سه حکایت (قسمت دهم)

توی سلف دانشگاه با تنی چند از دوستان نشستیم که دوست شماره ۱ بسته ی ماست منو برمی داره.

دوست شماره ۲: بازش کن

دوست شماره ۳: باز کن بخورش

دوست شماره ۴: یه تیکه همشو برو بالا

دوست شماره ۵: بخور هیچی نمیگه

دوست شماره ۱ درحالیکه بسته ی ماست رو به سمت من برمی گردونه، با لهجه ی ترکی ابراز می داره:

نه … اوندفعه آبشو خوردم ناراحت شد …

و بیگ بنگ جمعیت

————————————————————-

سر کلاس، دوستی فلشش رو میده به من…

من: چیکارش کنم؟

اون: بریز توش، بریز توش

در این لحظه دخترها درحالیکه لب هاشون رو می گزیدن از کلاس خارج شدن.

————————————————————-

استاد مدار الکترونیکی در حال توضیح یک مدار:

«وقتی که سرهای مخالف دو تا دیود روبه روی هم قرار بگیرن ، ولتاژ مدار صفر میشه. بذارین براتون مثال بزنم تا بهتر متوجه بشین.

من یادم میاد وقتی کوچیک تر بودم ، یه عمه ای داشتم که وقتی می رفتیم خونش ، اونم حتما باید پا می شد می اومد خونمون. حالا خونشون که می رفتی موقع ناهار ، برنجو توی این قابلمه های کوچیک درست می کرد ، بعد اول واسه بچه های خودش می کشید و به ما هم یه دو سه تا دونه برنج می رسید.»

ما همچنان در حال تحقیق و آزمایش برای پی بردن به ربط موضوع درس با این روایت هستیم.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت نهم)

من: ببینم، مهمترین اتفاق زندگیت چی بوده تا حالا؟

اون: مهمترین اتفاق زندگیم این بود که یه ماه پیش رفتم کلاس زبان.

-: خب؟

-: هیچی دیگه. دارم زبان یاد می گیرم. میگم تو هم بیا خیلی حال میده. مجبور میشی یاد بگیری اصلا جَوش یه طوریه روحیه اتو عوض می کنه ……… استاده اومد بهش گفتم ….. دمشو گذاشت رو کولش الان دو جلسه اس یکی دیگه …… بعد می دونی چیه، چون کلاسش مختلطه اصلا روت نمیشه ولی مجبوری که ……… حالا این استاده خیلی گیره یه دختره هم هست فکر می کنه من خیلی بارمه …….

من:

———————————————–

من: کلا من خیلی به روانشناسی و این چیزا علاقه دارم، بیشتر علاقه ام سمت این چیزاس.

اون: آره منم خیلی دوست دارم.

-: جدا؟

-: آره. مثلا الان بگو کدوم یکی از انگشتا رو بیشتر دوست داری؟ [کف دستش را رو به روی صورت من می گیرد]. هر کدومش یه معنی داره. مثلا انگشت دومی رو اگه دوست داشته باشی یعنی به عشقت خیلی وفاداری. اولی هم یعنی ……

من: :cry:

———————————————

اون: الان سیستم بیچاره رو از دیشب همینطوری روشن گذاشتم داره فیلم دانلود می کنه واسه خودش  :mrgreen: .

من: نسوزه یه وقت؟ حالا چی دانلود می کنی؟

-: نه بابا پوستش کلفته. یه فیلمی هست یه یارو آرژانتینیه میره انگلیس ولی هیچی انگلیسی بلد نیست. دو تا انگلیسی باهاش آشنا میشن می خوان بهش انگلیسی یاد بدن.

-: فیلمش کمدیه؟

-: نه آموزش زبان انگلیسیه دیگه. فکر کن حجمش سی گیگ بیشتره. اولش میرن یه بار …… میخوایی به تو هم بدمش؟ خیلی واسه زبان کمکم کرده……

من:

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت هشتم)

در محیطی کاملا جدی و رسمی:

پسر: شما … (فلان درسو) چند شدین؟

دختر: واای خیلی بد شدم، بهم داده نوزده و نیم.

پسر: بابا شما که خوب شدین، من چی بگم شدم هیجده و هفتاد و پنج؟

————————————————————

دختر: ببخشید شما می دونین اتوبوسا ساعات چند حرکت می کنن؟

پسر: تایم دقیقی نداره، ساعت پنج حرکت می کنن، البته یه کم تلورانس داره.

من توی مغزم: نه … فلورانس داره.

————————————————————

اون: من دو ماه رفتم سربازی برگشتم دیدم چقدر دنیا عوض شده، چقد من عقب افتادم از زندگی.

من: چطو شده مثلا؟

اون: واسه سی شارپ WPF اومده و من خبر نداشتم اصلا.

من:

———

همون: … (فلان استاد) دهن سرویس می کنه، یعنی من سر کلاسش خیس عرق شدم، همینطوری هم فحش میده به همه ضایع می کنه بعدش واسه پروژه اش باید پاشیم بیایم دانشگاه بهش گزارش بدیم. تازه گفته بیست پنج تا مقاله رو تو یه هفته بخونین بیارین اینجا تا چندتاشو انتخاب کنم. نمره هم که میگن خیلی بد میده ولی بازم باهاش حال می کنم، آدمو می سازه…

من:

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت هفتم)

من : نمی دونم چرا یکی دو هفته اس رو یه تیکه از لپم ریش درنمیاد مجبورم کلشو بزنم. نمی دونم مشکلش چیه.

اون : عصبیه. باید بری دکتر هرهفته به لپت کورتون تزریق می کنه. اگه یه هفته تزریق نکنی دوباره ریشت می ریزه. وقتی هم تزریق می کنه اولش متورم میشه تا دو روز نمی تونی از خونه بیای بیرون.

من : نه بابا ؟! بعد این دندون عقلم هم تو این هیرو ویر داره درمیاد. الان یه ذره داره اذیت می کنه.

اون : سرویسی . باید بری پیش دندونپزشک یه ساعت و نیم فکتو نباید ببندی. بعدش خردش می کنه حسابی درد داره ها. تا چند هفته هم باد می کنه انگار یه چیزی گذاشته باشی تو لپت. اگرم نکشی می زنه بقیه دندونا رو خرد می کنه فکت کج میشه ناقص جوش می خوره از ریخت میفتی.

من : نگوووووووووو ! آقا این گونه امم جوش می زنه یه ذر…….

اون : بابات دراومده اس. بیاد بری پیش متخصص پوست اونم میفرستت پیش جراح. گونه اتو با لیزر جراحی می کنه بعدش جای سوختگیش می مونه. این جوشام آکنه نیست ، تا آخر عمرت جوش می زنی اگه عملشون نکنی. ممکنه سرطان زا هم باشن.

—————————————————————

نوشته ی روی جوراب یکی از دخترای همکلاسی : My Love You

—————————————————————

سایت اینترنت دانشگاه …

دختر : ببخشید این چرا وبلاگا رو باز نمی کنه ؟

من : من مسئول نیستم.

دختر : حالا نمی دونین چرا ؟

من : نه . حتما سیستم مشکل داره.

اتوبوس ….

دختر : ببخشید میشه شما اونجا بشینین من و دوستم اینجا ؟

من : نه

دختر : چرا ؟

من : چون شما باید برین ته اتوبوس وایستین.

سر کلاس…..

دختر : ببخشید میشه جزوتونو بدین کپی کنم ازش ؟

من : نه . خط من بده برید از یکی دیگه بگیرین.

محیط اینترنت ….

دختر : میشه تبادل لینک کنیم ؟

من : نه نمیشه

سایت اینترنت دانشگاه …..

رضا : برو به اون دوتا دخترا کمک کن نمی تونن در کشویی رو باز کنن.

من : چرا می تونن.

راهرو…..

دختر : ببخشید نمی دونین کلاس مبانی کجا برگزار میشه ؟

من : نمی دونم. احتمالا تو همین ساختمونه. بگردین پیدا می کنین.

ایستگاه مترو …..

دختر : خیلی ممنون کرایه رو حساب کردین.

من : خیلی خب. ارزشی نداشت.

کلاس مدار ….

دختر : استاد دیگه نمیاد ، شما نمی خواین برین ؟

من : نه

پشت تلفن …

دختر : سلام

من : سلام

دختر : شما ؟

من : تو زنگ زدی بعد از من می پرسی ؟

دختر : ببخشید اشتباه گرفتم.

من : بخشیدمت.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت ششم)

در اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پو….یم هممون. حرومزاده ایم. و مف….

————————————————————

قبل از شروع کلاس – سر و صدای بسیار زیاد

دانشجوی حدودا سی ساله : این جزوه رو شما از کجا گرفتی ؟

من : بله ؟

دانشجو : از انتشارات ؟

من : کی ؟

دانشجو : همونی که زیر آلاچیقه دیگه

من : نمیشنوم

دانشجو : الان بازه برم بگیرم ؟

من : چی ؟

دانشجو : قیمتش چنده ؟

من : جان ؟

دانشجو : چقدر طول می کشه آماده اش کنه؟

من : هان؟

دانشجو : آقا دستت درد نکنه لطف کردی.

من : خواهش می کنم.

————————————————————

در رستوران …

یکی از دوستان: ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن. دویست کیلومتر راه اومدیم غذای شما رو بخوریم.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت پنجم)

دوستی تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .

—————————————-

من : خب حکم چیه ؟

اون : آس

—————————————-

من : می دونستی اسم داف علیشمس ، نیلوشمسه؟

رضا : اِ ؟ پس اسم داف منم رضاشمسه

من : ای خاااااک تو سر هم ج*نس%بازت کنن.

دیدگاهی بنویسید