دروغ بگو بازم، من باورم میشه

حقیقت صداقت از بین رفته. راستی مهجور شده. به قول جیمز هتفیلد –شاعر متالیکا- فرشته ی عدالت هتک حرمت شده و حقیقت به قتل رسیده. آدم خوش بینی نیستم و برای خودم این پیش فرضو گذاشتم که همه دروغ میگن. همه دروغ میگن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. مثلا یه بار یه دوستی اومد گفت آواتار عجب فروشی داشته تو هفته اول ترکونده. گفتم برو بابا یه فیلم چرتیه الکه فروش کرده وا.

برخلاف آموزه های دینی و فطرت انسانی که دروغگویی مذمومه ، تو جوامع مدنی و حداقلش جامعه ی ما هرکی نتونه دروغ بگه مطرود و شکست خورده اس. همین اطراف خود من. کسایی که از هر سه تا کلمه اشون دوتاش خالی بندیه ، پله های ترقی رو دوتایکی کردن و به توفیق رسیدن. تفکرشون هم اینه که ما دروغ میگیم تا به هدفمون برسیم و اگر هم رسوا شدیم چیزی رو از دست ندادیم. فوقش به مقصود نرسیدیم.

یکی از مشکلات من اینه که توانایی خالی بستنو ندارم. هرچی فکر کردم یه دروغی که گفتمو بیام اینجا بگم چیزی پیدا نکردم. شاید هم گفته باشم. نمی دونم. اما اگر هم باشه معدودن. حتی تو وبلاگم هم خالی نبستم. راستگویی صفت خیلی خوبیه اما خریدار نداره. آدما دوست دارن دروغ بشنون. میری فروشگاه جنس بخری. جنس تقلبی رو میده میگه اصله. خب ما هم همین جمله رو میخوایم بشنویم. اگه بگه جنسم بنجله ناراحت میشیم.

می دونین ، دروغ خیلی هم بد نیست. بالاخره یه روز مشخص میشه که فلان حرف دروغ بوده. دروغ خودش راسته. اما وقتی راست و دروغ تو هم قاطی بشن دیگه نمیشه تشخیص داد. هرچی بیشتر به هم تنیده شده باشن بیشتر گیج میشیم. به انواع و اقسام تناقضات می رسیم که هر اصلی ، اصل دیگه رو نقض می کنه. بسته به اینکه حرف چقدر برات مهم باشه درگیر میشی. شب و روز غرق در فکری. بابات میاد خونه نمی بینیش. طبقه ها رو اشتباه میری. ذهنت خسته میشه. زجر می کشی و آخرش هم عقلت از کار می افته.

به راستی که قربانی صداقتم شدم. هرجا و همه جا. سادگی و راستی حرفم همیشه مایه ی شکستم بوده. شعر زیر رو هم سه سال پیش گفتم که نشون میده هماره یک شکست خورده بودم و دلیلش هم فقط راستی بوده.

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

پرهیز من از دروغ ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

دیدگاهی بنویسید


شکستنت اما، چه بد شکسته شدی

بعضی اعمال هستن که از نظر قانونی جرم به حساب نمیان اما به لحاظ شرعی و عرفی گناه محسوب میشن. چه می دونم مثلا پشت سر کسی بد گفتن. یه سری کارا هم هستن که شرعا و اخلاقا مذموم نیستن اما قانونا جرمن. برفرض همراه نداشتن گواهینامه حین رانندگی. حالا طرف گواهینامه اشو تو خونه جا گذاشته ولی قانون مجازاتش میکنه.

اما بعضی کارا هستن که نه شرع و عرف بهش اشاره ای کردن و نه قانون محدودیت و جریمه ای براش درنظر گرفته. شاید زیرشاخه ای از ظلم باشن. شاید بخشی از عدم انسان دوستی. شاید مدلی از بی رحمی. هرکس میتونه تفاسیر متفاوتی از این تیپ اعمال داشته باشه. همه می دونن که این کارا رذل و خبیثه اما جرم و گناه به حساب نمیان و فکر کنم حتی خدا هم از این اعمال ساده گذر کرده. نمی دونم. شاید.

