دل من گیره هنوز

گوشه ای کز نشستم ، زار و ضعیف و داغون ، از سختی روزگار ، مات و ملنگ و حیرون

دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از لذتای دنیا ، بیزارم و فراری

شبانه روز مداوم ، بغضی توی گلومه ، حاضره که بشکنه ، وقتی که رو به رومه

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن ، درون من گذاشتن ، حجم عظیم اندوه

تمسخر مردمو ، تحقیر و انگ و تخریب ، نامه ی هر روزمه ، تو این شبای غریب

بنده نوازی تلخ ، رسم عجیب دنیاس ، هرکی که ساده باشه ، در انزوا و تنهاس

حتی خدا نگاهی ، به حال من نکرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

طاقت این روزا رو ، چشمم دیگه نداره ، دلش میخواد شب و روز ، به حال من بباره

نبرد با غم دل ، حالی برام نذاشته ، زندگی جز رنج و درد ، چیزی واسه م نداشته

فکر و خیالات تلخ ، آه منو درآورد ، هرچی خوشی برام بود ، از عمر من سرآورد

تو تنهایی و عزلت ، ثانیه ها هدر شد ، روزای رفته ی عمر ، چه پوچ و بی ثمر شد

کورسوی نور امید ، برای من نمونده ، هیچ کسی از فال من ، جز مصیبت نخونده

ناله و ضجه هنوز ، برای من باقیه ، نمی تونم تموم کن ، خدا برام کافیه

چند سالیه ندیدم ، روی لبای خشکم ، خنده ای جا بگیره

از گریه ی شبونه ، بغض عمیق و مزمن ، تنم میخواد بمیره

چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد

چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز

این روزا بی همدمی ، تنهایی و انزوا ، قاتل جونم شده

نمیشه و نمیخوام ، نمی تونم نمیام ، ورد زبونم شده

نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا

————————–

دل من گیره هنوز ، داره می میره برات ، می کنن لب های من ، شب و روز غرق دعات

من دیگه نمی تونم ، یه جا آروم بشینم ، بذار از عشق ِ به تو ، خوبیا هم ببینم

————————–

یه مقدار دلم گرفته. شاید اشکال نداشته باشه برای آروم شدنم یه پست اینطوری بزنم. برای حسن ختام پست هم یه آهنگ از چاوشی میذارم که به نظر خودم تلخ ترین آهنگشه.

دانلود آهنگ تو که نیستی از محسن چاوشی

امیدوارم منو بابت این مطالب ببخشید. واقعا رو دور نیستم.

دیدگاهی بنویسید


سالی که نکوست از اونجاش پیداست

پارسال همین موقع ، شاید تصور همچین روزایی رو داشتم. ته ذهنم می دونستم که اتفاقاتی که قراره سال هشتادو نه برام بیوفته چیا هستن. در رابطه با بقیه آدما هم یه تصویر کلی از آینده اشون داشتم و الان هم می بینم که تصورم درست بوده. در رابطه با کل دنیا و مسائل کلی کشور هم تا نه ماه اول سال اتفاق خاصی رخ نداد. غیر از مسابقات ورزشی مثل جام جهانی و بازیای آسیایی ، اما این سه ماهه ی آخر پر از خبر و اتفاقات غیرمنتظره بود. مخصوصا این اواخر.

اوایل امسال (تا چند روز دیگه پارسال) تو اوج اعتماد به نفس بودم. فکر می کردم الویس پریسلیم. آخه موهامو مدل پریسلی آب شونه می کردم و می کنم! دلیلش هم سایتم بود. بالاخره بازخورداشو می گرفتم و از اینکه یه کار جدید انجام دادم خرکیف بودم. اما دوماه از سال نگذشته بود که ترتیبشو دادن. منتظر وقوعش بودم. حتی انتظار بدترشو هم می کشیدم. اوایل آبان هم که هیتلر شد و تیرخلاصی به پیکره ی سایتی بود که حال خیلیا رو گرفته بود و به خودم و خیلیا هم کلی حال داده بود.

چند روز بعد از اینکه تعهد دادم تو سایت درباره دانشگاه ننویسم ، اتفاقات عجیبی رخ داد و به شکل خیلی مسخره ای برای اولین بار با خانوم حرف زدم. می دونستم نرم کردن دلش خیلی سخته و پیش بینی می کردم همینجوری هلو برو تو گلو نباشه. الان هم ده ماهه که دست و پا می زنم و تو این مدت سر این قضیه اتفاقات زیادی افتاده که شاید تو رمانا و خاطرات عشقی زیاد خونده باشین.

