پل مدیریتم آرزوست!

همونطور که پیشتر گفتم نهاد آدما دوست داره هر کاری که دوست داره بکنه اما یه سری شرایط محیطی و محاطی این اجازه رو ازش می گیره و فرد امیال درونیش رو سرکوب می کنه و هرچقدر سرکوبگری بیشتر باشه ، عقده های درونی فرد هم بیشتر میشه.

چند روز پیش یه پسر عاشقی ، می افته دنبال دختر مورد علاقه اش و بالای پل عابر ترتیبشو میده. البته منظور از دادن ترتیب اینه که با ضربه های چاقو میفرستش دیار باقی. بعدش هم مردم گیرش میندازن و احتمالا چند روز دیگه هم از بالای همون پل آویزونش می کنن تا درس عبرتی باشه واسه آدمایی که عقلشون تو سینه اشونه. شاید یه دلیل این انتقامجویی ، حس کینه ای باشه که پسره بخاطر برخورد تحقیرآمیز دختره به دل گرفته باشه اما این واقعا برای من سواله که چرا تو کشورای توسعه یافته همچین اتفاقاتی نمی افته و چرا کشورایی مثل ما با این مشکل انتقامجویی عشقی مواجه هستن؟

یکی از فیلمایی که عاشقشم ، فیلم امریکن بیوتیه. فیلم پر از نکات اخلاقی و غیراخلاقی و فلسفیه. شاید اگه قرار باشه بهترین فیلمایی که دیدم رو رتبه بندی کنم ، زیبایی آمریکایی تو رتبه دوم باشه. تو سایت قبلی بعضی نکاتش رو بررسی کردم. یکی از نکات پندآموزش اینه که اگه از معشوقت جواب رد شنیدی ، برای تسکین رنجت برو بکشش. قضیه از این قراره که مرد همسایه از همسایه اشون که نقش اول مرد فیلم هم هست خوشش میاد و بخاطر سوء تفاهماتی عاشقش میشه. بعد یه روز که می زنه بالا ، میره و نقش اولو بوس می کنه و اون هم میگه که داره درباره اش اشتباه فکر می کنه و این کاره نیست و زن و بچه داره و این صوبتا. مرد همسایه هم که سرخورده و مایوس شده ، میره با یه تفنگ دولول مغز کوین اسپیسی رو میریزه تو نعلبکی.

من خیلی فکر کردم که چرا پسرای ما وقتی نه میشنون به فکر انتقام می افتن و یا چرا شکست عشقیشون اینقدر سنگینه. البته من جامعه شناس نیستم که بخوام تز بدم اما فکر می کنم علت این امر اینه که پیدا کردن جایگزین برای عشق از دست رفته کار سختیه. طرف مدتی درگیر ماجراس و بعد از طرد شدن زمانی رو هم باید صرف کنه تا از ناراحتی شکست بیاد بیرون و حالا با خاطره ای تلخ به ادامه ی زندگی می پردازه و چون ارتباط با جنس مخالف محدوده ، عملا به سختی می تونه فردی رو جایگزین عشق از دست رفته بکنه. تو همین فیلم هم ، مرده چون پیدا کردن یک جایگزین براش دشوار بوده ترجیح میده صورت مسئله رو پاک کنه. اما تو روابط مختلط جوامع پیشرفته فرد همزمان چند نفر رو زیر سر داره و با هر کدوم کنار نیومد دیگری هست و حتی اگه همه رو هم از دست بده ، پیدا کردن آدم جدید بسیار ساده اس. دروغ میگم بگو.

خلاصه اینکه ما که بخیل نیستیم. هرچند آرزوی محالیه اما امیدوارم همه عاشقای واقعی به محبوبشون برسن و همه معشوقای حقیقی هم به عاشقشون. امیدوارم عشق در همه امور جای پول و مادیات رو بگیره هرچند این هم امری محاله. آری برادر … زمانه سختی است. و با توجه به آخرین دیدگاه های سمت راست ، آری خواهر … روزگار نامردیست.

