معرفی رمان خداحافظ گاری کوپر

به یاد ندارم که هیچ تابستونی هوا یکدفعه اینقدر خنک شده باشه که مجبور بشم زیر پتو بخوابم. خیلی با این وضعیت حال می کنم. شاید بزرگتر که شدم برم اتریش. اما این تغییر آب و هوایی یه پیام هم داره که اگه خدایی وجود داشته باشه هنوز میشه بهش امیدوار بود. کسی که هوای تابستونی رو زمستونی می کنه حتما کارای کوچیکتر هم می تونه انجام بده.

بعضی وقتا شروع به خوندن یه رمان می کنم و اواسط کار خسته میشم. مثلا رمان تهوع رو دوست داشتم هرچه زودتر تموم کنم و واقعا حوصله سربر بود. رمان گور به گور ویلیام فاکنر هم به همچنین. توضیحات اضافه و روند کند داستان خیلی اذیتم می کنه و از اون بدتر شرح و بسط روابط پسر دختری. مثلا رمان یوسف آباد خیابان سی و سوم که واقعا رو اعصابم بود.

تعریف رمان خداحافظ گاری کوپر رو زیاد شنیده بودم. تعریف نویسنده اش ، رومن گاری رو هم. اما این رمان تعریفی رو یه ماهه تموم کردم و این زمان برای یه داستان سیصد صفحه ای خیلی زیاده. دلیلش اینه که به زور می خوندم. هفتاد صفحه نخست و فصل اولش تقریبا عالی بود. اما بقیه اش افتضاح. ورود عشقای آبکی و زیرشکمی گند زد به همه چی. ریتم داستانی رمان خیلی خیلی کنده و کلشو می شد تو چند صفحه هم درآورد. نمی دونم شاید کسایی باشن که از رمان خوششون اومده باشه ولی من نه تنها خوشم نیومد بلکه بدم هم اومد!

نکته ی مهم تر اینه که نویسنده اصرار داره نقش ابزاری بودن زن رو توی چشم خواننده کنه. اصرار به روابط زیرشکمی و استفاده از الفاظ رکیک خیلی توی ذوق می زنه. می دونین ، جدا از همه ی اهدافی که نویسنده دنبال می کرده ، گویا یکی از اهدافش این بوده که عشق و علاقه بدون س*س ممکن نیست. این مسئله واقعا عذابم می داد ، علی الخصوص به این دلیل که از این مورد خاطره ی بدی داشتم.

یه مقایسه کلی بین لنی – شخصیت اصلی رمان خداحافظ گاری کوپر – و هولدن کالفیلد – شخصیت اول رمان ناطور دشت – منو به این نتیجه رسوند که باید از لنی متنفر باشم در حالیکه طرز فکر هر دو شخصیت تقریبا مشابه همدیگه اس. لنی بی خیال دنیا شده اما س*س رو کنار نمیذاره و همیشه بساطش به راهه. واقعا اگه قراره دنیا رو به اهلش بسپاریم پس این کارای دنیوی چیه دیگه. اما هولدن اینطوری نیست. حتی وقتی برای اجاره ی فاحشه پول پرداخت می کنه بهش میگه که بیا یه کم با هم حرف بزنیم. بعدش لنی خیلی پسر خوشگل و جذابیه و از این جذابیتش هم سوء استفاده می کنه برای زدن مخ دخترا. بعد که به راحتی مخشونو زد میره رو کار. اما هولدن دوست داره این کارو بکنه اما کسی بهش پا نمیده و اصلا این کارو بلد نیست. بخاطر همین دلایل پیش پا افتاده هولدن رو دوست دارم و از لنی بدم میاد.

در کل اگه دوست دارین یکی از رمان های قشنگ قرن گذشته رو بخونین ، به هیچ عنوان خداحافظ گری کوپر رو پیشنهاد نمی کنم. داستان پر از توصیفات زشت و الفاظ رکیکه و به حدی هم تکرار می کنه که روح و روان آدمی رو جر میده. هیچ نکته ی عمیقی هم نداره و منظور کلیش اینه که بی خیال دنیا باش و سعی نکن تغییرش بدی چون نمی تونی. همین.

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه کتبز

در حقیقت بعد از اینکه چندماه پیش و بعد از خوندن بوف کور که خریدش هم داستانی داشت ، جو کتابخونی گرفتتم و افتادم دنبال پیدا کردن و خریدن و خوندن کتابای رمان معروف. اما سال نود تصمیم گرفتم تا شروع نمایشگاه کتاب نخرم و یه دفعه تو نمایشگاه خودمو تخلیه کنم. البته روز شروع نمایشگاه از یکی از دستفروشای انقلاب که افغانی هم بود ، یه کتاب غیرمجاز خریدم.

نمایشگاه شروع شده بود و با چندی از دوستان قرار گذاشتیم بریم. هفت هشت نفر می شدیم و در آخر فقط سه نفر بودیم. یکی ساعت هشت صبح واسه اشون مهمون اومده بود و یکی ظرفاشو نشسته بود (پسره طرف). اون یکی رگ سیاتل پاش گرفته بود و یکی دیگه باباش اجازه نمیداد بیاد. خلاصه رسیدیم و من یه لیستی تهیه کرده بودم و با توجه به پراکندگی غرفه و ناشرا باید همه جا رو می گشتم تا پیداشون کنم اما با توجه به اینکه سرانه ی مطالعه ی اون دوتا دوست در سال حدود چند دقیقه اس تصمیم گرفتم اول بریم ببینیم اونا چی میخوان بخرن و بعدش موقع برگشت کتابامو پیدا می کنم.

حدود دو ساعت تو سالن کتب دانشگاهی یورتمه می رفتیم تا یکی از بچه ها کتاب برنامه نویسی بخره واسه انجام پروژه اش. فی الواقع یه پروژه برداشته که برنامه نویسیش رو از بیخ بلد نیست. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت یه کتاب چهار هزار تومنی خرید و برگشتیم سمت سالن عمومی تا منم رمانایی رو که می خواستم بگیرم اما همونطور که پیش بینی می کردم غر غر و نق نقشون شروع شد. دو سه تا از ناشرا رو دیدم و چندتا کتاب خریدم و کلافه از اون دوتا بی خیال بقیه ی لیست شدم. در راه برگشت هم بخاطر اینکه ژامبون با نوشابه و آب خورده بودم داشتم بالا می آوردم و بوی عرق توی مترو مزید بر علت شد که بیارم بالا اما با استفاده از تکنیک هایی مقاومت کردم و با بدبختی رسیدم خونه.

همون شب به یکی دیگه از بچه ها که بهونه آورده بود و نیومده بود گفتم بیا فردا بریم و گفت باشه. ساعت هفت صبح اس ام اس داده که امروز نمی تونم بیام بارون میاد. نمی خواستم برم اما یه حسی هی وول می زد و پا شدم شال و کلاه کردم و رفتم.

هفت هشت تا کتاب خریدم و یکی از کتابا رو پیدا نمی کردم. مجبور شدم از غرفه دارا بپرسم که این کتابو دارن یا نه. یه نکته ای که متوجه شدم و یاد گرفتم اینه که وقتی یه کتابو میخوای لازم نیست اسمشو کامل بگی. مثل دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم میشه دلتنگیا. عقاید یک دلقک میشه عقاید. یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم میشه بار دیگر و الی آخر. خلاصه این کتابی که من می خواستم و ناشرش نمایشگاه رو تحریم کرده بود ، اولش سلاخ داشت.

رفتم تو یکی از غرفه ها که بقیه کارای نویسنده رو داشت و یه خانوم زیبارویی اونجا بود. البته اینکه میگم زیبارو بود صرفا چیزی که دیدمو میگم وگرنه نظر ندارم که. بهش گفتم ببخشید سلاخ دارین؟ نمی دونم ، انگار امواج اصواتم با صدای ملت قاطی شد و فکر کنم به گوشش رسید که ببخشید بیلاخ دارین؟ یه مقدار جا خورد و بعد از مدتی گفت نه.

عین الاغ دونه دونه غرفه ها رو از نظر گذروندم. گفتم الاغ. یه کتابی بود عاشقانه های یک الاغ خر. یه کتاب روانشناسی هم می خواستم منتهای مراتب یا خیلی گرون بودن یا خیلی تخصصی. انصافا تنها بودم و آقای خودم. فقط از این پسرایی که با دختر اومده بودن و هیچ از کتاب نمی فهمیدن زورم می گرفت. اصلا یه وضعی بودا. اعصابم خرد شد. من اینقدر کول ، انقدر روشنفکر. اون پشمای …نش از شلوارش زده بیرون و صبح تا شوم فکر اینه که بگرده بهترین رستورانای شهرو پیدا کنه. فی نفسه هرچی احمق تر باشی راحت تری.

