یه هفته پیش بود. با اینکه دویست بار گفته بودم مترو میرم اما درحالیکه چهره ی چون بزش خیره به اطراف بود، وسط دور برگردون قبل از میدون صادقیه نگه داشت و من هم کرایه اشو دادم و خاک بر سرم. پای پیاده روان شدم. همینطور که بق کرده تو هوای ملس بهاری قدم می زدم پسربچه ی تپلی رو دیدم که تو پیاده رو پشت به دیواری چهار زانو نشسته و جلوش یه ترازو گذاشته و داره تخمه جاپنی میشکنه.
دو ماه پیش، قبل از کنکور بارون پیوسته و ملایمی می اومد و بعد از کلی خیس شدن بالاخره درب حوزه رو باز کردن و کنکور شروع شد و تموم شد. حوزه ی آزمون تا خیابون انقلاب خیلی فاصله نداشت و تصمیم داشتم بعد از کنکور برای خریدن کتاب درسی برم اونجا. زیر بارون زمستونی و درحالیکه سرما تا وسط استخونم هم نفوذ کرده بود راه افتادم و از خیابونای و کوچه های مرکزی شهر گذشتم. بلوار معروف فوق العاده زیبا شده بود و لطافت هوا هر ورزشکاری رو هنرمند می کرد. دلم می خواست کسی بود با هم قدم می زدیم. بعد بارون شدید می شد. سوار ماشینمون می شدیم و بی هیچ تصمیم قبلی عزم سفر می کردیم.
دچار حس تنهایی مفرط شده بودم. چون حتی این احساسم رو نمی تونستم به کسی بگم. به خیابون رسیدم و بعد از کمی گشت و گذار و پرس و جو کتابایی که می خواستم رو نیافتم اما پیرزن چشم زاغی رو دیدم که همیشه کنار پیاده رو میشینه و ادعیه و سوره های قرآنو میفروشه. دو سال پیش نوشته بودم که برف می اومد و پیرزن دعا به دست درحالیکه زیر برف چادرشو دور خودش پیچیده بود به زمین خیره شده بود. چهره ی مادرونه و چشمای غمگینش هیچ وقت از ذهنم نرفته و نمیره. اون موقع ساکت بود ولی تازگیا اصرار می کرد. من نخریدم اما
می تونم اینطوری فکر کنم که به من چه. می خواست وقتی جوون بود به فکر پیریش می افتاد. می خواست بچه هاشو درست تربیت کنه. اصلا بره کمیته امداد، بهزیستی، کهریزک، چه می دونم. اما قضاوت نکردم. دوست دارم پاشم برم همه دعاهاشو بخرم. برام فرقی نداره پولاشو چیکار می کنه مهم اینه که فکر من از این عذاب رها میشه.
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پسره به چی فکر می کنه که ساکت نشسته. چطور می تونه مدت طولانی یه جا بشینه و شاهد تحقیر شدنش باشه. می تونستم. من می تونستم بگم پسره ی خیکی معلوم نیست از کجا آورده خورده اینقدر باد کرده. تخمه کیلو بیست تومنی می خوره. اصلا اگه پول نداره بره پرورشگاهی آسایشگاهی چیزی. دکون باز کردن، با یه ترازو و لم دادن و تخمه شیکستن. اما بازم قضاوت نکردم. مقایسه هم نکردم. خدا حکمت کرده و این موقعیت رو برای من و اون سرنوشت رو برای اون قرار داده. واقعا من چه برتری و مزیتی نسبت به اون دارم؟ من نمی تونم بگم از اون بالاتر و مهم ترم چون حق قضاوت ندارم.
این روزا خسته ام. بی انگیزه ام. فقط برای اینکه بابام از قبولیم خوشحال بشه دارم به زور و زحمت درس می خونم وگرنه ترجیح میدم بخوابم و فکر کنم. احساس حماقت می کنم اما بهم ثابت شده که هروقت به خدا نزدیک میشم اون هم بهم حال میده اما حتی حوصله ی قرابت با معبود رو هم ندارم. یعنی داغونما، له له … می خوام برم بخوابم شاید صبح معجزه ای، حادثه ی غیرمترقبه ی فرحبخشی چیزی اتفاق افتاد. زرشک …
چند روز پیش و اولین روز الکامپ با چندتا از دوستان رفتیم نمایشگاه و از اونجایی که تحصیلات آکادمی ما مربوط به کامپیوتر و نصب ویندوزه، افت داشت اگه نمی رفتیم. وانگهی از همون قبلش هم می دونستیم که در حد آمیب دو سلولی هم از قضایا سر در نمی کنیم و اهل لاس زدن هم که نبوده و نیستیم و بیکارم نیستیم و کنکور داریم و یکی هم پیدا نمی شد به ما بگه اسکولا کجا دارین میرین این وقت ظهر؟
والده ی گرامه برام نسکافه آورده بود و نوشیدم و الان سرم داره گیج میره. بهش گفته بودم بریزه تو چایی بابام که معاف کفالت بشم، گویا فکر کرده گفتم بریزه تو نسکافه ی من ناکار بشم معافی پزشکی بگیرم.
تو نمایشگاه همینطور احساس خیار می کردیم و از این مدل خیارا که راه راهه. گوشه ای نشسته بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی سابق(!) از جلومون رد شدن و یکیشون انگار خر در چمن دیده باشه با شگفتی به من می نگریست و من هم مانند الاغی که بهش واکسن زدن همچین خماری بهشون نگاه می کردم. بعد این دوست کناریم یه کله ای به نشونه ی سلام تکون داد که با توبیخ من مواجه شد. البته من ناراحت این بودم که چرا پس من سلام نکردم؟ این چه خلق و خوی گهیست که من دارم؟
اثرات نسکافه ی مسموم در جسم و روحم داره پدیدار میشه و باید در این واپسین لحظات وصیتمو بکنم و شما رو بدرود کنم. بدرود دوستان و بدرود بغداد.
حالا داشتم زر می زدم. بعد شاید هر خر دیگه ای جای من بود می گفت این مشنگ پشنگا رو ببینا. آخه شما چی حالیتون میشه از الکامپ ملکامپ؟ دخترو چه به علم روز؟ هان؟ اما من انسان فرهیخته و متجدد و متحجری هستم و مایندم هم فریکه، پیش خودم گفتم الان اون دخترا دارن به هم میگن این خره احمقه چی می فهمه از زندگی پا شده اومده نمایشگاه. قیافه رو نیگا. عین بز می مونه پسره ی گوساله. هرچند از این حرفا بوی توهین به مشام می رسه ولی با واقعیت چندان فاصله ای نداره.
میگن اگه پدر مادر بچه اشونو بکشن دیه و قصاص نداره و البته اگر هم داشت که به من چیزی نمی ماسید چون تا دقایقی دیگه دارم با واسیلی الکسیف شطرنج می زنم.
دیروز تو تاکسی نِشده بودم و احساس خوش تیپی می کردم که ناگهان ترک آهنگ عوض شد و سیستم آهنگی پخش کرد که خیلی تو گوشم آشنا می زد ولی اسم خواننده اشو نمی رسیدم. منتهای مراتب کل ترانه رو حفظ کردم که وقتی اومدم خونه سرچ کنم و یاروشو بریزم. متن ترانه این بود که یه “یه راهی پیش روم بذار، یه کم بهم فرصت بده، برای عاشقتر شدن، خودت بهم جرأت بده، یه کاری کردی عاشقت، هر لحظه بی تابت بشه، من جونمو بهت میدم، شاید بهت ثابت بشه”.
خب دیدین که چه شعر بامسمایی بود و از دهان من متساطع می رفت. گروه هفت اینو خوندن اما الان میخوام یه آهنگ دیگه بهتون معرفی کنم که شاعرش از اعتماد به نفس پایین رنج می خورده و گویی من تو وان زیر دوش نشستم و این ترانه رو سروده شدم. وین آهنگ چیزی نیست جز یکی از آلات سیا قمیشی که می فرماند: “آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم، تا فدای چشای مثل بهار تو کنم …” می بینین، اعتماد به نفسم در حد لیبرتادورس.
«گفتم نکن کردی. گفتم بکن نکردی.حالا این خوبته؟ زور بزن حالا … دیگه. الان هیچ کاری از دستت برنمیاد منم که شخصا کلا هیچ غلطی نمی تونم بخورم در این زمینه. می خواستی حرف گوش کنی.»
این ها جملاتیست که این روزها یکی از دوستان همکلاسیم میشنوه.خرداد پارسال بهش می گفتیم عزیزجان بیا بی خیال شو و یه ترم درستو کش بده. چه عجله ای داری؟ بشین واسه ارشد بخون اگه قبول هم نشدی که نشدی. قبول نکرد و درسشو هفت ترمه و در بهمن پارسال به اتمام رسوند. اسفند دفترچه خدمتشو پست کرد و اول تیر اعزام شد. افتاده بود ارتش و دو ماه آموزشیش تهران بود. هر دو هفته یکبار اجازه داشت پنجشنبه شب بیاد خونه و جمعه ظهر برگرده پادگان. ساعت ده شب باید می خوابیدن و چهار صبح موقع اذان بیدار می شدن و تا شب یه کله سر کلاسای تئوری و عملی جون می دادن. می گفت انقدر زیر آفتاب موندم رنگ پس دادم.
القصه دو ماه گذشت و روز تقسیم فرا رسید. این بنده خدا چون داداشش هم خدمت رفته و تهران افتاده بود گمان می کرد خودش هم چنین وضعیتی داشته باشه اما روز تقسیم بهش گفتن که افتاده اهواز. از بین صد و پونزده نفر پنج نفر شهرستان افتادن و یکیش هم ایشون بوده. یه بچه آبادانی هم افتاده بوده تهران. بهش گفته بیا عوض کنیم گفته نخیرمم. به هرحال اگه از هوای تهران بگذریم از داف هاش که نمیشه گذشت. در هر صورت دوستم به قولی پاره اس و باید تو گرمای پنجاه درجه و رطوبت نود درصد بره واسه خودش عشق و حال کنه.
فردا یا شایدم پس فردا میخوام برم دانشگاه تا مقدمات مرخصی گرفتنم رو آماده کنم. کلا پنج واحد برام باقی مونده که قصد دارم ترم بهمن بردارم. دلیل این کار هم دوتاس. یکی اینکه فرصت کافی داشته باشم تا برای کنکور ارشد درس بخونم و ثانیا بتونم از خدمت معاف بشم. داستان اینه که بابام اول سال نود و دو ، وارد شصت سال میشه و منم تک پسر خونواده ام. البته با شانسی که من دارم این احتمال هست یه دفعه قانون عوض شه و مثلا بشه شصت و یک سال. اون وقت خودمم پاره خواهم شد.
واسه رفتن به دانشگاه گشادیم میاد. من دو ساعت تو راهم تا برسم اونجا و بالطبع دو ساعت هم برگشت. بعدش نمی دونم پیش کی باید برم کجا باید بگم هل من ناصر ینصرنی؟ تازه اصلا معلوم نیست اون اشخاصی که کارمو راه میندازن حضور داشته باشن یا نه. کلا خیلی گشادم. خیلی …
اول تیر امتحان داشتم و چقدر هم خوشحال بودم. این روز دقیقا روزیه که کرایه ی تاکسی و اتوبوسا یه دفعه نزدیک به دو برابر اضاف شد. هنگام برگشت یکی از دوستان ماشین شخصی داشت و بدم نمی اومد تو این گرما راحت تر برسم خونه. اما قسمت نشد و این دو دلیل داشت. یکی اینکه یکی از بچه ها مسیرش به ما نمی خورد و اگه من باهاش نمی رفتم باید تنها برمی گشت و از اونجایی که من قلمبه ی مرام و معرفت و صداقت و عصمت و بزرگواری هستم تصمیم گرفتم قید راحتی و آسایشو بزنم و میله به دست رهسپار بشم. دلیل دوم هم این بود که بعضی از دوستان که یا اولین بار بود رویت می شدن و یا چندان دوستی گرمی با ما نداشتن ، به سفر سهل علاقه داشتن و بالطبع وقتی این دوستان برن دیگه جایی واسه بنده نمی مونه و این هم مزید بر علت شد که گرما و ترافیک و میله ی اتوبوس رو به جان بخرم و از افزایش جالب کرایه ها باخبر بشم و چقدر هم خوبه که انسان به روز باشه. مثلا فرض کنید کرایه ای که دویست تومن بوده شده سیصد تومن. بعد من چند روز بعد از این افزایش به راننده دویستی بدم و بعد راننده بگه خوابی عمو؟ و من درین هنگام خجل شم و احساس پخمگی و خواب آلودگی بهم دست بده.
هفتم تیر بازم امتحان داشتم و همچنان خوشحال و شاد و خندان بودم. سوار تاکسی شدم و صندلی جلو نشستم چون خالی بود و آدمی هستم که اگه صندلی جلو خالی باشه حتما با شیرجه می پرم میشینم. بله ، من اینجور آدمی هستم. به هرحال. کمی نگذشته بود که راننده شروع کرد به فک زدن. در این مواقع اصولا هیچ واکنشی نشون نمیدم اما چون اون روز خوشحال بودم کمی لبخند زدم و حتی جواب هم می دادم هرچند بحث به جاهای مزخرفی کشیده شد و خودم از اینکه چرا دهن وا کردم پشیمون شدم. به قول شاعر لعنت بر دهانی که بیهوده باز بشه.
حرف کرایه ها شد. گفت به ما گفتن کرایه ی مسیر شما میشه پونصد تومن. گفتم نه شیشصد تومنه. گفت نه این مسیر کرایه اش میشه پونصد. گفتم من الان چند ماهه دارم شیشصد میدم چی میگی تو؟ تازه الان کرایه ها زیاد هم شده. گفت حالا ما از شما پونصد می گیریم. خواستم بگم تو غلط می کنی. تو گه می خوری. من خودم نرخ تعیین می کنم. من تو دهن این نرخ می زنم. من به پشتیبانی این چیز نرخ تعیین می کنم. ولی نگفتم چون چیزشو نداشتم که بگم.
دیروز هم از خونه اومدم بیرون اما خوشحال نبودم. سر خیابون با رخوت مطلق ایستاده بودم که دیدم همون راننده با تاکسی سمندش داره میاد و برام چراغ می زنه. صندلی جلو خالی نبود ولی با این حال ندا در دادم متروووو … . وایستاد و درو باز کردم. گفت از آریاشهر میرما. گفتم به شخمم. البته اینو نگفتم ولی قیافه ام داد می زد که این عبارتو میخوام بگم. سوار شدم و باز شروع کرد به زر زدن و من نه تنها مثل قبل هیچ حس و حوصله نداشتم ، بلکه عقب هم نشسته بودم و ترجیح دادم به جای گوش دادن به غر غرای راننده به درختای خیابون خیره بشم و در دنیای متلاطم و غمبار افکارم غوطه بخورم. آره … و این نیز نگذرد.
چندی پیش با پدر گرام می خواستیم دوتایی جایی بریم که نمی شد با ماشین شخصی رفت. رفتیم سر خیابون و قصد سوار شدن به تاکسی داشتیم و هرچه مقصدمونو فریاد می زدیم چهره ی راننده بود که درهم می رفت. بالاخره پراید آلبالو رنگ براقی جلو پامون توقف کرد و با اینکه من فهمیدم که رانندهش زنه سوار شدیم. می دونین ، من اگه راننده ی تاکسی ای خانوم باشه سوار نمیشم. دلیلش هم همون مشکلم با نسوانه. به هر روی. یه نگاهی تو ماشینش چرخوندم و واقعا تر تمیز بود. حتی این لاستیکایی که زیر پام بود انگار همین الان خریده بود ، دلم نمیاومد خاکیش کنم. خود راننده هم با اینکه خوشگل نبود ولی سانتی مانتال بود. بعد یه دفعه متوجه شدم داره گاز تند میده و جلو ملت بوق و نوربالا نمی زنه. گفتم الانه که دوتا مرد دویست کیلویی بپرن بالا خفتمون کنن یا حداقلش خودش یه اسلحه ی کوچولوی طلایی دربیاره و مغزمونو نشونه بگیره. ولی نه ، خانوم خوبی بود فقط حیف که سنش یخده زیاد بود.
انصافا من خودم با این همه ریش سیبیل چیز نمی کنم جاهای خلوت سوار مسافربرای شخصی بشم و همیشه وقتی مجبورم در ظلمات شب پیاده برم بر سرعتم می افزایم که از خفت شدن مصون بمونم. وانگهی من پول و وسیله ی ارزشمندی همراهم نیست ولی خب اونا وقتی ببینن کسی بهشون حال نداده می زنن یه دستشو قطع می کنن همینجوری دورهمی. البته فوبیای خفت شدن ندارم ولی به هر حال خطر هر لحظه در کمینه.
حالا من که مَردم و اگر هم قرار بر خفت گیری باشه فقط پول و موبایله. من یادم میاد خفاش شب فوقش یه پولی طلایی چیزی می دزدید و یه کاری هم می کرد و بعد طرفو می کشت. اما الان و با پیشرفت تکنولوژی حرکات جدیدی هم از دوستان خفتگیر می بینیم.
مثلا همین عقرب سیاه که تازگیا تبرئه شد. البته بنده ی خدا مثل من بعضی وقتا سادیسمش اود می کرده و طفلک نمی تونسته جلو خودشو بگیره بیچاره و هرکیو سوار ماشینش می کرده به انواع و اقسام شکن*جه ها مهمون می کرده.
واقعا حیفه که خدا دست و پای مارو بسته وگرنه کلی کارا هست که حتی تو بهشت هم عمرا بذاره انجامشون بدیم. مثلا همین شکن*جه کردن آدما. وقتی فکر می کنم که یه نفرو تو یه زیرزمین زندانی کردم و هرچند وقت یه بار یه تفریحی باهم می کنیم و آزمایشات پزشکی ای که از اوان کودکی ذهنمو مشغول کرده روش پیاده می کنم مشعوف میشم اما بعد از مدتی سرخورده میرم چون نمی تونم این اعمال جذابو انجام بدم. صد افسوس …
الان دارم می گردم دنبال یه اسم دهن پر کن. کرکس و عقرب و خفاش و گوزن دیگه خز شده. می دونین من قبل از اینکه به سرنتی پیتی علاقه پیدا کنم یه عروسک بادکنکی زرافه ای داشتم که خیلی خوشگل بود و از همون موقع ارادت خاصی به زرافه ها پیدا کردم. هروقت هم می تونستم زرافهه رو با اعمال شاقه ملذوذ می ساختم. بنابراین من کنیه ی زرافه ی راه راه قرمز و مشکی (پیرهن میلان) رو برای خودم انتخاب می کنم و فعلا باید به فکر یه سواری باشم که کارمو باهاش انجام بدم. بدبختی محلش یادم نبود. یه خرابه ای چیزی هم باید جور کنم که صدا به صدا نرسه. گرفتاریم یکی دوتا هم نیست که ، ابزارش رو هم باید تهیه کنم. خداییش تو مملکت ما به جوونا بها نمیدن فقط یه او*ین هست. والا
این پستو اول بهمن پارسال و بعد از اولین امتحان نوشتم. همیشه وقتی ساعت امتحان تموم میشه حس خوبی دارم و بهترین وقت برای نوشتن مطلبه ولی خب ، این ترم نشد دیگه. ایشالا سعی می کنم بعد از امتحانا ، کم کاری این روزا رو جبران کنم.
—————————————————————
سلام صورتی ! تو جلسه نشستم ، خیره شدم به برگه ، آخره این امتحان ، زندگیه یا مرگه ، از سختیه سوالا ، لرزش می گیره دستم ، تقلبم نمیشه ، جای بدی نشستم ، یه دختره بلوندی ، مراقب کلاسه ، رو به روی صندلیم ، نشسته و پلاسه ، با اینکه درس مهمه ، اما نداره ارزش ، دروازه ی قلب من ، نه در داره نه ارتش ، امتحان و نمره ها ، فدای تار موهات ، فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، از افتادن هیچ کسی ، نمرده تا به حالا ، تجربه ی جالبیست ، *یدن به این سوالا !!
به به ! چه هوای خوبیه یه یه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ها ها ، به سپیده می رسیم ! البته اشتباه نکنین ! فرد مورد نظر سپیده نیست. نسیمم نیست. خدمتتون عرض کنم که بارانم نیست. این بیت صرفا یکی از ابیات یه خواننده ی بنده خدا بوده و هیچ ربطی به من نداره.
خب امروز یه امتحان داشتیم که از قضا اولین امتحان منم بود. شب قبلش با هر ضرب و زوری که شده گرفتم خوابیدم که یهو صدای زنگ اس ام اس منو از خواب پروند. ساعتو دیدم یکه نصفه شبه. حالا متن پیامو داشته باشین : صد جفا گل می کند ، بلبل تحمل می کند ، دوستی آن است که بلبل می کند. خب این به من چه حالا. بلبل هرچی دلش میخواد می کنه و کاری هم از دست من برنمیاد. به هرحال خوابیدم دوباره. خواب دیدم یه دختر وبلاگ نویس سوالای امتحان فردا رو گذاشته تو وبلاگش ومن هرچی بیشتر نگاه می کنم کمتر می فهمم. فکر کنم وبلاگ زهرا بود که این روزا حسابی افتاده رو دور آپدیت. دختر خوب و خوشگلیه ، تفکرات سیاسیش هم مثل منه و ایشالا اگه خدا بخواد مبارک باشه !
صبح با کراهت بیدار شدم و آماده بودم برای رفتن که تو آینه دیدم خط ریشام میزون نیست. به هرشکل درستش کردم و این قضیه باعث شد یه مقدار دیرم بشه. رسیدم به بلوار اصلی. یه تاکسی رد شد که دیدم صندلی جلوش پُره ، هیچی نگفتم. حالا وقت داشتم. یکی دیگه اومد جلو پام نوربالا زد. با خونسردی گفتم متروووووو . که گاز داد رفت. ده دقیقه گذشت. دیگه انصافا دیرم شده بود. یه پژو اومد داد زدم مترو ! یهویی زد رو ترمز و خط ترمزش چند متر کشیده شد رو زمین. چند متر دویدم تا بهش رسیدم. درو که وا کردم رانندهه گفت بابا آریاشهر میرم آقاجان ! ملت حسابی قاطی کردن. همش تقصیر این اح*دی ن/اده. یه پراید اومد که راننده اش خیلی پیر بود ، فقطم یه جا عقب خالی مونده بود. دیگه معطلشم نکردم با شیرجه پریدم رو کاپوتش گفتم جان مادرت مترو. که خوشبختانه گویا مسیرمون به هم می خورد. تو مسیر به این فکر می کردم که چقدر خوب شد دختر نشدم. وگرنه عمرا اگه جرات می کردم سر سیاه زمستون تو این ظلمات شب سوار سواری شخصی بشم.
منم از این راننده ها میخوام! و نیز از اون مسافرا !
خلاصه تو همین فکرا بودم که رسیدم ایستگاه مترو. دیدم قطار داره میاد که تو ایستگاه وایسته ، واسه همین بر سرعتم افزودم. سوار قطار شدم و یه جای ت… هم نشستم و حرکت کردیم. نزدیکای مقصد به این نتیجه ی مهم رسیدم که حدود بیست دقیقه ای زود رسیدم و اگه الان برم دانشگاه ، باید نیم ساعتی تنها تو سرما سگ لرزه بزنم. گفتم یه چند دقیقه تو ایستگاه میشینم تا هم زود نرسم دانشگاه و هم تو اتوبوس جا باشه بشینم. دیگه زیاد وارد جزئیات نشم و بریم سر جلسه امتحان.
وقتی می خواستیم وارد ساختمون بشیم چندتا از برادرای حراست دائم فریاد برمی آوردند که کارت کارت ! خانم کارتت ! بعد دختره گفت کارت ندارم. باز حراستیا خیلی هماهنگ با هم گفتن خانم کارتت. بعد دختره قاطی کرد گفت : گفتم که کارت ندارم مادری. بیا. بعد به من میگین بی ادب. به هر تقدیر رفتم سرکلاس و دیدم همه خواهرای همکلاسی از دیشب اونجا اتراق کرده بودن و صندلیای ته کلاس قرق شده بود. بالاخره یه جای ت… پیدا کردم و نشستم. بعد امیرjj اومد جلوی من نشست. گفتم امیر ! گفت هان ! گفتم این تن بمیره یه ذره به ما عنایت داشته باش. گفت اوکی فقط تو بگو چه سوالی. بعد از چند دقیقه جیغ و ویغ خانما ، مراقب اومد و ساکتشون کرد. بعد گفت جزوه هاتونو بیارین بذارین جلو … هیچ کس ناخنشم نبود … دوباره گفت… سه باره … بعد دیگه قاطی کرد گفت هرکی جزوه اشو نیاره میام … میدم وسط کلاس. بعد از این صحبت ایشون چند نفر پیش قدم شدن و منم آروم آروم پاشدم و رفتم که جزوه امو بذارم که یهو کلاس منور شد. که اینجا از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم.
مراقبه شروع کرد به پخش کردن برگه های سفید و برگه های سوال. در نگاه اول سوالا خیلی ت… به نظر می رسید اما در نگاهای بعدی می شد به این نتیجه رسید که ریده خواهد شد به این امتحان. حتی یکی از دوستان همونجا وسط کلاس پاشد نشست رو دسته ی صندلی و پاهاشو باز کرد و قشنگ رید به برگه ها. منم که اصلا حواسم جای دیگه بود ، زیاد حالیم نشد که سوالا چقدر باحاله. به هر ترتیب صفحه اولو نصفه پر کردم و رفتم صفحه دوم پاسخنامه که دیدم ای بابل ! چرا صفحه هاش خط کشی نداره این ؟ خواستم بدم عوضش کنه که دیدم خب صفحه ی اولش جواب نوشتم و درنتیجه بی خیالش شدم. سگ خورد تو همین مینویسم.
هی پنج دقیقه می نوشتم ، پنج دقیقه به یه نقطه ی خاص نگاه می کردم. حتی یه بار هم نقطه ی خاص به من نگاه کرد. یه دفعه دیدم ساعت ده شده و نیم ساعت بیشتر وقت نمونده و منم هفتاد و پنج درصد سوالا رو جواب ندادم. از شانس من مراقبه که دختر هم بود شروع کرد به لاس زدن با یه آقای سیبیلویی که من از صحبت کردن باهاش اکراه داشتم انقدر خوش تیپ بود. موقعیت رو مغتنم شمردم و به امیرjj گفتم : سوال شیش الف. امیر سرشو تکون تکونی داد و من فهمیدم که هنوز به سوال شیش نرسیده. و باز هم از فرصت باقیمانده استفاده کردم و به همون نقطه ی خاص خیره شدم.
ساعت ده و نیم شد و مراقب گفت بچه ها برگه هاتونو بیارین… هیچ کس به ناخنشم نگرفت … دوباره … سه باره … بعد قاطی کرد گفت من میرم بیرون دیگه هم برگه هاتونو نمی گیرم … بازم هیشکی … گفت من رفتما ، تق تق تق (پاشو الکی کوبید به زمین مثلا داره میره بیرون) … دریغ از یه نفر … دیگه زد کانال سه برنامه ی رو به فردا و گفت یا برگه هاتونو میارین یا میام تک تکتونو …. . که چند نفر پیش قدم شدن و منم به دنبالشون. وقتی می خواستم جزوه امو بردارم دیدم تعداد زیادی کیف زنونه و دخترونه روی هم تلمباره. واقعا دلم سوخت و خواستم خدمت نوینی کرده باشم و دونه دونه کیفای خواهرای ارزشی رو بهشون بدم که نمی دونم چی شد بی خیال شدم. شاید بخاطر همون نقطه ی خاص بود. شایدم بخاطر حجب و حیایی که من دارم الهی دور خودم بگردم چشم نخورم مادر.
بعد امتحان با تنی چند از دوستان همراه شدیم. یکیشون راست گرای افراطی و اون یکی چپ گرای قاطی و منم میانه روی التقاطی. این دوستان شروع کردن به بحث درباره ی امتحان و دائم می فرمودن که تی صفرو باید می کردی تو آ یک بعد آ یکو می کردی تو اس دو. منم محترمانه بهشون گفتم دوستان عزیزم خفه میشین لطفا ؟ که همونطور که مستحضرید تنها کسی که حرفش پشم هم حساب نمیشه منم. البته مراقبه هم همینطوره. در میانه های راه بودیم که باز اتوبوس منور شد و باز هم از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم. بعدشم که رسیدم خونه و چندساعتی خوابیدم و الانم در خدمت شما هستم. ولی اگه احیانا دیگه کاری با من ندارین برم بخوابم شاید باز نقطه ی خاصی به خوابم اومد. راستی یه چیزی یادم رفت بگم که حتما در پستای بعدی مفصلا بهش می پرداخیم. فعلا بایش ! (بای کی؟ همون نقطه ی خاص؟)
پی نوشت : بعده امتحان به امیرjj میگم آقا پس چی شد. میگه تو نگفتی چه سوالی که. آخه وقتی مراقبه تو دهن من نشسته چطوری بگم ؟