توی سلف دانشگاه با تنی چند از دوستان نشستیم که دوست شماره ۱ بسته ی ماست منو برمی داره.
دوست شماره ۲: بازش کن
دوست شماره ۳: باز کن بخورش
دوست شماره ۴: یه تیکه همشو برو بالا
دوست شماره ۵: بخور هیچی نمیگه
دوست شماره ۱ درحالیکه بسته ی ماست رو به سمت من برمی گردونه، با لهجه ی ترکی ابراز می داره:
نه … اوندفعه آبشو خوردم ناراحت شد …
و بیگ بنگ جمعیت
————————————————————-
سر کلاس، دوستی فلشش رو میده به من…
من: چیکارش کنم؟
اون: بریز توش، بریز توش
در این لحظه دخترها درحالیکه لب هاشون رو می گزیدن از کلاس خارج شدن.
————————————————————-
استاد مدار الکترونیکی در حال توضیح یک مدار:
«وقتی که سرهای مخالف دو تا دیود روبه روی هم قرار بگیرن ، ولتاژ مدار صفر میشه. بذارین براتون مثال بزنم تا بهتر متوجه بشین.
من یادم میاد وقتی کوچیک تر بودم ، یه عمه ای داشتم که وقتی می رفتیم خونش ، اونم حتما باید پا می شد می اومد خونمون. حالا خونشون که می رفتی موقع ناهار ، برنجو توی این قابلمه های کوچیک درست می کرد ، بعد اول واسه بچه های خودش می کشید و به ما هم یه دو سه تا دونه برنج می رسید.»
ما همچنان در حال تحقیق و آزمایش برای پی بردن به ربط موضوع درس با این روایت هستیم.
دیدگاهی بنویسید