جمعه کنکور داشتم. به نیت چهارده معصوم از هشتادتا تست چهارده تا زدم و بیسکویت و ساندیسمو گرفتم و اومدم بیرون. تصمیم داشتم بازم برم نمایشگاه چون اولا یکی دوتا کتاب تو مغزم وول می زدن و ثانیا اون جایی که کنکور دادم به نمایشگاه خیلی نزدیک بود و چندتا ایستگاه فقط فاصله داشت.

ساعت یازده نمایشگاه بودم و خیلی شلوغ بود. به خدا سه چهارم جمعیت واسه کلک بازی اومده بودن. واقعا یعنی جای بهتری واسه تفریح و گردش نیست؟ آخه نمایشگاه شلوغ و بمال بمال چه لذتی داره من نمی فهمم.

بعد از اینکه کتابامو خریدم همون دوستی که گفته بود بارون میاد اس ام اس داد که چند ساعت دیگه میخواد بره نمایشگاه. زنگ زدم گفتم من اونجام بیا تا یه ساعت دیگه. اومد و دو بار من شبستانو از این سر تا اون سر رفتم تا پیداش کردم. باز خدا رو شکر موبایل اختراع شده. اونم مثل اسب منو راه برد. هی میگم بابا من از پنج صبح دارم راه میرم میگه چقدر سوسولی بابا. کتابام هم سنگین. ناهارم که نخوردیم. در عین جنازگی و درحالیکه خودمو برای یه ساعت وحشتناک در مترو آماده می کردم که دیدم یه اتوبوس نسبتا خالی میره اونجایی که میخوام.

بیشتر از بیست تا کتاب و نزدیک به صدهزار تومن خرید کردم. بازم شنبه می خواستم برم ولی جونی واسه ام نمونده بود. البته من چون یه مقدار لاغرم خیلی دیر خسته میشم و خیلی کم به غذا نیاز پیدا می کنم و تازه هرچی هم دلم بخواد می تونم بخورم. (چه ربطی داشت؟) به هر روی امیدوارم سال دیگه با انسان های بهتر و زیباتر و فرهیخته تری برم نمایشگاه و امیدوارم با پولایی که خودم بدست آوردم کتاب بخرم و بیش از همه امید دارم که زنده باشم که بتونم برم. آمین.

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان ۱۹۸۴

تا حالا پیش نیومده که فکر کنم بیشتر تو حال زندگی می کنم یا گذشته و آینده. توفیری هم نمی کنه چون نمی تونم سبک زندگیمو تغییر بدم اما قدرمسلم همیشه حسرت گذشته رو خوردم. این حسرت معلول تنبلی و رخوت و انزواس و مستحضرید که آدم هرچی تنها و بی حوصله باشه و یه مدتی رو به همین منوال سر کنه دیگه تنهایی براش آرامش بخش میشه. الان دارم حسرت یه ماه گذشته رو که به بطالت سر شد می خورم درحالیکه کلی برای تعطیلات برنامه داشتم به هیچ کدوم عمل نکردم. البته گذشته رو نمیشه تغییر داد و فقط امید به آینده جبران مافات می کنه.

چند روز پیش هشتمین رمانی رو که بعد از جو کتابخونی خریده بودم تموم کردم. خب رمان مثل فیلم نیست که دوساعته تموم شه و چند روزی طول می کشه تا خوندنش تموم شه. از همین روی تاثیرگذاری رمان بیشتر از فیلمه و اگه رمان قوی باشه تاچند روز تو فضای رمان می مونم.

رمان ۱۹۸۴ یکی از بهترین رمان هاییه که نگارش شده و شاید ما ایرانیا با روایات کتاب همذات پنداری بیشتری داشته باشیم. داستان درباره کشوریه که توش انقلاب رخ داده و برای اینکه انقلاب دوباره ای صورت نگیره حاکماشون به شدت مردمو کنترل می کنن. یه چیز تو مایه های کره شمالی. البته اون موقع که جرج اورول رمانو نوشته سال ۱۹۴۸ بوده و شاید بیشتر تحت تاثیر آلمانای نازی و شوروی بوده اما به هرحال مطالب کتاب خیلی به حال روز مردم کره شمالی و البته کمی هم ما شبیهه. یه حزبی دارن و فقط هم همون یه حزبه که شدیدا اندیشه های مردمو کنترل می کنن. کردار مردم واسه‌شون مهم نیست فقط اندیشه هاشونه. باید اینطور فکر کنن که در بهترین حالت تمام تاریخ زندگی می کنن با اینکه همیشه در قحطی و جنگ بسر می برن و اگه غیر از این فکر کنن بعد از شکنجه و اعتراف ، اعدام میشن.

حزب گذشته ها رو به نفع خودش تغییر میده. چون ممکنه قبلا حرفی زده باشه که الان با اتفاقات دچار تناقض بشه و بنابراین تمام اسناد و روزنامه ها و مجلات رو تغییر میده. حتی وقتی با یه قدرت دیگه تو صلحه و بعد از مدتی وارد جنگ میشه اینطور القا می کنه که از اول با همین قدرت تو جنگ بوده. در کل وقتی کتابو می خونین فکر می کنین داره جامعه ی ما رو توصیف می کنه.

نسخه ای که من خوندم تنها نسخه ی موجود از این کتاب توی بازاره که صالح حسینی ترجمه‌ش کرده و درکل ترجمه ی خوب و روونی بود و غیر از اواسط کتاب که حوصله سر بر می شد بقیه جاها جذاب و پرکشش بودن.

کتاب به حدی جالب بود که الان فیلمش رو هم دارم از تورنت دانلود می کنم اما چند تیکه از فیلمو که دیدم چندان به دلم ننشست. با اون چیزی که تو ذهنم ساخته بودم فرق می کرد. واقعا کتاب خونی خیلی بهتر از فیلم بینیه. فقط یه عیبی داره اینه که خیلی طول می کشه تموم شه. حالا هم رمانام دارن ته می کشه و فقط دوتا رمان عاشقونه مونده که می دونم اگه شروع کنم به خوندن دوباره حالم به هم می ریزه از همین جهت تا دیدار معشوق دست از کتاب خوندن می کشم و اگه نزنه تو پرم اولین رمان عشقی عمرم رو می خونم!

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان تهوع

کلا همیشه به فلسفه و روانشناسی و ادبیات علاقه داشتم اما عقل سلیم حکم می کرد که دور علایقم خیط بکشم و به فکر خربزه باشم که چیز … که نمی دونم چی آبه. هرچند معتقدم کسایی که وارد ریاضیات و علوم ریاضی و مشتقاتش میشن ذهن آماده تری واسه پذیرش سایر علوم دارن و اینو به عینه و وقتی با دانشجوهای حقوق همکلام میشم می فهمم. یا دانشجوهای مدیریت که ضرب و جمع معمولی هم براشون کابوسه. چکیده ی کلوم اینکه ریاضی مغزو فرش! (یعنی تازه) نگه می داره.

خب من یکی از رشته های مهندسی رو دارم به اتمام می رسونم و درحالیکه به علوم انسانی علاقه دارم. اصولا هم کسایی که مهندسی می خونن بیشتر به فکر کار و درآمد و پول هستن و اصلا براشون مهم نیست که آدما رو رفتارشناسی کنن و جامعه رو فرضا آسیب شناسی. سرشون تو جبین خودشونه و بعد از یک عمر زندگی ایده آل می میرن و بعد از چند سال شروع به پوسیدن می کنن و چندسال بعدترش بسته به موقعیت مکانی تبدیل به نفت یا گاز و حتی زغال سنگ میشن. حالا در این اوضاع من به علوم انسانی علاقه دارم و اکثر کسایی که میشناسم این علوم رو پست تر از تفاله ی بینی می دونن و اگه بهشون بگی فلان فیلسوفو میشناسی؟ کتاباشو خوندی؟ میگن اگه پول توشه بده ما هم بخونیم.

خب با این اوصاف نباید انتظار داشت که مثلا من معنی اگزیستانسیالیسم رو بفهمم حتی اگه یه کتاب دویست صفحه ای درباره اش خونده باشم. راستش یه جایی از کتاب اندیشه اسلامی درباره اعتقاد اگزیستانسیالیست ها به جدایی علم از دین پرداخته بود و من از کلمه ی اگزیستانسیالیسم خیلی خوشم اومد و اولش سعی کردم سه بار پشت سر هم تکرارش کنم و هنوز موفق بدین امر نشدم اما از تلاش دست برنخواهم داشت و تا رسیدن به مقصود از زور زدن دریغ نخواهم نمود.

خب بعد یه گشتی زدم و به کتاب تهوع ژان پل سارتر رسیدم که معروفترین رمان ادبی درباره اگزیستانسیالیسمه. تو خود کتاب اشاره مستقیمی به بحث اصلی این جریان نمیشه اما در قالب داستان تقریبا همه ی درونمایه های فلسفه ی سارتر رو بیان می کنه. البته کتاب بیشتر از اینکه داستانی باشه فلسفیه و اصلا داستان خاصی نداره و اتفاقات و گفتگوها طوری چیده شدن که سارتر منظورشو برسونه. مثلا یکی از شخصیتای داستان ، آنی ، دوست دختر آنتوان رو کانتن (شخصیت اصلی کتاب) که چند سالی با هم گشتن و خوردن و حال کردن و حالا چهارساله که از هم جدا شدن ولی طرف هنوز دلش پیش دختره گیره و بالاخره می بینتش و جای اینکه بغلش کنه و لاو بترکونن داره باهاش درباره وجود و تهوع حرف می زنه.

گرخیدین؟

یا یه شخصیت دیگه داره که باصطلاح بهش میگن دانش اندوز. الاغ میشینه به ترتیب حروف الفبا همه کتابا رو می خونه و درکل آدم زاغارتیه که هیچ کس ازش خوشش نمیاد. این دانش اندوز بدبخت هم مثل من ، انسان دوسته و حاضره از حق خودش بگذره تا سایر آدما احساس آرامش داشته باشن. شخصیت اصلی هم کلی باهاش بحث می کنه و حسابی هم حالشو می گیره. آخرش هم وقتی دانش اندوز تو کتابخونه نشسته دوتا پسر نوجوون پیشش میشن و اونم چون انسان دوسته، بدون منظور یکی از پسرا رو نوازش می کنه و آخرش هم از نگهبان یه کتک مفصل می خوره و دچار یاس فلسفی میشه و خودشو گم و گور می کنه.

کتاب تهوع هفتاد و خورده ای سال پیش نوشته شده و اون زمان سارتر و سیمون دوبوآر و کمی هم آلبر کامو سردمداران جریان ادبی و فکری این مکتب تو قرن بیستم بودن و هستن که نویسنده های بزرگ قرن بیستم هم تشریف دارن این دوستان. اما از من حقیر نخواین فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رو براتون توضیح بدم چون خودم کاملا نخو نگرفتم هرچند یه چیز کلی دستگیرم شده ولی پیشنهاد می کنم برای مطالعه بیشتر به صفحه ویکی پدیای اگزیستانسیالیسم رجوع کنین. و بدرود!

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان ناطور دشت

از کودکی همواره آدم جوگیری بودم و هرچند وقت یه بار جو یه چیزی منو می گرفت. کلاس چهارم که بودم تو کتاب علوم درباره کهکشان و سیاره ها یه درسی داشتیم و جو فضا و نجوم منو گرفت. بابام هم دید که من خیلی به دنبال کسب علم و تحقیق و تفحص در کائناتم ، چندتا کتاب فضایی برام خرید که متاسفانه مطالبش یه مقدار سنگین بود و هیچی حالیم نشد و بعد از مدتی هم جوش خوابید. یا قبل از شروع جام جهانی ۹۸ به شدت جوگیر شدم و آمار همه ی تیمای فوتبالو درآوردم و تا الان هم اخبار فوتبالی رو پیگری می کنم. دوران بلوغ بخاطر مدرسه ای که توش درس می خوندم جو مذهبی گرفته بودم و محرم که می شد کتابای عاشورایی مطالعه می کردم و الان هم خیلی بیشتر از کسایی که ادعای مذهبی بودنشون میشه اطلاعات دارم.

دوره ای خوره ی نرم افزارای مختلف و زمانی تشنه ی بازیای کامپیوتری. هنوز هم اخبار بازیا و نرم افزارا رو دنبال می کنم و به روزم. تابستون ۸۷ هم ته هرچی فیلم و فیلمساز و بازیگر بود درآوردم. تا قبل از اون اطلاعاتم از هالیوود در حد اطلاعات یه پیرزن از لیگ فوتبال نیجریه بود اما تو سه ماه و به کمک سایت IMDB تبدیل به دایره المعارف فیلمای هالیوودی شدم و هنوزم فیلمای جدیدو دنبال می کنم. دوره ای افتادم به دانلود کلیپای خواننده های آمریکایی و یه دوره دیگه آلبوم خواننده های ایرانی رو آرشیو می کردم. از نظر مسائل روز و سیاست هم خیلی به روزم و علاقمند به روزنامه ها و مجلاتم. اما مشکل اینه که این همه اطلاعاتی که تو مغز من جمع شده به هیچ دردم نمی خوره و خیلی بهتر بود اگه دنبال یه تخصص و دانشو می گرفتم. هرچند که خودم اینی که هستمو بیشتر دوست دارم.

حدود دو سه ماه میشه که کتابخور شدم و افتادم دنبال رمان های معروف ایران و جهان. تو این چندماهه تقریبا اطلاعات کلی و جامعی نسبت به نویسنده ها پیدا کردم و احتمالا بازم این رویه رو ادامه میدم و پیشنهاد می کنم که شما هم بیاین تو کار. لذت کتابخونی از فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و ورزش کردن هم بیشتره.

چون پست طولانی شد بریم سر اصل مطلب. حقیقتش من تا پارسال جی.دی.سلینجرو نمیشناختم اما وقتی مرد و خبرش پخش شد خیلی وسوسه شدم که رمان معروفش یعنی ناطور دشتو بخونم. یک سال گذشت و بالاخره کتابو تهیه کردم و خلاصه خیلی حال داد.

جروم دیوید سالینجر با اینکه وقتی مرد سنش خیلی زیاد بود و همچنین از دوران جوانی می نوشت اما کتابای زیادی ازش منتشر نشده. علتش هم برمی گرده به شخصیت خودش که دوست نداشته تو مرکز توجه باشه و حتی  چندتا عکس هم بیشتر ازش موجود نیست. رمان معروف ناتور دشت هم که به معنی نگهبان دشته از معروفترین رمان های دنیاس و همچنین جزو پرفروشترین ها هم هست. سال ۱۹۵۱ منتشر شده و تا الان بیشتر از شصت میلیون نسخه فروش رفته.

داستان کتاب درباره پسر نوجوونیه که اهل درس خوندن نیست و به همین خاطر از مدرسه اخراجش کردن و ادامه ی ماجرا. همه ی اتفاقات توی سه روز می افته و بیشتر هدفش نشون دادن وضعیت بد جامعه ی آمریکا و شاید کل دنیاس اما اینقدر قشنگ به این موضوعات پرداخته شده که من بعضی جاها کاملا با شخصیت اصلی همذات پنداری می کردم. بعضی جاها خنده ام می گرفت و بعضی مواقع هم ، مخصوصا اونجاهایی که هولدن کالفیلد (شخصیت اصلی) غمزده و دلتنگ می شد ، می خواستم بشینم زار بزنم. البته بازم میگم ، کسی که الکی گریه بکنه یا تحت تاثیر قرار بگیره یا زنه یا فوفول و من هیچ کدومش نیستم ولی هرچند وقت یکبار حساس میشم و این حساسیتم هم علت داره.

در کل رمان خیلی پیچیده نیست و درعین حال جذاب هم هست. البته با اینکه تو ترجمه یه ذره از اصل کتاب زده شده بود و در اصل سان%سورش کرده بودن اما بازم خوندنش رو به خانومایی که نسبت به بعضی مسائل حساسن توصیه نمی کنم چون داستان عملا زن ها رو به شکل ابزاری نشون داده. دوتا ترجمه هم ازش تو بازار هست که من ترجمه ی احمد کریمیش رو خوندم و با اینکه نثر روونی داشت و از الفاظ رکیک هم استفاده کرده بود اما بازم حس می کنم ممیزی داشت. به هرحال تو این پست یه ذره از خودم تعریف کردم و کلی به خودم حال دادم. از خودم ممنونم بابت این همه تعریف. دمم گرم.

پی نوشت : شاعر میگه انگاری صد ساله ، که تو رو میشناسم ، واسه اینه اینقدر ، روی تو حساسم!

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 3 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3