جواب نداد. تجربه ی یک سال ناشناس نویسی جواب نداد و وقفه های یک ماهه تو کار آپدیتم افتاد. ضمن اینکه نتونستم مثل سایت قبلی اونطور که دلم میخواد بنویسم. حالا دقیقا بعد از یک سال از راه اندازی اینجا باید تصمیم بگیرم که همچنان ناشناس بنویسم یا آدرس اینجا رو منتشر کنم.
حسن لو رفتن آدرس اینجا اینه که انگیزه و شوقم واسه نوشتن بیشتر میشه و مطالب بیشتر به سمت فکاهی و طنز میره. از طرفی ، بعدش دیگه نمی تونم درباره بعضی مسائل خانوادگی و خصوصی و همچنین درباره دوستان و آشناهایی که اینجا رو می خونن مطلب بنویسم. کما اینکه تا الان هم زیاد وارد این مقولات نشدم.
از اون طرف اگه کسایی که منو میشناسن بیان اینجا ، یه انگیزه ای واسه ام میشه که بیشتر تو شبکه های اجتماعی فعالیت کنم و به هر حال یه نوع سرگرمی برام ایجاد میشه. ولی خب ، اگه به وبلاگای پربازدید نظر بندازین متوجه میشین که اکثرا نویسنده هاشون ناشناسن.
به هر روی باید تصمیم بگیرم و تا یکی دو هفته ی آینده تکلیفمو مشخص می کنم. شما هم اگه توصیه ای دارین دریغ نکنین.
بعد از اینکه یکی از بلاگرا به راست یا دروغ از زندگی ساقط شد ، دارم به این فکر می کنم که اگه من مردم شما چطوری میخواین بفهمین؟ می دونین ، هیچ راهی وجود نداره. من اگه تو دنیای واقعی بمیرم شما متوجه نمیشین فقط چون دیگه مطلبی نمی نویسم فکر می کنین بی خیال شدم و رفتم پی زندگیم. شاید هم فکر کنین مردم. چه فرقی می کنه؟ من که دیگه واسه شما وجود ندارم.
تو دانشگاه با یکی از بچه ها قدم می زدیم که یه پسری با دوتا عصا و کلی مشقت و لنگ لنگان از کنارمون رد شد. احتمال معلولیت بیشتر از مصدومیت بود. دوستم به جای اینکه بگه برو خدا رو شکر کن گفت خاک تو سرت. دوست داشتی اینطوری بودی؟ گفتم آدم دلش خوش باشه ، حالا دوتا پا هم نداشته باشه مشکلی نیست. بعدش به این فکر کردم که اگه خودم علیل بشم چه اتفاقی واسه ام می افته؟ صد در صد خودمو خلاص می کردم.
دوست ندارم احساسات درونیمو بروز بدم. تو جمع دوستان هم تا جایی که بتونم خودمو کنترل می کنم اما بعد از یه مدت یه دفعه ساکت میشم و میرم تو فکر. خر که نیستن. می فهمن. راستشو بخواین شخصا به این نتیجه رسیدم که نمی تونم از پس بحران بربیام. البته برای حل این مشکل برنامه هایی دارم که در صورت انجامشون شصت سال آینده ی عمرمو تباه کردم. نیاز به یه ناجی دارم. آدمای اطرافم نمی تونن کمکم کنن. یکی باید از آسمون بیوفته پایین منو بکشه بالا. همین که بتونم از جام بلند شم دیگه میرم بالا. همینطور بالا میرم تا بالاخره به یه جایی گیر کنم. شاید هم گیر نکردم و بازم رفتم بالاتر. کی می دونه. اصلا ممکن هم هست بمیرم یهویی. که این بهتره. بخوام برم بالا که چی بشه؟ آخرش با یه تیکه کرباس میرم زیر خاک. حالا چه برام مقبره بسازن چه تو بیابونی جایی دفنم کنن. واسه من که فرقی نمی کنه.
نیاز به تنوع دارم. نمی دونم شاید رفتم بانجی چامپینگ و فرتی پریدم پایین. البته قبلش با چاقو کشمو می برم طوری که وسط راه پاره بشه و با مغز رو صخره ها فرود بیام. شاید چند وقتی رفتم شمال. بعد میرم کنار دریا و یه وزنه ی بیست سی کیلویی می بندم به پام و می زنم به آب. ولی خب غرق شدن خیلی ترسناکه. تازه شاید جسدت رو هیچ وقت پیدا نکردن. شاید هم دو هزار سال بعد یه ماهیگیری قلابش گیر کنه به جنازه ام و … دیگه حالم داره به هم می خوره. تنوع نخواستم اصلا. یکی نیست بگه وقتی نمیذارن مجبوری مگه بنویسی آخه؟
نمی دونم چی بگم. نمی تونم چیزی بگم. اگه بخوام به روال معمول بنویسم این تصور بوجود میاد که چقدر دلم خوشه و چقدر اعتماد به نفس دارم. اگه عجز و لابه کنم این ذهنیت پیش میاد که چه آدم ضعیفی هستم.
دوباره میخوام یه مدتی اینجارو تعطیل کنم. البته شاید هم همین فردا یه پست گذاشتم اما درحال حاضر قصد نوشتن ندارم که هرچی مصیبته از همین وبلاگنویسی سرم اومده.
من کلا اعتقادی به خیلی چیزا ندارم. مثلا چشم زدن و چشم زخم و احضار روح و جن گیری و عقوبت اعمال بد تو همین دنیا و تعبیر خواب تو واقعیت و فال و … . البته قبلا به تاثیرگذاری دعا هم مشکوک بودم و با اینکه اثر دنیا رو روی خودم دیدم اما هنوز شَکم وجود داره.
همه ی ما خواب زیاد دیدیم و خیلی از خوابامون هم یادمون مونده. خوابایی که من تا حالا دیدم هیچ کدوم مهم نبودن و اکثرا که چه عرض کنم ، همه شون تحت تاثیر خاطرات و اتفاقات روزمره بوده. اما بعضی خوابا هست که وقتی بیدار میشم تا چند ساعت منگم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره. اینجور خوابا هم بیشتر جنبه ی روایی دارن و مشوش نیستن.
بیش از هرچیز تو خوابای من گربه گنده و سیل و تعقیب و گریز وجود داره. تعبیر همه اشون هم رفتم خوندم که بدبختی و فلاکت و خاک تو سری و اینا بود که البته اصلا اعتقاد ندارم. جدا از اینا خواب اون خانوم رو هم زیاد دیدم. قبلا که باهاش حرف نزده بودم فقط من و بقیه حرف می زدیم و اون صامت بود. شاید ده بار خوابشو دیده بودم. دیشب هم دیدم منتها با این تفاوت که اونم حرف می زد. کلا خواب خوبی بود. حیف شد بیدار شدم. امروز هم تلویزیون دوبله شده ی تلقین رو پخش کرد و بازیگر مکمل زنش هم که شبیه. خلاصه حالم گرفته اس.
با این موجی که راه افتاده و بسته شدن وبلاگا و سایتا سرعت گرفته و حتی گذاشتن عکس بازیگر زن ایرانی هم باعث مسدود شدن وبلاگ میشه ، نوشتن هم سخت شده. برای منی که سیاسی نویس نیستم خیلی زور داره وبم هیتلر بشه چون عملا مخاطبم رو از دست میدم و خیلی مصیبته که بخوام دوباره از نو شروع کنم. واقعا وضعیت وبلاگستان وحشتناکه ولی خب یه کاریش می کنیم. همین دیگه. حس نوشتن نیست.
راستشو بخواین من به نوشتن و نخ سوزن روزنوشت نویسی خیلی علاقه دارم و اگه جلومو نمی گرفتن بلاشک الان یکی از بلاگنویسای معروف فارسی می شدم. اینکه دوستات و اطرافیات و همکلاسیات مطالب وبلاگتو بخونن و از اینکه تو اونا رو نوشتی تعجب کنن ، خیلی بهم انگیزه می داد. اما الان ده ماهه که نتونستم مثل قبل بنویسم و غیر از یکی دو پست ، بقیه رو به زور نوشتم. هیچ کدوم از مطالب این سایتو دوست ندارم ولی صرفا چون به آینده امیدوارم مینویسم.
دوست ندارم اینطوری باشم. یبس و منفی و بی انگیزه. صریح بگم ، علتش همون قضیه ی عشق و عاشقیه کلیشه ای و سوژه خنده اس که یه پسری تو دانشگاه از یکی خوشش میاد و دچار عشق یکطرفه میشه. خیلی حالت چیپیه. می دونم. ولی کاری نمی تونم بکنم. اوایل که اصلا دلم نمی خواست بگم این وضعیتو دارم اما نتونستم زیاد خودمو نگه دارم. الانم اصلا برام مهم نیست وقتی درباره این ماجرا مینویسم شما عقتون بگیره و صفحه رو ببندین و دیگه هم برنگردین. البته که این کارو نمی کنین!
می دونین مشکل کجاست؟ تو دانشگاه یه تصور خیلی بدی از من وجود داره و خواهران همکلاسی بلااستثنا درباره من فکر سوء دارن و هرچی صفات منفی وجود داره به من نسبت میدن. از اسکول و کمرو و پخمه بگیر تا بدلباس و بی ادب. ترم اول و دوم هم اصلا برام مهم نبود که درباره من چطوری فکر می کنن و اصلا اهل رسیدن به خودم نبودم و حتی یه بار پیش اومد که نزدیک به دوماه سرو صورتو صفا ندادم و هیبت مهیبی پیدا کرده بودم. با بیست کچل می کردم و پیرهن و شلوار پارچه ای می پوشیدم کما اینکه الان هم توی دانشگاه زیاد تغییر نکردم چون اگه بخوام تغییرشون بدم با تیکه و تمسخر رو به رو میشم. ترجیح میدم توی دانشگاه تاحدودی همون تیپ سابقو داشته باشم اما بیرون از دانشگاه یه طور دیگه هستم.
مطالب سایت قبلی هم مزید بر علت شد تا حس تنفر نسبت به من تشدید بشه و خلاصه کسی از من خوشش نمی اومد و نمیاد. از دخترا البته. مثلا فرض کنین من و چندتا از دوستام یه جا وایستادیم بعد دوتا دختر میان و بچه ها بهشون سلام می کنن ولی من دیوارو نگاه می کنم. از این رفتارا زیاد داشتم. خب منم باشم از طرف بدم می اومد. اما واسه من اصلا مهم نیست که نسوان همکلاسی از من خوششون بیاد یا ازم متنفر باشن وانگهی سر این قضیه عشقی به مشکل خوردم.
مثل وبلاگای تین ایجری!
خب دخترا از من بدشون میاد و حس خوبی نسبت به من ندارن و اون هم دختره. مثلا دوستش بهش گفته که می دونی کی ازت خوشش اومده ها ها ها ها … . همین خود ما. یکی از بچه ها عاشق یه دختری شد که چهره ی خوبی نداشت و مسلما ما دید جالبی ازش نداشتیم. چقدر این بنده خدا رو گرفتیم دستگاه. هر دختر داغونی که رد می شد یه تیکه بهش مینداختیم. به هرشکل نه تنها خانوم بلکه هر دختر تاپ دیگه ای هم بود منو قبول نمی کرد و شاید رفتار خیلی بدتری هم پیش می گرفت و شاید هم از علاقه ی من سوء استفاده می کرد اما با اینکه من خانومو حسابی اذیت کردم اصلا رفتار زننده ای با من نداشته که تربیتشو نشون داده.
چند بار ، نخ سوزن وقتی به ناامیدی رسیده بودم سعی کردم از آدمای دیگه خوشم بیاد. دنبال دخترایی می گشتم که شبیهش باشن و چندتایی هم پیدا کردم. خواستم ببینم منی که این همه وقتمو گذاشتم سر یه نفر ، اگه واسه یه نفر دیگه هم بذارم جواب میده؟ خب نشد. نمی تونم. اصلا من هر دختری رو می بینم یادش می افتم. حتی لفظ دخترو که میشنوم اولین تصویری که میاد جلو چشمم اونه. از طرفی از همه نظر اون کسیه که من میخوام و فکر هم نمی کنم حرکتی ازش ببینم که بدم بیاد و حداقلش تا الان ندیدم غیر از اون یه مورد که گفته بود با یکی دیگه دوسته.
تا حالا شاید بیست بار تو دانشگاه و تو خیابون ازش خواستم شماره تماسشو بده تا بتونم باهاش حرف بزنم. نمی دونم حالت لجبازی و کل کل داره یا نگرانه از شماره اش سوء استفاده کنم یا اینکه می ترسه بهش زیاد زنگ بزنم و شاید توی خونه راحت نیست و هر دلیل دیگه ای. اما صد در صد مطمئنم اگه اجازه بده باهاش صحبت کنم و بذاره خودمو بهش بشناسونم قطعا تصورش نسبت به من عوض میشه. اصلا هم اهمیتی نداره که شماره اصلیشو بده فقط میخوام یه راه ارتباطی باشه که هرچندوقت یه بار ، مثلا ماهی یه بار بهش زنگ بزنم و درباره همه چی باهاش حرف بزنم. ضمنا نمیشه که من عاشقش باشم و هیچ کاری هم براش نکنم کما اینکه تا الان نکردم ولی اگه یه ذره سخت نمی گرفت تا جایی که زورم می رسید هواشو داشتم. متاسفانه تصور اشتباهی که از من توی ذهنشه کارو خراب کرده طوری که به این نتیجه رسیده که از همه لحاظ کلی باهم فاصله داریم و قبول کردن درخواست من واسه اش شکست محضه.
اما برنامه ی من واسه آینده اینه که خودمو بیشتر اصلاح کنم و روش تعقیب و گریزی رو که جواب نداده بذارم کنار. البته تو این بیست روز نمی تونم اساسی تغییر کنم و الان هم از نظر اعتماد به نفس در حد پایینی هستم اما تا یه درصدی بهتر میشم. لیکن خیلی دوست داشتم توی عید باهاش حرف بزنم و حداقل حداقلش عیدو بهش تبریک بگم که خب نمیشه چون هیچ راه ارتباطی بین ما وجود نداره. البته اگه بهش می گفتم میخوام عیدو بهت تبریک بگم می گفت عید واسه من مبارک هست. به هرحال امیدوارم خدا توی این روزای شادی کمی دل بنده ی لطیفشو نرم کنه و دست آخر همه ی عاشقا رو به معشوقاشون برسونه! در آینده دراین باره بیشتر مینویسم ولی لوثش نمی کنم. امیدوارم خانوم هم دلخور نشه هرچند اگه اجازه می داد باهاش صحبت کنم بیجا می کردم درباره اش اینجا چیزی بنویسم اما اگه خودمو تخلیه نکنم انصافا خیلی اذیت میشم. خیلی …
پی نوشت : آهنگ زیبایی سلطان چاوشی باب طبع این پسته اما چون تازه منتشر شده نمیذارم. الان که بیشتر فکر می کنم می فهمم که کل آلبومش به درد این پست می خوره. اصلا همه آلبومای همه ی خواننده ها …
سلام. خدمتتون عرض کنم که درگیر امتحانا هستم و فعلا نمی تونم آپدیت کنم. البته سالای پیش هم امتحان داشتم و اتفاقا بیشتر می نوشتم اما خب ، الان نمی تونم. امتحانم نداشتم نمی تونستم. حقیقتش فکر می کردم با گذر زمان روحیه ام بهتر بشه اما دنیا خیلی داره در حق من بی انصافی می کنه. واقعا این رسمش نیست. به هرحال چون الان اتفاقات مثبت رو هم منفی می بینم ، اصلا دوست ندارم این موج منفی رو به شما انتقال بدم و اگه بخوام بنویسم همش آه و ناله میشه. پس با اجازتون حداقل یه هفته سایتو آپدیت نمی کنم و اگه این وضعیت ادامه داشته باشه شاید این مدت بیشتر بشه. یه احتمال خیلی ضعیف هم هست که کلا سایتو ببندم و یه مقدار از اینترنت فاصله بگیرم. نمی دونم باید ببینم چی پیش میاد. خلاصه اینکه خیلی شرمنده ام.