل دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم میشه دلتنگیا. عقاید یک دلقک میشه عقاید. یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم میشه بار دیگر و الی آخر. خلاصه این کتابی که من می خواستم و ناشرش نمایشگاه رو تحریم کرده بود ، اولش سلاخ داشت.

رفتم تو یکی از غرفه ها که بقیه کارای نویسنده رو داشت و یه خانوم زیبارویی اونجا بود. البته اینکه میگم زیبارو بود صرفا چیزی که دیدمو میگم وگرنه نظر ندارم که. بهش گفتم ببخشید سلاخ دارین؟ نمی دونم ، انگار امواج اصواتم با صدای ملت قاطی شد و فکر کنم به گوشش رسید که ببخشید بیلاخ دارین؟ یه مقدار جا خورد و بعد از مدتی گفت نه.

عین الاغ دونه دونه غرفه ها رو از نظر گذروندم. گفتم الاغ. یه کتابی بود عاشقانه های یک الاغ خر. یه کتاب روانشناسی هم می خواستم منتهای مراتب یا خیلی گرون بودن یا خیلی تخصصی. انصافا تنها بودم و آقای خودم. فقط از این پسرایی که با دختر اومده بودن و هیچ از کتاب نمی فهمیدن زورم می گرفت. اصلا یه وضعی بودا. اعصابم خرد شد. من اینقدر کول ، انقدر روشنفکر. اون پشمای …نش از شلوارش زده بیرون و صبح تا شوم فکر اینه که بگرده بهترین رستورانای شهرو پیدا کنه. فی نفسه هرچی احمق تر باشی راحت تری.

جمعه کنکور داشتم. به نیت چهارده معصوم از هشتادتا تست چهارده تا زدم و بیسکویت و ساندیسمو گرفتم و اومدم بیرون. تصمیم داشتم بازم برم نمایشگاه چون اولا یکی دوتا کتاب تو مغزم وول می زدن و ثانیا اون جایی که کنکور دادم به نمایشگاه خیلی نزدیک بود و چندتا ایستگاه فقط فاصله داشت.

ساعت یازده نمایشگاه بودم و خیلی شلوغ بود. به خدا سه چهارم جمعیت واسه کلک بازی اومده بودن. واقعا یعنی جای بهتری واسه تفریح و گردش نیست؟ آخه نمایشگاه شلوغ و بمال بمال چه لذتی داره من نمی فهمم.

بعد از اینکه کتابامو خریدم همون دوستی که گفته بود بارون میاد اس ام اس داد که چند ساعت دیگه میخواد بره نمایشگاه. زنگ زدم گفتم من اونجام بیا تا یه ساعت دیگه. اومد و دو بار من شبستانو از این سر تا اون سر رفتم تا پیداش کردم. باز خدا رو شکر موبایل اختراع شده. اونم مثل اسب منو راه برد. هی میگم بابا من از پنج صبح دارم راه میرم میگه چقدر سوسولی بابا. کتابام هم سنگین. ناهارم که نخوردیم. در عین جنازگی و درحالیکه خودمو برای یه ساعت وحشتناک در مترو آماده می کردم که دیدم یه اتوبوس نسبتا خالی میره اونجایی که میخوام.

بیشتر از بیست تا کتاب و نزدیک به صدهزار تومن خرید کردم. بازم شنبه می خواستم برم ولی جونی واسه ام نمونده بود. البته من چون یه مقدار لاغرم خیلی دیر خسته میشم و خیلی کم به غذا نیاز پیدا می کنم و تازه هرچی هم دلم بخواد می تونم بخورم. (چه ربطی داشت؟) به هر روی امیدوارم سال دیگه با انسان های بهتر و زیباتر و فرهیخته تری برم نمایشگاه و امیدوارم با پولایی که خودم بدست آوردم کتاب بخرم و بیش از همه امید دارم که زنده باشم که بتونم برم. آمین.

دیدگاهی بنویسید


آه! ولنتاین من!

یکی از فیوریت های من (مگه مجبوری آخه؟ بگو علاقمندی) اینه که تو سرما قدم بزنم اما وسط قدم زدن یهو حوصله ام سر میره و افکار منفی و پوچ هجوم میارن و تا مدتی دپ می زنم. سر یکی از همین قدم زدنا بود که تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و رو به روی ایستگاه هم یه سینما بود که بلیتای جشنواره رو میفروخت. جمعیت نسبتا زیادی صف کشیده بودن. مردی که پیش من ایستاده بود پرسید اونجا چه خبره؟ یه پسری گفت مثل اینکه بلیت میفروشن. بعد یه ذره شروع کردن به غر زدن که چقدر مردم بیکارن و چه حوصله ای دارن بخاطر یه فیلم تو صف وایستادن و اسکولن و خوشی زده زیر دلشون و … . تو اون جمعیت مذکور تعداد زیادی دختر جوون و نوجوون هم بودن که احتمالا بخاطر دیدن بازیگر مورد علاقه اشون تو سینما بوده که حاضر شدن یکی دو ساعت تو صف وایستن.

حقیقتش من مثل اون دو دوستمون فکر نمی کنم. یعنی فکر می کردم اما الان اینطور نیست. قبلا وقتی می دیدم خانوما جلو طلافروشی وامیستن و زل می زنن به انگشتر و النگو و درباره ی قشنگی و قیمت و خریدشون با هم بحث می کنن ، پوزخند می زدم و می گفتم ببین چه دنیای کوچیکی دارن این بندگان خدا. اما الان اینطور فکر نمی کنم. اونی که دم سینما صف می کشه ، جلو طلافروشی وایمسیته ، پاساژگردی می کنه و چیزی نمی خره حداقل یه هدف و آرزویی داره. هدفش اینه که فیلم ببینه. آرزوش اینه که مثلا قشنگترین گردنبندو بخره. حتی اگه آرزوش خیلی کوچیک باشه اما بالاخره نقطه ای هست که امیدوارش می کنه. واقعا غبطه می خورم به این حالت و از فرط غبطه خوردن میخوام بشینم زمین های های زار بزنم.

از کنار یه پسر هفت هشت ساله ای رد میشم که یه ترازو گذاشته کنار دستش و کتاب درسی و دفتر مشقش جلوش بازه. می دونم که این دفتر و کتاب الکیه و فقط واسه اینه که احساسات مردمو تحریک کنه و من هم نه رابین هودم نه حاتم طایی اما وقتی این صحنه رو می بینم دلم میخواد فواره ی اشک راه بندازم. از اینکه پسرک مجبوره برای کسب درآمد دست به هرکاری بزنه و غیر از وزن کردن مردم و پول گرفتن هدف دیگه ای نداره. نمی دونم ، شایدم هدف دیگه ای هم داشته باشه اما به همین حداقل هدفش هم غبطه می خورم. قطعا از زندگیش راضی نیست ولی سعی می کنه زندگی کنه.

می خواستم سوار مترو بشم و ایستگاه ما هم خیلی شلوغ بود. هنوز سوار قطار نشده راننده درو بست و ملت هم برای اینکه جا نمونن شروع کردن به هل دادن. در دوباره باز شد اما دست یه پیرمرده لای در گیر کرد و وقتی سوار شدیم هی آه و ناله می کرد و نق می زد که شما هل دادین دستم موند لای در. دور از جون شبیه ترمیناتور بود. چشم راستش سبز و سفید شده بود و شاید بخاطر همین قضیه بوده که ندیده انگشتشو کجا میذاره. با خودم گفتم چه پیرمرد سوسولی. حالا دستت مونده لای در دیگه اینقدر کولی بازی نداره که. اما وقتی دستشو نشون داد دیدم اولین بند انگشت کوچیکش در رفته و پوستش هم کنده شده. ولی نمی دونم چرا هیچ دلم نمی خواست زار بزنم. راستش اصلا ناراحت نشدم اما هیچ نمی خواستم این اتفاق واسه خودم بیوفته.

