مگس پشه نیست و پشه مگس نیست

همشهری عزیز ، آشغال رو دور نریز

آشغال زباله نیست ، آشغال رو دور نریز (۲)

پی نوشت: زیاد فکر نکنین. این تبلیغ واسه قدیمه شما یادتون نمیاد.

دیدگاهی بنویسید


چه تیتری بزنم آخه

بعد از اینکه یکی از بلاگرا به راست یا دروغ از زندگی ساقط شد ، دارم به این فکر می کنم که اگه من مردم شما چطوری میخواین بفهمین؟ می دونین ، هیچ راهی وجود نداره. من اگه تو دنیای واقعی بمیرم شما متوجه نمیشین فقط چون دیگه مطلبی نمی نویسم فکر می کنین بی خیال شدم و رفتم پی زندگیم. شاید هم فکر کنین مردم. چه فرقی می کنه؟ من که دیگه واسه شما وجود ندارم.

تو دانشگاه با یکی از بچه ها قدم می زدیم که یه پسری با دوتا عصا و کلی مشقت و لنگ لنگان از کنارمون رد شد. احتمال معلولیت بیشتر از مصدومیت بود. دوستم به جای اینکه بگه برو خدا رو شکر کن گفت خاک تو سرت. دوست داشتی اینطوری بودی؟ گفتم آدم دلش خوش باشه ، حالا دوتا پا هم نداشته باشه مشکلی نیست. بعدش به این فکر کردم که اگه خودم علیل بشم چه اتفاقی واسه ام می افته؟ صد در صد خودمو خلاص می کردم.

دوست ندارم احساسات درونیمو بروز بدم. تو جمع دوستان هم تا جایی که بتونم خودمو کنترل می کنم اما بعد از یه مدت یه دفعه ساکت میشم و میرم تو فکر. خر که نیستن. می فهمن. راستشو بخواین شخصا به این نتیجه رسیدم که نمی تونم از پس بحران بربیام. البته برای حل این مشکل برنامه هایی دارم که در صورت انجامشون شصت سال آینده ی عمرمو تباه کردم. نیاز به یه ناجی دارم. آدمای اطرافم نمی تونن کمکم کنن. یکی باید از آسمون بیوفته پایین منو بکشه بالا. همین که بتونم از جام بلند شم دیگه میرم بالا. همینطور بالا میرم تا بالاخره به یه جایی گیر کنم. شاید هم گیر نکردم و بازم رفتم بالاتر. کی می دونه. اصلا ممکن هم هست بمیرم یهویی. که این بهتره. بخوام برم بالا که چی بشه؟ آخرش با یه تیکه کرباس میرم زیر خاک. حالا چه برام مقبره بسازن چه تو بیابونی جایی دفنم کنن. واسه من که فرقی نمی کنه.

نیاز به تنوع دارم. نمی دونم شاید رفتم بانجی چامپینگ و فرتی پریدم پایین. البته قبلش با چاقو کشمو می برم طوری که وسط راه پاره بشه و با مغز رو صخره ها فرود بیام. شاید چند وقتی رفتم شمال. بعد میرم کنار دریا و یه وزنه ی بیست سی کیلویی می بندم به پام و می زنم به آب. ولی خب غرق شدن خیلی ترسناکه. تازه شاید جسدت رو هیچ وقت پیدا نکردن. شاید هم دو هزار سال بعد یه ماهیگیری قلابش گیر کنه به جنازه ام و … دیگه حالم داره به هم می خوره. تنوع نخواستم اصلا. یکی نیست بگه وقتی نمیذارن مجبوری مگه بنویسی آخه؟

دیدگاهی بنویسید


با اینا سیزده‌مو در می کنم

نمی دونم اول دروغ سیزده بوده یا اول آوریل. نگشتم دنبالش که اول کدوم خری این رسم رو ابداع کرده ولی می خواستم امروز یه دروغ سیزده بگم و هرچی فکر کردم و دود چراغ خوردم چیزی به ذهنم نرسید. الان هم در اوج حماقت جای اینکه بیام با دروغم شما رو بذارم سرکار اومدم میگم چه دروغی سرهم کنم.

قبلا هم یادمه این سایت وبگذر که آمارگیر و امکانات واسه وبلاگ میده هر سال یه دروغی می بافت. یه سال گفت آدرس دقیق بازدیدکننده ها رو نشون میده که خیلیا هم باور کردن. یه سال دیگه هم گفت با کلیک روی فلان لینک می تونین از طریق وبکم بازدیدکننده هاتونو ببینین. ولی امسال که حرکتی نکرده.

اما غیر از این دروغ سیزده ما ایرانیا میریم تو پارک و جنگل و شروع می کنیم به گاهی دیدن طبیعت. خب الان هم یکی نیست بهم بگه این چه نکته ای بود گفتی و یکی دیگه هم نیست بگه وقتی سوژه نداری غلط می کنی مینویسی. حالا منم واسه خالی نبودن عریضه گوشه ای از خواب دیشبم رو تعریف می کنم.

خواب دیدم رئیس یه زندانم و واسه تعطیلات عید رفتم شمال. بعد زندانیا شلوغ می کنن و مجبور میشم برگردم یه سروسامونی به وضعیت زندان بدم. بعد وسطش یادم نیست اما یه دفعه میرم تو خونه ی یکی از زندانیا مهمونی و فک و فامیلش هم اونجان. این زندانیه یه پسر خردسالی داره که میاد برامون چندتا حرکت می زنه که یادم نیست دقیقا چیکار می کنه. بعد از چند روز زلزله میاد و من انگار عضو هلال احمرم و میرم که لش و جنازه ها و زیرآوارمونده ها رو بکشم بیرون. همینطوری یلخی به یه تختی می رسم و تخته ی روشو برمی دارم و زیرش کلی جنازه‌س که همه شون سیاه شدن. من دماغمو می گیرم ولی بوی بدی نمیاد. چندتا جنازه ی جزغاله شده میارم بیرون و بعد یه دفعه پسر همون زندانیه درحالیکه سوخته از زیر تخت میاد بیرون و همون حرکاتی رو که تو مهمونی زده بود می زنه.

امروز هم مثل روزای قبل تا حوالی ساعت سه خواب بودم. البته وسطش یکی دو ساعت بیدار شدم رژه رفتم تو خونه و دوباره خوابیدم. سایر اعضای خونه هم برای روشن نگه داشتن رسومات و حفظ سنت دیرینه و پارینه رفتن پارک روبه‌روی خونه‌مون بساط کردن و از اونجایی که من از این حرکات استقبال نمی کنم چون حوصله‌م سر میره ، گرفتم سیر خوابیدم. ساعت سه هم نیم ساعتی رفتم نشستم و پیرمرد پیرزنا و دختربچه های نابالغو دید زدم و برگشتم و الان هم در خدمت شمام.

ارائه ی من حدود یه ماه دیگه‌س. خانوم هم دو هفته دیگه ارائه داره و البته کلاسش با من یکی نیست لکن اگه بذاره میخوام برم سرکلاسش ببینم چیکار می کنه. برخلاف من اعتماد بنفسش خیلی خوبه. می دونین ، من می تونم از بچه هایی که ترم قبل ارائه داشتن مطالبو بگیرم و پنج دقیقه حرف بزنم درحالیکه نه خودم و نه استاد و نه دانشجوها چیزی حالیشون نمیشه. ولی اینطوری خوشم نمیاد. میخوام ارائه‌م تک باشه. فعلا موضوع خاصی مدنظرم نیست شاید درباره سیستمای مدیریت محتوا یا شاید درباره تصاویر سه بعدی. ولی اینا منو راضی نمی کنه. اگه سوژه ای دارین که در رابطه با کامپیوتر و آی تی و حتی مطالب علمیه ، لطف می کنین به من بگین که ظرف این یکی دو هفته کار ارئه‌م تموم بشه و خیالم از این بابت راحت باشه.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2