پسر : آه ای عشق من! تو را بس بسیار دوست می دارم! خونه و ماشین و کارخونه و کد یک و مک هم دارم.
دختر : پس چی نداری؟
پسر : قصد ازدواج… اینا رو گفتم بسوزی فقط.
دختر : برو بابا دهاتی. کی حرف از ازدواج زد اصلا .
دیدگاهی بنویسیدپسر : آه ای عشق من! تو را بس بسیار دوست می دارم! خونه و ماشین و کارخونه و کد یک و مک هم دارم.
دختر : پس چی نداری؟
پسر : قصد ازدواج… اینا رو گفتم بسوزی فقط.
دختر : برو بابا دهاتی. کی حرف از ازدواج زد اصلا .
دیدگاهی بنویسیدحدود یک سال و نیم پیش دوتا پست توی سایت قبلی نوشته بودم که قضیه اش از این قرار بود که تو یه انجمن روانشناسی ، کاربرا مشکلاتشون رو مطرح می کردن و بقیه راهنماییشون. یه قسمتش ، بخش روابط دختر و پسر بود که من رو این قسمت انگشت گذاشتم و سوالات کاربرا رو به شیوه ی هزل جواب دادم. خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست فقط یه مقدار شاید بعضی جاها بی ادب شده باشم! ببخشید دیگه.
———————————————————————-
۱- آقا دستم تو دامنتون ، من یه مدتیه که با یه پسری بودم و اولش ازش خوشم نمی اومد اما الان میاد . زیادم میاد طوریکه دیگه جا نداره و داره سرریز می کنه ! آخ ریخت ! اما مشکل اینه که بهش یه چند تا دروغ گفتم و حالا میترسم گندش دربیاد ! به نظر شما چیکار کنم ؟
من : خب چه دروغایی گفتی ؟
اون : مثلن گفتم که خیلی دوسش دارم ! یا گفتم خیلی باحالی ! دمت گرم ، مخلصیم ! از این حرفا . درحالیکه هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. یکی دیگه اینکه گفتم من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم . تو رو خدا کمک کنین ! تو رو من تو رو نرو تو رو من تو رو خدا نرو من تو رو دوست دارمش !!!!
من : خودتونو کنترل کنین ! راه حلش اینه . شما اصلن بهش نگین که قبلن دوسش نداشتین ! نه اون می فهمه که قبلن دوسش نداشتین نه اینکه می فهمه اون موقع بهش دروغ می گفتین !
اون : راست میگین ؟ خیلی ممنون دستتون درد نکنه ، خیلی تشکر !
۲- آقا دستم تو تومّونتون !! من از بچگی خیلی دختر داییمو دوست داشتم و الانم دارم و اونم داره ! همه چیزمون هم مثله همدیگه اس ، فرهنگ ، اعتقادات ، مذهب و کلا همه چی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. فقط چون دور از هم هستیم هی واسه هم دلمون تنگ میشه و مجبوریم با تلفن صحبت کنیم. اما چون خونواده هامون خبر ندارن مجبوریم با موبایل با هم حرف بزنیم که خیلی پولش میاد . شما بگین من چیکار کنم که به عقشم برسم !
من : شما چند سالتونه ؟
اون : ۲۰ سال با اختلاف دو ماه من بزرگترم.
من : خوبه. منم بیست سالمه ولی با اختلاف دو ماه کوچیکترم!
اون : از کی ؟
من : از شما دیگه ! پس از کی ؟ عجب خری هستیا ! هرچی دلت خواست اتهام زدی بعد میگی نزدم ؟ خب . راهش اینه. شما میری به پدر مادرت خبر میدی و با هم میرین خواستگاری. قرار مدار میذارین و چند سال دیگه مزدوج میشین.
اون : آقا اجازه ! پس هزینه ی موبایل چی ؟
من : بیاه ! ( درحال اشاره به یکی از انگشتان دست !!)