این روزا دلم خیلی میخواد با یه دختربچه ی دو سه ساله ور برم. دوست دارم لپشو بکشم یا انگشتمو بذارم تو دستش و اونم دستشو مشت کنه. میخوام لپشو بوس کنم. میخوام بغلش کنم. میخوام بوش کنم. (چقدر لوس و فوفولم ولی حقیقت همینه)

احساس می کنم دوباره دچار مشکلات روانی شدم. دوباره نسبت به همه چی حساس شدم. خداییش صف کشیدن دم سینما و وایستن جلو طلافروشی و پسرک ترازویی و پیرمرد ترمیناتوری چقدر اهمیت دارن که اینقدر ذهن منو مشغول کردن و حال منو گرفتن؟ انصافا چند وقته نه می تونم با آرامش یه فیلمو تا آخر ببینم و نه می تونم یه کتابو تا ته بخونم. وسطش یه دفعه غمگین میشم. ذهنم منحرف میشه و نمی تونم ادامه بدم. میرم تو وبلاگا می گردم. اونایی که اهل حاشیه نیستن درباره ولنتاین و قلب و لاو و شکسپیر و این صوبتا نوشتن. اصلا هم به این فکر نمی کنن که شاید یکی ببینه و دلش ولنتاین بخواد. بعد امروز یکی از نمره هام اومد. درحالیکه خیلی بیشتر از این انتظار داشتم و باز حالم گرفته شد. پنجشنبه و جمعه هم کنکور دارم و یه مقدار دچار استرس شدم درحالیکه مطمئنم هیچ تستی رو نمی تونم بزنم. به هر روی این روزا هم میگذره و یه روز خوب میاد. البته شاید هم نیاد و روزای خوبم همین الان باشه. شاید هم آینده ای نباشه که بخواد خوب هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


معماری به روایتی دیگر !

این پستو اول بهمن پارسال و بعد از اولین امتحان نوشتم. همیشه وقتی ساعت امتحان تموم میشه حس خوبی دارم و بهترین وقت برای نوشتن مطلبه ولی خب ، این ترم نشد دیگه. ایشالا سعی می کنم بعد از امتحانا ، کم کاری این روزا رو جبران کنم.

—————————————————————

سلام صورتی ! تو جلسه نشستم ، خیره شدم به برگه ، آخره این امتحان ، زندگیه یا مرگه ، از سختیه سوالا ، لرزش می گیره دستم ، تقلبم نمیشه ، جای بدی نشستم ، یه دختره بلوندی ، مراقب کلاسه ، رو به روی صندلیم ، نشسته و پلاسه ، با اینکه درس مهمه ، اما نداره ارزش ، دروازه ی قلب من ، نه در داره نه ارتش ، امتحان و نمره ها ، فدای تار موهات ، فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، از افتادن هیچ کسی ، نمرده تا به حالا ، تجربه ی جالبیست ، *یدن به این سوالا !!

به به ! چه هوای خوبیه یه یه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ها ها ، به سپیده می رسیم ! البته اشتباه نکنین ! فرد مورد نظر سپیده نیست. نسیمم نیست. خدمتتون عرض کنم که بارانم نیست. این بیت صرفا یکی از ابیات یه خواننده ی بنده خدا بوده و هیچ ربطی به من نداره.

خب امروز یه امتحان داشتیم که از قضا اولین امتحان منم بود. شب قبلش با هر ضرب و زوری که شده گرفتم خوابیدم که یهو صدای زنگ اس ام اس منو از خواب پروند. ساعتو دیدم یکه نصفه شبه. حالا متن پیامو داشته باشین : صد جفا گل می کند ، بلبل تحمل می کند ، دوستی آن است که بلبل می کند. خب این به من چه حالا. بلبل هرچی دلش میخواد می کنه و کاری هم از دست من برنمیاد. به هرحال خوابیدم دوباره. خواب دیدم یه دختر وبلاگ نویس سوالای امتحان فردا رو گذاشته تو وبلاگش ومن هرچی بیشتر نگاه می کنم کمتر می فهمم. فکر کنم وبلاگ زهرا بود که این روزا حسابی افتاده رو دور آپدیت. دختر خوب و خوشگلیه ، تفکرات سیاسیش هم مثل منه و ایشالا اگه خدا بخواد مبارک باشه !

صبح با کراهت بیدار شدم و آماده بودم برای رفتن که تو آینه دیدم خط ریشام میزون نیست. به هرشکل درستش کردم و این قضیه باعث شد یه مقدار دیرم بشه. رسیدم به بلوار اصلی. یه تاکسی رد شد که دیدم صندلی جلوش پُره ، هیچی نگفتم. حالا وقت داشتم. یکی دیگه اومد جلو پام نوربالا زد. با خونسردی گفتم متروووووو . که گاز داد رفت. ده دقیقه گذشت. دیگه انصافا دیرم شده بود. یه پژو اومد داد زدم مترو ! یهویی زد رو ترمز و خط ترمزش چند متر کشیده شد رو زمین. چند متر دویدم تا بهش رسیدم. درو که وا کردم رانندهه گفت بابا آریاشهر میرم آقاجان ! ملت حسابی قاطی کردن. همش تقصیر این اح*دی ن/اده. یه پراید اومد که راننده اش خیلی پیر بود ، فقطم یه جا عقب خالی مونده بود. دیگه معطلشم نکردم با شیرجه پریدم رو کاپوتش گفتم جان مادرت مترو. که خوشبختانه گویا مسیرمون به هم می خورد. تو مسیر به این فکر می کردم که چقدر خوب شد دختر نشدم. وگرنه عمرا اگه جرات می کردم سر سیاه زمستون تو این ظلمات شب سوار سواری شخصی بشم.

منم از این راننده ها میخوام! و نیز از اون مسافرا !

خلاصه تو همین فکرا بودم که رسیدم ایستگاه مترو. دیدم قطار داره میاد که تو ایستگاه وایسته ، واسه همین بر سرعتم افزودم. سوار قطار شدم و یه جای ت… هم نشستم و حرکت کردیم. نزدیکای مقصد به این نتیجه ی مهم رسیدم که حدود بیست دقیقه ای زود رسیدم و اگه الان برم دانشگاه ، باید نیم ساعتی تنها تو سرما سگ لرزه بزنم. گفتم یه چند دقیقه تو ایستگاه میشینم تا هم زود نرسم دانشگاه و هم تو اتوبوس جا باشه بشینم. دیگه زیاد وارد جزئیات نشم و بریم سر جلسه امتحان.

وقتی می خواستیم وارد ساختمون بشیم چندتا از برادرای حراست دائم فریاد برمی آوردند که کارت کارت ! خانم کارتت ! بعد دختره گفت کارت ندارم. باز حراستیا خیلی هماهنگ با هم گفتن خانم کارتت. بعد دختره قاطی کرد گفت : گفتم که کارت ندارم مادری. بیا. بعد به من میگین بی ادب. به هر تقدیر رفتم سرکلاس و دیدم همه خواهرای همکلاسی از دیشب اونجا اتراق کرده بودن و صندلیای ته کلاس قرق شده بود. بالاخره یه جای ت… پیدا کردم و نشستم. بعد امیرjj اومد جلوی من نشست. گفتم امیر ! گفت هان ! گفتم این تن بمیره یه ذره به ما عنایت داشته باش. گفت اوکی فقط تو بگو چه سوالی. بعد از چند دقیقه جیغ و ویغ خانما ، مراقب اومد و ساکتشون کرد. بعد گفت جزوه هاتونو بیارین بذارین جلو … هیچ کس ناخنشم نبود … دوباره گفت… سه باره … بعد دیگه قاطی کرد گفت هرکی جزوه اشو نیاره میام … میدم وسط کلاس. بعد از این صحبت ایشون چند نفر پیش قدم شدن و منم آروم آروم پاشدم و رفتم که جزوه امو بذارم که یهو کلاس منور شد. که اینجا از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم.

مراقبه شروع کرد به پخش کردن برگه های سفید و برگه های سوال. در نگاه اول سوالا خیلی ت… به نظر می رسید اما در نگاهای بعدی می شد به این نتیجه رسید که ریده خواهد شد به این امتحان. حتی یکی از دوستان همونجا وسط کلاس پاشد نشست رو دسته ی صندلی و پاهاشو باز کرد و قشنگ رید به برگه ها. منم که اصلا حواسم جای دیگه بود ، زیاد حالیم نشد که سوالا چقدر باحاله. به هر ترتیب صفحه اولو نصفه پر کردم و رفتم صفحه دوم پاسخنامه که دیدم ای بابل ! چرا صفحه هاش خط کشی نداره این ؟ خواستم بدم عوضش کنه که دیدم خب صفحه ی اولش جواب نوشتم و درنتیجه بی خیالش شدم. سگ خورد تو همین مینویسم.

هی پنج دقیقه می نوشتم ، پنج دقیقه به یه نقطه ی خاص نگاه می کردم. حتی یه بار هم نقطه ی خاص به من نگاه کرد. یه دفعه دیدم ساعت ده شده و نیم ساعت بیشتر وقت نمونده و منم هفتاد و پنج درصد سوالا رو جواب ندادم. از شانس من مراقبه که دختر هم بود شروع کرد به لاس زدن با یه آقای سیبیلویی که من از صحبت کردن باهاش اکراه داشتم انقدر خوش تیپ بود. موقعیت رو مغتنم شمردم و به امیرjj گفتم : سوال شیش الف. امیر سرشو تکون تکونی داد و من فهمیدم که هنوز به سوال شیش نرسیده.  و باز هم از فرصت باقیمانده استفاده کردم و به همون نقطه ی خاص خیره شدم.

ساعت ده و نیم شد و مراقب گفت بچه ها برگه هاتونو بیارین… هیچ کس به ناخنشم نگرفت … دوباره … سه باره … بعد قاطی کرد گفت من میرم بیرون دیگه هم برگه هاتونو نمی گیرم … بازم هیشکی … گفت من رفتما ، تق تق تق (پاشو الکی کوبید به زمین مثلا داره میره بیرون) … دریغ از یه نفر … دیگه زد کانال سه برنامه ی رو به فردا و گفت یا برگه هاتونو میارین یا میام تک تکتونو …. . که چند نفر پیش قدم شدن و منم به دنبالشون. وقتی می خواستم جزوه امو بردارم دیدم تعداد زیادی کیف زنونه و دخترونه روی هم تلمباره. واقعا دلم سوخت و خواستم خدمت نوینی کرده باشم و دونه دونه کیفای خواهرای ارزشی رو بهشون بدم که نمی دونم چی شد بی خیال شدم. شاید بخاطر همون نقطه ی خاص بود. شایدم بخاطر حجب و حیایی که من دارم الهی دور خودم بگردم چشم نخورم مادر.

بعد امتحان با تنی چند از دوستان همراه شدیم. یکیشون راست گرای افراطی و اون یکی چپ گرای قاطی و منم میانه روی التقاطی. این دوستان شروع کردن به بحث درباره ی امتحان و دائم می فرمودن که تی صفرو باید می کردی تو آ یک بعد آ یکو می کردی تو اس دو. منم محترمانه بهشون گفتم دوستان عزیزم خفه میشین لطفا ؟ که همونطور که مستحضرید تنها کسی که حرفش پشم هم حساب نمیشه منم. البته مراقبه هم همینطوره. در میانه های راه بودیم که باز اتوبوس منور شد و باز هم از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم. بعدشم که رسیدم خونه و چندساعتی خوابیدم و الانم در خدمت شما هستم. ولی اگه احیانا دیگه کاری با من ندارین برم بخوابم شاید باز نقطه ی خاصی به خوابم اومد. راستی یه چیزی یادم رفت بگم که حتما در پستای بعدی مفصلا بهش می پرداخیم. فعلا بایش ! (بای کی؟ همون نقطه ی خاص؟)

پی نوشت : بعده امتحان به امیرjj میگم آقا پس چی شد. میگه تو نگفتی چه سوالی که. آخه وقتی مراقبه تو دهن من نشسته چطوری بگم ؟

دیدگاهی بنویسید


پروستات بی قرار

امروز با اینکه کلاسم ساعت ۴ شروع می شد اما برای انجام پروژه ی با همگروهیام قرار گذاشتم که دو ساعت زودتر برم دانشگاه. از نکات قابل توجه این پروژه اینه که حتی با تعالیم ارزشمند استاد هم امکان نداره بتونیم انجامش بدیم. بنابراین باید تو اینترنت بگردیم تا شاید بلکه یه فایلی به درد بخوره. البته این پروژه ی ما رو با قیمتای ناعادلانه به فروش می رسونن اما من به یکی از دوستانی که الان داره ارشد می خونه ابراز کردم که آره ، همچین پروژه ای لازم داریم. اون بنده خدا هم دریغ نکرد و یه پروژه ی کامل برام فرستاد.

حالا امروز ساعت ده صبح و درحالیکه در خواب غوطه ور بودم و خواب دختر پادشاه! رو می دیدم یکی از همگروهیا زنگ زد که آقا ، این پروژه امون که کامله ، پس فقط داری میای از نموداراش پرینت هم بگیر. خلاصه من قبول نکردم و گفتم میام دانشگاه دستی می نویسیم. اومدم دانشگاه و چون دوستان نیومده بودن بعد از نیم ساعت چرخیدن با یکی قصد کردیم بریم بوفه. من تازه شیکم رو پر کرده بودم و دوستم ناهار می خواست. خلاصه من چایی خوردم و همینجا بود که کار افتاد دستم.

همگروهیای گرام تشریف فرما شدن و بنده هم شروع کردم به کشیدن نمودارا. بعد حالا هی غر می زنن که چرا اینقدر کند می کشی زود باش دیگه. بیان نمودن که همه کارا رو ما کردیم تو چیکار می کنی پس؟ به هرحال گذشت و تصمیم گرفتیم بی خیال امروز بشیم و یه وقت بهتر روی پروژه امون کار کنیم.

سر کلاس نشسته بودم و هنوز ربعی از ساعت نگذشته بود که حس غریبی در مثانه ام ایجاد گشت. اینم بگم که بخاطر اخلاق خاص و گندی که دارم بیرون از خونه نمیرم دستشویی و کلا به نظرم قضای حاجت کاریست بس چیپ. به هرحال. اواسط کلاس یکی از دخترا که کنار یکی از دوستان نشسته بود گویا فامیلی دوستمون یادش نمیاد و حالا هم میخواد صداش کنه. پس از اسم کوچیکش استفاده می کنه و میگه سجاد ، میشه یه لحظه جزوه اتو بدی؟ و من و سایر دوستان هم که دنبال همچین سوژه هایی هستیم بسیار از این اتفاق مشعوف گشتیم.

استاد آنتراک داد و مثانه ی من لبریز شده بود. بیرون از کلاس شروع کردیم به تیکه انداختن به سجاد. یکی گفت سجاد دیگه شب خوابش نمی بره. اون یکی گفت [بوق][بـــــــوق] و بقیه هم چندتا از این حرفای بوقی زدن و بنده خدا یه دفعه قاطی کرد و بعد کلاس هم بدون خداحافظی ما رو بدرود گفت.

در راه برگشت طوری بودم که هرآن امکان داشت کنترلم از دست بره اما سعی می کردم خونسرد باشم. حتی توی مترو این حس بهم دست داد که انگار یه چیزی داره از پاهام پایین میره که خوشبختانه توهم بود وگرنه با این دوستانی که من دارم باید دانشگامو عوض می کردم. بعدش هم که رسیدم خونه و یکراست اومدم دارم براتون از خاطرات امروزم مینویسم. الانم می خوام بخوابم فردا کلی کار و بار دارم.

پی نوشت: راستی امروز خیلی سرد و بارونی هم بود.

دیدگاهی بنویسید


یک روز کاری

چندتا موضوع واسه نوشتن دارم اما الان خیلی خوابم میاد. این مطلبی که می بینین شیشم آذر پارسال نوشتم و توی سایت قبلیم منتشرش کردم. حالا هم بدون کم و کاست دوباره اینجا میذارمش.

—————————————–

سلام علیکم ! روی سکو وایستادم ، که مشرفه به جاده ، آب میاد از آسمون ، از هر سه نوع ماده ، سرمای دلپذیری ، تو گوشت و استخونم ، رخنه نموده و من ، بند اومده زبونم ، سرفه ای نابهنجار ، عطسه ای نابهنگام ، لرزشای دو فکم ، سرّیِ دست و پاهام ، اینا نشد دلیلی ، برای رفتن من ، منتظر تو هستم ، تو که میایی حتما ! عمرا !!

گویا اتفاقات و داستانای زندگی تمومی نداره و هر روز باید منتظر یه داستان جدید بود. اما بعضی اتفاقا و کارا هستن که هر روز یا هرچند روز یه بار تکرار میشن. مثلا اتفاقایی که تو مسیر رفت و برگشت به سرکار یا محل تحصیل میوفته.

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار و آماده میشم واسه هجرت به دانشگاه. میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم (تازگیا وایمیستم چون اگه بشینم می چسبم به صندلی) تا اتوبوس بیاد. سوار اتوبوس میشم و یه جای خالی پیدا می کنم. کلی ذوق می کنم و واسه خودم تی تاب باز می کنم. اتوبوس دیگه کم کم داره حرکت می کنه یه دفعه راننده می زنه رو ترمز و یه پیرمرد با عصا از پله ها میاد بالا و دقیقا کنار من وایمیسته. این کار یعنی اینکه من باید پاشم و اون پیرمرده که معلوم نیست تا چند سال دیگه زنده باشه بشینه. اتوبوس حرکت می کنه و تو ایستگاه بعدی شصت هفتادتا بچه مدرسه ای میان بالا. بوی عرق و تعفن پر میشه و این راننده هم از ترمز زدن و دستی کشیدن دریغ نمی کنه. به هرحال می رسم مترو.

تا میخوام از در ورودی ایستگاه وارد بشم یه پیرمردی پیرزنی چیزی میوفته جلوم و نه میشه از راست سبقت گرفت نه از چپ. خلاصه به هر زحمتی ردش می کنم بعد یهویی نمی دونم از کجا یه جمعیت میلیونی از رو­ به رو به سمتم حمله می کنن. یه لحظه به این فکر می کنم که صد و هشتاد درجه بچرخم و دوتا پا دیگه قرض کنم و بزنم به چاک ولی اینجا منطق میگه که دیرت میشه. از پله ها میرم بالا و چند دقیقه ای صبر می کنم تا قطار بیاد. بعد که از دور می بینمش پا میشم و میرم اونجایی وایمیستم که همه ملت وایستادن. آخه گویا در واگن اونجا باز میشه. حالا خوبه تو قطار جا واسه همه هست اینقدر تقلا می کنن و هل میدن اگه نبود که همونجا شلوارتم درمیاوردن. به هرترتیب میرم تو واگن و یه جا می گیرم میشینم. بقیه میرن طبقه ی بالا که من نمی دونم اونجا چی داره احتمالا دافا میرن اونجا. یه پسر جوونی میاد پیش من میشینه و گوشی اچ تی سیشو درمیاره و هندزفریشو می کنه تو گوشش. صدای دیس دیس آهنگ به گوش من می رسه و من خیلی رو این صدا حساسم. رشته های عصبیم با این صدا منقبض میشن. یه چند دقیقه میگذره. یه صدای تپ تپی میاد. سرمو برمی گردونم می بینم پسره داره پای راستشو با ریتم آهنگ می کوبه زمین. رشته های عصبیم دیگه جر خوردن. بعد از این پاره شدن رشته ها ، از چندتا صندلی اونورتر صدای آهنگ ترنس میاد که یکی داره روش کردی میخونه. به جون خودم اگه اسپیکر ۶۰۰ واتم به گوشی وصل کنی همچین صدایی نمیده. مترو می رسه اولین ایستگاه و پیرمردا به سمت قطار هجوم میارن. یکیشون که احتمالا از بقیه زپرتی تره میاد پیش ما میشینه. دست می کنه تو جیبش و یه نخودچی درمیاره و میندازه بالا. آخه پدرجان ، پیر شدی ، آلزایمر داری ، دندون نداری ، شعور که داری ؟ صدای ملچ ملوچ جویدنش کاملا تو مغزم فرو میره و نمی دونم یه نخودچی چقدر نیاز به جویدن داره.

از خدا می خواستم که هرچه سریعتر این آهنگی که داره پسره گوش میده عوض بشه و دیگه صدای تپ تپش نیاد. این اتفاق میوفته اما پسر شروع می کنه به سه ضرب زدن. انگشتای پاشو تا ساق پاش بالا میاره و با تموم قدرت اونو می کوبه زمین. پیرمرده یه نخودچی دیگه میندازه بالا. شایدم پسته. مترو می رسه ایستگاه. یه مردی میاد جلوی من میشینه. البته قبل از نشستن پای منم لگد می کنه و یه ببخشیدی هم تحویل میده. آهنگ کردی میره تراک بعدی. رو آهنگ هوی متال یارو کردی خونده. این مرده که تازه به جمع گرم و صمیمی ما اضافه شده انگار غم دنیا زیادی رو دوشش سنگینی می کنه چون هر چند دقیقه یه نفس عمیق می کشه. پسره با جفت پاها به زمین می کوبه. پیرمرده نارنگی از تو جیبش درمیاره. مرده نفسای عمیقشو با سوز بیشتری می کشه. بلندگوی مترو هم بالای سر ما چهارتاست. فی الواقع من طنین ملودی زیر رو با گوش جان میشونم :

دیس دیس … تپ تپ …. ملچ ملچ …. چیکی چیکی (صدای مترو) ….. تپ تپ … هیییییییی هییییییییی ….. ایستگاه بعد ایر ….. چیکی چیکی ….. وه کو روژانی …. وه کو روژانی ….. ملچ ملچ …. شترق شترق(پاشو محکم می کوبه)…… هییییییی هیییییییییی … دیس دیس

رسیدم به مقصد. تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا باید خودمو به سرعت به اتوبوسا برسونم. اگه دیر برسم رو پای راننده هم جا نیست بشینم. با تمام توان می دوم و همه ی مسافرا رو جا میذارم. دیگه از این سریعتر نمیشه ، هوا رو مه می گیره و شب میشه. قانون نسبیتو به عینه تجربه می کنم. اینقدر سریع دویدم که چندساعت برگشتم به عقب. اتوبوسو می بینم که یه مرد چاقی که یه شال گردن سفید و مشکی گردنشه کنارش وایستاده. رسیدم به اتوبوس. اما زهی خیال باطل. همه دخترا نشستن رو صندلیا و جالب اینجاست که همشون با قطاری که من اومدم اومدن. به هرشکل می چپم تو اتوبوسو و اون مرد چاقه هی از پایین هل میده. من کنسرو کم می خورم ولی زیاد کنسرو شدم. حالا این وسط یه پیرزنه اشتباه سوار شده و میخواد پیاده بشه…..

رسیدم دانشگاه و رفتم سرکلاس. همیشه تو این کلاس یه پسری میاد پیش من میشینه که تا شب اعصاب و روان منو به یه چیزی میده. احتمالا باید بچه کرمان باشه و هرچند که من به بچه های کرمان و اطراف!  ارادت ویژه ای دارم اما به خودم بیشتر اردات دارم. میرم یه جایی میشینم که نه میتونه سمت چپم بشینه نه راست. پسره میاد تو کلاسو و وقتی منو می بینه قیافه اش یه جوری میشه. میره تو هم . منم زیر لب یه لبخند ملیح و پیروزمندانه ای می زنم. میاد پشت من میشینه. یه چند دقیقه ای نمیگذره که وسط درس استاد لرزه میوفته به صندلیم. میخوام برم زیر میز پناه بگیرم یه وقت آوار نریزه رو سرم ، میز پیدا نمی کنم. اون موقع که تو مدرسه به ما می گفتن برید زیر میز ، حالیشون نبوده که تو دانشگاه میز از کجا بیاریم حالا. به هرحال. ولی می بینم بقیه عادی نشستن و هیچ به ناخن مبارک هم نمیارن. دوباره یه پس­لرزه شدید میاد. اینجاست که من می فهمم یکی از پشت داره پاشو می کوبه به صندلیم. پسره خیلی قشنگ پاشو انداخته رو پاشو داره تکون تکون میده و اصلا ملتفت نیست که این تکون دادنا منجر به اصابت پاش با صندلی من میشه. بعد از چند دقیقه صدای خِر خِر میاد. نگو کف کفششو می کشه به میله ی پشت صندلی من. البته اینو بهتون نگفتم که بر طبق عادت همیشه ، درسو با خودش زمزمه می کنه. کلاس قرآنه و استاد از همه میخواد که روخونی کنن و این بنده خدا هم از اول کلاس تا آخرش تو گوش بنده آیات قرآنو با صوتی دلنشین تلاوت می کنه. بعد هر کلمه رو که نمیتونه تلفظ کنه از من می پرسه که با سردی جوابشو میدم. باز می بینم داره اشتباه می خونه.

دیگه از ذکر جزئیات بگذریم. حالا انصافا به نظر شما من عصبی ام ؟ من کمرو ام ؟ یا بقیه مشکل دارن ؟ به هرحال امیدوارم هرکی این وسط مورد داره خدا بزنه تو کمرش نصف بشه ، زیر تریلی له بشه ، به معشوقش هم نرسه ! الفاتحمه الصلوات.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2