معلم روزه دار، شیرکاکائو رو بردار

دیروز تلویزیون خبر جالبی رو قرائت کرد و باعث سرریز شدن ذوقم شد. اینکه حقوق معلم ها و فرهنگیان با اینکه پنج روز از ماه گذشته هنوز واریز نشده و این موجب نگرانی شده و چرا اینطوریه و این چه وضعشه. در همون لحظه یاد کارگرهایی افتادم که سه ماه و شیش ماه و حتی یک سال بدون گرفتن ریالی مشغول کار هستن و برای اینکه شغلشون رو از دست ندن مجبورن که بدون حقوق کار کنن چون اگه نکنن چیکار کنن. جرأت اعتراض هم ندارن که بلافاصله اخراج میشن.

خب شاید برای منی که تماما توی مدارس دولتی درس خوندم اینطوری بوده. معلم های من خیلی ارزشی برای دانش آموز قائل نبودن. از دیر اومدن ها و زود تعطیل کردن و نشستن دست به سینه تا زنگ بخوره و اعتصاب ها که بگذریم می رسیم به نتایجی که بچه ها توی پیش دانشگاهی نیمه دولتی ما گرفتن و بهترین رتبه امون شد هزار و ششصد، در حالی که مدرسه ی غیرانتفاعی محلمون که سالی چند میلیون شهریه می گرفت رتبه های یه رقمی و دو رقمی داشت.

البته که معلمی شغل انبیاس و احترام فرهنگیا واجب. اما اینکه چند روز حقوقشون دیر میشه درحالیکه تعطیل هستن و زیر باد خنک کولر نشستن و تلویزیون می بینن شاید خیلی جای اعتراض نداشته باشه. ضمنا باید قبول کرد که غیر از سه ماه تعطیلی تابستون، کلا معلمی شغل راحتی هم هست و نه تخصصی نیاز داره و نه فعالیت بدنی.

دیروز ساعت نه صبح رفتم روزنامه فروشی. دو تا دختر اومدن و یکیشون همشهری و کیک گرفت و دیگری شیرکاکائو. بعد یه پسری اومد و گفت آقا شیرکاکائو با کیک بدین. کارتخون دارین؟ نه، ولی بانک این بغل هست. من هزار تومن بیشتر ندارم، گفتی این بغله؟

رئیس پلیس گفته که حدود پنجاه درصد مردم تهران بخاطر مشکلاتی که دارن روزه نمی گیرن. بذارید من آمار خودمو که تولرانس کمتری هم داره بگم. نزدیک هشتاد و پنج درصد مردم تهران روزه نمی گیرن که از این تعداد ده درصدشون عذر موجه دارن. البته روزه نگرفتن و حتی روزه خواری عیب نیست و باید به عقاید هر آدمی احترام گذاشت اما اینکه رسانه های داخلی و مسئولین میخوان یه طوری القاء کنن که آره همه مردم روزه هستن و باید با روزه خواری برخورد کرد و بی دینا رو زد له کرد و اینا خیلی جالب نیست. آقا قبول کنین دیگه که بیشتر مردم روزه نمی گیرن چون اعتقاد ندارن.

یادمه پارسال تابستون و بعد از زلزله ی آذربایجان، جوون ها توی صف اهدای خون ساعت ها منتظر می موندن تا هم نوبتشون برسه خون بدن و هم چندتا عکس توووپ برای پیجشون بندازن. الان سازمان خون اعلام کرده که نیاز شدید به خون پیدا کرده و هیشکی به هیشکی. یعنی این جوون های نسل جدید هیچ قید و بندی ندارن و اصلا چرا نسل جدید؟ یه کلیپی امروز دیدم که یه بنده خدایی داره تو سمند جزغاله میشه و تا کمر از پنجره اومده بیرون و بخاطر حرارت شدید و احتمالا سوختگی کامل پایین تنه، نمی تونه بیاد بیرون و فقط فریاد می زنه و دستاشو تکون میده. بعد ده بیست نفر از مردم با اسمارت فون های ضد خششون دو دستی مشغول فیلم گرفتن هستن و بعد از چند دقیقه یه بنده خدایی با کپسول میره آتیشو کم کنه و اون آدمو نجات بده که چون بلد نیست می زنه آتیشو چند برابر می کنه و اون فرد هم کاملا توی شعله های آتیش فرو میره.

در پایان اینو بگم که من خودم جزو بی بخارترین و پرتوقع ترین مردم هستم و اگه فرهنگی بودم همون روز دوم تاخیر می رفتم یقه ی وزیر آموزش و پرورشو می گرفتم و در حین رفتن، وسط خیابون چیپس ماست و ریحون می خوردم و برای وبلاگم از کسی که از شدت گرمازدگی داره می میره عکس مینداختم.

دیدگاهی بنویسید


ماشه آهو لاشه، واعظ؟

در حالیکه داره بارون میاد و هوا دو نفره اس، من ماتم گرفتم که چرا محمدصادق واعظ زاده کرمانی مقدم تایید نشده و از دوران طفولیت آرزوم بوده که یه روز بهش رایمو تقدیم و حالا چیز شده توش. آخه دردمو به کی بگم تنهای تنها؟

در راستای همین ماتم زدگی یاد یک خاطره ی مزخرفی افتادم. با دوستان رفته بودیم نمایشگاه کتاب ببینیم و احیانا بخرم، که چشم و چالمون افتاد به یه کتاب شعر و لاشو باز کردیم و بلادرنگ میخکوب شدیم و در همین حین زمین به اذن خدا به لرزه در اومد و ما متحول گشتیم. بیناییتون رو گوش جان می سپارم به کلامی چند از این دفتر:

حالا حرف نمایشگاه شد. رفته بودم یه کتاب تاریخ بخرم که یه ذره قیمتش بالا بود و همونطور که می دونین، من پول بالای پیتزا میدم ولی برای کتاب هم پول میدم. رفتم به فروشنده گفتم چطوریاس این؟ و نمی دونم منو چی دیده بود و آیا شبیه مرغ سوخاری بودم یا چی، شروع کرد به تعریف از کتاب و کم مونده بود منو به دین اون کتابه رهنمون کنه.

همیشه یه ضرب المثلی هست که میگه کتاب تعریفی پاره از آب درمیاد. به همین روی، درحالیکه انگشت شستمو می خاروندم گفتم نمیخوام و خداحافظی ملیحی با فروشنده کردم و رفتم غرفه ی بعدی. غرفه ی بعدی کتابو گرونتر می داد ولی از اونجایی که یه ضرب المثل لعنتی هست که میگه هرچی آش بخوری پاته، با کلی عجز و التماس از فروشنده می خواستم که تخفیف بده و البته داد اما فقط سی و پنج درصد. می خواستم بکنمش، در اصل می خواستم تخفیفو بکنمش چهل درصد و به طرف گفتم آقا من دانشجوئما، دانشجویی حساب کن و بدون فکر گفت اینجا همه دانشجوئن و من در اون لحظه چرت ترین و خزعبل ترین پاسخ ممکنه رو دادم و گفتم خب دانشجوی تاریخ که نیستم. خوب شد نشنید چی گفتم وگرنه می رفت تو همون کتاب تاریخ ثبتش می کرد.

آخ کجایی صادق زاده، نه چی واعظ زاده که کلی برات برنامه داشتم. می خواستم با افتخار هرچه تمام اسمتو توی برگه ی رای بنویسم و بکنم تو صندق مسئول اخذ رای و البته در اصل صندوقی که مسئوله بالاش وایستاده. خدا یعنی میشه یه روز صادق زاده، نه چی میگم واعظ زاده منو ببینه و برام بای بای تکون بده؟ می خواستم تو اتاقم یه ستاد توپ براش راه بندازم و در و دیوار عسکشو پر کنم از قیافه ی دلفریب منگلیش که به بچه های تی اسی گفته زکی. آخ آخ دلم خونه صادق زاده نه چی بود این اسمش هان واعظ زاده …

خلاصه ی کلام اینکه هفته ی دیگه امتحان دارم و احتمالا زیر فشار درسا توی این یکی دو هفته مثل خرم سلطان شیش تا شیکم میزام و الان نشستم ماتمکده گرفتم. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه سگ صاحبشو نمیشناسه. و البته مادربزرگم یه ضرب المثلی گفت که بعد از اون شعره برا بار دوم متحول شدم و به دین مادربزرگم گرویدم. گفت به گربه گفتن مدفوعت (اون یه چیز دیگه گفت) دواس، ریـ* و مدفوعشو خاک کرد.

واعظ صادق زاده چی بود کاظم زاده هرچی وای وای … (بر وزن کفتر کاکل به سر بخونین)

دیدگاهی بنویسید


روی گسل موج سواری

تصور اینکه سقفی که زیرش زندگی می کنم پایین بیاد و خودم و کسایی که بهشون وابستگی دارم آسیب ببینیم و چیزایی که داریم رو از دست بدیم خیلی هم ترسناکه و حقیقتا حال و روز مردمی که دچار حوادث طبیعی میشن قابل ترحمه اما این دلسوزی وقتی ارزش داره که از روی صداقت باشه.

چند روزیه که بعد از زلزله آذربایجان شرقی محیط اینترنت پر شده از ابراز همدردی و البته انتقاد از زمین و زمان که چرا به داد مردم زلزله زده نمی رسن. اینکه همه به فکر رنج دیده ها و مصیبت زده ها باشن اصلا مدینه ی فاضله اس اما مسئله ای که هست اینه که حرص و جوش زدنا و وامصیبتا گویی ها نه تنها از روی صداقت نیست بلکه نشونه ی ریاکاری و صد البته موج سواریه.

مطمئن باشین اگه جو رسانه ای ایجاد نمی شد هیچ کدوم از این فیص بوق بازا و امثالهم به فکر مردم نمی افتادن و مطمئنا هیچ تلاشی برای کمک رسوندن هم از طرفشون در کار نبود کما اینکه اگر هم الان سعی می کنن با کوبیدن صدا سیما و عکس گرفتن از خودشون تو صف اهدای خون و اشتراگ گذاری مطالب انتقادی و پرسوز و گداز خودشون رو دلسوز مردم نشون بدن صرفا از روی ریاکاریه. کسایی که اگه یه فرد روستایی رو تو خیابونای شهر می دیدن اه اه و پیف پیف می کردن حالا سینه چاک همین روستاییا شدن. کسایی که به عمرشون نشده چندهزار تومن رو به زلزله زده ها و سیل زده ها و غیره اختصاص بدن حالا تیغ انتقادشون رو به سمت کسایی گرفتن که وظیفه اشون کمک رسانیه، هرچند با کندی و اهمال کاری.

سری به گذشته می زنم. یادم میاد وقتی قهوه تلخ تازه منتشر شده بود عده ای بودن که اگه می گفتی نخریدی و دانلود کردی انگار بهشون فحش ناموس داده باشی اما وقتی به قسمتای میانی رسید سریالو با فلش با هم مبادله می کردن. یا همین سر قضیه ی استیو جابز که الان کلا یادشون رفته طرف کی بود کجا رفت ولی زمان مرگش طوری جوگیر شدن که انگار عزیزی رو از دست داده باشن.

چند روز پیش وقتی کشتی رضا یزدانی رو می دیدم دائما مصرع “آرمینه بی اف جدیدم” در ذهنم متبلور می شد و حالا از شباهت رضا یزدانی کشتی گیر (نه خواننده) به آرمین تو ای اف ام(!) که بگذریم، یادم میاد قبلا تو همین فیص بوق یه کمپینی راه انداخته بودن واسه آشتی این بابا با دوس&ت دخ&رش. حالا شما بیاین به من گیر بدین که این حرفا چیه میگی ولی خداییش نسل بعد از ما نسلی جوگیر و بی قید و بنده و خدا دوران پیری ما رو ختم به خیر کنه.

دیدگاهی بنویسید


یعقوب جان، بابا…

خب با اینکه این روزها مذاکرات هسته ای و انتخابات مصر و گرونی جون مرغ و شیر آدمیزاد و کسب اکثر کرسی های مجلس یونان توسط راستگرایان و انتقال قاسم دهنوی به تراکتورسازی در صدر اخبار قرار داره اما اینجانب دغدغه ی مهمتری دارم که چندیست تمام فکر و ذکرم معطوف شده و اون هم مسئله ی بچه دار شدنمه.

خب لابد الان فکر می کنین در یک اتفاق نادر، بنده حامله شدم و یا گمان می برید که ظرف مدت کوتاهی ازدواج کرده و الان همسرم سه قلو آبستنه و شاید هم حدس زدید که عبارت بچه دار شدن یک تعبیر باکلاس تر از واژه ی زاییدن می باشه و در ادامه نتیجه گرفتید که زیر فشار این گرونی ها بنده زاییدم اما باید خدمتتون عرض کنم که دو دقیقه ساکت شید و دندون رو جیگر بذارین تا براتون بگم.

این روزها و این شب ها برای من مصیبتی است. هر ساعت دارم به این فکر می کنم که خدایا! من اگه بچه دار بشم اسم کوفتیشونو چی بذارم؟ و البته این تفکرات و تدبرات به نتیجه هایی هم رسید و بالاخره تصمیم گرفتم اگه دوتا بچه داشته باشم و جفتشون دختر باشن اسمشونو میذارم فندق و پسته. اگر هم پسر باشن میذارم یعقوب و ایوب.

و خداوند لپ را آفرید

صحنه ای رو فرض کنین که من با پیژامه ی گشادم که ده کیلو گردو توش جا میشه به پشتی تکیه دادم و از زور تشنگی خیلی پدرانه خطاب به فرزند کوچکم میگم : یعقوب جان، بابا … یعقوبِ بابا.. . و یا صحنه ای رو تصور کنید که بنده شغل شریف قناتّی رو برگزیدم و فردی از همه جا بی خبر وارد قناتی میشه و یه مشت آجیل میندازه تو حلقشو و همونطور که درحال جویدنه، می پرسه: ببخشید آقا، پسته ات کیلویی چنده؟ و بعد من غیرتی میشم و با کارتک(!) می زنم وسط فرق سرش.

البته اینجا مشکلی هست. حالا اومدیم و بچه هام جفت نشدن و مثلا سه تا شدن یا اصلا دختر پسر قاطی شد. کاری که من می کنم اینه که اگه بچه ام پسر شد در اولین فرصت میذارمش دم در خونه همساده چون هیچ از بچه های پسر از اوان نوزادی تا پاتالی خوشم نمیاد، و سپس همسرم رو هم طلاق میدم و اگر مهریه اش سنگین باشه خب نمیدم. این بود راه حل من.

و بدرود …

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2