صف او را

خب جشنواره فیلم فجر هم تموم شد و از اونجایی که من خیلی پیگیر سینما هستم و فیلم های “می خواهم زنده بمانم” و “مریم مقدس” و “دوئل” (از طرف مدرسه بردن) رو توی سالن سینما دیدم و خب البته می دونم که اینا دلیل نمیشه که خوره ی سینما باشم و می دونین که دارم شکسته نفسی می کنم و شاید یکی از منتقدان جدی سینما هم باشم ولی دست تقدیر منو نشونده سرجام … اصلا چی داشتم می گفتم؟ آهان جشنواره فیلم هم تموم شد و مثل همیشه عنق بازی جماعت سینمایی بالا زد. همشون عنقن ولی اینکه یه بار هیج فیلمی سیمرغ بهترین فیلم رو نمی بره و یه بار دو تا فیلم با هم برنده میشن، نهایت عنقیته.

شاید بعضی بیان بهم بگن که: «همین شماهایین که نماد بی فرهنگی هستین و وقتی سینما مجانی میشه حمله می کنین و همش تو صف سبد کالایین.» پیرو همین حرف، برخی هم ابراز می کنن که: «این طرح دولت اصلا شایسته ی مردم ما نیست و عزت نفسشون رو جریحه دار(!) می کنه.»

درسته که من خیلی آدم باکلاسی هستم و توی صف که هیچی، توی ترافیک هم نمی ایستم و به نظرم مردم بو میدن، اما یک سوالی دارم. اگر جایی رو اعلام کنن که فلش هشت گیگ مجانی میدن و شما فلش نداشته باشین و یا چهار گیگ داشته باشین و نیاز به هشت گیگ، نمی رید توی صف بایستید و همدیگه رو هل بدید؟ من به خاطر دارم که توی نمایشگاه الکامپ، جایی سیمکارت ایرانسل رایگان به دانشجوها می دادن و قشر تحصیلکرده و در حال تحصیلکرده امون توی صف وایستاده بودن تا یه سیمکارت ناقابل دریافت کنن. من خودم چهارتا سیمکارت ایرانسل رو دوستان بازاریاب کردن تو پاچه ام، وگرنه اگه دو روز هم طول می کشید توی صف مانند خیار می ایستادم.

داستان همینه. مردمی که توی صف سبد کالا قرار می گیرن، هدفشون دریافت رایگان محصولاتیه که نیاز دارن. دلیل هجوم بردنشون هم اینه که هیچ کار مملکت معلوم نیست و یهو دیدی فردا گفتن فعلا نمیدیم دیگه. مثل آمریکا یا ژاپن که مردم برای کتاب موراکامی و پلی استیشن و آیفن قبل از شب فروش زنبیل میذارن و خیلی کارهای دیگه که نمی کنن و اونجا بنیان خانواده از هم پاچیده و زمزمه ی اضمحلال امپریالیسم و نئولیبرالیسم جهانی به صدا دراومده.

در کل هجوم مردم به سینمای رایگان و سبدکالا رو نه تنها ناپسند و نشونه ی بی فرهنگی نمی دونم، بلکه یک اتفاق طبیعی در یک جامعه ی طبیعی بطور طبیعی و یا حالا با ارفاق سزارین در حال وقوعه.

پی نوشت: همین الان فهمیدم که یه بنده خدایی آهنگ خونده واسه سریال آوای باران. توی آهنگ هم میگه وای باران خیلی وقته ندیدمت و آواتو نشنیدم و اینا. البته آدم جوگیر اینو واسه دل خودش خونده نه برای تیتراژ سریال. از همین روی من تمام حرفای بالای خودمو تکذیب می کنم و اعتقادی به حرفایی که زدم ندارم و اصلا من گفتم مردم بافرهنگن مگه؟ کو؟ بیا بگرد.

عکس تزئینی است

دیدگاهی بنویسید



اگه دلم بستنی خواست؟ خوراکی خواستنی خواست؟

همیشه دغدغه ی انجام کارهایی رو دارم که باید انجامشون بدم ولی انجام نمیدم. این انفعال و تنبلی باعث شده که ذهنم درگیر مسائل تلنبار شده بشه و نتونم تمرکز لازم رو حتی برای نوشتن بدست بیارم.

خب این چند روز بخاطر بیکاری و صد البته بی عاری، میشینم پای سریال های تلویزیون که از حق نگذریم اگه سریالی مثل لاست شبیه این سریال ها باشه پس برای کسانی که معتاد به سریال ها هستن بسیار متاسفم. آری داشتم می گفتم. دیدن سریال ها باعث میشه که تبلیغات و پیام های بازرگانی هم بیشتر ببینم و این امر روی من که ذهن درگیر و بیماری دارم اثرات مخربی گذاشته.

مثلا، همین تبلیغ دمپایی نیکتا. وقتی طفیل و در سن بلوغ بودم این تبلیغ با شکل و شمایل دیگری ولی با همین موزیک پخش می شد و حالا نمی دونم بخاطر ذهن بیمارم بود یا آهنگ تحریک کننده اش و یا پای خانم هایی که توی تبلیغ درون دمپایی بود اما به هرحال پخش مجدد این آهنگ موجب عروج من به دوران گذشته و بالطبع اغواشدگی شده.

از علاقمند شدن به اون خانم جوانی که توی تبلیغ پالاز موکت میگه همه می دونن که نمیشه بگذریم. نمی دونم چرا وقتی مشغول تناول هستم یکدفعه تلویزیون تبلیغ پرسیل و اون صحنه ی دستمالی کثافت بچه توسط مادرش رو نشون میده. یعنی اگه خود بچهه می اومد جلوم میرید انقدر حالم به هم نمی خورد. حالا مادر محترم بنده برگشته میگه توانایی اینو داره که مثل شونصد تا خانمی که اونجا نشستن بگه شستشو یعنی پرسیل و کلی هم معروف بشه.

برگردیم به همون ذهن بیمار خودم. راستش تازگی عاشق بستنی پاندا شدم. نه بخاطر طعم و مزه اش، که شخصا پول ندارم و اگر هم داشتم پای بستنی نمی دادم، بلکه بخاطر صدای زیری که روی تبلیغ بستنیه. یعنی می تونم بگم این آوا به شدت تحریک و اغوا کننده اس. شاید هم مشکل از ذهن بیمار و مریض و الاغ و نفهم بیشعور عوضی لجن درمال منه.

حالا تو این هیری ویری که همه چی تحریک آمیز شده، خدا زده تو کتفم و عاشق جازمین (بلکم جزمین) شدم. یعنی با این سطح سلیقه که خر هم نداشت، ببین به چه پیسی افتادم البته جازمین پیس نیست و اگه کسی بد نگاش کنه بد نگاش کرده. هرچند بد نگاه کردن هم توفیری نداره و آدم با دیدنش تا ابد خشک میشه.

در آخر پست رو با یک جمله ی تکاندهنده به پایان می برم. از ذهن تا دهن فقط یک نقطه فاصله است. تا ذهنت را باز نکردی، دهنت را باز نکن. هییییییییییی چی بگم که ذهن و دهن و سایر نقاطم تا خرتناق باز شدن و یحتمل جر خوردن.

دیدگاهی بنویسید


ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

موبایل راننده زنگ خورد. گفت بلیتا ردیفه و فقط مونده ویزا اوکی بشه. گفت به لیلا بگه خودش می دونه. گفت باشه. گفت قربانت. قطع کرد و دوباره زنگ خورد. گفت خانوم محمدی من تا آخر هفته بهتون می رسونم. گفت یه کاری برام پیش اومده. گفت خدافظ. دوباره نفر اول زنگ زد. گفت دستت درد نکنه. بعد برگشت به من گفت چند روز با خانواده میخوام برم استانبول دنبال کاراشم. گفتم دولار از کجا میاری؟ گفت با تور میرم … جور میشه.

یه نیگا بش انداختم که خیلی خوشحال بود. یه نیگا به خودم انداختم که ناراحت بودم. واقعا تو این وضع گرونی و قیمت عجیب ارز چه اصراری داری بری مسافرت خارج؟ من می دونم دیگه. زنت گفته چطو شوهر نازی بردتش سن پترزبورگ اونوقت تو منو تا شابدولعظیم هم به زور می بری. بعد انقد پرچ شده که راضی شدی ولی واسه خرج و مخارجش افتادی به پت پت و داری با پرایدت مسافرکشی می کنی. خوشحالم هستی؟ می خندی؟ رسول کربکندی…

حالا این هیچی. اینکه راننده تاکسی میخواد بره استانبول به من چه ربطی داره؟ من یک مسافر دون پایه ام که ماتحت پیاز هم نیستم. بابای من هم چنین اخلاقی داره که اخبار خونه رو رایگان در اختیار خاص و عام میذاره و کلا خانوادتا اینجوری شدیم. برای مثال، من اگه برم بقالی سر کوچه دوتا شور*ت بخرم بیام هنوز تن نزده تلفن زنگ می خوره که اِ حامد ش*رت خریده مبارکه. حالا البت من خودم کم کم آموخته ام که کمتر اسرار زندگیمو به کسی بگم ولی باز میگم دیگه چفت و بست که نداره.

یه عمویی هم دارم که اخلاقش سیصد و شصت درجه با بابام توفیر داره. یعنی یه سال بود بازنشست شده بود هیشکی نمی دونست. یا مثلا چند ماه بود ماشینشو عوض کرده بود و وقتی بقیه متوجه شدن که با ماشینش رفت شهرستان خونه مادربزرگم. خب اینجوری هم خوب نیست. حالا مثلا می خوردیم ماشینشو؟ چشم می زدیم؟ می مردیم؟

دبیرستان که بودیم یه پسری بود کنار من مینشست و اسمش پژمان ک بود. کلا پسر خوبی بود و چهره ای شبیه یوزپلنگ آسیایی داشت. این بچه هنو دو ماه از سال نگذشته بود که به همه گفت میخوام برم آمریکا. می گفت با باباش میخواد بره و هرچی می گفتیم چون چرا؟ می گفت میخوام اونجا درس بخونم. ما هم که خر بهمون گفته بود زرشک باور کردیم و پیش خودمون گفتیم لابد مامانش هم چندوقت دیگه بهشون جوین میشه دیگه. خلاصه این بشر به اندازه چاه فاضلاب دهنمونو سرویس کرد بس که گفت میخوام برم آمریکا. مثلا می گفت مامانم گفته میری اونجا سرت همیشه زیر باشه که اونجاها بده دیگه آره. مام که شناختمون از آمریکا در حد لیلا فروهر بود هی دهنمون آب می افتاد.

به هر روی روزی از روزها دیگه نیومد و من شدم سلطان نیمکت. اما همون روز یکی دیگه از دوستان برای تفنن اومد پیشم نشست و از هر دری زر زدیم تا اینکه گفت پژمان ک بهم گفت مشکل تنفسی داره و فقط آمریکا می تونن عملش کنن. واسه همین خونه اشون رو فروختن رفتن اندیشه (یه شهرکیه اطراف تهران) تا هزینه اش جور بشه. خدا بزنه تو دهنم اگه گفته باشم ولی نمی دونم چرا همه یهویی فهمیدن و سوژه خنده اشون جور شد. مثلا قبل از شروع کلاس یکی کله اش رو از در کرد تو و درحالیکه همه فریاد می زدن برو بیرون برو بیرون گفت سعید محمدی تو این کلاسه؟ بعد چندتا از بچه ها گفتن نه الان پیش پژمان ک عه. هار هار هار … و البته من چقدر از این سعید محمدی خاطره دارما.

خلاصه فرزندان و نوباوگان عزیز من. سعی کنین در پاسداشت اسرار خود و دیگران حد میانه رو رعایت کنین و دروغ نگین و چرت نگین و همه چی رو نگین و هرجا میرین به هم بگین نگین نگین نگین نگین. من در همین لحظه تصمین گرفتم اسم بچه امو بذارم نگین. والسلام. -: آقا مبارکه بچه اتون پسره. -: پسره؟ مشکلی نداره اسمشو میذارم چگین. هه هه هه …

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن ۲

شاعر یه شعری داده به خواننده که اونم خونده: “اگه خواستی یه کسی، عاشق همنفسی، قلبشو حیرونت کنه، جونشو قربونت کنه” و ادامه ماجرا. بعدش گفته: “خبرم کن تا بیام، خبرم کن تا بیام”. حالا عرض من اینه که اگه کلا نخوام کسی قلبشو حیرونم کنه نمیشه خبرت کنم تا بیای؟ بعد اگه خبرت کنم میای اصلا؟ دروغ نگیا

و این آهنگ همیشه و هیچگاه یادم نبود تا اینکه الانم که فکر می کنم می بینم یادم نیست.

پی نوشت۱: البته ربطی به آهنگ نداره، این دختر خانوما رو دیدین که تا می فهمن یه پسری از یه دختری خوشش میاد کلی قربون صدقه اش میرن و آخی و قلبونت بلم و نازی تحویل پسره میدن و حرص می زنن واسه اینکه با دختره صحبت کنن و راضی بشه ولی اگه همون پسره بگه ازشون خوشش اومده ایش و تو؟ تو؟ و گمشو عوضی از دهنشون نمی افته. چرا اینطوریه؟ هست اصلا؟

پی نوشت۲: الان اگه یه دختری بیاد پیش من بگه از فلان پسر خوشم اومده بی برو برگرد می زنم تو گوشش. اما اگه بگه از خودم خوشش اومده دیگه نمی دونم. دیگران باید بزنن تو گوشش.

پی نوشت۳: راهنمایی که بودم یه دوستی داشتم فامیلیش امینی سهی بود بهش می گفتیم امینی گهی عاشق سیب زمینی. البته ناگفته نمونه که شبیه سیب زمینی هم بود از این مدلا که منحنیه. بعد این بنده خدا عاشق شیلا بود طوری که همه رو اعم از پسر، دختر مرد زن پیرمرد، افغانی و غیروه شبیه شیلا می دید. یادش بخیر همچی بد سلیقه هم نبودا … اگه شیلا جوون تر بود قبل از اینکه امینی گهی دستش بهش برسه واسه خودم آستینشو بالا می زدم. (؟!)

پی نوشت۴: چت زدم؟

دیدگاهی بنویسید


وز افتخارات شیخنا ۲

و از افتخاراتش این بود که یه بار تو یکی از آهنگای ساسی مانکن گفته بود: آهــــان …

دیدگاهی بنویسید


کانا مشهور می شود

از قدیم و ندیم گفتن ایرانیا خیلی باهوشن و قله های علم و دانشو درنوردیدن و اینا. اما طبق آمارهای سازمانای بین المللی ضریب هوشی ایرانیا حدود هشتاد و خرده ایه که تقریبا هوش متوسط رو به پایینی به حساب میاد. من خودم شخصا با این اطلاعات بیشتر موافقم تا اون حرافی شعاری. اما این بهره ی ثابت هوشی برای زندگی روزمره چندان اهمیتی نداره اما هوش هیجانی یا اجتماعی و یا همون EQ تاثیر مهمی تو روند زندگی آدما داره و با اینکه تا درصد خیلی زیادی ناشی از ضریب هوشیه اما امکان بالا بردنش در طول زندگی هست.

به نظر من – که صاحب نظر نیستم – آدما کلا سه دسته‌ن. یه تعداد نخبه و سرآمد سایرین هستن. عده ای هوش متوسطی دارن و زندگیشون خلاصه میشه در درس خوندن و کار و ازدواج و تولیدمثل و بازنشستگی و مرگ. اکثر مردم از جمله ما فعلا جزو همین دسته ایم. بعضیا هم هوش هیجانی پایینی دارن و مصداقش همین معتادا و خلافکارا و فاحشه ها و اینان.

خیلی کم پیش میاد که آدمای معمولی به شهرت برسن و اصولا این نخبه ها هستن که برای عامه ی مردم معروف میشن. این شهرت هم می تونه تو زمینه های علم و هنر، دین و سیاست، و ورزش باشه. (استثنا هم داره. مثلا من نمی دونم سیلویا سنت جزو کدوم دسته اس) سرآمد شدن توی علم و ورزش که کلی مکافات داره. دین و سیاست هم بیشتر به اعتقادات آدما برمی گرده و کسی که میخواد مشهور بشه دنبال اینا نمیره. می مونه یه هنر. خیلی هستن که به یه هنری علاقه دارن و استعدادش رو هم دارن و بهشون میگن هنرمند. اما بعضیا نه استعداد دارن و نه علاقه و فقط میخوان از این راه معروف بشن.

مثلا یکی مثل پوریا پورسرخ با پول میره بازیگر میشه. بعضی خانمای خواننده با یه کار دیگه خواننده میشن. بعضیا به ضرب و زور پارتی. یعنی اصلا براشون مهم نیست که دیگران درباره اشون چه فکری می کنن فقط میخوان شناخته شده باشن و حتی المقدور تو خیابون که راه میرن همه با انگشت نشونشون بدن. پسرا واسه دخترا تیریپ بیان و برعکس. مثلا من یه دوستی دارم که نه استعداد داستان نویسی داره نه خوانندگی. اما به زور میاد مثلا یه آهنگ درپیت می خونه و هی تو سایتای اجتماعی لینکشو میذاره. یه دوست دیگه هم دارم ادعای شاعریش میشه و حتی میگه عبدالجبار کاکایی شعرای منو به اسم خودش می دزده.

اما برخی هستن که جزو همون دسته ی کم هوشان و نه استعداد دارن و نه امکانات. برم سر اصل مطلب، همین کسایی رو میگم که میان تو مسابقه های خالتوری مثل نکست پرشین استار و اون آکادمی بوووووق! شرکت می کنن. یه بابایی تعبیر بسیار جالبی درباره این افراد کرد و از لفظ مطربا و رقاصای فراری برای توصیفشون بهره برد! الحق که معنی رو عالی ادا کرد. این دوستان میرن اونور آب برای تست صدا و رقص و بعضیاشون چنان وضعیت مسخره ای دارن که حتی خود داورای بیسواد هم اینو می فهمن. اون مسابقه ی رقص که واقعا افتضاحه. دختره بچه ی نه ساله رو بر*هنه میکنن و بهش میگن جلو ملت برقص. یا همین آکادامی بوووووق که چند نفرو میارن که اصلا تا حالا ایرانو ندیدن و فارسی به زور حرف می زنن و روابط خارج از عرف و شئون با هم دارن.

جالب اینجاست که هیچ کدوم از این افراد استعدادی در زمینه خالتوری ندارن و فقط واسه اینکه چند دقیقه تو تلویزیون نشونشون بدن حاضرن به هر مسخره بازی ای تن بدن و بدتر اینکه کلی هم طرفدار موقتی پیدا می کنن. الان چهارساله این مسابقات برگزار میشه و از بینشون حتی یه خواننده هم ظهور نکرده. نفر اول نکست پرژن استار پارسال هم که به اذعان خودشون الکلی بوده. واقعا نمی فهمم مسئولین چه گندی تو فرهنگ مردم زدن که به این وضعیت افتادیم. سرانه مطالعه که ریده مونه و سطح سلیقه ی مردم هم در حد عن و گه. اصلا خاک تو سر من با این وضع سلایق و علائقم. گِل تو دهنم. منم یه خری هستم مثل خودم که از آوا خوشم میاد چون شبیه یکی از همکلاسیامه. ای کثافات در دماغم.

این بود از پست جامعه شناسانه و روشنفکرانه ی ما.

دیدگاهی بنویسید