کلا هشتادو نه سال بهتری از هشتادو هشت بود و هشتادو هشت هم بهتر از هشتادو هفت. امیدوارم سال نود هم برای من هم برای همه بهتر از امسال باشه. اما نکته اینه که واسه من نود خیلی مهمتر از سال های قبله. امسال باید تصمیم بگیرم برای کنکور بخونم یا تو کلاسای آموزشی خارج از دانشگاه شرکت کنم. کار کنم یا درس بخونم. از بچه های دانشگاه جدا میشم و درگیر مسائل سربازی و شاید هم معافی میشم. مهمتر از همه تکلیف عشق فعلا بی سرانجامم شاید مشخص بشه. درکل اگه حادثه ی غیرمنتظره ای اتفاق نیوفته سال خوبی رو واسه خودم پیش بینی می کنم و قدر مسلم اینه که نود بعد از هشتادو شیش که کنکور دادم ، مهمترین سال زندگیمه.

اما با پایان امسال ، دهه ی هشتاد هم به آخر خط می رسه. ده سال پیش من بچه بودم و تو مقطع راهنمایی درس می خوندم. از نظر درسی و معدل نفر اول مدرسه بودم و بخاطر شخصیت خاصی که داشتم بیشتر دانش آموزا و معلما منو میشناختن. در رابطه با شخصیت و رفتارم تو دوران کودکی و نوجوونی بعدا توضیح میدم. به هرحال اون موقع فکر می کردم ده سال بعد تو یکی از دانشگاهای تهران درس می خونم که نشد و حالا سال دیگه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد میشم. کلا اون موقع برنامه ی وتصویر خاصی از آینده نداشتم اما درکل دهه ی هشتاد خیلی می تونست بهتر رقم بخوره.

اما دهه نود خیلی برای من که بیست و خورده ای سن دارم مهمه. بیس زندگیم تو این دهه شکل می گیره. استقلال ، شغل ، مسئولیت ، مسکن ، استرس غیر درسی و شاید هم ازدواج که این آخری رو بیشتر از بقیه دوست دارم! دهه نود واسه همه هم سن های من مهمه. شاید تو این مدت خیلی از کسایی که میشناسیم فوت کنن و شاید هم خودمون ریق رحمتو هورت بکشیم.

حالا اگه ده سال پیش فکر می کردم که ده سال بعد از یه دانشگاه معتبر مدرک می گیرم – که نگرفتم – الان هم فکر می کنم ده سال بعد یه شغل مناسب و یه خونه ی راحت و یه زن خوشگل! و یه زندگی آرومی دارم هرچند دوست دارم تاثیرگذار هم باشم. صریح تر بگم ، دوست دارم آدم شناخته شده ای باشم. ببینیم چی پیش میاد و خدا چی میخواد.

در آخر عیدو سال جدیدو بهتون تبریک میگم و شاید از ته دل نباشه ، اما دوست دارم امسال همه خوشحال باشن و غم نداشته باشن و به آرزوهاشون برسن.

دیدگاهی بنویسید


شفا را از که خواهند؟

قبلا هم گفته بودم که به نظر من اگه کسی روزگارش خوش باشه و تن و بدنش سالم نباید شکرگزار باشه چون حقشه. کسی هم که تو زندگیش مشکل داشته باشه می تونه گله کنه از اینکه انصاف در حقش رعایت نشده. کلا معتقدم اگه یکی مثلا معلول به دنیا بیاد کاملا بهش ظلم شده اما اصولا اینجور آدما سطح توقع پایینی دارن.

یه پسرخاله ای دارم که بخاطر مسائل ژنتیکی دچار تالاسمیه و هر پونزده روز باید خون تزریق کنه و بعدش هم یه دستگاهی به سینه اش وصل کنه تا آهن خونش بالا نره و کلی مکافات دیگه. بدتر از همه ی اینا از بچگی موهای سرش ریخته و فقط وقتی تزریقش دیر میشه یه مقدار به حالت شوید مانند مو درمیاره و بعد از تزریق دوباره می ریزه. از طرفی باباش آدم وسواسی و سختگیریه و خلاصه زندگی وحشتناکی داره که به شخصه تحمل همچین زندگی رو ندارم. البته آرزومندم زودتر شفا پیدا کنه اما اگه حالش خوب بشه قطعا معجزه رخ داده و یحتمل تا چند سال دیگه و فوقش ده پونزده سال دیگه چوب خطش پر میشه و از این زندگی سخت و پرمشقت خلاصی پیدا می کنه.

می خواستم بیشتر درباره اش بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه و حتما بعدا بیشتر ازش میگم. اما حدود هشت نه سال پیش یه آقایی اومد تو یکی از شبکه های ماهواره ای و گفت با انرژی و امواج و این حرفا ، بیماریای لاعلاج رو خوب می کنه. مثلا می گفت پشت تلویزیون بشینین به من فکر کنین ، بعد دستشو میاورد جلوی دوربین و مثلا به ما انرژی می داد. می گفتن دستاش نورانیه ولی من هرچی نگاه می کردم کمتر اثری از نور می دیدم. شاید باید دستشو می کرده تو کتش درمیاورده بعد نورانی می شده. یا چه می دونم ، گرامافونو با انرژی دستاش روشن می کرد و یا یه کوری رو میاورد بعد یه دفعه طرف با شعف می گفت می بینم! می بینم! بعضی مواقع هم ملتو تو استادیوم جمع می کرد و یلخی انرژی می داد و همه هم خوشحال بودن.

خوب تا اینجاش که آدم خوبی به نظر میاد. ولی خب ، همینطوری مجانی هم انرژی ول نمی داد و برای اینکه خصوصی انرژی بگیری باید مبالغی رو بنا به وسعِت می سرفیدی. از چندهزار تومن تا چندمیلیون. البته خودش می گفت هیچ تضمینی نیست که شما خوب بشین ولی خب ، ما زورمونو می زنیم. چندبار هم بردنش دادگاه و هی تبرئه شد تا آخرش دیگه تبرئه نشد و الان هم فکر نمی کنم ایران باشه. من همون موقع هم بهش اعتقادی نداشتم ولی الان تابلوئه که طرف کلاهبردار بوده و اونایی هم که می گفتن می بینم! می بینم! بازیگری بیش نبودن.

خب این پسرخاله ی ما هم چند بار پیش این بنده خدا ویزیت شد و کلی انرژی گرفت. می گفتن بعد از جلسات انرژی درمانی یه مقدار موهاش رشد کردن ولی شخصا چیزی ندیدم غیر از همون شویدا. فکر کنم بیشتر رو موهاش مانور دادن تا بیماری اصلیش و طبق حرفای دکتره که می گفت باید اونجایی رو انرژی بدم که درد می کنه ، احتمالا به کله ی پسرخاله ام انرژی می داده. حالا اگه یه آقایی یا خانومی برفرض بچه دار نمی شدن کجاشونو انرژی می داده برما هم پوشیده اس.

جناب دکتر یه سی دی آواز هم منتشر کرده بودن و به قیمتی گزاف می فروختن به خلق الله که یه نسخه اش به دست من رسید و چون زمان ما دسترسی به آهنگ مثل الان نبود و مشکلات داشت ، تصنیفای این سی دی رو خیلی گوش می کردم. یه کامپیوتر زپرتی هم داشتم که فقط توش تایپ می کردم و مطلب می نوشتم و البته غیر از این ، کار دیگه ای ازش برنمی اومد. یه سی دی رام هم داشت که فکر کنم فقط سی دی این بابا رو کردم توش. یعنی اینکه خیلی با آوازاش نوستول! دارم.

سال بعدش سی دی رو دادم به یکی از همکلاسیا ، که کمه کم پنج سال از من بزرگتر بود و هیکلش تقریبا شیش برابر من و مغز اندازه فندق. فکر کنم هرسال حداقل یه بار مردود شده بود. بهش گفتم برو اینو گوش کن فردا ازت می گیرم. سی دی رو دادم اما پس گرفتنی درکار نبود و بهونه آورد که تو ماشین بوده و داداشم خوردتش و بابام نشسته روش و از این حرفا. منم اون موقع خیلی الاغ بودم و مثلا خواستم قبل از اینکه سی دی رو بهش بدم ازش بک آپ بگیرم. چندتا از تراکا رو که اصلا نریختم گفتم هارد چهل گیگیم پر میشه. بعد اون موقع اندازه آمیب از کامپیوتر سر در نمی آوردم و فایلا رو ریپ نشده ریختم تو هاردم و عملا نمی شد رایتشون کرد. روزا گذشت تا اینکه چند روز پیش جو گرفتتم و دنبال آهنگای این بابا افتادم و بعد از کمی جستجو پیداش کردم. یکی از ترک هاش رو هم واسه دانلود براتون میذارم که نگین علی آبادم بد جاییه.(؟)

دانلود آواز بیمار غریب از محمد علی اکبری.

دیدگاهی بنویسید


دندون مغز

همونطوری که قبلا گفتم یه هفته میشه که سرماخوردم و هنوز هم کامل بهبود پیدا نکردم و جدا از این دندون عقلم هم شاخ شده و عملا فکم بسته نمیشه و نمی تونم غذاهای جویدنی بخورم و بعد از اینکه یه لقمه هم می خورم معده ام درد می گیره چون نتونستم غذاها رو کاملا بجوم. حالا الان دیدم که سقف دهنم دوتا آفت نسبتا بزرگ زده و همین روزاس که بزنیم تو کار سرطان و شیمی درمانی و پیوند استخون و این حرفا.

هنوز پیش دندنپزشک نرفتم. یعنی رفتم ولی دکتره نگاه نکرد و منشیش گفت باید عکس بگیری بعد دکتر میگه که کشیدنیه یا نه. از اینکه دکتر دندونام رو ندید دلخور شدم و واسه گرفتن عکس هم نرفتم. اما عذاب نخوردن مواد غذایی امونمو بریده و باید به یه دندونپزشک دیگه مراجعه کنم و احتمال زیاد دندونای عقلمو خوهد کشید. منم یه سرچی تو اینترنت کردم ببینم وضعیت چطوریاس که اونقدر از درد و خونریزی و تورم حین و بعد از کشیدن دندون نوشته بودن که لرزه بر تمام وجودم سایه افکنده و منی که تجربه ی خیلی بد عصب کشی رو هم داشتم واقعا  سختمه که بخوام این عملیات رو انجام بدم. دو سال پیش برای عصب کشی دندون نیشم رفتم دکتر و به حدی درد زیاد بود که قند خونم افتاد و دکتر با قاشق قند میداشت تو حلقم.

همه چیز هم از اون روزی شروع شد که رفتیم بوفه و دوستم عین گاو ساندویچشو کوفت کرد و هی به من گفت بدو بدو. منم مجبور شدم محکم تر بجوم و از اونجا بود که درد دندونم شروع شد. دیشب هم نزدیک به یازده ساعت پشت سر هم خوابیدم و یه مقدار غیر عادی بود و فکر کنم تحت تاثیر فیلم اینسپشن تو لایه های خواب گم شده بودم. اما احتمال میدم همین روزاس که بمیرم و حتما اگه مردم میام به خواب یکیتون و وصیت می کنم که سایتو چیکارش کنین.

دیدگاهی بنویسید


اوتانازی

اکثر قریب به اتفاق خودکشیا ناشی از شکست عشقیه و طرف باید خیلی ژاپنی بازی دربیاره که بخاطر ورشکستگی خودشو بکشه. من شاید هنوز هیچ مصیبت بزرگی رو تجربه نکرده باشم اما مطمئنم حتی اگه شکست عشقی هم بخورم باز خودمو نمی کشم و فوق فوقش یه مدتی افسردگی بگیرم و بعدش برمی گردم به زندگی. اما بعضی موارد هست که هنوز مطمئن نیستم. مثلا فوت پدر یا مادر. یا اینکه یه مریضی سختی بگیرم که خودمو و اطرافیام عذاب بکشن. مثلا یه سری به اینجا بزنین. دختره برحسب اتفاق نصف صورتش از بین رفته و بدتر از همه اینکه علاوه بر زیبایی چشماشو هم از دست داده. شک نداشته باشین اگه همچین اتفاقی برای من می افتاد خودمو می کشتم. شاید بتونم کر و لال شدنو تحمل کنم اما کور شدنو عمرا. حتی تصورش هم نمی تونم بکنم.

یا اینکه اگه دلشو دارین عکسای اینجا رو هم ببینین. واقعا تحمل طولانی مدتش خیلی سخته. بیماری های دیگه ای هم هستن مثل سرطان و ام اس که جون آدمو به لبش میارن تا جونشو بگیرن. البته ممکنه بعضی بیماری ها هم از بدو تولد با آدم باشه که به هرحال قابل تحمل تره اما مثلا بیماری دوشن یا اسم کاملترش دیستروفی ماهیچه ای دوشن رو در نظر بگیرین. طرف با انواع و اقسام زجرها رو به رو میشه تا اینکه تو عنفوان جوانی می میره. من که از خودم اطمینان دارم. اگه یکی از این مریضیا رو بگیرم یه جوری خودمو خلاص می کنم و بی خیال بهشت و تجری من تحتهم النهار میشم.

احتمالا کلمه ی اوتانازی به گوشتون خورده. یه فیلمی بود که چند سال پیش اکران شد. شاید شما هم مثل من فیلمو ندیده باشین و مثلا الان فکر می کنین که اتانازی لابد اسم دختره نقش اول فیلمه. اما اوتانازی یه لفظ لاتینه که به فارسی میشه مرگ راحت و خوب. یعنی وقتی یه بنده خدایی داره زجر می کشه با اوتانازی خلاصش می کنن. فیلم عزیز میلیون دلاری ساخته ی کلینت ایستوود هم یکی از مصادیق اوتانازی رو به نمایش گذاشته بود و واقعا هم فیلم قشنگی بود. اوتانازی طوریه که یا بیمار خودش خسته میشه و از پزشکا میخواد که خیلی راحت و آروم بکشنش یا اینکه مریض دچار مرگ مغزی شده و عملا فقط یه زندگی نباتی داره. گفتم نبات چقدر هوس چایی کردم. به قولی یک جلد کلام ا… مجید و یک عدد آینه و شمعدان و یک شاخه نبات و یک عدد گل آیا وکیلم؟ (بچه ام چقدر عروسی دوست داره. آخی!)

اوتانازی توی کشور ما غیرقانونیه. تو خیلی از کشورای دیگه هم هست. مهمترین دلیلش اینه که ادیان الهی به شدت با این عمل مخالفن و میگن که کسی حق نداره خودشو دیگرانو از بین ببره. ولی تو این دوره زمونه کی به این چیزا گوش میده. الان تو بعضی کشورای اروپایی عملیات مرگ خوش و خرم انجام میشه و حتی اگه بیماری خاصی هم نداشته باشی اونا می کشنت! دلیل دیگه ی مخالفت با اوتانازی اینه که جلوی پیشرفت علم پزشکی رو می گیره و هر دکتری واسه راحتی خودش میاد می زنه طرفو سَقط می کنه. البته بعضی موارد هست که تو اکثر کشورا انجام میشه و اونم بریدن لوله های اکسیژن یا لوله ی غذای بیمار مرگ مغزیه که تو کشور ما هم هست. خب پس تا اینجا میشه نتیجه گرفت که اتانازی خوب و اخلاقی نیست اما یه مسئله ای هست. بعضیا میگن بر فرض اومدیم و یارو بیماریش خیلی پیشرفته بود و داشت زجر می کشید. خودش هم دائم اصرار می کرد که راحتش کنن. بعد زدو یهویی سکته کرد. حالا میشه بی خیال احیای طرف بشیم و بذاریم به درد خودش بمیره؟ میگن نه. بعد موافقا میگن چرا؟ اونام جواب میدن محض اِرا !

به شخصه آدم فوق العاده سالمی هستم. نه به لحاظ خونی ، نه از نظر پوستی و نه از لحاظ مغزی هیچ مشکلی ندارم. اما بخاطر اینا باید خدا رو شکر کنم؟ آیا این حق طبیعی من نیست که سالم باشم و اگه نباشم یعنی اینکه از حقم محروم شدم؟ یعنی وقتی دچار نقص و بیماری شدم نباید به خدا ایراد بگیرم؟ اگه یکی دچار مشکل بشه ، بهش اون دنیا حوری میدن؟ حالا نمیشه همین دنیا بدن؟ حالا اگه حوری هم نشد ، نمیشه یه دوست دختر در حد حوری بدن بهم؟ باز اگه اینم نشد میشه یه دوست خوب برام جور کنن؟ بعد میشه من با این دوستم برم یه ذره شهرو بگردم و هی غر غر نشنوم؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه ولی من با این چیزا خر نمیشم. سلامتی از همه چی بهتره. حوری هم مال خودتون نخواستیم خسیسا .

دیدگاهی بنویسید


حیوان ژنتیکی

دو سه ماه پیش یکی از دوستان توی گوگل بز! یه لینکی برام فرستاده بود که اولش از دیدنش خیلی تعجب کردم ولی از اونجایی که هر روز باید شاهد یک پیشرفت علمی جدید باشیم زنهار شروع کردم به گشتن تو اینترنت و دیدن عکسا . حالا اگه شما تا حالا این خبرو نشنیدین من بطور کلی براتون توضیح میدم که قضیه از چه قراره .

میگن دانشمندای علم ژنتیک یه موجودی رو ساختن که هم می بینه هم نفس می کشه هم دردو متوجه میشه . این موجود کوچولو رو شرکت استرالیایی biogenica ساخته و اسمشونم گذاشته genpets که معنیش میشه حیوون ژنتیکی خونگی یا حیوون خونگی ژنتیکی یا خونگی حیوونی ژنتیکی یا … . این موجود کوچولو رو برای بچه ها ساختن تا با جاهای مختلفش ور برن تا شاید با این کار یه ذره کمتر خودشونو انگولک کنن . این بنده ی خدا توی یه بسته قرار داره و تا وقتی که بسته رو باز نکنین تو خواب زمستونی به سر می بره اما به محض باز کردن بسته ، چشماشو باز می کنه و از اون به بعد نیاز به غذا پیدا می کنه .

میگن این بابا از استخون و گوشت و خون تشکیل شده و اگه یه قسمت از بدنشو ببری خون میاد و باید سریع مداواش کنی وگرنه الفاتحه . باید بری تو باغچه خاکش کنی . این اسباب بازی رو هم تو چند مدل مختلف ساختن . مثلا بعضیاشون یه سال عمر می کنن بعضیا سه سال . حالتای مختلفی هم دارن . شیطون ، باهوش ، کم حرف! ، مودب ، اجتماعی ، خوش مشرب ، اراذل اوباش ، رئیس جمهور و … . توی سایت خود شرکت سوالاتی درباره این موجود پرسیده و بعد خودشون هم جواب دادن . که یه چندتاشو با هم مرور می کنیم.

مثلا پرسیده نفس می کشه؟ بعد یارو گفته بَه! خوابی؟ دو ساعته دارم تو پیت می گو.م؟ یا پرسیده این جنپتز احساسات هم دارن؟ که جواب داده آره گلم . تازه هرچی هم انگولکش کنی هیچی نمیگه . صداش درنمیاد . برو حال کن . حالا یه سوالی هم هست که من خودم می پرسم ولی کسی نیست جواب بده . یادمه یه شرکت آمریکایی یه عروسک هم قد آدمیزاد تولید کرده بود که خیلی هم خوشگل بود . می گفتن پوستش هم جنس پوست آدمه و مفاصلش کاملا حرکت می کنن . اما مهمترین قسمت ماجرا این بود که برای مسائل جن*سی می شد ازش استفاده کرد ولی خب ، حس نداشت و زنده نبود . حالا سوال اینه که از این جنپتز میشه برای اون مسائل استفاده کرد یا نه؟ اگه نه پس چی؟

حالا ملت شاکی شدن که بابا این چه اختراعیه ، این ظلمه ، این با حقوق بشر منافات داره و این حرفا . اما دانشمندا گفتن که بچه ها با این اسباب بازیا بازی کنن براشون خوبه . یه دید وسیع تری نسبت به آفرینش پیدا می کنن و شاید علم ژنتیک و پزشکی سریعتر پیشرفت کنه .

خلاصه این بود ماجرا . اما حقیقتش هرچی گشتم که یه عکس چشم باز از جنپتز پیدا کنم دستم رفت تو پوست گردو . می دونین ، پنج دقیقه اس سرکار بودین چون همچین موجودی وجود نداره و این فقط یه دروغ و شایدم شایعه اس . بشر تا ساخت همچین موجودی خیلی فاصله داره و شاید تا دویست سال دیگه هم نتونه بسازتش و اینم گوشزد کنم که ما تا دو سال دیگه می میریم چون سال ۲۰۱۲ میشه و دیدن همچین موجودی رو با خودمون به قبرستون می بریم . به امید آن روز ! الهی آمین !

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <