یادگیری در سه سوت

تجربه ثابت کرده هرچی زور بزنی بدتره. مثلا وقتی بری دستشویی ولی چیز خاصی نداشته باشی هرچقدر هم که زور بزنی فایده نداره و فوق فوقش چارتا پشکل. میخوای درس بخونی ولی هیچ نمی فهمی حالا هی زور بزن هی فشار بیار. تاثیر نمی کنه. میخوای بخوابی خوابت نمیاد. یه قل اینور یه قل اونور ، فکر و خیال و رادیو و قرص و این کارا هم افاقه نمی کنه. حالا مصداق زیاده ولی کلا زور زدن چیز خوبی نیست. مثلا من سه روزه دارم زور می زنم قسمت هشتم این عقشولانه یه چی دربیارم نمیشه. الانم همینجوری خیاری بدون فکر قبلی دارم مینویسم.

امروز تلویزیون یه فیلمی نشون داد که دوبله نشده ش رو داشتم ولی عمرا می دیدمش. راسل کرو بازی می کرد و داستانش درباره مردی بود که زنشو به اشتباه بخاطر قتل یه نفر به حبس ابد محکوم کرده بودن و حالا این مرده می خواست زنشو فراری بده. فیلم چیز خاصی نداشت فقط اگه دوبله نشده بود و منم بیکار و الاف والوات نبودم امکان نداشت دو ساعت بشینم پای تلویزیون.

تو این فیلم راسل کرو برای پیشبرد نقشه ی فرار از اینترنت کمک می گرفت. مثلا یه ویدئو تو یوتیوب می دید که آموزش ساخت شاه کلید می داد. یا نحوه ی باز کردن در ماشینای ون رو باز از اینترنت یاد گرفت. من فکر نمی کنم ما به زبون فارسی همچین آموزشایی رو اینترنت داشته باشیم و همه کلیپامون یا شوی موزیکه یا کلیپ خنده داره یا ببخشید کلیپ …. . از این کلیپ آخریا که گفتم نوع ایرانیش پر شده تو اینترنت و حتی من که دنبالش نیستم بهشون برمی خورم. واقعا بعضیا چه فکر درباره پارتنرشون می کنن که اجازه میدن موقع عملیات ازشون فیلم بگیرن. بگذریم.

قبلا یه پسر اصفهانی که دانشجوی ایتالیا (احتمالا) بود یه کانال زده بود و به شکل طنز و کمدی آشپزی و پخت غذاهای مختلفو یاد می داد. البته بیشتر جنبه ی خنده داشت تا آموزش. اسم پسره هم اردشیر بود. تو غربت چندتا رفیق پایه پیدا کرده بود و این برنامه رو راه انداخته بودن و انصافا هم بازدید داشت. نمی دونم هنوز هم ویدئو میده یا نه.

راستش من کلی از این ایده ها دارم که میشه تبدیل به ویدئوهای طنزشون کرد اما تنها ایده ی خالی کافی نیست که. امکانات میخواد و از همه مهمتر چندتا آدم پایه که حتی اگه امکاناتشو هم بشه جور کرد آدماشو نمیشه. دیدم و شنیدم که بچه های دانشگاهای دولتی از این کارا زیاد می کنن. نمونه ی ساده ش هم بچه های شریف که کلیپ سوسن خانومو بازسازی کرده بودن. عیب این ایده ها هم اینه که اگه رو کاغذ نوشته بشن اون جذابیت لازمه رو از دست میدن و فقط و فقط باید کلیپشون کرد. به دوستان هم پیشنهاد دادم اما اونا صرفا یا کاری که توش پول باشه انجام میدن یا عملی که بشه باهاش مخ دختری رو زد.

واقعا وب فارسی آنچنان که باید و شاید به آموزش زندگی کردن نمی پردازه. خب ما ایرانیا هم آدمای معاشرتی و اجتماعی هستیم و منی که جوون هستم نیاز به این آموزشا دارم قبل از اینکه تجربه شون کنم. اصولا تجربه معلم بدیه که اول امتحان می گیره بعد آموزش میده. (چه جمله ی خزی)

نمی دونم قحطی آدم پایه س. حتی یکی نیست با من بیاد بریم کتابفروشی چهارتا کتاب بخرم. تنهایی هم که حال نمیده حس خیاری بهم دست میده. والا. یه شهر کتاب نزدیک خونه مون هست نمی دونم چطور روشون شده اسم خودشونو بذارن شهرکتاب. دو طبقه ساختمونه همه ش اسباب و وسایل ملیله دوزی و منجنیق بافی و نقاشی و این کارا. تو این کتابفروشیای خیابون انقلاب هم که میری هی یارو میاد میگه بفرمایید چی میخواین. خب به تو چه چی میخوام. اصلا اومدم تو مغازه دارم با یه جایی بازی می کنم. والا . نه اون نمایشگاشون که کم مونده تو لباس زیرم هم دست کنه بگرده که توش کتاب نذاشته باشم بپیچونم. حالا این هیچی. فکر کن فرضا پس فردا علاقه ای به بچه – چه پسر چه دخترش – نداشته باشم و بخوام برم داروخونه برای قضای حاجت. یارو داروخونه چی بگه جانم بفرمایید. خب من نمی تونم بگم. البته بعضی دوستان میگن لازم نیست حتما بگی …. میخوای. میتونی اسم مارکشو بگی اونا خودشون ختمن میفهمن. البته خب تکنولوژی پیشرفت کرده و میشه اینترنتی هم خرید کرد مخصوصا از اون سوسکا که خیلی حال کردم باهاشون دمشون گرم.

حالا میخوام اینترنتی کتاب بخرم ، اون کتابایی که میخوام تو انبار نیست. یه سایت دیگه هم میگه اول پولو بریز به حساب بعد ارسال می کنیم. خر گیر آورده هرچند که من الاغم ولی دیگه نه تا این حد. یادمه یه بار می خواستم یه دامینو بخرم (دامن نه‌ها. دامنه) و مبلغو اینترنتی پرداختش کردم. بعد صدتا تک تومن مشکل پیدا کرد و یعنی در اصل اونا همون روزی که دامنه رو خریدم صد تومن فی رو بردن بالا. حالا من هرچی میخوام اینترنتی بریزم نمیشه و از طرفی هرلحظه امکان داره یکی دامنه رو قاپ بزنه. (اگه دامنه آی آر خریده باشین متوجه میشین چی میگم) خلاصه به چه مکافاتی صدتا تک تمون رفتم بانک واریز کردم. سوژه ای شده بودما.

آره بچه های خوب و تمیز. نکنید این کارا رو مگه ما که کردیم کجا رو کردیم؟ از تجربیات بزرگترا سود بجویین و هرکار ریسکی و خطرناکی رو دست نزنین و تو هر سوراخی سرک نکشین که ما کردیم و هیچ نیافتیم. جای اینکه بشینین از موشک فاتح و عملیات خیبر فیلم بگیرین و پخش کنین بیاین با من سه تایی بریم کتاب بخریم و بعد سرفرصت یه جای ساکت بخونیم. والا به خدا خوبیت نداره و البته خوبیت هجوه و بهتره بگیم خوبی نداره که اگه اینو بگیم معنی نداره و بهمون یاد دادن بگیم خوبی ها نداره و ما هم می گیم خوبی ها نداره این اعمال.

نکته ی اخلاقی : یکی منو از پریز بکشه.

دیدگاهی بنویسید


پاورقی

به شخصه بعد از نوشتن هر مطلب احساس خوبی دارم و انگار تخلیه ی روانی میشم. به هرحال میشه بعضی حرفارو زد که تو گفتار نمیشه  و بعضی صحبتا هم هست که اصلا گوشی واسه شنیدنشون نیست اما اینجا فضا بازتره و مطمئن هستی که حداقل چند نفر نوشته هاتو می خونن. حالا هرچقدر آزادتر و به قولی ناشناس باشی تو نگارش مطالب هم دستت بازتره. البته سایت قبلی من که درباره دانشگاه توش می نوشتم یه هدف دیگه ای داشت و لازم بود شناس باشم. به هرحال گذشت و اون سایت بسته شد و اینجا رو راه انداختم. یه تعداد از بازدیدکننده هایی که مطمئن بودم منو نمیشناسن رو هم دعوت کردم. یکی از دوستان وبلاگی داشت و دست برقضا اسم حقیقی منو هم از سایت قبلی می دونست و سایتو با اسم و فامیلیم لینک کرد. منم که اصلا فکر نمی کردم کسی بخواد اسممو سرچ کنه قضیه رو جدی نگرفتم و اون دوست هم بعد از چند روز لینکو برداشت.

اما گوگل مکانیسمی داره که وقتی وبلاگی با یه اسم تو وبلاگ دیگه ای لینک بشه ، سایت لینک شده رو با اون اسم هم میشناسه. یعنی اگه اسم و فامیل منو سرچ کنین ، سایت من تو نتایج هست درحالیکه تو مطالب سایت وجود نداره. البته الان چون مدت زیادی گذشته دیگه این امکان وجود نداره اما به هر ترتیب آدرس اینجا لو رفته و منم برای نوشتن یه مقدار معذب و محدودم. حالا تازگیا بعضی دوستان به من پیشنهاد میدن که بیا یه سایت جدید بزن درباره دانشگاه توش بنویس ولی فعلا که دارم تو وبلاگ یکی از هم دانشگاهیا بصورت ناشناس مینویسم اما با اخلاق و طرز فکر مدیر وبلاگ زیاد حال نمی کنم و امکان داره رو همون دامنه ای که قبلا گفتم درباره دانشگاه بنویسم.

حالا که دارم هی توضیح میدم یه چیز کوچولو هم بگم. اینکه من هی میگم میخوام بمیرم و این صوبتا ، واقعا هم اینطوری نیست. اتفاقا من خیلی جون دوستم و کلی واسه آینده برنامه دارم اما بعضی وقتا میخوام خودمو تخلیه کنم و میام اینجا مینویسم. انصافا وقتی به قضایا دید منفی و سیاه دارم و از همه چی متنفرم حس خوبی پیدا می کنم و الگوی من هم سلطان چاوشیه! شما هم امتحان کنین! تازه رفتم بوف کور هم گرفتم ببینم چی داره اینقدر تعریف می کنن.

موضوع بعدی اینه که فی الواقع کلا آدم خوش صحبتی نیستم و اصلا نمی تونم حاضرجواب باشم. به لحاظ شخصیتی آدم کمرویی نیستم ولی بخاطر همین مشکل نمی تونم اون چیزی که هستمو بروز بدم. یه بخشی از این قضیه برمی گرده به مسائل ژنتیکی اما وقتی یاد بابام می افتم که موقعی که مهمونی میریم یا مهمون میاد اجازه نمیده طرف جمله ای از دهانش خارج بشه و درحالیکه ما داریم چرت می زنیم ، میزبان یا مهمونه همش میگه نه بابا ، عجب! ، چه آدمایی هستن و … می فهمم که مشکل از خودمه . خلاصه یه مقدار روی این ضعفم باید کار کنم منتها دوست ندارم برم جلوی آینه با خودم حرف بزنم! والا ! شاید پس فردا خواستن یه مصاحبه ای باهام بکنن خب!

دیگه انگار کم کم دارم چرت و پرت میگم. اصلا واسه چی من این پستو دادم؟

دیدگاهی بنویسید


یک روز کاری

چندتا موضوع واسه نوشتن دارم اما الان خیلی خوابم میاد. این مطلبی که می بینین شیشم آذر پارسال نوشتم و توی سایت قبلیم منتشرش کردم. حالا هم بدون کم و کاست دوباره اینجا میذارمش.

—————————————–

سلام علیکم ! روی سکو وایستادم ، که مشرفه به جاده ، آب میاد از آسمون ، از هر سه نوع ماده ، سرمای دلپذیری ، تو گوشت و استخونم ، رخنه نموده و من ، بند اومده زبونم ، سرفه ای نابهنجار ، عطسه ای نابهنگام ، لرزشای دو فکم ، سرّیِ دست و پاهام ، اینا نشد دلیلی ، برای رفتن من ، منتظر تو هستم ، تو که میایی حتما ! عمرا !!

گویا اتفاقات و داستانای زندگی تمومی نداره و هر روز باید منتظر یه داستان جدید بود. اما بعضی اتفاقا و کارا هستن که هر روز یا هرچند روز یه بار تکرار میشن. مثلا اتفاقایی که تو مسیر رفت و برگشت به سرکار یا محل تحصیل میوفته.

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار و آماده میشم واسه هجرت به دانشگاه. میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم (تازگیا وایمیستم چون اگه بشینم می چسبم به صندلی) تا اتوبوس بیاد. سوار اتوبوس میشم و یه جای خالی پیدا می کنم. کلی ذوق می کنم و واسه خودم تی تاب باز می کنم. اتوبوس دیگه کم کم داره حرکت می کنه یه دفعه راننده می زنه رو ترمز و یه پیرمرد با عصا از پله ها میاد بالا و دقیقا کنار من وایمیسته. این کار یعنی اینکه من باید پاشم و اون پیرمرده که معلوم نیست تا چند سال دیگه زنده باشه بشینه. اتوبوس حرکت می کنه و تو ایستگاه بعدی شصت هفتادتا بچه مدرسه ای میان بالا. بوی عرق و تعفن پر میشه و این راننده هم از ترمز زدن و دستی کشیدن دریغ نمی کنه. به هرحال می رسم مترو.

تا میخوام از در ورودی ایستگاه وارد بشم یه پیرمردی پیرزنی چیزی میوفته جلوم و نه میشه از راست سبقت گرفت نه از چپ. خلاصه به هر زحمتی ردش می کنم بعد یهویی نمی دونم از کجا یه جمعیت میلیونی از رو­ به رو به سمتم حمله می کنن. یه لحظه به این فکر می کنم که صد و هشتاد درجه بچرخم و دوتا پا دیگه قرض کنم و بزنم به چاک ولی اینجا منطق میگه که دیرت میشه. از پله ها میرم بالا و چند دقیقه ای صبر می کنم تا قطار بیاد. بعد که از دور می بینمش پا میشم و میرم اونجایی وایمیستم که همه ملت وایستادن. آخه گویا در واگن اونجا باز میشه. حالا خوبه تو قطار جا واسه همه هست اینقدر تقلا می کنن و هل میدن اگه نبود که همونجا شلوارتم درمیاوردن. به هرترتیب میرم تو واگن و یه جا می گیرم میشینم. بقیه میرن طبقه ی بالا که من نمی دونم اونجا چی داره احتمالا دافا میرن اونجا. یه پسر جوونی میاد پیش من میشینه و گوشی اچ تی سیشو درمیاره و هندزفریشو می کنه تو گوشش. صدای دیس دیس آهنگ به گوش من می رسه و من خیلی رو این صدا حساسم. رشته های عصبیم با این صدا منقبض میشن. یه چند دقیقه میگذره. یه صدای تپ تپی میاد. سرمو برمی گردونم می بینم پسره داره پای راستشو با ریتم آهنگ می کوبه زمین. رشته های عصبیم دیگه جر خوردن. بعد از این پاره شدن رشته ها ، از چندتا صندلی اونورتر صدای آهنگ ترنس میاد که یکی داره روش کردی میخونه. به جون خودم اگه اسپیکر ۶۰۰ واتم به گوشی وصل کنی همچین صدایی نمیده. مترو می رسه اولین ایستگاه و پیرمردا به سمت قطار هجوم میارن. یکیشون که احتمالا از بقیه زپرتی تره میاد پیش ما میشینه. دست می کنه تو جیبش و یه نخودچی درمیاره و میندازه بالا. آخه پدرجان ، پیر شدی ، آلزایمر داری ، دندون نداری ، شعور که داری ؟ صدای ملچ ملوچ جویدنش کاملا تو مغزم فرو میره و نمی دونم یه نخودچی چقدر نیاز به جویدن داره.

از خدا می خواستم که هرچه سریعتر این آهنگی که داره پسره گوش میده عوض بشه و دیگه صدای تپ تپش نیاد. این اتفاق میوفته اما پسر شروع می کنه به سه ضرب زدن. انگشتای پاشو تا ساق پاش بالا میاره و با تموم قدرت اونو می کوبه زمین. پیرمرده یه نخودچی دیگه میندازه بالا. شایدم پسته. مترو می رسه ایستگاه. یه مردی میاد جلوی من میشینه. البته قبل از نشستن پای منم لگد می کنه و یه ببخشیدی هم تحویل میده. آهنگ کردی میره تراک بعدی. رو آهنگ هوی متال یارو کردی خونده. این مرده که تازه به جمع گرم و صمیمی ما اضافه شده انگار غم دنیا زیادی رو دوشش سنگینی می کنه چون هر چند دقیقه یه نفس عمیق می کشه. پسره با جفت پاها به زمین می کوبه. پیرمرده نارنگی از تو جیبش درمیاره. مرده نفسای عمیقشو با سوز بیشتری می کشه. بلندگوی مترو هم بالای سر ما چهارتاست. فی الواقع من طنین ملودی زیر رو با گوش جان میشونم :

دیس دیس … تپ تپ …. ملچ ملچ …. چیکی چیکی (صدای مترو) ….. تپ تپ … هیییییییی هییییییییی ….. ایستگاه بعد ایر ….. چیکی چیکی ….. وه کو روژانی …. وه کو روژانی ….. ملچ ملچ …. شترق شترق(پاشو محکم می کوبه)…… هییییییی هیییییییییی … دیس دیس

رسیدم به مقصد. تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا باید خودمو به سرعت به اتوبوسا برسونم. اگه دیر برسم رو پای راننده هم جا نیست بشینم. با تمام توان می دوم و همه ی مسافرا رو جا میذارم. دیگه از این سریعتر نمیشه ، هوا رو مه می گیره و شب میشه. قانون نسبیتو به عینه تجربه می کنم. اینقدر سریع دویدم که چندساعت برگشتم به عقب. اتوبوسو می بینم که یه مرد چاقی که یه شال گردن سفید و مشکی گردنشه کنارش وایستاده. رسیدم به اتوبوس. اما زهی خیال باطل. همه دخترا نشستن رو صندلیا و جالب اینجاست که همشون با قطاری که من اومدم اومدن. به هرشکل می چپم تو اتوبوسو و اون مرد چاقه هی از پایین هل میده. من کنسرو کم می خورم ولی زیاد کنسرو شدم. حالا این وسط یه پیرزنه اشتباه سوار شده و میخواد پیاده بشه…..

رسیدم دانشگاه و رفتم سرکلاس. همیشه تو این کلاس یه پسری میاد پیش من میشینه که تا شب اعصاب و روان منو به یه چیزی میده. احتمالا باید بچه کرمان باشه و هرچند که من به بچه های کرمان و اطراف!  ارادت ویژه ای دارم اما به خودم بیشتر اردات دارم. میرم یه جایی میشینم که نه میتونه سمت چپم بشینه نه راست. پسره میاد تو کلاسو و وقتی منو می بینه قیافه اش یه جوری میشه. میره تو هم . منم زیر لب یه لبخند ملیح و پیروزمندانه ای می زنم. میاد پشت من میشینه. یه چند دقیقه ای نمیگذره که وسط درس استاد لرزه میوفته به صندلیم. میخوام برم زیر میز پناه بگیرم یه وقت آوار نریزه رو سرم ، میز پیدا نمی کنم. اون موقع که تو مدرسه به ما می گفتن برید زیر میز ، حالیشون نبوده که تو دانشگاه میز از کجا بیاریم حالا. به هرحال. ولی می بینم بقیه عادی نشستن و هیچ به ناخن مبارک هم نمیارن. دوباره یه پس­لرزه شدید میاد. اینجاست که من می فهمم یکی از پشت داره پاشو می کوبه به صندلیم. پسره خیلی قشنگ پاشو انداخته رو پاشو داره تکون تکون میده و اصلا ملتفت نیست که این تکون دادنا منجر به اصابت پاش با صندلی من میشه. بعد از چند دقیقه صدای خِر خِر میاد. نگو کف کفششو می کشه به میله ی پشت صندلی من. البته اینو بهتون نگفتم که بر طبق عادت همیشه ، درسو با خودش زمزمه می کنه. کلاس قرآنه و استاد از همه میخواد که روخونی کنن و این بنده خدا هم از اول کلاس تا آخرش تو گوش بنده آیات قرآنو با صوتی دلنشین تلاوت می کنه. بعد هر کلمه رو که نمیتونه تلفظ کنه از من می پرسه که با سردی جوابشو میدم. باز می بینم داره اشتباه می خونه.

دیگه از ذکر جزئیات بگذریم. حالا انصافا به نظر شما من عصبی ام ؟ من کمرو ام ؟ یا بقیه مشکل دارن ؟ به هرحال امیدوارم هرکی این وسط مورد داره خدا بزنه تو کمرش نصف بشه ، زیر تریلی له بشه ، به معشوقش هم نرسه ! الفاتحمه الصلوات.

دیدگاهی بنویسید


اونا هم آدمن مگه؟ نمی دونستم

دوست دارم وقتی یه مطلبی مینویسم جامع و مانع (؟) باشه. میخوام رو هر پست یه ذره فکر کنم تا بعدا نگم اه کاش فلان چیز رو هم می نوشتم. واسه همین فاصله ی بین آپدیتام زیاد میشه وگرنه من اونقدر وقت فیری دارم که حتی الان می تونم رمان بیست و یک سال تنهایی رو بنویسم.

چند سال پیش وقتی بچه سال بودیم و بی خیال آینده خیلی هم خر بودیم. انده انده آرزوهام اومدن فیفای جدید بود. یا فوقش تعطیل شدن مدرسه بخاطر آلودگی هوا و برف و بارون و تازگیام گرما. با پسرعمه ام روابط حسنه ای داشتم ولی چون اون شهرستان بود کم می دیدمش. الان یه دو سالی میشه که برحسب اتفاقاتی میونه امون شکراب شده و فقط دورادور خبراش بهم می رسه که زن گرفته و میخواد بره بلاد خارجه.

داشتم می گفتم. تابستون چند سال پیش اومده بود خونمون. رو به روی خونه ی ما یه آپارتمان ده طبقه بود و هم اهالی اون ساختمون به ما اشراف داشتن و هم ما به اونا. این پسرعمه ام توی طبقه ی هفتم این ساختمون یه دختری رو کشف کرده بود که همیشه دم پنجره اتراق می کرد و دور از جون شما زیاد هم خوشگل نبود. زشت هم بود حتی. پسرعمه ام هر روز می رفت دم پنجره و نگاش می کرد. شاید یه دستی هم واسه اش تکون می داد. چون چند سال از من بزرگتر بود به نصایحم گوش فرا نمی داد و کار روزانه اش شده بود. احتمالا اگه ادامه می داد کار به جاهای تنگ تر و باریک تر هم می کشید.

عکس تزئینیه !

یادتونه تو یکی از پستا گفتم یکی از پسرا به اسم پیروز … نه؟ حس توضیح دوباره ندارم ولی گفته بودم که کلا پسر راحتیه و مثلا وقتی دم در واگن مترو وایستادیم تا پیاده شیم تا در باز میشه یه دفعه داد می زنه حملهههههههه ! امروز کلاس نداشتم . یه کار اداری هم داشتم که فرصت خوبی برای انجامش بود.  تو راه برگشت با پیروز و یه تعداد از دوستان هم مسیر شده بودیم. می خواستیم سوار اتوبوس بشیم که دیدیم کلهم اجمعین اتوبوسو دخترا قُرق کردن و یالا یالا گویان وارد اتوبوس شدیم. خود دخترا هم از اینکه کل اتوبوسو اشغال کرده بودن خنده اشون گرفته بود. اتوبوس راه افتاد و اواسط مسیر چندتا از خواهران لواشک درآوردن و مشغول تناول شدن که من به پیروز گفتم من لواشک میخوام! اونم اونقدر زبون ریخت و لودگی کرد تا صاب لواشکه یه تیکه داد بهمون و خیلی با شعف ابراز داشت که خودش لواشکو درست کرده و طوری خوشحال شده بود که تو گویی به خر تی تاب داده باشه. (یعنی دختره به خر تی تاب داده باشه)

ترم اول بود و آزمایشگاه کامپیوتر داشتیم. یکی از جلسات جاهامونو عوض کردیم و یکی از دخترا رفته بود جای گروه ما نشسته بود. منم با سیستم کناریش ور می رفتم. دختره دنبال برنامه ای که ما هفته ی پیش نوشته بودیم می گشت و از من پرسید که کجا سیوش کردیم. منم با بی تفاوتی گفتم نمی دونم و اونم رفت از دوستام پرسید. ترم سوم بود. توی سایت کامپیوتر بودیم. صندلی من یه مشکلی پیدا کرد و پا شدم که برم یه صندلی بیارم. از چندتا دختر دم بخت! گذشتم و یه صندلی خالیو بلند کردم و قصد رجعت داشتم. بالطبع نمی تونستم که صندلی بالای سرم ببرم چون نه زورم می رسید و نه عقلانی بود. در حال مانور ولایت ۶ بودم که چرخای صندلی گرفت به پای یکی از داف ها و من درحالیکه به رو به رو نگاه می کردم فشار به جلو رو مضاعف نمودم تا اینکه به هر ترتیب صندلی رد شد و یک صدای آی و بلکمم آه و آخی به هوا برخاست و من همچنان از مسیرم منحرف نشدم. چند سانتی متری بیش دورتر نشده بودم که یه صدایی گفت پای دوستم درد گرفت و من بازم به رو به رو نگاه می کردم.

چند سال پیش دختر عمه ام اومده بود توی اتاقم و رفت سراغ دفتر شعر و چرک نویسایی که برای سایت توش مینویسم. من متوجه نشده بودم تا اینکه گفت این شعرا رو خودت گفتی؟ که گفتم آره و سریع دفترو از دستش قاپیدم. اونم ناراحت شد رفت. دوتا از دخترا توی دانشگاه هستن که هر وقت منو می بینن سلام می کنن. یکی دوبار سوال درسی پرسیده بودن. اما وقتی من می بینمشون سلام نمی کنم. حالا اینکه چطور میشه که وقتی اونا منو می بینن سلام می کنن ولی وقتی من اونا رو می بینم سلام نمی کنن جای بحث و سواله!(متوجه شدین که چی میگم؟) یه دختر همکلاسی توی محیط چت گفت وقتی منو تو یونی می بینی سلام کن. گفتم من الانم که دارم با تو چت می کنم رو این حسابه که فکر می کنم پسری. یعنی طوری به خودم القا کردم که دارم با یه پسر چت می کنم چون نمی تونم با دخترا ارتباط برقرار کنم. حالا چرا نمی تونم؟ یعنی از بچگی اینطوری بودم؟ قطعا نبودم. این برمی گرده به یه مسئله ی خیلی مهم که فعلا رغبتی به بیانش ندارم.

نتیجه گیری غیراخلاقی: من تو ارتباط با جنس غیر همجن*سم به شدت دچار مشکلم و همیشه یه حس ترس همراه با نفرت نسبت بهشون دارم. پیر و جوون هم نداره. اما اونا هم مثل منن و مثل من فکر می کنن و مثل من زندگی می کنن. اما اگه من بگم چه مشکلی دارم حتما حق رو به گردن من میندازین. ولی نمیگم!

موزیک نوشت: همینطوری هوس کردم آخر پست یه آهنگ بذارم. یه آهنگ از آلبوم آخر مایلی سایرس میذارم که کم کم داره میره قاطی پو** استارا ! ماشالا بچه ام داره رشد می کنه. فقط نمی دونم چه نسبتی با کوروش کبیر داره!

دانلود آهنگ Scars از Miley Cyrus

دیدگاهی بنویسید


حامد بی حنجره !

شنبه که شد با کلی امید و آرزو و امین و اکرم! رفتم دانشگاه تا بعد از یه مدت مدید با برخی دیداری تازه کنم و چشام از دیدن بعضی ضعیفه ها پرنورتر بشه. یه کلاس داشتم که بهش میگن شیوه! که مخفف شیوه ی ارائه ی مطالب علمی و فنیه. استادمون هم زن بود و نمی دونم این مدیر گروهمون چشه که همش خانومای مجرد و خوشگل میاره واسه تدریس. قبلا درس شبکه داشتیم با یه خانومی که بین اساتید به خوش استیلی معروف بود و توی وبلاگ دانشگاهیم حسابی از خجالتش دراومده بودم.

قبل از شروع کلاس با یکی از بچه ها که ساعت قبل از ما بود مشغول مباحثه بودیم که این سوالو ازش پرسیدیم که استاد چطوریاس؟ خوشگله؟ گفت من چه می دونم!(دروغگوی کذاب!) رفتیم سر کلاس نشستیم و یه باصطلاح داف برنزه اومد تو کلاس درحالیکه موهاشو بلوند مایل به قهوه ای با رگه ای طلایی کرده بود و از شرح استایلش هم بگذریم که خودش خطاب به یکی از دوستان اینطور توصیف کرده : «استیلو داری؟[درحالیکه فیگور می گیرد] ببین زیرش چیه دیگه». از ذکر باقی شوخی دستی ها هم می گذریم.

درحقیقت برخلاف تصور عمومی ، من با ارئه دادن مشکل دارم. چه اینکه مثل درس شیوه ی این ترم ، موضوع آزاد باشه و حتی درباره ی روش های جلوگیری از بارداری هم بتونی ارائه بدی چه اینکه مطلب تخصصی باشه. مشکل از این نیست که توی جمع نتونم حرف بزنم. عیب کار اینجاست که اصلا نمی تونم حرف بزنم. جمله هارو می خورم و از یه موضوع می پرم به یه موضوع دیگه. سه شنبه گذشته یه درس تخصصی داشتیم که استادش گفت باید بیاین اینجا پرزنت کنین یا بدین.(فعلشو دقیق نمی دونم.) بعدش خطاب به جمع فرمود حالا دونه دونه تک تک بگین برای چی اومدین رشته ی کامپیوتر و حالا در این ترم های آخر نظرتون چیه.

اول از دخترا شروع کرد و بلااستثنا مثل چی تند تند جمله بود که به هم می بافتن. رسید به پسرا که درمقابل تعداد خواهران چون موری بودیم دربرابر کوه.(فکر کنم تشبیهم اشتباه بود. تشبیه مقداری بود درحالیکه باید تعدادی می بود. همین “می بود” هم یک کلمه ی از بیخ و بن اشتباس) دو نفر جلوتر از من بودن که عملا درجا *یدن. اولی که شعر سرود و دومی هم بیان کرد نظری ندارم و استاد هم گفت پس تو از اینایی هستی که دنیارو به فلانجات می گیری و فقط اومدی مدرکه رو بزنی زیر بغل و یه زن بگیری و بعدش بچه و خلاصه … .(البته که اینارو نگفت. ولی می شد اینچنین برداشت کرد)

نوبت به من رسید. خواستم متفاوت باشم.  شروع کردم و باز همون مشکل همیشگی و خوردن جملات. فکر می کنم باید یه ذره بیشتر تمرین کنم ولی چطوری؟ تو خونه بشینم با خودم حرف بزنم؟ بعد بابام نمیگه چرا بچه ام اسکول شده رفته؟ اگه تغییر جنسیت بدم حله؟ اصلا چرا انثی مسلط تر حرف می زنن؟ می دونین چرا؟ چون وقتی با همدیگه گرم صحبتن خیلی جدی و مودبانه سخن بر زبون می رونن. ولی ما جرأت نمی کنیم با همدیگه جدی حرف بزنیم و ایضا از هر پنج تا کلمه ای که به کار می بریم دوتاش منافی عفت نباشه.

قبل از هرچیز(شاید هم بعد از هرچیز) خدا رو شاکرم که این دوتا درسو حذف کردم و جاش دروس دیگه اختیار نمودم. ولی نگرانم. پس فردا میریم خواستگاری بابای دختره میگه خب دیگه چه خبر جیگررررر. منم بالطبع میگم خبری نیست. سلامتی. و عین بز به میوه ها می نگرم. راستش اعتراف می کنم که با این سن و سال و یال و کوپال هنوز بلد نیستم سیب و خیار پوست بکنم. اگه باباهه بگه دوماد گلم بیا خیار بخور منه بی نوا چه کنم؟

نمی دونم چرا ، اما با آلبوم جدید رضا یزدانی خیلی حال می کنم. انگار یه سبک جدید توی موسیقی ایرانی بوجود آورده هرچند که چاوشی شعراش قشنگ تره. وقتی گوش میدی گه زده میشه به احوالت. بعدش اینکه دیشب همینطوری تلویزیون رو شبکه ۴ بود که یه دفعه شنفتم روی عکسای خبری آهنگ کات شده ی متین دو حنجره گذاشته بودن. جالبیش اینجاست که کلیپ این آهنگ ده پونزده روز پیش ریلیز شده. آهنگ قشنگیه یعنی فقط تنظیمش قشنگه. کاش یه شعر درست درمونی روش میذاشتن یا یه خواننده ی خوش صداتر می خوند حداقل.

دانلود آهنگ همراه از متین دو حنجره

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 2
  • >
  • 1
  • 2