اکثرا کسی که این کارو انجام میده عمدی نداره ولی گویا خودش متوجه قساوت قلبش نمیشه. نمی فهمه تو دنیای اطرافش چه آشوبی به پا میشه. درک نمی کنه چه زندگی هایی رو به چالش می کشه. شاید هم می فهمه. نمی دونم. من هیچی نمی دونم. درحال حاضر شدم مصداق این شعر که چندسال پیش نمی دونم از کجام گفتم :

نمیشم رها و آزاد ، به برون راهی ندارم

زیر این شکنجه ی سخت ، نشاید دووم بیارم

لحظه های رفته ی من ، همه پوچ و بی ثمر شد

از همه اخبار عالم ، غیر غم دل بی خبر شد

پی نوشت : بابت این پستا معذرت میخوام.

دیدگاهی بنویسید


شبای بی پرنده

شب که میشه یه جور دیگه میشم. این حالو دوست دارم. شبو دوست دارم. میگن بچه هایی که شب به دنیا میان بیشتر به شب علاقه دارن ولی من سر ظهر به دنیا اومدم. ظهر یه روز گرم احتمالا. تا همین ده سال پیش شبا زود می خوابیدم. یادمه خیلی دوست داشتم جنگ ۷۷ که ساعت ده شروع می شد رو ببینم. لکن ساعت خوابم رسیده بود. از اوان کودکی قبل از خواب واسه خودم رویا می بافتم. اوایل شخصیتای کارتونی بودن. سوباسا و مادسویاما و کماندار نوجوان و اینا. شاید چون خوشگل بودن انتخاب می شدن. تو دوره ی بلوغ شخصیتا و جنسشون تغییر کردن ولی تم کلی ثابت موند. رویابافی قبل از خواب ادامه داشت تا همین چند سال پیش. کم کم به مرور رویاهام بیشتر به واقعیت نزدیک شدن.

من شبا زود می خوابیدم. یادمه یه بار تابستون بود. لاکرونیا و بایرمونیخ بازی داشتن. سنت شکنی کردم و بازی رو تا آخر دیدم. از اون به بعد اکثر شبا یا فوتبال می دیدم یا نود. الان یه چند وقتیه فوتبال نمی بینم ولی باز شبا بیدارم. بیدار می مونم چون شبو دوست دارم. چون مثل گرگ نماها یه آدم دیگه میشم. چت می زنم.

دیروز خیلی واسه پیاده روی راه دست بود. ولی من مفصل رون چپم شدید درد می کنه. قبلا هم اینطوری شده بودم. وقتی استرس خیلی زیادی بهم وارد میشه چند روز بعدش مفصلم تیر می کشه. وقتی راه میرم می لنگم. موقع خواب هم واسه یه قل دوقل شدن حجمی از دردو باید به جون بخرم. هرچند اگه پام مشکل نداشت هم پیاده روی نمی کردم. قدم زدن فکرمو آزاد می کنه. فکر نباید آزاد باشه.

امروز یه جوجه گنجشک اومده بود خودشو می کوبوند به پنجره ی اتاقم. شاید بخاطر رفلکس بودن شیشه ها تشخیص نمی داد. یادمه بچه بودم. رفته بودم ویلای خاله ام اینا تو شمال. با مادربزرگم رفته بودم. یه دخترخاله هم داشتم و دارم که چهارسال از من بزرگتره. بچگی به اندازه ی حالا یبس نبودم. با دخترا تعامل بهتری داشتم. به هر روی. توی باغشون یه درخت بود که رو یکی از شاخه هاش گنجشک بچه کرده بود. یه روز عصر که تنها شده بودم زد به سرم. یه چوب برداشتم و رفتم جوجه گنجشکایی که هنوز پر درنیاورده بودنو قتل عام کردم. واقعا چرا همچین کاری کردم؟ نمی دونم. اول از لونه اشون انداختمشون پایین. جیک جیک می کردن. بعد با چوب بلند و کلفت می کوبیدم تو سرشون. ساکت می شدن… و له.

شب که همه اومدن کسی چیزی نفهمید. فرداش پسر همسایه واسه دخترخاله ام تعریف کرده بود که چه عملی انجام دادم. اونم اومد به من گفت. انکار کردم. گفت بگو به جون مامانم؟ گفتم به جون مامانـ…ت. ت رو نامفهوم تلفظ کردم. گفت شل گفتیا. وقتی هم رفتم لونه اشونو ببینم دیدم یه موادی مثل پنبه تو لونه پر شده و مادره پیچیده رفته. از همون موقع نسبت به پرنده ها فوبیا پیدا کردم. آخر سر هم میشم مثل فیلم هیچکاک.

الان شبه و پرنده ها خوابیدن. وانگهی ، پشه ها بیدارن و نمیذارن من بخوابم. دلم میخواد حرف بزنم. میخوام با یکی حرف بزنم. میخوام همین الان گوشیمو بردارم به یکی زنگ بزنم. تقصیر سرنوشت نیست که کسی نیست ، مقصر خودمم. دور خودم تار تنیدم و محدودیتای الکی واسه خودم وضع کردم. می دونین ، باید عصیان کرد. شب تصمیم می گیرم نهادم رو آزاد کنم و فردا روز که می رسه میرم تو پیله ی خودم. هرکاری که می کنم باید شب بکنم.

دیگه باید برم بخوابم. صبح کلاس دارم و میزان یبسی من رابطه عکسی با خوابیدنم داره. هرچی شب بیشتر بخوابم فرداش با نشاط ترم اما شبارو دوست دارم و نمیخوام بخوابم درنتیجه روزا کسل و عنقم. الان هم مسواک نزدم. حسش نیست. ضمنا عصیانگری رو باید از یه جایی شروع کرد بالاخره. پس امشب مسواک نمی زنم و فردا هم پیرهنم رو میندازم رو شلوارم و آستینامو تا دکمه ی روی آرنجم بالا می زنم. اصلا اگه محدودیتای اجتماعی نبود فردا با یه اسلیپ می رفتم بیرون. هرچند اسلیپ نمی پوشم ، اذیت میشم. ترجیح میدم پاچه دار بپوشم. راحت تره کلا.

دیدگاهی بنویسید


ابی تاتلیسس

دقیق یادم نیست. شاید ده سال پیش شایدم کمتر. پسرعمه ام شهرستان زندگی می کرد و منم تابستونا می رفتم پیشش یه مدتی می موندم و اونم به همینطور. اون موقع هنوز دور ، دور نوارای وی اچ اس بود و پسرعمه ام هم افتاده بود دنبال شوهای ترکی و عربی. من خودم به شخصه از آهنگای ترکی هیچ خوشم نمیاد هرچند آهنگای عربی قابل تحمل تره و هیفا هم خوشگله!

تو این نواراش ابراهیم تاتلیسس و دخترش که فکر کنم اسمش دنیا بود و همیشه ی خدا جوراب شلواری مشکی می پوشید ویدئو داشتن و سبیل کم(؟) و سبیل پرپشت هم بودن که یه بار که سبیل از این لباسا پوشیده بود پسرعمه ی با تربیتم گفت که اگه اونجا بودم می رفتم می کشیدمش پایین ببینم چی میشه. خلاصه من هم که تو سن بلوغ …

یه فیلمی از تاتلیسس داشت که در وقت مناسب گذاشت ببینیم. می گفت ابراهیم تاتلیسس از بچگی نماز می خونده و این حرفا. بعد وسط فیلم یه دفعه رفتیم تو فاز صحنه و البته اونقدرا هم که گمان می کنین مورد نداشت ، فقط در حد ماچ و بیکـ… و این کارا. داستان فیلم از این قرار بود که تاتلیسس یه نامزد جوونی داشت و تو خونه ی ویلاییش هم یه استحر داشت که دخترای جوون می اومدن اونجا شنا می کردن. بعد یه ذره تاتلیسس دست و بدنش می جنبید و نامزدش آخرش شاکی شد و بعد اینقدر فیلم مزخرف و چرت بود که نمی دونم فیلمو تا آخر دیدم یا خوابم برد. فقط این یادمه که نامزده می رفت بستکبال بازی می کرد و نمی دونم قصدشون انجام ورزش بسکتبال بود یا آفتاب گرفتن. بعد تاتلیسس می رفت محل تمرین دید می زد. خیر سرش نماز هم می خونده.

همیشه این واسه من سوال بوده. بازیگرای هالیوودی که تو فیلما چیزی رو رعایت نمی کنن و مردم همه جاشونو دیدن. خب دیگه وقتی در انظار عمومی ظاهر میشن چرا لباس می پوشن دیگه؟ البته فکر کنم ما داریم به این سمت هم میریم و خب این پیشرفت خیلی بزرگیه.

به هر روی. چند روز پیش خبر رسید که ابی رو بعد از یه برنامه ای ترور کردن و گلوله از مغزش رد شده و شاید الان که دارین این سطور رو می خونین اون تو بهشت داره با حوریا نماز می خونه. دکترا هم گفتن تازه اش هم اگه به هوش بیاد قطع نخاع میشه و همون به که بمیره. به قول خواجه : بنده همان به که ز تقصیر خویش ، روی به درگاه خدا آورد. و در جای دیگه میگه : خداوندا مرا آن ده که آن به.

در آخر شما جوانان رو توصیه می کنم که از این فیلمای بد نبینین و همیشه و هر روز ساعت دوزاده یک بعد از ظهر بزنین کانال سه و از کرامات دکتر شریعتی مفیوض بشوید. به امید آن روز. (کدوم روز؟)

آپدیت نوشت: بی پدر مادر هفت تا جون داره! به هوش اومده ناکس! بهتون قول میدم چند روز دیگه هم سرپا وایمیسته کنسرت میذاره و وسط حوریای زمینی قر میده.

دیدگاهی بنویسید


آروم من پس کجاست؟

این پست رو دقیقا یک سال و پونزده روز پیش نوشتم. اون موقع اتفاقاتی افتاد که فعلا نمیخوام یادآوریشون کنم و بعدش وقتی رسیدم خونه همینطوری گریه می کردم و این باصطلاح شعرا می اومد تو ذهنم. البته الان که می خونم ، می بینم به لحاظ تکنیکی و وزن و قافیه بعضی جاهاش مشکل داره و یه جاهاییش هم معنی رو فدای قافیه و مقصودم کردم اما به هرحال بازخونیش خالی از لطف نیست. البته اون موقع خیلی به آینده امیدوار بودم. برخلاف الان.

———————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرد خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

———-

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من تاب شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود نوشتن (سرشتن)

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

دیدگاهی بنویسید


معرفی فیلم Se7en

بعضی از فیلمای معروف هستن که تو تلویزیون و با دوبله دیدمشون. ارباب حلقه ها و ماتریکس ، هزار توی پن ، زودیاک ، کینگ کونگ ، اثر پروانه ای و … که البته غیر از هزارتوی پن بقیه رو چند سال پیش و زمانی که اینترنتم زغالی بود دیدم. الان اگه ببینم تلویزیون داره یه فیلم قشنگی نشون میده ، اسمشو برمی دارم و میرم از اینترنت دانلود می کنم. دلیلش هم می دونین دیگه ، دوبله و سانسور گند می زنه به فیلم .

یکی از فیلمای معروفی که از تلویزیون دیده بودم فیلم هفت بود. این فیلم موضوعش درباره ی هفت گناه اصلیه که تو بعضی از کتابای نویسنده های غربی درباره اش نوشته شده. بعد از اینکه فیلمو دیدم با خودم گفتم اینکه شد پنج تا گناه. نکنه من گیجم که دوتاشو نفهمیدم؟ این نفهمی سال ها ادامه داشت تا اینکه من بزرگتر شدم و حقایق دنیا بر من آشکار گشت و چشم و گوشم اندازه ی اونجای مرغ باز شد . از همین روی رفتم فیلمو دانلود کردم ولی چون موضوع کلی و آخر فیلمو می دونستم زیاد میلم به دیدنش نمی رفت. تا اینکه دیشب تو آرشیوم دنبال یه فیلمی می گشتم که سنگین و پیچیده باشه. آخه قبلش Prince of Persia و Clash of the Titans رو دیده بودم خواستم یه ذره از حال و هوای فیلمای عامه پسند بیرون بیام. خلاصه با انبوهی از فیلم مواجه شدم و دست آخر بخاطر اینکه دیروقت بود فیلم سون رو انتخاب کردم چون مدت زمانش از بقیه ی فیلما کوتاه تر بود.

فیلم سه چهارتا بازیگر اصلی بیشتر نداره. برد پیت و مورگان فریمن و کوین اسپیسی که این آخری یکی از بازیگرای مورد علاقه ی منه. هفت جزو سی فیلم برتر دنیاس و محصول سال ۱۹۹۵ و کارگردانی دیوید فینچره. واقعا خیلی حیف شد که قبلا دیده بودمش و می دونستم آخرش چی میشه وگرنه بیشتر سر ذوق می اومدم. اگه الان برگردیم به دیروز ، دیگه فیلمو نگاه نمی کنم. به شما هم توصیه می کنم هر وقت دیدین یه فیلمی داره از تلویزیون پخش میشه با سرعت هرچه تمام تر خاموشش کنین یا حداقلش بزنین شبکه آموزش. تازه دیگه تبلیغات وسط فیلم هم نمی بینین. ایزی لایف ، اویلا ، حساب قرض الحسنه ی کوتاه مدت جاری پس انداز مسکن جوانان و … .

داستان فیلم از این قراره که یه قاتل سریالی تو شهر پیدا شده که هفت گناه اصلی رو بر طبق کتب مقدس! مسیحیا پیدا کرده و قربانیاشو از این طریق انتخاب می کنه. دو تا کارآگاه هم می افتادن دنبالش و هرچی می جورن کمتر می جورن! بعد از اینکه طرف پنج نفرو گوشمالی داد میاد خودشو معرفی می کنه و میگه اگه دوتای دیگه رو میخواین باید منو با این دوتا کارآگاه مهربون ببرین وسط بیابون. اونجا هم به طرز جالبی قربانیای دوتا گناه دیگه رو هم نشون میده. خلاصه ی کلوم اینکه داستان فیلم گیراس ولی بعضی از فیلما مثل اره و تا حدی هم پانیشر اونو لوث کردن. یعنی وسطای فیلم به خودتون میگین بابا اینکه همون اره ی خودمونه که دو ساعته سرکار بودیم.

حالا به نظر اونا هفت تا گناه اصلی ایناس : خشم ، حسادت ، غرور ، هوس ، شکم پرستی ، تنبلی و طمع. حقیقت امر اینه که خیلی مسخره به نظر میاد که مثلا دروغ توی این گناها نیست ولی پرخوری هست. حالا شما زیاد سخت نگیرین دیگه ، خارجی ان. در آخر دیدن این فیلمو به هیچ کس توصیه نمی کنم چون نمونه اش رو تو انواع و اقسام فیلمای دیگه دیدیم و فقط اگه فکر می کنین خیلی بیکارین و عقده ای و لج باز برید فیلمو ببینین. اگه هم قبلا دیدین که خوش به حالتون. به مامانتون بگین براتون اسپند دود کنه. به قول اون شاعر احمق : اسفند دونه دونه ، اسفند سی و سه دونه …

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <