هرجا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

این سری پست ها رو صرفا برای تنوع مینویسم و مخاطب خاص نداره. تو یکی دوتا وبلاگ دیگه دیدم نویسنده با یه شخص خیالی حرف می زنه و منم خوشم اومد. همین.

—————————————————————

سلام خسوف من!

حال تو رو نمی دونم چطوره اما حال خودم بد نیست. چند روز پیش از یه سفر چند روزه برگشتم. خیلی وقت بود مسافرت نرفته و لازم السفر بودم. هرچند اصلا بهم خوش نگذشت چون اصلا آدم خوش سفری نیستم. اینطوری نبودم. چندساله که از سفر بیزار شدم. چون وقتی میرم مسافرت فکرم آزاد میشه و مورد هجوم افکار منفی و پوچ قرار می گیره و دچار غلیان احساسات میشم. فکر نمی کنم حالمو بفهمی.

خسوف جونم! جونم برات بگه که اون اوایل که با خانواده و دوستان می رفتم جایی ، هی غر می زدم و رو اعصاب بودم. می دونی چرا؟ چون نباید درباره چیزی که دائم بهش فکر می کنم باهاشون حرف بزنم. بخوام هم این کارو بکنم حوصله اشون سر میره. ترجیح میدم رو اعصاب باشم تا حوصله سربر. البته یه چند وقتیه که بهتر شدم. دیگه حتی حرف هم نمی زنم و صم بکم یه گوشه ی انزوا میشینم. واسه همینه که با دوستام نمی تونم قرار بذارم مگه اینکه سه نفر یا بیشتر باشیم تا اون دوتا با هم حرف بزنن و منم تو افکار خودم غرق بشم.

خسوف نازنینم! من برخلاف بابام که خوش سفر و خوش صحبته ، خیلی یبس و نچسبم. البته بابام بعضی وقتا جوری میشه که با کلی عسل هم نمیشه خوردش. مخصوصا وقتی داره رانندگی می کنه. منم کلا عادت دارم کنار راننده بشینم. خودت که می دونی ، قبلا واسه ات گفته بودم که عاشق صندلی شاگردم. وقتی یه ماشین از ماشین بابام سبقت می گیره ، بابام بهش فحش میده. وقتی یه ماشین می پیچه جلوش یا پشتش نوربالا می زنه یا کلا تو خیابون داره راه خودشو میره باید فحش بخوره. البته خودشون که نمیشنون و فقط من بیچاره ام که درفشانی پدر رو به جان می خرم. بیشترین کلامی که اینجور مواقع بیان می کنه نره خره. بعضی اوقات میگم پدرجان اینکه راننده اش زن بود که. و می فرمایند خب خره.

خسوف خوشگلم! باید چیکار کنم؟ چه کنم که از این تنبلی و نگاتیوی و انزوا دربیام. مدتیست تعداد اس ام اسایی که برام میاد به هفته ای یه دونه تقلیل پیدا کرده. می دونی یعنی چی؟ یعنی طرد شدم. می دونی چرا طرد شدم؟ نه نمی دونی. نمیخوای که بدونی. منم بهت نمیگم. ترجیح میدم تنها باشم. فعلا شاید …

خسوف عزیز! برات دو بیت شعر گفتم که وزن درستی نداره ولی از ته قلبم بهش اعتقاد دارم. خواهشا ذوقمو نزن!

واسه من نحسی نداره ، شبی که نماد بوفه

بند یأس و غم نمیشم ، وقتی ماهم به خسوفه

لحظه ای رو فکر و ذهنم ، داره می کنه مجسم

اون دمی که ماه نازم ، کم کَمک حین کشوفه

دیدگاهی بنویسید


چه کسی خواهد دید مردنم را…؟

در راستای پست قبل عرض کنم که الان که دارم این سطور رو مینویسم به شدت خسته ام. بیش از اندازه ی معمول. دیشب نتونستم بخوابم و صبح چون کلاس داشتم ساعت پنج و نیم بیدار شدم و عملا فقط چهار ساعت خوابیدم. دانشگاه واقعا خسته کننده شده و بی انگیزگی درسی رو من اثر گذاشته.

ساعت نه رسیدم خونه و الان ساعت یازده اس. خیلی خوابم میاد. اما حقیقتش دلم میخواد بخوابم و در همون حال روح بطور کامل از تنم جدا بشه و خیلی آروم و راحت جون بدم. از ته قلب از خدا میخوام که امشب توی خواب بمیرم. امشب نشد فردا شب و شبای دیگه ولی هرچه سریعتر بهتر.

از مردن می ترسم. خیلی بیشتر از بعضیا. اگه مثلا بهم بگن سرطان داری و چند وقت دیگه می میری ، به تقلا می افتم که نمیرم. اما اگه مرگ ناگهانی سراغم بیاد شاید یه لحظه کوتاه غافلگیر بشم ولی بعد از مدتی حس خوب مردنو درک می کنم.

یکی از آرزوهای اصلی من اینه که در نزدیکترین زمان و به راحت ترین شکل قبض روح بشم. به پوچی مطلق رسیدم. حس می کنم وجودم واسه کسی مهم نیست. یه تیکه کثافت شدم که آدما پاشونو روم میذارن و اه اه می کنن. فکر می کنم خب ، حالا اومدیم و چند سال دیگه عمر کردم. چیکار میخوام بکنم؟ میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم یا دنیا رو تکون بدم؟ اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ آخر کار که باید بمیرم پس چه بهتر که همین الان خلاص شم. شاید خیلیا اینطور فکر کنن اما من به باور رسیدم. اگه امشب تو خواب بمیرم نه تنها گله نمی کنم بلکه خیلی هم شکرگزار خدام.

از خودکشی هم می ترسم. آدم معتقدی هم هستم و از عاقبت کار ترس دارم وگرنه لحظه ای به دلم شک راه نمی دادم. به مرزی از پوچی و ناامیدی و بی انگیزگی رسیدم که مرگ رو به زندگی ترجیح میدم. اما نمی تونم بمیرم چون دست خودم نیست. آدم ضعیفی هم هستم و نمی تونم خودمو درمان کنم پس بهتر اینه که صورت مسئله رو پاک کنم.

خدا رو شاکرم. جسم سالم دارم. کمی هوش و استعداد. از بهترین پدر مادرا که جونشونو واسه بچه هاشون میذارن. زندگی بدون فراز و نشیب و آینده ای مشخص. اما حس می کنم روح ندارم. من می فهمم. من بیشتر می فهمم. من روح ندارم. می فهمم که دارم عذاب می کشم. می فهمم که بقیه خوش و شادن. من نمی تونم. به خدا خود خدا می دونه که تواناییشو ندارم.

هنوز زندگی می کنم. کارای روزمره رو انجام میدم چون شاید احتمالا روزی برسه که پشیمون بشم. خودمو نمی کشم چون امکان دارم بعدش نادم بشم. ولی نمی تونم. تاب موندن ندارم. تنهام. آدما دورم هستن. منو می بینن. بعضیا می فهممن. اما هیچ کس مثل من فکر نمی کنه. به خدا که نمی تونم. نمی تونم فکرمو تغییر بدم. میخوام اما نمی تونم.

دروغ نمیگم. خالی نمی بندم. خالصانه از اله میخوام صبح بیدار نشم. ازش میخوام اگه نمی تونه خوبم کنه دست کم بمیرونتم. نمی دونم. شاید بخوابم و بیدار شم و نخوام بمیرم. شاید بازم خواستم که بمیرم. شاید هم مردم. دروغ چرا؟ احساس می کنم آدمی روی زمین وجود نداره که از من خوشش بیاد. مطمئنا خدا هم ازم خوشش نمیاد. شما نمی دونین. من می دونم. خدا می دونه.

گریه میخوام. بغل مامان میخوام. امشب نیست که تو بغلش گریه کنم. ولی بسه. تو رو خدا بسه. میخوام بخوابم. بخوابم شاید دیگه روز فردا رو ندیدم. من دیگه نمی دونم. من نمی تونم.

دیدگاهی بنویسید


دل من گیره هنوز

گوشه ای کز نشستم ، زار و ضعیف و داغون ، از سختی روزگار ، مات و ملنگ و حیرون

دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از لذتای دنیا ، بیزارم و فراری

شبانه روز مداوم ، بغضی توی گلومه ، حاضره که بشکنه ، وقتی که رو به رومه

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن ، درون من گذاشتن ، حجم عظیم اندوه

تمسخر مردمو ، تحقیر و انگ و تخریب ، نامه ی هر روزمه ، تو این شبای غریب

بنده نوازی تلخ ، رسم عجیب دنیاس ، هرکی که ساده باشه ، در انزوا و تنهاس

حتی خدا نگاهی ، به حال من نکرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

طاقت این روزا رو ، چشمم دیگه نداره ، دلش میخواد شب و روز ، به حال من بباره

نبرد با غم دل ، حالی برام نذاشته ، زندگی جز رنج و درد ، چیزی واسه م نداشته

فکر و خیالات تلخ ، آه منو درآورد ، هرچی خوشی برام بود ، از عمر من سرآورد

تو تنهایی و عزلت ، ثانیه ها هدر شد ، روزای رفته ی عمر ، چه پوچ و بی ثمر شد

کورسوی نور امید ، برای من نمونده ، هیچ کسی از فال من ، جز مصیبت نخونده

ناله و ضجه هنوز ، برای من باقیه ، نمی تونم تموم کن ، خدا برام کافیه

چند سالیه ندیدم ، روی لبای خشکم ، خنده ای جا بگیره

از گریه ی شبونه ، بغض عمیق و مزمن ، تنم میخواد بمیره

چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد

چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز

این روزا بی همدمی ، تنهایی و انزوا ، قاتل جونم شده

نمیشه و نمیخوام ، نمی تونم نمیام ، ورد زبونم شده

نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا

————————–

دل من گیره هنوز ، داره می میره برات ، می کنن لب های من ، شب و روز غرق دعات

من دیگه نمی تونم ، یه جا آروم بشینم ، بذار از عشق ِ به تو ، خوبیا هم ببینم

————————–

یه مقدار دلم گرفته. شاید اشکال نداشته باشه برای آروم شدنم یه پست اینطوری بزنم. برای حسن ختام پست هم یه آهنگ از چاوشی میذارم که به نظر خودم تلخ ترین آهنگشه.

دانلود آهنگ تو که نیستی از محسن چاوشی

امیدوارم منو بابت این مطالب ببخشید. واقعا رو دور نیستم.

دیدگاهی بنویسید


یاد گرفتم که …

۱- با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

۲- با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

۳- از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

۴- با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد .

.

.

پس بگو چرا کسی با من حرف نمی زنه

دیدگاهی بنویسید


بانوی موسیقی و گل

من حیث المجموع درس خوندن موردی نیست که بهش علاقه داشته باشم مخصوصا ریاضیات که هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و حالا دارم مهندس رشته ای میشم که غیر از ریاضیات چیز دیگه ای نداره و برای حل مسائلش مغزت به فسفرسوزی شدید میفته. نه اینکه به کامپیوتر علاقه نداشته باشم اما موضوع اینه که زیاد دوست ندارم از مغزم بیش از حد کار بکشم کما اینکه تواناییش رو دارم. در این مبحث مثلا بیشتر راغبم بخونم تا بنویسم.

حقیقتش بازم خوابشو دیدم. البته این دفعه خیلی کوتاه بود و جزئی از یه خواب طولانی بود که مثل فیلم از تو ذهنم رد می شد. خوابم یه چیز تو مایه های اینسپشن بود منتها جزئیاتش چند ثانیه بعد از بیدار شدنم از یاد رفت. داشتم می گفتم. خواب ایندفعه تحت تاثیر اتفاقات گذشته و خاطراتم بود. می دونم که این همه علاقه ی یکطرفه شاید تو زمانی که ما داریم زندگی می کنیم چندان عقلانی و عرف نباشه و من شخصا ندیدم کسی رو که مثل من پیگیر و دلسوخته باشه و با اینکه این حالتو دوست دارم اما تو روحیه ام شدیدا تاثیر گذاشته و انزوا رو به در جمع بودن ترجیح میدم.

وقتی از بالا و دید سوم شخص به ماجرا نگاه می کنم به این نتیجه می رسم که کنار کشیدن بیشتر از تقلا برام مفید فایده­ س. نه اینکه اعتماد به نفس نداشته باشم اما اگه ته کار به جایی نرسم و در حقیقت بهش نرسم به عینه عمرمو تو این چند سال تلف کردم. از یه طرف خیلی دوسش دارم و از یه طرف از نرم کردن دلش عاجزم. البته عرفا راضی کردنه یه خانوم مهندس فوق العاده زیبا و نجیب و خانواده دار و کمی هم باهوش کار سختیه.

خواب دیدم که ازش شماره میخوام که باهاش حرف بزنم و نمیده. بهش یه سیمکارت ایرانسل دادم گفتم علی الحساب اینو بنداز یه ذره بتونم باهات صحبت کنم. بعد گفت نه این سیمکارت خشکه میخوای هک کنی. همین. حالا اینکه سیم کارت خشک باشه یا خیس ، صفر باشه یا کارکرده چه ربطی به هک کردن داره باید از ضمیر ناخودآگاه مشوشم بپرسم که خب بهش دسترسی ندارم.

دلم نمیخواد حرفای تکراری بزنم. اما انصافا دختر خیلی خوبیه. می دونین ، چند ماه پیش اتفاقاتی افتاد و خودش هم چون ازم خسته شده بود یه حرکتی زد که بیشتر به بازی کردن می مونست. خب البته بازی دادن دل آدما اصلا کار درستی نیست و منم چند مدتی خیلی حال گرفته و مایوس بودم و واقعا اگه ادامه پیدا می کرد دچار مشکل می شدم. اگه می خواست ادامه بده می تونست. منم کاری نمی تونستم بکنم و باید با افسردگی سر می کردم. اما خانومی کرد و راستشو گفت و منم بهش قول دادم که مزاحمش نشم اما نتونستم خب. واقعا راهکاری به ذهنم نمی رسه وقتی شماره­ش رو نمیده و تو دانشگاه دوست نداره جلوی بقیه باهاش حرف بزنم و حتی رغبت نمی کنه نگاش کنم.

به هر روی وقتی خودم با اینگونه مطالب مواجه میشم شاید فوقش یکی دو خط اولو بخونم ولی اگه اجازه بدین منم یخده خودمو خالی کنم جای دوری نمیره. فکر هم نکنین که مثلا اینا رو نوشتم بخونه خوشش بیاد که اولا اصلا دوست نداره درباره ش بنویسم ثانیا هر چند ماه یه بار میاد اینجا عکسای صفحه اولو نگاه می کنه میره. خلاصه اینکه آره … شاعر هم میگه که یه عاشق چیزی جز عشق تو سرش نیست ، یه عاشق فکر سود و ضررش نیست ، همه خوب و بده قصه شو میخواد ، یه عاشق نگرون آخرش نیست. از همین خواننده ی این شعر هم یه آهنگ میذارم که دانلود کنین و از برای من عق بزنین.

دیدگاهی بنویسید


آقای شاس!

خب الان تو خود عیدیم و دیگه نمیگم نوروز پیشاپیش مبارک و باید مدنظر داشت که از این کلمه ی پیشاپیش هیچ خوشم نمیاد. با اینکه آدم منفی بین و پوچ گرایی هستم ولی واسه خالی نبودن عریضه ، امیدوارم امسال سال خوبی باشه و هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته فقط نمیریم! عزیزانمون هم همینطور. آرزوها و تغییر و تحول پیشکش. ( سیاه بینی تا کجا آخه؟)

چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردم. حالم خوب بود و شنگول. اما بعد از دریافت سیگنال نگاتیو از دوست گرام ، گند زده شد در احوالاتم و افتادم در ورطه ی لیوان خالی و این صوبتا. من خودم قبلا اینطوری بودم که غیر از موج منفی فرستادن کار دیگه ای نداشتم اما بعد از یه مدت خودم فهمیدم که چقدر حالگیریه که یه نفر هی ضدحال بزنه ، لیکن دیگه سعی می کنم منفی نباشم.

می دونین ، من بعد از چند سال دانشجو بودن خیلی دچار تغییر و تحول شدم. بهتر شدم. بزرگتر شدم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و اهداف زندگیم رو پیدا کردم و روشون برنامه ریزی نیز. اما از طرفی غمگین تر شدم. رغبت به تنهایی دارم تا در جمع بودن. علتش هم مشخصه دیگه ، بخاطر همون قضیه لاوینگ و ایناس. دوست دارم فقط درباره این ماجرا با بقیه حرف بزنم و بنا به کلی دلیل خب نمی تونم. اما تو این پست می خوام بیشتر به عقب برگردم و برم به دوران کودکی.

من تو بچگی و مخصوصا دوره ی دبستان آدم فوق العاده خاصی بودم. البته بعضی آدما مثل مورینیو هم خاص هستن و هم موفق اما این خاص بودن من فقط ضرر داشت و نشانه ی حماقت بود. شاید اگه بهتون بگم که چه کارایی می کردم تعجب کنین و حتی باور هم نکنین و منم ابایی از اینکه کودکی عجیب خودمو توضیح بدم ندارم اما چون کسایی هستن که منو میشناسن و اینجا رو می خونن فعلا نگم بهتره. البته الان تقریبا آدم نرمالی شدم و اگه همونطوری می موندم الان زندگی وحشتناکی داشتم. دلیل رفتار اون موقعم رو نمی دونم اما احتمالا بخاطر لجبازی بوده و لوس بودن بیش از حدم باعث اون خلق و خو شده بوده.

عنفوان هفت سالگی‌م!

چند روز پیش اومدم اسم یکی از معلمای ابتداییمو جستجو کردم ببینم می تونم ردی ازش بگیرم یا نه. البته همون موقعش هم نسیه زنده بود و الان هشت تا کفن پوسونده ولی چون فقط فامیلی این معلمم خاص بود سرچ کردم ببینم چی درمیاد. فامیلیش کیموس بود و خیلی سعی می کرد رفتار منو درست کنه اما من الاغ تر از این حرفا بودم. اسمو سرچ کردم اما اثری از معلم احتمالا فقید نیافتم اما معنی کیموسو فهمیدم که میشه اون غذایی که تو معده اس و هنوز وارد روده و بعدش وارد خون نشده.

خلاصه همینجا به معلم مرحومم سلامی دوباره میدم و خدمت روحش عرض می کنم که خانوم معلم! من می دونم که کلی پشت سر من حرف زدی و رفتی تو فامیل گفتی یه پسره اس تو کلاسم شاگرد اوله اما بدبخت فلان مشکلو داره و کرکر بهم خندیده بودین و می دونم که با والده ی عزیزم دست به یکی کرده بودین تا منو به راه راست هدایت کنین اما با اینکه الان به این سن و سال رسیدم هیچ خاطره ی خوبی ازت ندارم و شاید تنها خاطره ی خوب این باشه که می گفتم مثلث تشدید داره و شما با هفتاد سال سابقه نمی دونستی و با اینکه یه راه حل ساده می خواست تا من آدم بشم اما روش های تربیتی شما واسه زمان هابیل قابیل بود و همون بهتر که الاغ موندم و حالتو گرفتم.

یه معلم هم کلاس چهارم داشتم که از روستاهای اطراف کلیبر اومده بود و یادمه وقتی یه بار مقنعه اش از پشت رفت بالا ، بچه ها سر کلاس چیکار می کردن. حالا خوبه اون موقع ماهواره و اینترنت نبود. اون سال هم مثل سالای قبل شاگرد اول بودم و دلیلی نمی دیدم که مشق بنویسم. سال شخمی ای بود.

اما سال اول. همون روز اول مدرسه یه حرکتی زدم که کمتر خری پیدا میشه این اتفاق جزو خاطره هاش باشه. معلممون هم علاقه به خط کش داشت و زرت و زاپ بچه ها رو میزد. اون موقع یه تزی داده بود که اگه دانش آموزی دیکته بیست می شد یه ستاره می چسبوند جلو عکسش. با مقوا هم یه بورد درست کرده بود و عکس خرخونایی مثل من رو زده بود بهش. بعد وقتی ستاره ها به یه تعداد مشخصی می رسید به اون بچه یه کادویی می داد. مثلا یه بار به من مداد رنگی داد یه بار جامدادی و تا اینکه یه شب بابام برام شطرنج خرید. فرداش هم قرار بود خانوم معلم بهم جایزه بده و احتمالا حدس زدین که همون شطرنجه رو بهم داد. یه سال سرکار بودیم و فکر می کردیم مدرسه واسه تشویقمون داره هدیه بهمون بده ارواح خیکمون.

کلی خاطره شخمی از اول دارم که بعدا بیشتر تعریف می کنم. اما یکیش اینطوری بود که اون زمان مد بود بچه ها قلعه و خرپلیس و از این بازیای خرکی زیاد می کردن. یه بار یادمه چله زمستون به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یکی از ته حیاط داره به سرعت به طرفم می دوه و بعد از چند ثانیه خوابم برد. وقتی بیدار شدم داشتم روی خط صف تلو تلو می خوردم اما سعی می کردم پاهامو جفت روی خط نگه دارم. یکی دو ماه بعد ناظم مدرسه که خانم تپلی بود اومد سر صف و گفت بچه ها خاک ارواحتون کمتر بدو بدو کنین. می خورین به همدیگه کار میدین دستمون. همین چند وقت پیش یکی خورد به یکی از دانش آموزا و بیهوش شد و بردیمش بیمارستان و سه ماه تو کما بود. اون لحظه فهمیدم که ای بابل! اینا احتمالا منو میگن لابد! (سه ماهو اغراق کردم البته!)

واقعا چه خاطراتی که از بچگیمون نداریم. شخم می زدیم سر زمین بهتر از این بود. از دوران کودکی و مدرسه متنفرم و اصلا دلم نمیخواد دوباره بچه باشم. الانم رو هم دوست ندارم. یحتملا آینده هم تخیلی تر از حال و گذشته اس و من فعلا منتظرم ببینم میشه بمیرم برم بهشت پیش حوریا؟ وانگهی اگه فی الحال هم بهم حوری بدن می پذیرم. حوری دوست دارم.

دیدگاهی بنویسید