۳- ببخشید گلاب به روتون ، من از یه پسر مذهبی خوشم اومده و خیلی گرفتارش شدم تا دسته !! قلبونه جیگلش بلم عجه منه ! ( ترجمه : قربون جیگرش برم عشقه منه ) ولی گفته که اصلن قصد رفاقت و دوستی نداره و من خیلی دلم میخوادش ! به دوستم گفتم بره بهش بگه ولی میگه فقط جواب داد : جــــــــــــــــــــــــــون !! میشه یه راهی بذارین زیر پام که بهش برسم ؟
من : ببینین ! منم یه پسره نسبتن مذهبی هستم ولی اصلن به کسی نمیگم جــــــــــــــــون ! خب قطعا اون پسره اهل مذهب و این حرفا نبوده و اهل ریاس. حتمن اسمش هم بهرامه که بهش میگن احمد ! و شبا هم تو خواب محتلم میشه !!(منظور فیلم چارچنگولیه که اون موقع تو بورس بوده) اگه هم بخواین باهاش دوست بشین ، اون شما رو برای یه چیز دیگه میخواد !
اون : خب اکشال نداره ، واسه یه چیز دیگه بخواد !
من : اِ ؟ خب پس مشکلی نیست ، شما اونو به من معرفی کنین تا با دستای خودم مروج فساد بشم ! استغفرالله !
۴- آقا دستم تو ……. ! میخوام با خواستگارم درباره مسائل جنـ *ی صحبت کنم ! چه سوالایی میشه پرسید که جوابای خوب و دندون شکنی بگیرم ؟!
من : استفرالله ، خدایا توبه ! خدایا منو ببخش ، خدایا از گناهانم درگذر ! خب بیا برات بنویسمشون!!!
۵- ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.
من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.
– : آخه اون دختره
من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.
– : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.
من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.
– : اما من میخوام از اون محافظت کنم
من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟
– : نه من میخوام مواظبش باشم.
من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !
۶- آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.
من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟
– : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟
من : خونش کجاست ؟
– : جردن
من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )
۷- یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )
من : خب الان میخواد چیکار کنه
– : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.
من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.
– : نمی دونم . کجاشو ؟
من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟
– : من ؟ من همینجوری
من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.
– : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.
من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.
– : درچه صورتی ؟
من : من خوش تیپم ؟
۸- آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.
من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

دیروز بخاطر آلودگی هوا تهرانو تعطیل کردن ولی چون دانشگاه ما تو یکی از شهرای اطراف واقع شده ، دایر بود و ما هم رفتیم دانشگاه و یه کلاسو نشستیم و یه کلاسو پیچوندیم و استاد هم برای چهار نفر درس داد. یکی هم نبود به من بگه خب خره این همه راه رفتی دانشگاه این یه کلاس هم می موندی دیگه. حالا از کی میخوای جزوه بگیری؟
یه جمله ای هست که میگه لذتی که تو انتقام هست تو بخشش نیست و برخلاف اون جمله ی کلیشه ای که همه میگن ، این جمله به واقعیت نزدیک تره. وقتی آدم حال مخالفشو می گیره خیلی بیشتر به فاز می رسه تا اینکه بخواد گذشت کنه. اما خب بعضی اوقات هست که از کسی انتقام گرفته میشه که بنده خدا هیچ کار خبطی انجام نداده و بیخودی داره مجازات میشه. نمونه ی روشنش هم حالگیری پسرا از دختریه که دوستش دارن و دختره دست رد به سینه اشون زده. بیشتر هم می زنن تو کار اسیدپاشی و من هم نمی دونم چه کسی اولین بار به این طریق انتقامجویی کرده ولی هرکی بوده شیوه ی بسیار جالبی رو بوجود آورده چون با این کار طرف به روز سیاه میشینه و اسید پاشی اگه همراه با نابینایی باشه از مرگ هم بدتره.
قبلا براتون تعریف کرده بودم که یه پسرعمه ای دارم چندسالی از من بزرگتره و تو شهرستان زندگی میکنه. البته اون مطلبی که چند خط درباره اش نوشته بودم الان دیگه توی آرشیو نیست اما تو این پست دوباره براتون تعریف می کنم. بابا مامان پسرعمه ام حدود پونزده ساله از هم طلاق گرفتن و پسرعمه ام با خواهر و برادر کوچیکترش پیش مادربزرگم زندگی می کردن. عمه ام هم رفت کشور خارجه و همونجا ازدواج کرد و بچه دار شد. چند سال پیش و زمانی که من بچه تر بودم ، خیلی با هم صمیمی بودیم و تابستونا زیاد می رفتم شهرشون. یه سالی بود که تو راه مدرسه اش یه دختری رو دیده و بهش دل بسته بود. واسه همین هر روز موقع برگشتن از جلوی مدرسه ی دختره رد می شد تا ببیندش. چند بار هم سعی کرده بود با دختره حرف بزنه ولی گویا اون زیاد تمایل نشون نمی داده. پسرعمه ام اسم دختره رو که نمی دونست ، واسه همین بهش می گفت زیبا. کم کم دید با همه پا فشاری و تعقیب و گریزی که انجام میده زیبا راه نمیاد و چند بار هم با بابای زیبا درگیری لفظی پیدا می کنه و شوهرعمه ی سابقم و خود عمه ام هرچی به باباهه اصرار می کنن که بیان خواستگاری اونا قبول نمی کنن.

پسرعمه ام که دیده کم آورده شروع می کنه به مزاحمت. اون موقع به تازگی یه موتور هم خریده بود و منم کلی با این موتورش خاطره دارم. خلاصه با دوستاش می رفت دم مدرسه ی دختره و جلو دوستای دختره مزاحمش می شد. حتی یه عکسی بهم نشون داد که دوستش خواسته بود از زیبا بگیره ولی دوست زیبا دستشو آورده بود جلو و صورت زیبا معلوم نبود. اینم بگم که اون موقع هنوز گوشیا دوربین نداشت و اصلا کسی به اون صورت موبایل دار نبود و این عکسا رو با دوربین عکاسی معمولی می گرفتن. این قضیه شاید مال هفت هشت سال پیش باشه. بعدش تابستون شد و منم رفتم شهرشون. کارمون شده بود که هرشب بریم دم خونه زیبا و چندتا بوق بزنیم و چندتا گاز خفن بدیم و در بریم. می دونستم کار درستی نیست ولی اونقدرا مثبت نبودم که نخوام شریک جرم بشم. تو همون عوالم بچگیم به این فکر می کردم که وقتی داریم جلو خونه اشون ژانگولر بازی درمیاریم دختره سرشو میذاره لای بالشش و گریه می کنه. به پسرعمه ام هم گفتم که این کارا درست نیست ولی خیلی جدی تر از این حرفا بود که به نصیحت من گوش بده. واقعا نمی دونم آیا حاضر بود یکی اینطوری مزاحم خواهر خودش هم بشه؟ به هرشکل این کار خیلی ادامه پیدا کرد و حتی سال بعدش هم که رفتم پیشش این کارو تکرار می کردیم.
یه مدت گذشت و پسرعمه ام با یه دختر دیگه آشنا شد و کم کم دست از سر زیبا برداشت. این دختر جدیده اسمش نیلوفر بود و چون زیاد با پسرعمه ام چت می کرد متوجه شدم که ایمیلش نیلوفر آبیه. (میگن یه دختری هم تو دانشگاهمون اسم مستعارش نیلوفر آبیه!) پسرعمه ام چندبار رفته بود خوابگاه دختره تو بروجرد و چند شب هم اونجا مونده بود و جالب اینجاست که دوستای نیلوفر هم باهاش تو خونه دانشجویی بودن. خلاصه اونجا هم کلی با پسرای لر دعوا می کنه و خودشو با چاقو می زنه و کلی خزبازی از خودش ول میده. یه مدت از آشناییشون میگذره که دختره میگه من دیگه نامزد دارم و بی خیال شو و این حرفا. پسرعمه ام هم که جا خورده ول کن معامله نمیشه و میره دم خونه اشون و با بابا و مامان دختره درگیری لفظی پیدا می کنه و مزاحمتاش که خیلی شدیدتر از زیبا هم بود شروع میشه. اول اینکه موتور و بوق و گاز به راه بود. بعدش عکسای نیمه عریان دختره رو گذاشت تو وبلاگش و کلی نامه نوشت و انداخت تو خونه اشون و کلی اینترنتی خرید کرد و فرستاد دم خونه اونا. حتی کار به شکایت و دادگاه هم کشید و فقط از ترس دادگاه بود که مزاحمتاش کمرنگ تر شد.
اینکه الان چه عاقبتی نصیب پسرعمه ام شده بماند برای بعد. میخوام بگم که حامد کوچولوی اون زمان بزرگ و بزرگ تر شد و زمین چرخید و دنیا گشت و شب و روز گذشت و حامد چندتا اشتباه کوچیک انجام داد و بعد نشست با خودش فکر کرد و یاد گذشته ی خودشو پسرعمه اش افتاد و عذاب وجدان گرفت. شاید جایز نباشه فعلا از اتفاقات پیرامونم بنویسم ولی سعی می کنم زین بعد پسر خوبی باشم.
پی نوشت۱ : امیدوارم حداقل پسرعمه ام آدرس اینجا رو پیدا نکنه که بعدش مجبور بشم این پست رو حذف کنم!
پی نوشت۲ : عید غدیر رو هم تبریک میگم. با اینکه فامیلیم طوریه که عملا باید سید باشم ولی نیستم وگرنه به همه اتون یه هدیه ای می دادم!
پی نوشت۳ : با اینکه انواع و اقسام پروژه ها و گزارش کارای سنگین درسی رو باید انجام بدم اما فکرم به شدت مغشوشه و فی الواقع دارم می ترکم. البته به قولی این مشکل خودمه و خودم باید حلش کنم ولی امیدوارم آخر کارم خوشی باشه!
پی نوشت۴ : البته این هیچ ربطی نداره ولی تو این کلیپ سی چهل نفر از ارازل می ریزن سر دوتا دختر و حسابی عقده های فرو خفته اشون رو خالی می کنن. دختره هم مثل اینکه کلا اینکاره اس!
دانلود کلیپ مزاحمت خیابون خاوران. حجم ۷ مگابایت
دیدگاهی بنویسیددوست دارم وقتی یه مطلبی مینویسم جامع و مانع (؟) باشه. میخوام رو هر پست یه ذره فکر کنم تا بعدا نگم اه کاش فلان چیز رو هم می نوشتم. واسه همین فاصله ی بین آپدیتام زیاد میشه وگرنه من اونقدر وقت فیری دارم که حتی الان می تونم رمان بیست و یک سال تنهایی رو بنویسم.
چند سال پیش وقتی بچه سال بودیم و بی خیال آینده خیلی هم خر بودیم. انده انده آرزوهام اومدن فیفای جدید بود. یا فوقش تعطیل شدن مدرسه بخاطر آلودگی هوا و برف و بارون و تازگیام گرما. با پسرعمه ام روابط حسنه ای داشتم ولی چون اون شهرستان بود کم می دیدمش. الان یه دو سالی میشه که برحسب اتفاقاتی میونه امون شکراب شده و فقط دورادور خبراش بهم می رسه که زن گرفته و میخواد بره بلاد خارجه.
داشتم می گفتم. تابستون چند سال پیش اومده بود خونمون. رو به روی خونه ی ما یه آپارتمان ده طبقه بود و هم اهالی اون ساختمون به ما اشراف داشتن و هم ما به اونا. این پسرعمه ام توی طبقه ی هفتم این ساختمون یه دختری رو کشف کرده بود که همیشه دم پنجره اتراق می کرد و دور از جون شما زیاد هم خوشگل نبود. زشت هم بود حتی. پسرعمه ام هر روز می رفت دم پنجره و نگاش می کرد. شاید یه دستی هم واسه اش تکون می داد. چون چند سال از من بزرگتر بود به نصایحم گوش فرا نمی داد و کار روزانه اش شده بود. احتمالا اگه ادامه می داد کار به جاهای تنگ تر و باریک تر هم می کشید.

یادتونه تو یکی از پستا گفتم یکی از پسرا به اسم پیروز … نه؟ حس توضیح دوباره ندارم ولی گفته بودم که کلا پسر راحتیه و مثلا وقتی دم در واگن مترو وایستادیم تا پیاده شیم تا در باز میشه یه دفعه داد می زنه حملهههههههه ! امروز کلاس نداشتم . یه کار اداری هم داشتم که فرصت خوبی برای انجامش بود. تو راه برگشت با پیروز و یه تعداد از دوستان هم مسیر شده بودیم. می خواستیم سوار اتوبوس بشیم که دیدیم کلهم اجمعین اتوبوسو دخترا قُرق کردن و یالا یالا گویان وارد اتوبوس شدیم. خود دخترا هم از اینکه کل اتوبوسو اشغال کرده بودن خنده اشون گرفته بود. اتوبوس راه افتاد و اواسط مسیر چندتا از خواهران لواشک درآوردن و مشغول تناول شدن که من به پیروز گفتم من لواشک میخوام! اونم اونقدر زبون ریخت و لودگی کرد تا صاب لواشکه یه تیکه داد بهمون و خیلی با شعف ابراز داشت که خودش لواشکو درست کرده و طوری خوشحال شده بود که تو گویی به خر تی تاب داده باشه. (یعنی دختره به خر تی تاب داده باشه)
ترم اول بود و آزمایشگاه کامپیوتر داشتیم. یکی از جلسات جاهامونو عوض کردیم و یکی از دخترا رفته بود جای گروه ما نشسته بود. منم با سیستم کناریش ور می رفتم. دختره دنبال برنامه ای که ما هفته ی پیش نوشته بودیم می گشت و از من پرسید که کجا سیوش کردیم. منم با بی تفاوتی گفتم نمی دونم و اونم رفت از دوستام پرسید. ترم سوم بود. توی سایت کامپیوتر بودیم. صندلی من یه مشکلی پیدا کرد و پا شدم که برم یه صندلی بیارم. از چندتا دختر دم بخت! گذشتم و یه صندلی خالیو بلند کردم و قصد رجعت داشتم. بالطبع نمی تونستم که صندلی بالای سرم ببرم چون نه زورم می رسید و نه عقلانی بود. در حال مانور ولایت ۶ بودم که چرخای صندلی گرفت به پای یکی از داف ها و من درحالیکه به رو به رو نگاه می کردم فشار به جلو رو مضاعف نمودم تا اینکه به هر ترتیب صندلی رد شد و یک صدای آی و بلکمم آه و آخی به هوا برخاست و من همچنان از مسیرم منحرف نشدم. چند سانتی متری بیش دورتر نشده بودم که یه صدایی گفت پای دوستم درد گرفت و من بازم به رو به رو نگاه می کردم.
چند سال پیش دختر عمه ام اومده بود توی اتاقم و رفت سراغ دفتر شعر و چرک نویسایی که برای سایت توش مینویسم. من متوجه نشده بودم تا اینکه گفت این شعرا رو خودت گفتی؟ که گفتم آره و سریع دفترو از دستش قاپیدم. اونم ناراحت شد رفت. دوتا از دخترا توی دانشگاه هستن که هر وقت منو می بینن سلام می کنن. یکی دوبار سوال درسی پرسیده بودن. اما وقتی من می بینمشون سلام نمی کنم. حالا اینکه چطور میشه که وقتی اونا منو می بینن سلام می کنن ولی وقتی من اونا رو می بینم سلام نمی کنن جای بحث و سواله!(متوجه شدین که چی میگم؟) یه دختر همکلاسی توی محیط چت گفت وقتی منو تو یونی می بینی سلام کن. گفتم من الانم که دارم با تو چت می کنم رو این حسابه که فکر می کنم پسری. یعنی طوری به خودم القا کردم که دارم با یه پسر چت می کنم چون نمی تونم با دخترا ارتباط برقرار کنم. حالا چرا نمی تونم؟ یعنی از بچگی اینطوری بودم؟ قطعا نبودم. این برمی گرده به یه مسئله ی خیلی مهم که فعلا رغبتی به بیانش ندارم.
نتیجه گیری غیراخلاقی: من تو ارتباط با جنس غیر همجن*سم به شدت دچار مشکلم و همیشه یه حس ترس همراه با نفرت نسبت بهشون دارم. پیر و جوون هم نداره. اما اونا هم مثل منن و مثل من فکر می کنن و مثل من زندگی می کنن. اما اگه من بگم چه مشکلی دارم حتما حق رو به گردن من میندازین. ولی نمیگم!
موزیک نوشت: همینطوری هوس کردم آخر پست یه آهنگ بذارم. یه آهنگ از آلبوم آخر مایلی سایرس میذارم که کم کم داره میره قاطی پو** استارا ! ماشالا بچه ام داره رشد می کنه. فقط نمی دونم چه نسبتی با کوروش کبیر داره!
دانلود آهنگ Scars از Miley Cyrus
دیدگاهی بنویسیدچشم شیطون کر ! حس می کنم هوا یه مقدار خنک تر شده .دیگه کولرو حوالی ساعت یک و دو روشن می کنن. قبلا بیست و چهار ساعته روشن بود . هرچی می گفتم آخه نکنین بابا می سوزه ها ! می گفتن بشین بچه حرف زیادی نزن . می گفتم یارانه ها رو برمی دارن پول برق میشه ۲.۵ برابر ، خدات تومن قبض میادا ! می گفتن مگه تو میخوای پولشو بدی؟ تو اگه هنر داشتی الان پول شهریه اتو می دادی . میگم من هنوز جوونم هنوز بیست و یک سالمم نشده. میگن ما هیجده سالمون بود چهارتا بچه داشتیم . میگم اون دوران فرق می کرد الان دوره زمونه عوض شده . میگن … میگن … هیچی ندارن بگن . فقط میگن بجای این حرفا برو بشین درس بخون معدل ضایعت یه ذره بیاد بالا . به هرحال اینم یه حرف منطقیه در نوع خودش . و بی ربط البته .
خب آخر هفته و مرور اخبار . خبر اول اینکه تعدادی از مردم استان لرستان به سریال فاصله ها و تقلید لهجه اشون اعتراض کردن و از عمو خواستن که پخش سریالو متوقف کنه . حالا ما به چند و چونش کاری نداریم . به نظر من این سریالا فقط اشاعه ی تجمل گرایی و روابط آزاد دختر و پسر دارن و دریغ از پخش یه سریال خوب از تلویزیون . مثلا میخواد قشر متوسط جامعه رو نشون بده . طرف تو بهترین نقطه ی تهران خونه ی ویلایی داره و ماشینای بالای ده میلیون سوار میشه ولی هشتش گرو نهشه . یا ما تعریف قشر متوسطو نمی دونیم یا فیلماسازای ما . غیر از اینا ، رابطه ی دو جنس رو هم خیلی راحت و صمیمی نشون میده . مثلا همین سریال فاصله ها که قسمت نشده چند دقیقه بیشتر ببینمش . پسره و دختره خیلی راحت با هم رابطه پیدا می کنن و تازه قصدشونم ازدواجه و مثلا سریال میخواد بگه اگه میخواین دوست باشین خیلی بده و زشته و این حرفا . همیشه سریالای ایرانی همین منوالو داشتن . روابط خارج از عرفی که آخرش منتج به ازدواج میشه .

خب ، حالا جوون این سریالو می بینه بعد میره مخ یکیو می زنه میگه میخوام باهات ازدواج کنم . بعد می بینه که هنوز دهنش بو شیر میده و نمی تونه . بعد از یه مدتی که از ارتباطاتشون گذشت دلشون زده میشه و میرن تو وبلاگ شخصیشون مینویسن که با فلانی به هم زدم و حالا با فلانی دوست شدم . و این رویه دنبال میشه تا طرف می رسه به چهل سالگی و میل شـ.وانیش فروکش کرده و یاد ازدواج میوفته . کاش می شد هرکس که با یه جنس مخالفش طرح دوستی می ریخت یه علامتی روش ظاهر می شد . مثلا رو پیشونیش خط میوفتاد . حیف که نمیشه هرچند که خدا یه سری تمهیدات اندیشیده ولی در دنیای امروز کافی نیست . اینجا حالا یاد یه جوکی افتادم . یه پسر و دختری مشغول کار خیر بودن بعد دختره خوشش میاد . برمی گرده به پسره میگه : عزیزم … بعده ازدواج هم اینجوری بهم حال میدی؟ پسره میگه : آره عزیزم … البته اگه شوهرت بیخودی گیر نده .
بحث ازدواج شد . میگن یه خانواده ی سیاه پوست تو انگلیس یه دختر سفیدپوست با موهای بلوند به دنیا تقدیم کردن. بعدش پزشکا رو این موضوع کلی تحقیق و تفحص نمودن و واسه خودشون تز دادن که آره ، شاید هفت نسل قبل بابای خانواده مادرشون سفیدپوست بوده و یا ژناشون ترکیب شده و این چرت و پرتا . حالا نمی دونم پزشکا خیلی بچه مثبتن یا اینکه ما رو خیلی مثبت فرض کردن . خب عزیزان من تابلوئه که مادر بچه خودشه ، ولی بابای بچه خودش نیست . متوجهین که ؟ حالا یاد یه جوکی افتادم . دوست طرف بهش میگه چه بچه خوشگلی داری یارو میگه حالا یه کاری برای ما کردی حالا هی منت بذار .

خبر بعدی درباره افشای نود و یک هزار و صد و بیست و پنج سند جنگ افغانستانه . والا من که هیچ موضوع جدیدی تو این اسناد افشا شده ندیدم ولی نکته اینجاست که یه سایت یا یه پایگاه خبری چطور به این همه سند دسترسی پیدا کرده ؟ یادمه قبلا که منم سایت داشتم به اسراری دست پیدا می کردم که حتی جرأت انتشارشونو نداشتم . البته تا جایی که تونستم این وظیفه ی سنگین و خطیر رو انجام دادم ولی استکبار جهان خوار ، دشمن دیرینه ، منافقین و کفار ، ما اهل کوفه ایم و از این قبیل صفات نذاشتن کارمو به اتمام برسونم . بیشتر اسناد من هم از فیس بوک و سیصد و شصت مرحوم بود . در برهه ای از زمان قصد داشتم در طبل رسوایی همه ی دانشجوها بکوبم ولی ترسیدم . حالا خیلی مصمم شدم که بعد از فارغ التحصیلی زندگی همه رو بریزم رو دایره. به امید آن روز . الهی آمین .
برگردیم به اخبار داخلی . خیلیا از من می پرسن ز…ذهنی یعنی چی؟ چطوری میشه؟ مکانیسمش چطوریه؟ منم میگم به من چه که جوابتونو بدم . برید از اونی که گفته بپرسین . میگن ما که به اون بابا دسترسی نداریم که . تو مارو روشن بفرما . منم با اینکه خیلی ماخوذم ولی مجبورم برای روشن شدن مردم این کلمه رو معنی کنم . ز… ذهنی یعنی اینکه وقتی شما اون دختر خوشگله ی ترک تبار رو تو اون فیلم عروسک نمی دونم چی چی می بینین ، ناخودآگاه ذهنتون میره به سمت فیلمای مبتذلی که قبلا دیدیدن . مثلا الان دوستان گرانمایه ی من افتادن تو خط سریال اسپارتاکوس و هرچه بنده سعی در تعلیم و تعلمشون دارم هیچ اعتنا نمی کنن . خب حالا ممکنه شما قبلا فیلم مبتذل و مستهجن ندیده باشین . مشخصه که خیلی بچه مثبت هستین . میشینین این سریالای پختی رو می بینین بعد با خودتون میگین که : خب حالا من که این فیلمو دیدم تحریک نشدم . پس اگه فیمای مستهجل! هم ببینم تحریک نمیشم . و میرید طرف کانال های دیگه نظیر جم۱ و کانالای بسته و کارتی و پارازیتی . بعدش میگه خب حالا من این فیلما رو دیدم طوری نشد که . زنهار میره تو عالم واقعیت که اینجا از ذکر جزئیاتش خودداری می ورزیم .
از همین روی سن این کارا تو کشور ما اومده پایین . شاهد زنده براتون میارم . تصور زیر متعلقه به بهراد کریم نژاد ، نوگل نوشکفته ی یازده دوازده ساله . این طفل صغیر یه آهنگی خونده به اسم دافی با این مضمون که : ماها عاشق دنگ و فنگیم ، بکسمونم مست و بنگی ، خیلی منگیم ، جوجه رنگی و …. بازم بگم؟ خودتون سرچ کنین آهنگشو دانلود کنین فقط اگه اینترنتتون دایال آپه به من فحش ندین . حالا یه جوکی هست که براتون تعریف می کنم. پسر بچه از ته کلاس میاد جلو به معلمش میگه: خانوم ، حاضرین با من ازدواج کنین؟ معلم میگه برو بگیر بشین ، من حوصله بچه ندارم. پسره میگه : خب اشکالی نداره پیشگیری می کنیم.

در آخر توجه شما رو می برم به سمت یه جمله ی خیلی خدا . توی ویترین زندگی هیچ وقت به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات می کنه که اونی رو که داری از دست بدی . حقیقتش من عروسک ندارم فقط یه چندتا از این ماشینای اسباب بازی از دوران بچگیم باقی مونده . حالا اگه کسی خواست به من عروسک بده یا احیانا عروسک من بشه با کمال میل و اشتیاق می پذیرم ! ترجیحا باربی باشه زیاد با سارا حال نکردم .
دیدگاهی بنویسید