مغزم می خاره

مگه چمه؟ میخوام وقتی بزرگتر شدم و بچه دار شدم و بچه ام هم دختر بود ، برم اسم دخترمو بذارم هوشنگ. خیلی هم جدی میگم و در این کار بسیار مصمم. چطور ماهان اسم دختر میشه بعد هوشنگ نمیشه؟

نمی دونم تا حالا اسم خارش مغز رو شنیدین یا نه و اگر نشنیدین لابد الان یاد فیلم اره ۳ و جمجمه ی باز شده ی جیگساو افتادین. الان هم که روزای هالووین و این جوادبازیاس. اما باید خدمتتون عرض کنم که به سختی در اشتباهید و خارش مغز یک اصطلاح علمی ثابت شده اس. البته اگه بخواین مغزتونو بخارونین راهش این نیست که چوب تو گوش بکنین و خرت خرت مغزو بخارونین.

حتما براتون پیش اومده که یه آهنگی رو گوش کرده باشین و شب موقع خواب دمار از روزگارتون درآورده باشه و تیکه های آهنگ اینقدر رو مغزتون رژه بره که عطای خوابیدنو به لقاش ببخشین و پاشین آهنگو گوش کنین. واسه من که به شخصه پیش اومده و به این حالت هم میگن خارش مغز. یعنی ریتم یه آهنگ طوری وارد مغز میشه که دائما درحال زمزمه اش هستین و یا تو ذهن دارین مرورش می کنین که این به شدت هم آزاردهنده اس.

هوشنگ … بابایی دو دقیقه آروم باش دارم تایپ می کنم. … عزیزم … یه لحظه بتمرگ

چندتا آهنگ هست که مغز منو دچار خارش کرده و البته آهنگای بیشتری این بلا رو سر مغزم آوردن ولی این چندتا خیلی شدیدتر بودن و خواب رو از چشمانم ربودند.

یکیش که همون آهنگ لیثیوم اونسنسه که قبلا درباره اش نوشتم و گذاشتمش واسه دانلود. یعنی اون اوایل می شد دو ساعت فقط همین یه آهنگو با هدفون گوش می دادم و بازم مغزم می خارید. وانگهی، گوشام سرویس می شدن.

دومیش آهنگ اسپیک لیندسی لوهان بود که به قدری خاروند منو که مجبور شدم آهنگو بریزم تو رم گوشی و تاچند روز هر یکی دو ساعت یه بار با هندزفری گوش می دادم. خلاصه سر این آهنگ خیلی اذیت شدم و همش وولوولک داشتم که برم آهنگو گوش بدم.

دانلود آهنگ Speak از Lindsay Lohan

آهان. این مهمترین و اصلی ترین آهنگیه که مغزمو خارونده و مجبورم می کرد شبا نخوابم و آهنگو گوش کنم. البته با تنظیم اصلی خود آهنگ حال نکردم اما ریمیکسش و صدای خشدار سلطان خیلی قشنگ رو مغزم خش انداخت.

دانلود ریمیکس آهنگ عشق دو حرفی از محسن چاوشی

و اما همین یه ماه پیش بود که یه ویدئو موزیک کره ای از اینترنت دانلود کردم و الان در بهترین حالت باید هر سه روز یه بار مصرف کنم. صبح که بیدار میشم یه بار گوش می کنم و اگه این کارو نکنم هی تو ذهنم شا شا شا شا شا تکرار میشه. راستش یاد کارتونای زمان شاه بزمک میفتم. ضمنا از وسطی خوشم میاد!

دانلود آهنگ Shanghai Romance از Orange Caramel

خلاصه که مغز نمونده واسه امون … نکن بچه … هوشنگ جان … نکن پدرسگ، نکن پدرعن، د نکن بی پدر. نمی دونم فحش مردونه بهش بدم یا زنونه. بچه ام ترانس شده. از من به شما نصیحت اسم دخترونه رو پسر و ایضا پسرونه رو دختر نذارین. من تا یه مدت مدیدی فکر می کردم رها و آوش اسامی دختره، ماهان اسم پسر. نکنین. اسم نذارین.

دیدگاهی بنویسید


مس سرچشمه سرور فجر شهید سپاسیه

الان که دارم این سطور رو تقریر می کنه شباهنگامه و هرچقدر انتظار کشیدم تا نعره های تولد تولد تولدت مبارک رو بشنوم ره به جایی نبرده و دستم موند تو پوست خربزه. شاید بخاطر استقلال بی خیال جشن تولد شدن و بله من الان سه نفرو می بینم که دارن تو پارک والیبال ساحلی بازی می کنن. دوتا دختر و یه پسر. پسره ماشالله ماشالله از دهنش نمی افته بدبخت ذلیل. جای اینکه بره واسه استقلال شادی کنه …

من طفیلی کودن بیش نبودم. سال ۷۶ بود و هنوز عقلم در ماتحتم قرار داشت. مربی اسقلال ناصر حجازی فقید و پسرش هم از بازیکنای تیم بود. خب من بخشی از نام خانوادگیم با ناصرخان یکیه و از همین روی طرفدار استقلال شدم. البته فامیلی من یه پسوند بیخودی هم داره که اگه بتونم حذفش می کنم. واسه کشیدن فامیلیم تریلی لازمه و این منو اذیت می کنه ، وانگهی اون “نژاد” تهش نوشته میشه ولی خونده نمیشه و همه هم اینو می دونن. می دونین ، هفتصد هزار سال پیش پدربزگ پدرم و یا پدر پدربزرگم و یا پدر پدر پدرم میره سجل بگیره و همین فامیلی الانمو پیشنهاد میده. یارو ثبت احوالیه میگه اینکه فارسی نیست که؟ پدربزرگه میگه بابام جان این کجاش غیرفارسیه آخه؟ خلاصه طرف میگه یه نژاد بنداز تنگش نه حرف تو نه حرف من. حالا فارغ از این ماجرا ، به نظر من فامیلی هایی که مثل من آخرشون “یان” داره خیلی باکلاسن و از این بابت خیلی خوبم.

 من همچنان منتظر صدای تولد تولد هستم. الان صدای جیغ و ویغ دو تا گربه بلند شده که گویا دارن با هم نبرد می کنن. گربه با دوبنده ی سفید در سمت راست و گربه ی یشمی خال خال پشمی در سمت چپ. حالا رفتن زیر یه ماشین پارک شده و نمی دونم دارن دعوا می کنن یا کار دیگه ای. البته من یه مقدار خوف برم داشته. میگن وقتی میخواد زلزله بشه حیوونا زودتر می فهمن. الان سه هزار میلیارد شبه که با صدای گربه ها منتظرم زلزله بیاد.

مثل سایر مردا از گربه خوشم نمیاد. با این حال خواب گربه دار زیاد می بینم. یه بار خواب دیدم تو حیاط خونه مادربزرگم یه گربه ی یک و نیم متری یه دست سفید با چشمای قرمز درخشنده رو به روم کز کرده. نمی دونم من انگولکش کردم یا خودش خودشو ، اما یه دفعه به سمتم حمله ور شد و یقه تو یقه شدیم. دخترخاله ام هم از پنجره تشویق می کرد. حالا یا منو یا گریهه رو.

یکی دو روز پیش فیلم Jackass 3D رو دیدم. فیلم یه حالت مستندوار داشت با کلی کثافت کاری. مثلا می خواستن معرکه بگیرن و ژانگولر بازی دربیارن. برای مثال <خطر حال به هم خوردن> یه مرتیکه ی چاقی رو مینداختن رو تردمیل بدوئه. بعد عرقشو توی لیوان جمع کردن دادن یکی خورد و اونم هرچی داشت و نداشت بالا آورد. <پایان خطر حال به هم خوردن> من واقعا نمی فهمم ، جدی میگم ، نمی فهمم چرا فیلم اینقدر فروش کرده. آخه دیدن دستشویی کردن ملت هم نیاز به سینما رفتن داره؟

 و بیشتر خواهران مکرمه اهل شبکه ها بودن اما خب ، من از بُعد روانشناسانه و جامعه شناسانه ی اون دوتا برنامه خوشم می اومد. البته می تونم شبا از اینترنت دانلود کنم ولی حسش نی. الان دیگه کم تلویزیون می بینم و اگر هم بخوام نود یا فوتبال ببینم ، نمیذارن که ببینم. واسه همین رفتم یه آنتن دیجیتال یو اس بی خریدم و با لپ تاپ هر کانالیو بخوام نگاه می کنم. البته با کلی مکافات ، بس که آنتش ضعیفه.

خب بای! (ناگهانی و کوبنده)

پی نوشت: شیرینی خوردم ولی مسواک نمی زنم. حسش نی …

دیدگاهی بنویسید


اسکیزوفرنی هات دارم

عده ای توی پارک رو به روی خونه امون تولد گرفتن. از نعره ها و عربده هاشون مشخصه که تولد یک شخص نر خره. البته واژه ی نر خر از علاقمندی های پدر محسوب میشه و به همه این صفت رو اطلاق می کنه ، حتی اگه طرف مونث باشه. از واژگان مورد علاقه ی والده هم می تونم به بنده ی خدا اشاره کنم که هر وقت قصد تخریب و تحقیر بنده رو داره به من میگه بنده ی خدا. انگار خودش نیست. مثلا میگه یه کم غذا بخور بنده ی خدا داری از ضعف می میری. خب وقتی نمی تونم بخورم و غذا از گلوم پایین نمیره ضعف می کنم دیگه. میشم شخصیت اول رمان مسخ که اینقدر غذا نخورد تا مرد.

البته گویا روزهایی خاکستری و تاریک من رو به پایانه. ظرف دو روز سه پیشنهاد برای کلاسای آموزشی و درسی بهم شده یک پیشنهاد کاری هم داشتم که بخاطر درس و کنکور رد کردم. حالا یه وقت فکر نکنین چه آدم با کلاسی هستم و میخوام کلاس بذارم. نه ، اصلا اینطوری نیست اما آدم باکلاسی هستم کلا. برفرض به اسم کوچیک من دقت کنین. حامد. یکی از های کلاس ترین اسم هاس و اگه می تونستم اسم بچه امو میذاشتم حامد. وانگهی اگر بچه دختر بشه باید این آرزو رو به گور ببرم و از اونجایی که طبق قانون مدنی نمی تونم اسم بچه امو همنام خودم انتخاب کنم ، لکن در هر صورت این آرزو رو به گور می برم.

گفتم گور. این زبون قاصرم چند مدتیست که دچار مشکلات عدیده شده و فی الحال اون درز وسطش یه قاچ عظیم خورده و هرچی می خورم – حتی بزاق – دچار سوزش میشه. جوش های قرمز بدون درد روی زبونم پر شده و این ها از علایم سرطان زبانه. البته من همیشه از خدا می خواستم که منو بمیرونه و یه فرصتی هم بهم بده که هارد کامپیوترمو پاک کنم و بعدش خیلی ریلکس بمیرم. اما خیلی ضایعس که بعد از مرگم بگن طرف سرطان زبون داشت. پیش خودشون میگن بچه اینقدر حرف نزد که زبونش ترکید.

حالا فکر کنین بخاطر سرطان زبونمو ببُرن. باید کم کم به فکر یادگیری زبان باغچه بونی باشم. من الان فقط شکلک آخ*ند رو بلدم که یه دایره اس. ضمنا به لطف کم خوابی و استفاده ی مفرط از مانیتورهای مختلف ، چشمای بلوریم هم رو به کوریه و بعد از اینکه کور شدم و زبونمو بریدن ، فقط می تونم صداهای اطرافمو بشنوم و دقیقا میشم مثل شخصیت اول رمان مسخ.

خب ، چراغای پارکو خاموش کردن که نر خرها تشریف ببرن خونه اشون. عرض کنم که من تا حالا پامو تو پارک رو به روی خونه امون نذاشتم ولی تو پارک اونوری زیاد رفتم. بیشتر حالت لجبازی داره. مادر گرام میگه چقدر ضعیف شدی بنده ی خدا برو یه ذره تو این پارک رو به رو با این دستگاها ورزش کن یه ذره عضله بیاری. واقعا عضله بیارم که چی بشه؟

طفیل که بودم قد یک الاغ انرژی داشتم و صبح تا شوم بالا پایین می پریدم. با پسرداییام و بکس کوچه می رفتیم فوتبال و دوچرخه سواری. یه دقه آروم نداشتم. اوقات تنهایی هم توپو می زدم به دیوار برمی گشت شیرجه می زدم می گرفتمش. یه بار نشد دیواره بی معرفتی کنه توپو پس نده. دمش گرم.

واقعا همین دیوار درس بزرگی به ما میده. میگه که نیاز به بقیه ی آدما نیست و فقط اگه می شد مثل حلزون از خودمون بارور می شدیم ، اون وقت هیچ نیازی به هیچ کسی نداشتیم. اما من صد در صد با نظریه ی دیوار موافق نیستم ولی نود و هشت و دو دهم درصد موافقم. البته من خودم یه نظریه دارم که اسمشو گذاشتم تئوری پیش فرض یا دیفالت. با این مضمون که برای هر اتفاق و پدیده ای یک پیش فرض وجود داره و اگه اتفاقی غیر از پیش فرض بیفته ، در نتیجه پیش فرض نقض شده. مثلا پیش فرض شوت زدن به دیوار اینه که توپ برگرده ولی اگه توپ بره تو شیکم دیوار پیش فرض نقض شده.

در انتها یک توصیه ی اخلاقی به شما می کنم. اگه ظرف مدت چهل و هشت ساعت سرجمع هفت ساعت خوابیدین و اگر در همین مدت ، تنها دو وعده ی غذایی تناول کردین ، به هیچ عنوان تصمیمای بزرگ نگیرین و قول های اساسی ندین زیرا وقتی که به هوش بیاین می فهمین که چه شکری خوردین. چون من الان یادم نمیاد دیروز چه کارهایی انجام دادم و چه تصمیماتی گرفتم و مغزم به قدری قوزفیش شده که الان یادم نیست پاراگراف اول درباره چی بود.

حالا باور می کنین اگه بگم از پارک رو به روی خونه امون داره صدای عرعر میاد؟

دیدگاهی بنویسید


منم که شهره شهرم

خوابم میاد. بوی کاغذی که آغشته به ادکلن باسه تو مشامم پر شده. همیشه وقتی حالم گرفته میشه ، تو ایستگاه مترو از پسرایی که کاغذای خوشبو تعارف می کنن یه دونه می گیرم و بو می کنم و میذارم تو جیبم. بعد میارم خونه و میذارم رو میزم کنار سیستم. بوش خفه ام می کنه. حالم به هم می خوره. لکن دلم نمیاد بندازمش دور. امروز دلم واسه پسره سوخت. همونی که عطر و ادکلن میفروخت. یه کاغذ تستر ازش گرفتم و خیلی سریع یه مقدار از شیشه ی عطری که دستش بود به مچم زد. بعد به سرعت رفت سمت دکه اش و گفت ادکلنای دیگه هم دارم. حال نداشتم. خیلی وقته که حال ندارم. بهش گفتم بعدا … بعدا … و با لبخندی پر از یأس به چهره ی بهت زده اش خیره شدم و راهمو گرفتم رفتم.

الان دارم جدیدترین آهنگ آریا آرام نژادو گوش میدم. اگه گوش نمی دادم انگیزه و حس نوشتنم نمی اومد. ملودی قشنگی داره و ترانه اش هم اعتراضیه. سه سال پیش و قبل از جریانات پیرالسال هم یکی از آهنگاشو دانلود کرده بودم. خوشم اومد. اون موقع هنوز معروف نشده بود. وانگهی … الانم زیاد مشهور نیست.

خب طبق پیش بینی ناصر حجازی هم فوت کرد. می دونین ، حجازی واسه من اسطوره نبود. الگو نبود. برام یه آدم معروفی بود مثل بقیه آدما. اما دوسش داشتم. اما تو زندگیم تاثیرگذار بود. چون نام خانوداگی من شبیه فامیلیش بود حس خاصی نسبت بهش داشتم. حقیقتش حس افتخار. دوست نداشتم بمیره. حداقل الان نه. ولی رای خدا قاطع تر از حرف چند میلیون نفر آدمه. خدا بعضی اوقات که نه ، خیلی وقتا صفت حکیم رو به رحیم ترجیح میده. نمونه اش ناصر حجازی. مثالش من.

امروز روز مادر بود. مامان من دقیقا همون تصوریه که میشه از یک مادر داشت. همون تصوری که همه از لفظ مادر دارن. فوق العاده از لحاظ عاطفی بهش وابسته ام. دیشب از نت یه اس ام اس تبریک رو یه تیکه کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم تا وقتی امروز خونه نیستم براش بفرستم. تاثیرش بیشتره اینطوری. درعین ناامیدی و تلخی و زهرکامی تو اتوبوس براش تایپ کردم و فرستادم. نمی دونم از کجا یه جمله ای درجواب برام فرستاد. یه عبارت امیدوارکننده بود. می دونه. می بینه که حالم خوش نیست. می فهمه. می دونم. مطمئنم دوستم داره.

میخوام آخر هر پست چندبیت شعر بذارم. چه شعر کلاسیک و چه ترانه. ضمنا واسه آینده برنامه های وِیژه ای دارم. اگه اتفاق امیدوارکننده ای نیوفته به انجام می رسونمشون.

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

خدا بگم خواجه رو چیکار نکنه که شعراش به درد همون هزار سال پیش می خوره. راستش به تناسخ اعتقاد ندارم اما فکر می کنم تو زندگی قبلیم رفیق حافظ بودم!!

دیدگاهی بنویسید


زرافه راه راه

چندی پیش با پدر گرام می خواستیم دوتایی جایی بریم که نمی شد با ماشین شخصی رفت. رفتیم سر خیابون و قصد سوار شدن به تاکسی داشتیم و هرچه مقصدمونو فریاد می زدیم چهره ی راننده بود که درهم می رفت. بالاخره پراید آلبالو رنگ براقی جلو پامون توقف کرد و با اینکه من فهمیدم که راننده‌ش زنه سوار شدیم. می دونین ، من اگه راننده ی تاکسی ای خانوم باشه سوار نمیشم. دلیلش هم همون مشکلم با نسوانه. به هر روی. یه نگاهی تو ماشینش چرخوندم و واقعا تر تمیز بود. حتی این لاستیکایی که زیر پام بود انگار همین الان خریده بود ، دلم نمی‌اومد خاکیش کنم. خود راننده هم با اینکه خوشگل نبود ولی سانتی مانتال بود. بعد یه دفعه متوجه شدم داره گاز تند میده و جلو ملت بوق و نوربالا نمی زنه. گفتم الانه که دوتا مرد دویست کیلویی بپرن بالا خفتمون کنن یا حداقلش خودش یه اسلحه ی کوچولوی طلایی دربیاره و مغزمونو نشونه بگیره. ولی نه ، خانوم خوبی بود فقط حیف که سنش یخده زیاد بود.

انصافا من خودم با این همه ریش سیبیل چیز نمی کنم جاهای خلوت سوار مسافربرای شخصی بشم و همیشه وقتی مجبورم در ظلمات شب پیاده برم بر سرعتم می افزایم که از خفت شدن مصون بمونم. وانگهی من پول و وسیله ی ارزشمندی همراهم نیست ولی خب اونا وقتی ببینن کسی بهشون حال نداده می زنن یه دستشو قطع می کنن همینجوری دورهمی. البته فوبیای خفت شدن ندارم ولی به هر حال خطر هر لحظه در کمینه.

حالا من که مَردم و اگر هم قرار بر خفت گیری باشه فقط پول و موبایله. من یادم میاد خفاش شب فوقش یه پولی طلایی چیزی می دزدید و یه کاری هم می کرد و بعد طرفو می کشت. اما الان و با پیشرفت تکنولوژی حرکات جدیدی هم از دوستان خفتگیر می بینیم.

مثلا همین عقرب سیاه که تازگیا تبرئه شد. البته بنده ی خدا مثل من بعضی وقتا سادیسمش اود می کرده و طفلک نمی تونسته جلو خودشو بگیره بیچاره و هرکیو سوار ماشینش می کرده به انواع و اقسام شکن*جه ها مهمون می کرده.

واقعا حیفه که خدا دست و پای مارو بسته وگرنه کلی کارا هست که حتی تو بهشت هم عمرا بذاره انجامشون بدیم. مثلا همین شکن*جه کردن آدما. وقتی فکر می کنم که یه نفرو تو یه زیرزمین زندانی کردم و هرچند وقت یه بار یه تفریحی باهم می کنیم و آزمایشات پزشکی ای که از اوان کودکی ذهنمو مشغول کرده روش پیاده می کنم مشعوف میشم اما بعد از مدتی سرخورده میرم چون نمی تونم این اعمال جذابو انجام بدم. صد افسوس …

الان دارم می گردم دنبال یه اسم دهن پر کن. کرکس و عقرب و خفاش و گوزن دیگه خز شده. می دونین من قبل از اینکه به سرنتی پیتی علاقه پیدا کنم یه عروسک بادکنکی زرافه ای داشتم که خیلی خوشگل بود و از همون موقع ارادت خاصی به زرافه ها پیدا کردم. هروقت هم می تونستم زرافهه رو با اعمال شاقه ملذوذ می ساختم. بنابراین من کنیه ی زرافه ی راه راه قرمز و مشکی (پیرهن میلان) رو برای خودم انتخاب می کنم و فعلا باید به فکر یه سواری باشم که کارمو باهاش انجام بدم. بدبختی محلش یادم نبود. یه خرابه ای چیزی هم باید جور کنم که صدا به صدا نرسه. گرفتاریم یکی دوتا هم نیست که ، ابزارش رو هم باید تهیه کنم. خداییش تو مملکت ما به جوونا بها نمیدن فقط یه او*ین هست. والا

دیدگاهی بنویسید


در جستجوی اریک

تو این چند پست اخیر خیلی عق زدم و از اونجا که تنها نشونه ی شروع بچه دار شدن تو سریالای ما اینه که زنه تو دستشویی عق بزنه ، ذهنم منحرف شد سمت بچه و نوزاد. البته خارجیا تمام مراحل تکوینی شکل گیری و رشد و نمو نوزاد رو به تصویر می کشن که اونا ذهن منو به جاهای دیگه منحرف می کنن. داشتم می گفتم. یکی از موضوعاتی که بهش فکر کردم اینه که اگه من بچه دار شدم اسمشو چی بذارم؟ چطوری بزرگش کنم؟ البته این افکار بیشتر برای دخترای تین ایج اهمیت داره و به هیچ عنوان واسه من مهم نیست چون من اگه بخوام این توانایی رو دارم که میلیاردها میلیارد بچه تولید کنم.

حقیقتش دختر پسر بودن بچه زیاد مهم نیست فقط سالم باشه. (اولین عق) یه قل و دوقلو و سه قلو و ده قلو بودنش هم مهم نیست. من که نمیخوام تو شیکمم جاشون بدم. ولی خب پسرا یه چیز دیگه‌ن. کر کثیف و عین نجاست. وقتی به سن بلوغ می رسن بوی گند عرقشون از صد فرسخی استشمام میشه و لباسای زیرشون هم کثافت. پاهاشون… زیر ناخونای پاشون سیاه و پر از انگل و میکروب. عـــق (دومیش). بدتر از همه اینا پشمالو و فرفری و اه وقتی میره دستشویی شماره دو ، چهار روز طول می کشه بوش بره. مهم تر از همه اینکه تربیتش با باباشه و وقتی معتاد و دزد و قاچاقچی از آب دراومد هیچ غلطی نمیشه کرد چون زورش زیاده و من پیر و لاجون.

اما بچه اگه دختر باشه از همون نوزادی ترتمیزه و خدادادی تمیز هم می مونه. می دونین من حتی این فکرو می کنم که دخترا اصلا دستشویی نمیرن و مثلا تو دانشگاه هم اگه برن دستشویی فقط بخاطر آرایشه. البته چند وقت پیش یه دختره به دوستش گفت من دستشوییم گرفته برم که یه ذره ذهنیتم به هم خورد. بحث تربیت و لباسای زیر هم که به من مربوط نمیشه و مامانش باید این مسائل رو حل کنه و من فقط وقتی یکی مزاحمش شد وارد عمل میشم. تازه وقتی پیر بشم و زنم از ریخت بیفته می تونم دخترمو نگاه کنم و یاد جوونیام بیفتم. هروقت هم که دلم خواست می تونم بزنمش چون زورم زیاده. مونس باباش هم که هست. ولی کلا دختر یا پسر بودن بچه فرقی نمی کنه اما اگه بچه‌م پسر شد درجا تو بیمارستان زنمو طلاق میدم و مهرم حلال جونم آزاد. من کثافت تحویل دنیا نمیدم.

اما موضوع بعدی مسئله ی اسم بچه‌س. همونطور که قبلا هم گفتم اسم آدما روی شخصیتشون تاثیرگذاره و منم دوست ندارم بچه‌م دزد و قاچاقچی و معتاد شه. به نظرم اسم گذاشتن واسه دختر آسون تره چون از اسامی پسر خاطره زیاد دارم و هرچی هم خاطره دارم همه چرک و کثافته (سومین) و کاش می شد اسم خودمو بذارم رو پسرم. اما بی شوخی به نظرم اسامی ایرانی واسه دختر بهتره. نمی دونم چرا ولی ذهنیت خوبی رو اسمای دختر عربی ندارم. حالا اینکه من چه اسمایی رو دوست دارم بماند که گفتنش خوب نیست و پشت سرم حرف درمیاد.

اما اسم پسر. اسامی عربی رو ترجیح میدم و دلیلش هم نمی دونم شاید چون اسم خودم عربیه. الان اسم خاصی مدنظرم نیست ولی اگه می شد اسمشو میذاشتم اریک. (اریک که عربی نیست) البته قبلا از کوین خیلی خوشم می اومد بخاطر فیلم تنها در خانه. کوین اسپیسی و کوین کاستنر هم که هستن و حداقل کاستنر خوش تیپه شاید پسرم هم شبیه کاستنر بشه. اما اریک چی؟ اریک کانتونا. نه بچه‌م شبیه سگ میشه نمیخوام. همون کوین خوبه. البته الان یادم اومد کوین کورانی هم هست که خیلی داغونه و همون میذارم اریک. راستی اریک استیفلر سری امریکن پای یادم نبود… (بس کن این حرفای خاله زنکو …)

چند ماهی میشه که باید هرچند ساعت یه بار برم دستشویی. قبلا حتی می تونستم ۲۴ ساعت خودمو نگه دارم اما الان وقتی بهم فشار میاد تمرکزم می ریزه به هم. واسه اولین بار بعد از پونزده سال هم تو دانشگاه رفتم دستشویی و نشد رکوردمو تو گینس ثبت کنم هرچند کسی هم شاهد این نبوده که من پونزده سال تو مدرسه و دانشگاه و محافل عمومی نرفتم دستشویی. الان خیلی نگرانم از اینکه نمی تونم خودمو نگه دارم. می ترسم کلیه ملیه م طوریش شده باشه پس فردا نتونم بچه دار شم و میلیاردها میلیارد رو با خودم به گور ببرم. خب شاید این سوال پیش بیاد که کلیه چه ربطی به این ماجرا داره و جوابش هم این میشه که خب شاید کلیه سنگ تولید کرده باشه و سنگه بره اونجا گیر کنه و مکافاته به خدا.

کلام آخر : یکی منو خفه کنه…

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 3 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3