آه …

دیدگاهی بنویسید


آرزوم مردن محضه

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، به ماشینای تندرو ، یا مردم پیاده

نسیم پوست نوازی ، رو صورتم میشینه ، از بهترین لذتا ، برای من همینه

دلم میخواد لحظه ای ، خواب به چشام بیارم ، دلم میخواد سرم رو ، رو پنجره بذارم

غرقه ی افکارمم ، اندیشه های نافهم ، چیزی نمیشه فهمید ، از این خیال مبهم

آخر خط رسیدم ، به انتها و بن بست ، بریده و منقطع ، از هرچی بوده و هست

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از خوشیای دنیا ، بیزارم و فراری

نه اهل فسق و جورم ، نه اهل مهربونی ، نه با کسی رفیقم ، نه اهل همزبونی

نه عشق می دونم چیه ، نه طعم دوست داشتنو ، نه نرمی ِ جسم گرم ، نه سختی ِ آهنو

زندگی من تو این ، دنیای پویا گمه ، وجود من بی تاثیر ، در احوال مردمه

بسته اس چشام هنوزم ، دوست ندارم که وا شن ، می خوام که تا همیشه ، بسته ی بسته باشن

یکی از آرزوهام ، مردن به وقت خوابه ، آرزویی غیر از این ، برای من سرابه

کاش اتوبوس همین وقت ، پرت بشه توی دره ، درجا بمیرم و تن ، تقسیم بشه به ذره

زندگی اما هنوز ، برای من جاریه ، با اینکه روز و شب هام ، پر از غم و زاریه

دلم میخواد بمیرم ، اما خدا نمیخواد ، قدرت مطلقه لیک ، راه با دلم نمیاد

—————————————-

منم یه مرد مظلوم ، که خدا نفرتش از من ، نفرت روح و خیاله ، از به دنیا بودن ِ تن

آرزوم مردن ِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه ، بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند ، نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما ، آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل ، تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گِل

—————————————-

به نظرم افسرده شدن واسه غربیا و سوسولاس اما احساس می کنم واقعا افسردگی گرفتم. امیدوارم هرچه زودتر درمون بشم.

دیدگاهی بنویسید


سالی که نکوست از اونجاش پیداست

پارسال همین موقع ، شاید تصور همچین روزایی رو داشتم. ته ذهنم می دونستم که اتفاقاتی که قراره سال هشتادو نه برام بیوفته چیا هستن. در رابطه با بقیه آدما هم یه تصویر کلی از آینده اشون داشتم و الان هم می بینم که تصورم درست بوده. در رابطه با کل دنیا و مسائل کلی کشور هم تا نه ماه اول سال اتفاق خاصی رخ نداد. غیر از مسابقات ورزشی مثل جام جهانی و بازیای آسیایی ، اما این سه ماهه ی آخر پر از خبر و اتفاقات غیرمنتظره بود. مخصوصا این اواخر.

اوایل امسال (تا چند روز دیگه پارسال) تو اوج اعتماد به نفس بودم. فکر می کردم الویس پریسلیم. آخه موهامو مدل پریسلی آب شونه می کردم و می کنم! دلیلش هم سایتم بود. بالاخره بازخورداشو می گرفتم و از اینکه یه کار جدید انجام دادم خرکیف بودم. اما دوماه از سال نگذشته بود که ترتیبشو دادن. منتظر وقوعش بودم. حتی انتظار بدترشو هم می کشیدم. اوایل آبان هم که هیتلر شد و تیرخلاصی به پیکره ی سایتی بود که حال خیلیا رو گرفته بود و به خودم و خیلیا هم کلی حال داده بود.

چند روز بعد از اینکه تعهد دادم تو سایت درباره دانشگاه ننویسم ، اتفاقات عجیبی رخ داد و به شکل خیلی مسخره ای برای اولین بار با خانوم حرف زدم. می دونستم نرم کردن دلش خیلی سخته و پیش بینی می کردم همینجوری هلو برو تو گلو نباشه. الان هم ده ماهه که دست و پا می زنم و تو این مدت سر این قضیه اتفاقات زیادی افتاده که شاید تو رمانا و خاطرات عشقی زیاد خونده باشین.

کلا هشتادو نه سال بهتری از هشتادو هشت بود و هشتادو هشت هم بهتر از هشتادو هفت. امیدوارم سال نود هم برای من هم برای همه بهتر از امسال باشه. اما نکته اینه که واسه من نود خیلی مهمتر از سال های قبله. امسال باید تصمیم بگیرم برای کنکور بخونم یا تو کلاسای آموزشی خارج از دانشگاه شرکت کنم. کار کنم یا درس بخونم. از بچه های دانشگاه جدا میشم و درگیر مسائل سربازی و شاید هم معافی میشم. مهمتر از همه تکلیف عشق فعلا بی سرانجامم شاید مشخص بشه. درکل اگه حادثه ی غیرمنتظره ای اتفاق نیوفته سال خوبی رو واسه خودم پیش بینی می کنم و قدر مسلم اینه که نود بعد از هشتادو شیش که کنکور دادم ، مهمترین سال زندگیمه.

اما با پایان امسال ، دهه ی هشتاد هم به آخر خط می رسه. ده سال پیش من بچه بودم و تو مقطع راهنمایی درس می خوندم. از نظر درسی و معدل نفر اول مدرسه بودم و بخاطر شخصیت خاصی که داشتم بیشتر دانش آموزا و معلما منو میشناختن. در رابطه با شخصیت و رفتارم تو دوران کودکی و نوجوونی بعدا توضیح میدم. به هرحال اون موقع فکر می کردم ده سال بعد تو یکی از دانشگاهای تهران درس می خونم که نشد و حالا سال دیگه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد میشم. کلا اون موقع برنامه ی وتصویر خاصی از آینده نداشتم اما درکل دهه ی هشتاد خیلی می تونست بهتر رقم بخوره.

اما دهه نود خیلی برای من که بیست و خورده ای سن دارم مهمه. بیس زندگیم تو این دهه شکل می گیره. استقلال ، شغل ، مسئولیت ، مسکن ، استرس غیر درسی و شاید هم ازدواج که این آخری رو بیشتر از بقیه دوست دارم! دهه نود واسه همه هم سن های من مهمه. شاید تو این مدت خیلی از کسایی که میشناسیم فوت کنن و شاید هم خودمون ریق رحمتو هورت بکشیم.

حالا اگه ده سال پیش فکر می کردم که ده سال بعد از یه دانشگاه معتبر مدرک می گیرم – که نگرفتم – الان هم فکر می کنم ده سال بعد یه شغل مناسب و یه خونه ی راحت و یه زن خوشگل! و یه زندگی آرومی دارم هرچند دوست دارم تاثیرگذار هم باشم. صریح تر بگم ، دوست دارم آدم شناخته شده ای باشم. ببینیم چی پیش میاد و خدا چی میخواد.

در آخر عیدو سال جدیدو بهتون تبریک میگم و شاید از ته دل نباشه ، اما دوست دارم امسال همه خوشحال باشن و غم نداشته باشن و به آرزوهاشون برسن.

دیدگاهی بنویسید


من نه اینم

راستشو بخواین من به نوشتن و نخ سوزن روزنوشت نویسی خیلی علاقه دارم و اگه جلومو نمی گرفتن بلاشک الان یکی از بلاگنویسای معروف فارسی می شدم. اینکه دوستات و اطرافیات و همکلاسیات مطالب وبلاگتو بخونن و از اینکه تو اونا رو نوشتی تعجب کنن ، خیلی بهم انگیزه می داد. اما الان ده ماهه که نتونستم مثل قبل بنویسم و غیر از یکی دو پست ، بقیه رو به زور نوشتم. هیچ کدوم از مطالب این سایتو دوست ندارم ولی صرفا چون به آینده امیدوارم مینویسم.

دوست ندارم اینطوری باشم. یبس و منفی و بی انگیزه. صریح بگم ، علتش همون قضیه ی عشق و عاشقیه کلیشه ای و سوژه خنده اس که یه پسری تو دانشگاه از یکی خوشش میاد و دچار عشق یکطرفه میشه. خیلی حالت چیپیه. می دونم. ولی کاری نمی تونم بکنم. اوایل که اصلا دلم نمی خواست بگم این وضعیتو دارم اما نتونستم زیاد خودمو نگه دارم. الانم اصلا برام مهم نیست وقتی درباره این ماجرا مینویسم شما عقتون بگیره و صفحه رو ببندین و دیگه هم برنگردین. البته که این کارو نمی کنین!

می دونین مشکل کجاست؟ تو دانشگاه یه تصور خیلی بدی از من وجود داره و خواهران همکلاسی بلااستثنا درباره من فکر سوء دارن و هرچی صفات منفی وجود داره به من نسبت میدن. از اسکول و کمرو و پخمه بگیر تا بدلباس و بی ادب. ترم اول و دوم هم اصلا برام مهم نبود که درباره من چطوری فکر می کنن و اصلا اهل رسیدن به خودم نبودم و حتی یه بار پیش اومد که نزدیک به دوماه سرو صورتو صفا ندادم و هیبت مهیبی پیدا کرده بودم. با بیست کچل می کردم و پیرهن و شلوار پارچه ای می پوشیدم کما اینکه الان هم توی دانشگاه زیاد تغییر نکردم چون اگه بخوام تغییرشون بدم با تیکه و تمسخر رو به رو میشم. ترجیح میدم توی دانشگاه تاحدودی همون تیپ سابقو داشته باشم اما بیرون از دانشگاه یه طور دیگه هستم.

مطالب سایت قبلی هم مزید بر علت شد تا حس تنفر نسبت به من تشدید بشه و خلاصه کسی از من خوشش نمی اومد و نمیاد. از دخترا البته. مثلا فرض کنین من و چندتا از دوستام یه جا وایستادیم بعد دوتا دختر میان و بچه ها بهشون سلام می کنن ولی من دیوارو نگاه می کنم. از این رفتارا زیاد داشتم. خب منم باشم از طرف بدم می اومد. اما واسه من اصلا مهم نیست که نسوان همکلاسی از من خوششون بیاد یا ازم متنفر باشن وانگهی سر این قضیه عشقی به مشکل خوردم.

مثل وبلاگای تین ایجری!

خب دخترا از من بدشون میاد و حس خوبی نسبت به من ندارن و اون هم دختره. مثلا دوستش بهش گفته که می دونی کی ازت خوشش اومده ها ها ها ها … . همین خود ما. یکی از بچه ها عاشق یه دختری شد که چهره ی خوبی نداشت و مسلما ما دید جالبی ازش نداشتیم. چقدر این بنده خدا رو گرفتیم دستگاه. هر دختر داغونی که رد می شد یه تیکه بهش مینداختیم. به هرشکل نه تنها خانوم بلکه هر دختر تاپ دیگه ای هم بود منو قبول نمی کرد و شاید رفتار خیلی بدتری هم پیش می گرفت و شاید هم از علاقه ی من سوء استفاده می کرد اما با اینکه من خانومو حسابی اذیت کردم اصلا رفتار زننده ای با من نداشته که تربیتشو نشون داده.

چند بار ، نخ سوزن وقتی به ناامیدی رسیده بودم سعی کردم از آدمای دیگه خوشم بیاد. دنبال دخترایی می گشتم که شبیهش باشن و چندتایی هم پیدا کردم. خواستم ببینم منی که این همه وقتمو گذاشتم سر یه نفر ، اگه واسه یه نفر دیگه هم بذارم جواب میده؟ خب نشد. نمی تونم. اصلا من هر دختری رو می بینم یادش می افتم. حتی لفظ دخترو که میشنوم اولین تصویری که میاد جلو چشمم اونه. از طرفی از همه نظر اون کسیه که من میخوام و فکر هم نمی کنم حرکتی ازش ببینم که بدم بیاد و حداقلش تا الان ندیدم غیر از اون یه مورد که گفته بود با یکی دیگه دوسته.

تا حالا شاید بیست بار تو دانشگاه و تو خیابون ازش خواستم شماره تماسشو بده تا بتونم باهاش حرف بزنم. نمی دونم حالت لجبازی و کل کل داره یا نگرانه از شماره اش سوء استفاده کنم یا اینکه می ترسه بهش زیاد زنگ بزنم و شاید توی خونه راحت نیست و هر دلیل دیگه ای. اما صد در صد مطمئنم اگه اجازه بده باهاش صحبت کنم و بذاره خودمو بهش بشناسونم قطعا تصورش نسبت به من عوض میشه. اصلا هم اهمیتی نداره که شماره اصلیشو بده فقط میخوام یه راه ارتباطی باشه که هرچندوقت یه بار ، مثلا ماهی یه بار بهش زنگ بزنم و درباره همه چی باهاش حرف بزنم. ضمنا نمیشه که من عاشقش باشم و هیچ کاری هم براش نکنم کما اینکه تا الان نکردم ولی اگه یه ذره سخت نمی گرفت تا جایی که زورم می رسید هواشو داشتم. متاسفانه تصور اشتباهی که از من توی ذهنشه کارو خراب کرده طوری که به این نتیجه رسیده که از همه لحاظ کلی باهم فاصله داریم و قبول کردن درخواست من واسه اش شکست محضه.

اما برنامه ی من واسه آینده اینه که خودمو بیشتر اصلاح کنم و روش تعقیب و گریزی رو که جواب نداده بذارم کنار. البته تو این بیست روز نمی تونم اساسی تغییر کنم و الان هم از نظر اعتماد به نفس در حد پایینی هستم اما تا یه درصدی بهتر میشم. لیکن خیلی دوست داشتم توی عید باهاش حرف بزنم و حداقل حداقلش عیدو بهش تبریک بگم که خب نمیشه چون هیچ راه ارتباطی بین ما وجود نداره. البته اگه بهش می گفتم میخوام عیدو بهت تبریک بگم می گفت عید واسه من مبارک هست. به هرحال امیدوارم خدا توی این روزای شادی کمی دل بنده ی لطیفشو نرم کنه و دست آخر همه ی عاشقا رو به معشوقاشون برسونه! در آینده دراین باره بیشتر مینویسم ولی لوثش نمی کنم. امیدوارم خانوم هم دلخور نشه هرچند اگه اجازه می داد باهاش صحبت کنم بیجا می کردم درباره اش اینجا چیزی بنویسم اما اگه خودمو تخلیه نکنم انصافا خیلی اذیت میشم. خیلی …

پی نوشت : آهنگ زیبایی سلطان چاوشی باب طبع این پسته اما چون تازه منتشر شده نمیذارم. الان که بیشتر فکر می کنم می فهمم که کل آلبومش به درد این پست می خوره. اصلا همه آلبومای همه ی خواننده ها …

دیدگاهی بنویسید


آه! ولنتاین من!

یکی از فیوریت های من (مگه مجبوری آخه؟ بگو علاقمندی) اینه که تو سرما قدم بزنم اما وسط قدم زدن یهو حوصله ام سر میره و افکار منفی و پوچ هجوم میارن و تا مدتی دپ می زنم. سر یکی از همین قدم زدنا بود که تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و رو به روی ایستگاه هم یه سینما بود که بلیتای جشنواره رو میفروخت. جمعیت نسبتا زیادی صف کشیده بودن. مردی که پیش من ایستاده بود پرسید اونجا چه خبره؟ یه پسری گفت مثل اینکه بلیت میفروشن. بعد یه ذره شروع کردن به غر زدن که چقدر مردم بیکارن و چه حوصله ای دارن بخاطر یه فیلم تو صف وایستادن و اسکولن و خوشی زده زیر دلشون و … . تو اون جمعیت مذکور تعداد زیادی دختر جوون و نوجوون هم بودن که احتمالا بخاطر دیدن بازیگر مورد علاقه اشون تو سینما بوده که حاضر شدن یکی دو ساعت تو صف وایستن.

حقیقتش من مثل اون دو دوستمون فکر نمی کنم. یعنی فکر می کردم اما الان اینطور نیست. قبلا وقتی می دیدم خانوما جلو طلافروشی وامیستن و زل می زنن به انگشتر و النگو و درباره ی قشنگی و قیمت و خریدشون با هم بحث می کنن ، پوزخند می زدم و می گفتم ببین چه دنیای کوچیکی دارن این بندگان خدا. اما الان اینطور فکر نمی کنم. اونی که دم سینما صف می کشه ، جلو طلافروشی وایمسیته ، پاساژگردی می کنه و چیزی نمی خره حداقل یه هدف و آرزویی داره. هدفش اینه که فیلم ببینه. آرزوش اینه که مثلا قشنگترین گردنبندو بخره. حتی اگه آرزوش خیلی کوچیک باشه اما بالاخره نقطه ای هست که امیدوارش می کنه. واقعا غبطه می خورم به این حالت و از فرط غبطه خوردن میخوام بشینم زمین های های زار بزنم.

از کنار یه پسر هفت هشت ساله ای رد میشم که یه ترازو گذاشته کنار دستش و کتاب درسی و دفتر مشقش جلوش بازه. می دونم که این دفتر و کتاب الکیه و فقط واسه اینه که احساسات مردمو تحریک کنه و من هم نه رابین هودم نه حاتم طایی اما وقتی این صحنه رو می بینم دلم میخواد فواره ی اشک راه بندازم. از اینکه پسرک مجبوره برای کسب درآمد دست به هرکاری بزنه و غیر از وزن کردن مردم و پول گرفتن هدف دیگه ای نداره. نمی دونم ، شایدم هدف دیگه ای هم داشته باشه اما به همین حداقل هدفش هم غبطه می خورم. قطعا از زندگیش راضی نیست ولی سعی می کنه زندگی کنه.

می خواستم سوار مترو بشم و ایستگاه ما هم خیلی شلوغ بود. هنوز سوار قطار نشده راننده درو بست و ملت هم برای اینکه جا نمونن شروع کردن به هل دادن. در دوباره باز شد اما دست یه پیرمرده لای در گیر کرد و وقتی سوار شدیم هی آه و ناله می کرد و نق می زد که شما هل دادین دستم موند لای در. دور از جون شبیه ترمیناتور بود. چشم راستش سبز و سفید شده بود و شاید بخاطر همین قضیه بوده که ندیده انگشتشو کجا میذاره. با خودم گفتم چه پیرمرد سوسولی. حالا دستت مونده لای در دیگه اینقدر کولی بازی نداره که. اما وقتی دستشو نشون داد دیدم اولین بند انگشت کوچیکش در رفته و پوستش هم کنده شده. ولی نمی دونم چرا هیچ دلم نمی خواست زار بزنم. راستش اصلا ناراحت نشدم اما هیچ نمی خواستم این اتفاق واسه خودم بیوفته.

این روزا دلم خیلی میخواد با یه دختربچه ی دو سه ساله ور برم. دوست دارم لپشو بکشم یا انگشتمو بذارم تو دستش و اونم دستشو مشت کنه. میخوام لپشو بوس کنم. میخوام بغلش کنم. میخوام بوش کنم. (چقدر لوس و فوفولم ولی حقیقت همینه)

احساس می کنم دوباره دچار مشکلات روانی شدم. دوباره نسبت به همه چی حساس شدم. خداییش صف کشیدن دم سینما و وایستن جلو طلافروشی و پسرک ترازویی و پیرمرد ترمیناتوری چقدر اهمیت دارن که اینقدر ذهن منو مشغول کردن و حال منو گرفتن؟ انصافا چند وقته نه می تونم با آرامش یه فیلمو تا آخر ببینم و نه می تونم یه کتابو تا ته بخونم. وسطش یه دفعه غمگین میشم. ذهنم منحرف میشه و نمی تونم ادامه بدم. میرم تو وبلاگا می گردم. اونایی که اهل حاشیه نیستن درباره ولنتاین و قلب و لاو و شکسپیر و این صوبتا نوشتن. اصلا هم به این فکر نمی کنن که شاید یکی ببینه و دلش ولنتاین بخواد. بعد امروز یکی از نمره هام اومد. درحالیکه خیلی بیشتر از این انتظار داشتم و باز حالم گرفته شد. پنجشنبه و جمعه هم کنکور دارم و یه مقدار دچار استرس شدم درحالیکه مطمئنم هیچ تستی رو نمی تونم بزنم. به هر روی این روزا هم میگذره و یه روز خوب میاد. البته شاید هم نیاد و روزای خوبم همین الان باشه. شاید هم آینده ای نباشه که بخواد خوب هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


ره یک شبه رو صد ساله میرم

این کمپانی معزز سامسونگ با اینکه بخاطر سیاست های کشورش نباید تو ایران فعالیت داشته باشه ولی جز فروش محصولاتش ، هر از گاهی یه قرعه کشی هم برگزار می کنه و بی ام دبلیویی چیزی جایزه میده. چند باره که قرعه کشی بین کسایی صورت می گیره که تلویزیون سه بعدی سامسونگو خریده باشن. خب ال سی دی سه بعدی کالاییه که نه تنها تو ایران بلکه تو دنیا هم جا نیوفتاده و کمترین قیمتش حدود دو میلیون تومنه و تازه فقط بعضی تصاویر که به حالت سه بعدی ضبط شده باشن رو تری دی نشون میده. خلاصه کلام اینکه اون کسی که همچین تلویزیونی می خره یا خیلی خوره فیلمو خره ، یا اینکه دو سه تا بی ام و تو پارکینگ قصرشون داره خاک می خوره.

چند سال پیش یکی از بانکای دولتی جایزه ی ویژه ی قرعه کشیش رو یه مرسدس بنز تعیین کرده بود و با اینکه احتمال برنده شدن کسی که میلیاردره خیلی بیشتر از کسیه که فقط واسه برنده شدن حساب باز کرده اما یه بنده خدای شهرستانی با نوزده تومن ماشینو برد. ازش پرسیدن حالا میخوای چیکارش کنی؟ گفت میفروشمش یه پراید می گیرم و از اونجایی که دستم خیلی تو کارای خیره ، بقیه پولو میذارم بانک!

خوشم نمیاد. از یه شبه متحول شدن هیچ خوشم نمیاد. حالا چه مغزی و روحی باشه و چه مادی و پولی. مثلا همین بابا زینل بن علی. سی سال حکومت می کرد ما حتی اسمش هم نشنیده بودیم و قطعا سایر مردم دنیا هم نشنیده بودن. کشورش هم یه مملکت کوچولو تو شمال آفریقاست که فقط می دونیم دو سه بار تیم فوتبالش رفته جام جهانی و مرحله گروهی حذف شده. حالا مردک یه شبه کلی معروف شده و از هر سه تا خبر دوتاش مبارکه یکیش بن علی.

یا این الاغه تد ویلیامز. پنجاه سال کنار خیابون می خوابیده حالا ظرف چند روز کلی مشهور شده و همه بخاطرش خودشونو جر میدن. از اون بدتر سوزان بویل خیکی. بابا سر پیری بشین به بچه هات برس میگه هنوز ازدواج نکردم. خب بیشعور چرا این سنت حسنه رو بجا نیاوردی؟ البته با اون ابروهای پاچه بزی معلومه کسی نمی گرفتتش خب حالا اگه یه تتو شیطونی می زدی ، دل از جواتا می بردی می مردی؟ یه بوت می پوشیدی با این شلوار تنگا ، که وقتی پاتو مینداختی رو پات هوش از سر هر تنابنده ای می پروندی و الان هم بعد شصت سال اینقدر معروف نمی شدی که من این همه حرص بخورم. خدا رو خوش نمیاد به خدا. نکنید.

حالا می دونین چرا از افرادی که یه شبه ره صد ساله رو میرن بدم میاد؟ چون حسودیم میشه. چون دارم از حسادت می ترکم. جدا میگم. چشام میشه چهارتا. خب منم دلم میخواد مشهور بشم محبوب بشم تو خیابون راه میرم همه باهام بای بای کنن. بعد یه دختری که بوت پوشیده با شلوار تنگ و ابروهاشو شیطونی کرده بیاد ازم امضا بگیره و من تحویلش نگیرم و برم به یه پیرزنه امضا بدم تا حالش گرفته شه. یا میخوام عینک دودی بزنم برم سوار آژانس بشم بعد راننده بگه شما این آقا حامدو میشناسین؟ منم عینکمو بردارم و با لبخند ملیحی که همیشه می زنم و بقیه کفرشون درمیاد بگم : می تونی حامدجون صدام کنی. (می دونم ، بی مزه بود)

خداییش اگه معروف بودم الان اینقدر ناز نمی کشیدم. با اینکه خیلی رو اعصابم ولی دائم بهم نمی گفتن رو اعصاب. بابام نمی گفت باید بری سربازی مرد شی. خودمم بیشتر با خودم حال می کردم و بیشتر پارتی می دادم و پارتی می رفتم کما اینکه آخرین باری که عروسی مختلط رفتم دوازده سالم بود. ولی مختلطی بودا ، یه چی میگم یه چیزی میشنوین. البته دیگه چون تابستون بود خانومای محترمه بوت با شلوار تنگ نپوشیده بودن بلکه هیچی نپوشیده بودن و از اونجایی که بچه بودم خوشگل تر از الانم بودم ، می رفتم تو اتاق خانوما و خب ، کارای خوبی نمی کردن اونجا بنابراین اومدم بیرون. یه کراواتم داشتم که با کش مینداختم دور گردنم. بچگی خیلی نفهم بودم. و البته بسیار خوشگل! البته الان خوشبختانه به اون خوشگلی سابق نیستم ولی خیلی دلم می خواست آدم معروفی بودم. خدا رو چه دیدی. شاید بیست و شیش بهمن تصویرمو از تلویزیون پخش کردن که دارم وی نشون میدم درحالیکه روز قبلش که ولنتاینه دارم تو خونه گل پرپر می کنم و اون تصویر هم بدخواهام مونتاژ کردن و فرستادن گرداب. ازشون این کارا بعید نیست. اونا از من خرترن.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 3 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3